codebazan

رمان عروسک

رمان عروسک پارت ۲۷

 

با رسیدن به خونه نفس عمیقی کشیدم که از دیدش دور نموند
خنده ای کرد و دستشو رو بوق فشرد
از گوشه چشم تکون خوردن دست و پای روهامو دیدم و با شوق به سمتش برگشتم و نگاهش کردم
پلکهاش تکون میخورد
صداش زدم :
-روهام؟‌مامانم؟
-هنوز خوابه! مونده تا به هوش بیاد
با صدای سردی اینو‌گفت و صاف روی صندلی نشستم و دیدم که در عمارت باز شد و اونم با سرعت زیادی وارد حیاط شد.
اینجا رو دوست نداشتم. اینجایی که همه چیزش پر از کثافت بود..
اینجا فقط بوی خون میداد
بوی وحشی گری، بوی حیوانیت، بوی طمع!
با کراهت و ناراحتی دست به سمت دستگیره بردم که گفت :
-تو بشین کارت دارم.
تو همون حالت سرم به طرفش برگشت که دیدم در رو باز کرده و از ماشین پیاده شده و به سمت در عقب رفت.
در سمت روهام رو باز کرد و خم شد تو ماشین و اونو اروم بغلش زد و در رو با پاش بست و به سمت عمارت رفت.
چندتا از بادیگاردها جلوی درب ورودی بودن و با دیدن شهریار به سمتش رفتن که چیزی گفت و یکیشون سریع در رو باز کرد و شهریار ، روهام به بغل وارد ساختمون عمارت شد.
نفسی کشیدم و گیج به حیاط نگاه کردم.
چیکارم داشت که گفته بود بمونم!
گوشیم رو کنار گوشی خودش دیدم و دست بردم به سمتش و برش داشتم.
وارد پیامها شدم و با تلخند دوره اشون کردم.
حالم توی رستوران چقدر با حس و حالم تو این لحظه متفاوت بود.
چطور میشد در عرض چند دقیقه همه چیز خراب بشه!
چرا هیچ خوشیِ دائمی برای ما وجود نداشت!
انگار که همیشه محکوم بودیم!

با بیرون اومدن شهریار از ساختمون،صاف نشستم که دیدم نگاهی به اطرافش کرد و بعد سریع به سمتم قدم برداشت.
با تعجب نگاهش کردم که در رو باز کرد و نشست و در رو بست.
به حرکاتش که در حال دنده عقب گرفتن بود نگاه کردم و پرسیدم :
-روهام کجاست؟
-سر جاش. جایی که همیشه بود، تو اتاقش.
-ما…ما‌کجا میریم؟
نیم‌نگاهی بهم کرد و جوابی بهم نداد که پرسیدم :
-ما کجا میریم شهریار؟
از عمارت خارج شد و توی کوچه دور زد و گفت :
-ما هم میریم سرجامون.
گیج نگاهش کردم که بوقی زد و به سرعت حرکت کرد.
با دست داشبورد رو گرفتم تا سرم به شیشه نخوره و با حرص گفتم :
-چته؟!
-جایی که باید بریم میبنده!
-کجا میبنده؟ چی میبنده! امروز بهمون حمله شده بعد تو شاد و خرم بچه ی بیهوش رو میبری تو عمارت بین چندتا سیبیل کلفت
منم میبری جایی که حتی نمیخوای بگی کجاست.
مطمئنی عقلت سرجاشه؟
-نه مطمئن نیستم.
در واقع واقعا میدونم عقلم سرجاش نیست اما بهترین راه واسه کم کردن درگیری هام همینه!
-چیه؟
جوابی نداد که خودمو به سمتش کشیدم و گفتم :
-به من بگو شهریار.
حرفات و تصمیمات وقتی برای خودتن، وقتی تو دلتن که به خودت ربط داشته باشن
الان ولی منم هستم. منم همراهتم. شاید من دلم نخواد اصلا..
-دلت میخواد! مطمئن باش دلت میخواد.
اخمی از گنگ بودن حرفش کردم و گفتم :
-چی…چی دلم میخواد؟
ترمز کرد که پر از سوال به دور و برمون نگاه کردم
و با دیدن چراغ راهنمایی و رانندگی و رنگ قرمزش دومرتبه نگاهش کردم و گفتم :
-چی دلم میخواد؟
اونم به سمتم برگشت و گفت :
-بودن پیش مادرت!

با تعجب تکرار کردم :
-پیش مادرم؟!
نگاهشو با مکث ازم گرفت و دومرتبه حرکت کرد.
-داری…داری منو میبری پیش میترا؟
جوابی نداد و دستی به لبش کشید.
-شهریار، تو…
-قبل از اینکه منو از کارم‌پشیمون کنی دهنت رو ببند رهایش.
همینقدر راحت!
مات نگاهش کردم که با خونسردی ظاهری اون حرف رو زده بود و من میدونستم که چه اتیشی تو درونش برپاست!
خودش داشت منو به دست میترا میداد و از من عصبانی بود؟!
-من نگفتم منو ببر پیش اون مرتیکه سپ..
-اون مرتیکه الان پدرت محسوب میشه و متاسفانه باید بگم‌پدرت هم سن منه!
و اینکه از بدِ روزگار، شوهرت و پدرت هم سن هستن و از اون بدتر، رفیقِ همدیگه هم هستن.
پس باید بهش اطمینان کنی. باید ازش خوشت بیاد.
پوزخندی زدم و گفتم :
-و این بایدها که به من مربوطه و نه به کس دیگه ای رو کی تعیین میکنه؟!
به سمتم برگشت و گفت :
-من تعیین میکنم، مننننن…
که ماشین تکون شدیدی خورد و صدای برخورد اومد.
با دهن باز به سمت شیشه برگشتم و با دیدن ماشینی که باهاش تصادف کرده بودیم دستامو جلوی دهنم گذاشتم و وای بلندی زمزمه کردم‌
شهریار عصبی دستگیره رو کشید و گفت :
-امروز قصد تموم شدن نداره.
و همزمان با پیاده شدنش به گوشیش چنگ زد و برش داشت و پیاده شد.
به ماشینی که باهاش تصادف کردیم نگاه کردم.
تقریبا کل کاپوتش فرو رفته بود و جمع شده بود
شانس اوردیم که سرنشینش که فقط راننده اش بود زنده بود و از ماشین بدون جراحت پیاده شده بود.
شهریار بی توجه به غرغرهای مرد با گوشیش حرف میزد
و‌مرد با اخم گاهی دست به ماشینش میکشید و بعد دوباره غر زدنو از سر میگرفت.

شهریار تماسشو قطع کرد و دست کرد تو جیب شلوارش و کیف پولش رو بیرون کشید و رو به مرد گرفت و چیزی گفت.
مرد اول نیشخندی زد و رو برگردوند که شهریار حرف دیگه ای زد
و اینبار مرد مات و پر از حیرت به سمت شهریار برگشت و نگاهی به کیفش کرد.
دستشو جلو برد و مکثی کرد که شهریار خودش کیف پولو تو دستش گذاشت و شونه ای بالا انداخت.
مرد نگاه مرددی به شهریار کرد و دست کرد تو کیف و تراول ها رو بیرون اورد و چیزی گفت
که شهریار مطمئن سری تکون داد و مرد هم لبخندی زد.
کیفو دو دستی به شهریار داد و فاصله گرفت و شروع کرد به شمردن تراول ها.
نیشخندی به این طماع بودنِ مرد زدم و من هم همین بودم؟
از نظر شهریار ، منی که برای داشتن اسم و فامیلی پدریم، حاضر بودم صیغه اش بشم و تن به بازیش بدم هم همینقدر طماع بودم؟
همین نگاهِ از بالا به پایینو به منم داشت؟
همین حس بد و مزخرف با پول خریدنِ بقیه رو به منم داشت؟
تو همین فکرا بودم که دوتا جرثقیل اومدن و شهریار به سمت ماشین اومد
در رو باز کرد و خم شد داخل و همونطور که وسایلهاشو میگرفت گفت :
-جمع کن و پیاده شو.
گوشی و کیفمو دست گرفتم و نگاهی به صندلی که روهام خوابیده بود کردم و درو باز کردم و از ماشین پیاده شدم و در رو بستم.
از ماشین فاصله گرفتم و صدای مرد رو شنیدم :
-کجا ببرن اقا؟
شهریار از کیف پولش، کارتی دراورد و به سمت راننده جرثقیل گرفت و‌گفت :
-اینجا و بگید از طرف اصلانی اومدید.
کرایه اتون هم حساب میشه.
هردوتا راننده سری تکون‌دادن و یکیشون کارتو گرفت و تو‌ جیبش گذاشت و بعد ماشین ها رو به زنجیر وصل کردن .
-جرثقیل خصوصیه؟
-اینا یدک کشن. یه جورایی مثل امداد خودرو.

خواستم چیزی بگم که توجهم به ماشین سیاه رنگ اشنایی جلب شد و سپنتا رو دیدم که راننده اش بود
با حرص پوزخندی زدم و دست به سینه شدم که سپنتا پشت ماشین ایستاد و از ماشینش پیاده شد و همونطور که به سمتمون میومد نگاهی به ماشین مرد انداخت و سوتی زد.
کنار شهریار ایستاد و گفت :
-چه کردی رییس!
و بعد نگاهی به من کرد و گفت :
-تو خوبی رها؟
جوابی بهش ندادم که شهریار گفت :
-اینا که رفتن ما هم میریم.
-حله کجا ببرمتون؟
-خونه خودت.
با عصبانیت بهشون نگاه کردم که سپنتا با تعجب تکرار کرد :
-خونه خودم؟
شهریار سری تکون‌داد که سپنتا گفت :
-ولش کنی؟
-اونقدر احمق به نظر میام؟
-وقتی داری میاریش خونه من!‌پس یعنی اره.
-دارم میارمش تا پیش مادرش باشه.
تا دهنشو ببنده و غر نزنه سرم.
تا کاری نکنه به سیم اخر بزنم و برینم به زندگی جفتمون.
خودمم‌دم گوشش میمونم. حواسم بهش هست.
منم نبودم تو حواست هست.
تو خوب بلدی ازش مراقبت کنی.
سه سال حفاظت کردی ازش بازم میتونی.
با نفرت به سپنتا نگاه کردم که لبخندی زد و گفت :
-میریم. اگه فکرت اینه حله و اوکیه داداشم
و نگاهی به من کرد که با دیدن چشمام لبخند خسته ای زد و گفت :
-نفرتت کی تموم میشه؟
میترا بارداره. میتونی کمکش باشی؟
با دهن باز نگاهش کردم که شهریار متعجب نگاهش به سپنتا بود.
-شوخی میکنی؟
-نه.‌
جواب تک کلمه ای و محکمش نشون میداد که شوخی نمیکنه.
مادرم‌باردار بود؟‌میترای ۳۳ساله باردار بود؟
میترایی که ۱۲سالگی دخترشو پشت سر گذاشت و رفت؟
این یکیو نگه میداشت؟ براش مادری میکرد؟
چرا دلم سوخته بود..

نمیدونستم قیافه ام چطوری بود که شهریار قدمی به سمتم برداشت
چیزی نپرسیده بود اما نگاهش پر از حرف بود!
انگار با نگاهش میپرسید خوبی؟
ناراحتی؟ میدونم دلت میخواد گریه کنی!
میدونم الان چقدر احساس بی پناهی میکنی
اما ببین! من هستم، فقط من!
-میتونستی خفه شی و دهنتو باز نکنی!
سپنتا نفسی کشید و با ناراحتی جواب شهریار رو داد :
-خفه میشدم و به کجا میرسیدیم؟
بالاخره متوجه اش میشد.
میترا بهش احتیاج داره…
شهریار وسط حرف سپنتا پرید و انگشت اشاره اشو به نشونه تهدید بالا گرفت و گفت :
-چرت نگو.
-چرت نیست. میترا واقعا تو این شرایط به رهایش احتیاج داره
-میترا به تنها چیزی که نیاز داره قابله اس که رهایش اون قابلیت رو نداره.
و نیشخندی زد.
-تو بهتره یکم از اون مواضع مزخرفت عقب نشینی کنی و تو رابطه اشون دخالت نکنی.
تو تمام این ۳سال هرگز ندیده بودم که اونها باهم بحثشون بشه
که سپنتا اینقدر عصبی شهریار رو خطاب کنه
که شهریار اجازه بده کسی اینقدر زننده باهاش صحبت کنه
نگاهی به شهریار کردم که پر از اخم به سپنتا نگاه میکرد
-من دخالت نکردم.
-چرا داری همین کارو میکنی
این دختر تو دهنِ تو رو نگاه نمیکنه اما حرفات میره میشینه تو مغزش!
میشه حرف خودش!
-نمیخوام پیش کسی باشه که رهاش کرده
چه اهمیتی داره میترا چه حالیه؟!
برای من تنها چیزی که اهمیت داره حال رهایشه.
-د برای من اهمیت داره لعنتی
برات من مهم نیستم؟
بچه ای که از گوشت و خون منه؟
اینقدر بازی کردی که خودتم یادت رفته؟
هوم؟ یادت رفته من کی ام؟ من چی ام؟

گیج به شهریار نگاه کردم و چرا حرفای سپنتا مشکوک بود؟!
چرا جوری صحبت میکرد که انگار شخص مهمیه!
که شهریار بهش علاقه داره!
که انگار شهریار وظیفشه که حواسش بهش باشه!
مگه اون چیزی بیشتر از یه رفیق بود؟
یه زیردست که رفیق شده بود!
یا یه رفیق که زیردست شده بود؟!
شهریار جوابی نداد که سپنتا خنده تلخی کرد و دور خودش گشت و دستاشو باز کرد و گفت :
-زمین و زمان رو گول زدیم
همه رو فریب دادیم.
رفتیم تو سرمدیا تا بتونیم سندها رو بگیریم.
من رفتم تا مال و اموال به نامِ میترا شده رو پس بگیرم.
رفتم تا مخشو بزنم..میدونی مخ کیو؟
روزی که منو فرستادی سراغش و گفتم چرا خودت نمیری!
گفتم تو ازم بزرگتری، حواست جمع تره!
گفتم من چندشم میشه به کسی که با ع…شروین بوده حتی فکر کنم.
خندیدی گفتی بذار چندشت بشه.
بذار اونقدر حس بد ازش بگیری که اون‌پولو حق خودت بدونی
که اون زمینو حق خودت واسه تحملش بدونی
گفتی هرچی بیشتر تحت فشار باشی
گشنه تر میشی طماع تر میشی!
منو فرستادی سراغ یه زن یه سال از خودم بزرگتر
گفتم خودت برو.
یادته؟ یادته سفت نگاهم کردی و گفتی که من از پس دخترش برنمیام؟
که گفتی مادر مال تو،‌دختر مال من؟!
گفتی مادره خودش امار میده بهت
اما دختر نه. گفتی تو کارت زدن مخ دختره نیست!
ولی بازم قانع نشدم، جفتشونو انتخاب کردم
سراغ جفتشون رفتم و میترا اولی بود
اوایلش اره نفرت داشتم
با هربار لبخندی که بهش میزدم
هرباری که سپنتا صدام میکرد و تموم تنم میلرزید از اسمی که تو بهم داده بودی!
از اینکه لمسش میکردم و اون زن شروین بود حالم بهم میخورد!
ولی به خاطر تو موندم.

نفسی کشید و تلخ گفت :
اون سندها ده برابرشون به نام منه اما به خاطر تو موندم.
دیدم هرباری که میرم سراغ دخترش، توام دنبالمی
که دورادور حواست هست
کشیدم کنار
گفتم از پس دختره بر نمیام.
مثل یه لاشی باهاش حرف زدم تا کاملا قطع امید کنه و تو رو کشوندم تو رستوران.
یادته؟
حالا میخوام یه بارم که شده، یه باری که شاید تو دوستش نداشته باشی
شاید نخوای بازم کسی بدونه اما..
یه بار یادت بیار من کی ام!
من میتونستم راحت ادامه تحصیل بدم
میتونستم خارج از این کشور، جایی که پذیرشم کرده بودن درس بخونم
حل بشم تو معادله های کوانتومی
اما موندم و نقشه کشیدم.
خودمو در حد سپنتا سارمی پایین اوردم.
اسم و رسممو بخشیدم تا تو راحت باشی.
تو به فکر راحتی من هستی؟!
به فکر این هستی که دلم واسه یه نقطه توی شکم میترا داره پر میزنه؟
به فکر منی که بهت گفتم سندها واسم مهم نیست هستی؟
منی که یه قدم مونده به کشتن میترا، وقتی برقا رفت و خزید تو بغلم دستم لرزید؟
که اشک تو‌چشمام حلقه زد و اون هرکسی که بود
با هرکی که بود، مال من بود.
میفهمی منو؟!
با بیحالی و ازرده خندید و گفت :
-منِ پدر زنت رو میفهمی؟
منی که ازت دوسال کوچیکترم اما پدرزنتم رو میفهمی؟!
منی که…
-بسسسسسسه!
شهریاد نعره زده بود اونم وقتی که با چشمای به خون نشسته به سپنتا نگاه میکرد
-خودت خواستی! اینو خودت خواستی..
با حرص میگفت، ازبین دندونای به هم قفل شده اش
با رگ گردن باد کرده اش!

سپنتا با غرور سر بالا داد و دیدم که سیبک گلوش بالا پایین شد.
-اره خودم خواستم. تو چی؟
دستشو به سمت من که مات و مبهوت بودم دراز کرد و گفت :
– تو نخواستی؟
توام همینو خواستی. اینو میخوای که همه بسیج شدن اسمش از شناسنامه شاهین بیرون بیاد.
که بشه زن شرعیت،‌زنی که باهاش بیرون بری
خرید بری تفریح بری و باور داشته باشی برای خودته.
منم همینو میخواستم…
میترا سهم من بود. نه زمینهاش.
اون چیزی بود که من از زندگی طلب داشتم!
حتی اگه من اونی بودم که قرار بود با چاقو بکشمش و همه چیو بندازم گردن دخترش!
همیشه فکر میکردم ادمها به یه حدی از درد که برسن، سِر میشن..
فکر میکردم اینایی که شاهرگشون رو میزنن و میمیرن
لحظه های اخر که دردشون خیلی زیاد میشه دیگه بی حس میشن
دردی رو حس نمیکنن
چون زمان زیادی تحت تاثیر اون درد بودن..
اما امروز فهمیده بودم نه!
درد در هرصورتی ادمو از پا درمیاره!
حتی اگه مدتها باهاش خو گرفته باشی!
من تمام این سه سال میدونستم شهریار چه بلایی سرم اورده
که چرا بهم نزدیک شده
که قصدش چی بوده!
اما باز هم وقتی از یه نقشه بی سرانجام دیگه اش مطلع شدم ناراحت شدم
شکستم و دیگه رهایش نبودم.
میخواست میترا رو به قتل برسونه و بعد من اونی باشم که دستگیر میشم؟
فکر کرده بود چه مجازاتی در انتظارمه؟!
میدونست که اعدام میشم؟
که تو اوج جوونی به خاطر گناه نکرده کشته میشم؟
تموم تنم میلرزید نه به خاطر اینکه فهمیده بودم نقشه شهریار چقدر تلخ بود.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫2 دیدگاه ها

  1. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان