codebazan

رمان عروسک

رمان عروسک پارت ۲۸

 

بلکه فقط به خاطر اینکه فهمیده بودم اون تا چه حد میتونه پست باشه!
که میتونه چه قدر بی رحم باشه و به دختری مثل من هم رحم نکنه!
چیزی توی وجودم میگفت مگه شهریار چیزی ورای اینها بود؟
مگه اون راحله رو نکشته بود؟
مگه اون صاحب اون باند مخوف نبود؟
مگه اون نبود که گفته بود باید نگران خط خوردن دخترا از لیست باشه؟
پس چرا باز هم فکر نمیکردم هیچوقت اینقدر بد باشه!
مگه میشد همچین ادمی با این شغل
اینقدر نقشه هاش و برنامه هاش سرسری باشه؟
بازی بچگونه که نبود، مشخص بود که قربانی داشت.
-تو عرضه همونم نداشتی!
این بار با چشمهای گشاد شده و ماتی که اشک توشون حلقه زده بود به شهریار نگاه کردم
چنان زننده نگاهش به سپنتا بود که تنم لرزید
ناراضی بود؟
ناراحت بود؟ از اینکه سپنتا، مادرمو نکشته بود؟
از اینکه من مجرم معرفی نشده بودم؟
تلخندی زدمو سرمو به طرفین تکون دادم
و اروم گفتم :
-روی هرچی عاشقه سفید کردی شهریار اصلانی!
جفتشون شنیدن که به سمتم برگشتن
انگار حواسشون نبود که من گوش دارم که میشنوم چی میگن.
نگاهمو از سپنتا که ناراحت نگاهم میکرد گرفتم و به شهریار دادم.
نگاهش چه طوری بود؟!
خنثی؟ خوشحال، ناراحت؟ عصبانی!
نمیدونستم.
نگاهی به راننده ای که باهاش تصادف کردیم کردم.
هنوز اونجا بود..
یدک کشها رفته بودن
اما انگار اون از بحث ما خوشش اومده بود
نگاهش هنوز پی من بود.
نگاهی به کیف پول خالی شهریار کردم و بعد به سمت مرد رفتم.
متعجب نگاهم کرد که به یکی از تراولهای توی دستش چنگ زدم و همزمان با زمزمه کردن :
-دوبرابرشو از اون بگیر.
شروع کردم به دویدن!

صدای نعره شهریار اومد و بعد سپنتایی که صدام میزد
تو دلم به مخترع کفش پاشنه بلند هزاران بار لعنت فرستادم
که طوری اون کفشو ساخته بود که نمیشد باهاش یه ذره دوئید
صدای روشن شدن ماشینو که شنیدم سریع نگاهی به اطرافم کردم
با دیدن یه کوچه که طول و عرض کمی داشت و فقط میشد ادم واردش بشه راهمو به اون سمت کج کردم
و وارد کوچه شدم و سریعتر دوییدم
باید میرفتم.
دیگه حتی میترا هم نمیتونست امنیت منو تضمین کنه
اونم وقتی که کار به اینجا رسیده
وقتی که شوهر خودش قصد گیر انداختن منو داشته
قصد به قتل رسوندن خودشو!
اهی کشیدم و سری تکون دادم.
شاید میشد با خیلی چیزا کنار اومد اما قتل نه!
اما صدای شهریار که سپنتا رو بی عرضه میخوند نه!
ادمی که پشیمون باشه، ادمی که ناراحت باشه
هیچوقت اونطوری صحبت نمیکنه!
هیچوقت از اون الفاظ استفاده نمیکنه!
شهریار پشیمون نبود از کاری که میخواست بکنه
نگاه متعجب مردمو پشت سر گذاشتم.صدای سوت و متلک پسرک که چیه؟ پولتو ندادن پلیسم انداختن به جونت؟
اون چه میدونست من کی ام؟!
که من چرا با اون تیپ سانتی مانتال که خداتومن می ارزید داشتم فرار میکردم؟!
با رسیدنم به یه خیابون، ایستادم و برای تاکسی دست بلند کردم.
تاکسی برام‌چراغ زد که نفس نفس زنان دستمو تکون دادم و به عقب نگاه کردم
هنوز نرسیده بودن!
تاکسی که ایستاد سریع در رو باز کردم و سوار شدم
راننده به سمتم برگشت که گفتم :
-برو اقا بدو.
میخواستم رو برگردونم که شهریار و سپنتا رو دیدم و با وحشت جیغ زدم :
-توروخدا برو.

راننده با ترس نگاهم کرد و سریع حرکت کرد
دیدم که شهریار با دیدن حرکت تاکسی دندون قروچه ای کرد و بعد ایستاد و دستاش تو هوا تکون خوردن
سریع به خودم نگاه کردم و گوشیو دراوردم
نگه داشتنش ریسک بود!
اگه توش چیزی کار گذاشته بود چی؟!
سریع شیشه رو پایین کشیدم و گوشیو به بیرون پرت کردم
توجهی به نگاه پر از تعجب راننده هم نکردم
حتما پیش خودش فکر میکرد من یه بچه پولدار دیوونه ام
که حتما با دوس پسرم قهر کردم و حالا برام مهم نیس
که قیمت اون گوشی چقدر بوده!
انداختمش دور و بابام یکی دیگه برام میخره!
دلم میخواست برم پیش دایی!
دلم میخواست بازم پیش اونا باشم.
پیش کسایی که برام پدر و مادری کردن!
اما نمیشد!
شهریار همه جا رو میگشت و تنها راهم رفتن بود..
رفتن از این شهر!
اهی کشیدم و ادرس ترمینال رو دادم.
راننده هم فقط سری تکون داد و به سمت مقصد رفت.
ادما رو که از پشت شیشه میدیدم
اون بیخیالی و لذتی که داشتن انگار به دلم چنگ میزد!
چرا من این فرصتو نداشتم؟!
چرا من شانس این خوشبختیو نداشتم؟
عشق از سمت یه مرد که جامعه اونو یه قاتل میدونه برام دوست داشتنی نبود!
ایکاش یه نامزد ساده داشتم..
مردی که کارگر باشه اما نون حلال دربیاره
مردی که به خاطر کشتن یه حیوون هم ناراحت بشه
نه اینکه ادما رو عین حیوون سر ببره و عین خیالشم نباشه!
اهی کشیدم که صدای راننده بلند شد :
-جاییو دارید که برید؟
با سوال نگاهش کردم که از اینه به سمتم برگشت
-من یه پانسیون میشناسم میتونید برید اونجا.
-من…من فقط…
تراول توی مشتم رو بالا اوردم و نشونش دادم
-همینو دارم!

راننده نگاهی به مشتم و بعد تراول توش انداخت و گفت :
-ایرادی نداره اونجا رایگانه
یعنی خیریه اداره اش میکنه
چشمام برقی زدن که لبخندی زد و پرسید :
-ببرمتون؟
-بله.
سری تکون داد و به سمت جاده نشست و دومرتبه حرکت کرد
شاید این میتونست یه نشونه خوب باشه!
اینکه بالاخره خدا یه نگاه هم به من کرده بود!
هوا تاریک شده بود نگاهی به ساعت ماشین کردم و با تعجب گفتم :
-۱۰ شده وااااای.
راننده چیزی نگفت که خودمو جمع و جور کردم.
در واقع از اینکه احساس خودمونی بودن کرده بودن خجالت کشیدم
با رسیدن به یه کوچه گفت :
-پانسیون اینجاست.
نگاهی به در کوچیک کردم که ادامه داد :
-من باهاتون میام.
و ماشین رو پارک کرد و همراهم پیاده شد.
با ترس اول نگاهی به پشت سرم کردم
-مشکلی پیش اومده؟
به سمت مرد برگشتم و سرمو به طرفین تکون دادم
اونم نگاهش دور تا دور کوچه گشت و لبخندی زد و گفت :
-من طول راه حواسم بود.
کسیو ندیدم.
چشمام برقی زد و اون فرشته ای بود که خدا رسونده بود!
کسی که اگر نبود من قطعا بازهم تو چنگال شهریار اسیر بودم
تو چنگال کسی که قصد داشت تا من اعدام بشم!
-خانوم؟
نگاهی به مرد کردم که با دست به در پانسیون اشاره زد
قدم برداشتم و به سمتش رفتم و وارد شدم
از پله ها بالا رفتم و تو پاگرد نگاهی به در کردم و به عقب هلش دادم

صدای همهمه میومد سوت زدن .
متعجب سرک کشیدم و با دیدن چندتا دختر با لباس های پاره و مندرس با تعجب سرجام ایستادم
-سلام معاون کلانتر!
با شنیدن صدای یکی از دخترها، سرم تکون خورد که صدای خنده راننده تاکسی رو از بغل گوشم شنیدم
-اینطوری صدام نکن. آبرو برام نمونده.
دختر نیشخندی زد و گفت :
-د خب معاونی دیگه. کلانترم اون فر…
-سلام اقای عابدینی.
خانومی با لباس فرم سرمه ای رنگ به سمتمون اومد و اول از همه مطمئن به چشمام نگاه کرد
و بعد نگاهش روی لباس هام نشست
معذب خودمو جمع کردم و حق هم داشت!
کدوم آدمی با همچین تیپی، اینکارو انجام میده؟
وقتی که قیمت کیف دستیم با قیمت یه ماشین ساخت وطنم برابری میکرد
چه نیازی بود تا شب اونجا بخوابم؟!
اهی کشیدم و خواستم تشکری کنم و بیرون بزنم
که صدای زن بلند شد :
-اتاق سیصد و دوازده. امیدوارم راحت باشی.
با تعجب و شادی نگاهش کردم که لبخند مهربونی زد و گفت :
-شام خوردی شما؟
اروم گفتم بله که دستشو به سمتم دراز کرد و گفت :
-محمدی هستم. رعنا محمدی.
دستمو تو دستش گذاشتم و گفتم :
-رهایش اصلانی.
سری تکون داد و دستمو رها کرد و گفت :
-ساعت ۱۱ خاموشیه. تا اون موقع خوشحال میشیم تو جمعمون باشی.
لبخندی زدم و گفتم :
-ممنون.
و بعد نگاهی به اتاقها کردم با دیدن شماره مورد نظرم با اجازه ای گفتم و به سمتش قدم برداشتم.
خسته بودم.
حس میکردم دلم میخواد فقط یه جا تو تاریکی بشینم و به اینده فکر کنم.
وارد اتاق که شدم لامپ رو روشن نکردم
تو تاریک روشنی که به خاطر نور هالوژنهای تابلو پانسیون از پنجره داخل میومد روی تخت نشستم.

نگاهم دور تا دور اتاق چرخ خورد و لبخندی زدم
آخ!
رهایش سرمدی!
از خونه سرمدی ها و اون الونک ۵۰متری یه شبه شدی رهایش اصلانی و صاحب کلی مال و منال!
بعدش هم باز رسیدی به اینجایی که الان هستی!
شدی رهایش سرمدی!
شدی همونی که یه در اتاق جدا واسش همیشه ارزو بوده
ادما هرچقدر هم که گنده بشن!
هرچقدر معروف بشن و پر از پرستیژ!
باز یه وقتی یه جایی اصلش بروز میکنه
من دخترِ میترا بودم…دخترِ کسی که به خاطر طمع پول اینده اشو تباه کرد
من نسل طمع بودم…نسل فقر و نگاه به ثروت!
پس خودمم ذاتم…
با صدای در از فکر بیرون اومدم و بله ای گفتم.
در که باز شد، مسئول پانسیون توی چهارچوب ایستاد
حتی اینکه چرا کلید برق رو نزدم هم باعث نشد تعجب کنه
خیلی عادی نگاهم کرد و گفت :
-راحتی؟
لبخند تلخی زدم و گفتم :
-اوهوم خیلی.
میتونستم از چشماش سوال هاشو بخونم اما نمیپرسید
-اینجا هرکسی، که میاد خب میریم سراغ سوپیشینه و خانواده و …
اخه خیریه اس و از قوانینه.
اون دخترای بیرونم چندشبی مهمونن و بعد میرن.
فردا یه نفر میاد و باهات صحبت میکنه
اگر خداروشکر مشکلی نداشتی تا هروقت بخوای مهمون مایی عزیزم
سری تکون دادم که شب بخیری گفت و رفت و در رو بست
باید به اون یه نفر چه جوابی میدادم؟
از چی میپرسید؟!
مثلاً میپرسید که من خلافکارم؟
اگه میگفتم رییس خلافکارای شهر شوهرمه چیکار میکرد؟

نیشخندی زدم و سری تکون دادم
یک درصد نمیتونستم حتی تصور کنم چه واکنشی نشون میداد وقتی میفهمید که من کی ام!
نفسی کشیدم و کفشامو دراوردم
کیفمو روی تخت انداختم و خودمم به پشت طاقباز روی تخت افتادم و به سقف نگاه کردم
الان شهریار کجا بود؟
رفته بود خونه و بیخیال شده بود؟
یا داشت کل شهر رو دنبالم میگشت؟
سپنتا برگشته بود خونه؟!
پیش میترا؟
میترا باردار بود؟! میترایی که منو رد کرده بود
منو داده بود به برادرش!
حالا با عشق برای بچه سپنتا مادری میکرد؟
دستی به صورتم کشیدم و زمزمه کردم :
-بیشعور نباش رهایش!
اون تو دوازده سالگی موقعیت مادری برای تو رو نداشت.
اما الان همه چی داره!
اینا قابل مقایسه نیستن دختر! واقع بین باش.
شالم رو از سرم دراوردم و کنارم انداختم و چشم بستم.
شاید فردا روز بهتری بود!
با همهمه چشم باز کردم
مثل دیشب راهرو پر از سر و صدا بود.
اروم روی تخت نشستم و خمیازه ای کشیدم
شالم رو روی سرم مرتب کردم و کفشامو پوشیدم
کیفمو اما روی تخت رها کردم و به سمت در رفتم.
در رو باز کردم و از اتاق بیرون رفتم
جلوی پذیرش دخترهای دیشبی رو دیدم که به راننده میگفتن معاون کلانتر!
با دیدنم لبخندی زدن و یکیشون گفت :
-چه طوری خانوم خوشگله؟
لبخندی زدم و گفتم :
-خوبم شما خوبید؟
-بله که خوبیم. صدقه سری شما خود کلانتر امروز صبح اومده الانم دوساعته داره با خانوم حرف میزنه
میدونی چندوقته کلانترو ندیدیم؟!
مات به دور و برم نگاه کردمو کلانتری که گفت رو ندیدم

به سمتشون برگشتم و تکرار کردم :
-کلانتر؟!
یکیشون خندید و گفت :
-اره. پس فکر کردی کی ما رو…
با سقلمه ای که دوستش بهش زد و ساکت شد و یکم نگاهم کردن و رفتن
من هم گیج به رفتنشون نگاه کردم و بعد به سمت سرویس رفتم
از کنار دفتر اتاقی رد میشدم که صدای مسئوب پانسیون رو شنیدم :
-این اتفاق بار اوله که افتاده.
از لباسهاش هم چیزی مشخص نیست
یعنی نیازمند نیست یا بچه کار..
من فکر میکنم اتو میزده که گیر افتاده و فرار کرده.
مات نگاهی به در نیمه باز کردمو اتو زدن؟!
اونم من؟!
گرچه با تیپ من باید هم همچین فکری میکرد!
-به هرحال اینبار محمد خیلی اشتباه کرده
اینجا قرار نیست هرکسی بره و بیاد
بارها گفتم فقط یه سری از افراد خودمون اون هم تحت پوشش حق دارن وارد بشن.
نه اینکه هرکسی بیاد و بعد یه نفوذی معرفی بشه
داستان راحله که هنوز یادتونه؟!
مرد صحبت میکرد و من فقط با ترس و وحشت به در نگاه میکردم
امکان نداشت صدایی که میشنوم درست باشه
امکان نداشت کسی که فکر میکردم خودش باشه!
قطعاً من داشتم اشتباه میشنیدم!
وگرنه هیچ حالت دیگه ای جز این ممکن نبود!
باید فرار میکردم..
باید زودتر از اینکه منو میدید و برم میگردوند به اون خراب شده فرار میکردم
اما نمیتونستم!
از راحله برای اون زن میگفت؟!
و اون زن کی بود که اینها رو هم میدونست!
نیروهای تحت پوشش کی بودن!
چرا طوری صحبت میکرد که..
-به نظرم یه سر بهش بزن.
دختر ارومی به نظر میرسه و فک کنم ته خلافش همونه که گفتم.
سریع عقب گرد کردم و به سمت اتاقم رفتم تا تراول پنجاهیو از روی پاتختی بردارم و برم
باید کیفمو هم برمیداشتم

اگه کیفمو میدید و متوجه میشد که من اینجا بودم چی؟
سریع وارد اتاق شدم و کیف و تراول رو برداشتم و به عقب برگشتم که صداشونو شنیدم
-اینجاست؟
-اره فکر کنم خوابه‌
-خیله خب تا پرونده ها رو تکمیل کنی منتظر بیدار شدنش میمونم.
مات به در نزدیک شدم و دیدم که جفتشون به سمت پذیرش رفتن
خدایا! خدایا!
باید چه غلطی میکردم!
دیدم که همون جا جلوی پذیرش ایستادن و باهم صحبت کردن
تموم تنم از تصور اینکه منو ببینه میلرزید
اینبار دیگه عاقبت خوبی در انتظارم نبود!
اینبار من به دستش به قتل میرسیدم!
وقتی همیشه قوانینش رو زیرپا گذاشته بودم
خدایا خودت کمکم کن!
دیدی که من دوست ندارم اینجا و اینطوری زندگی کنم!
دیدی که دنبال یه راه فرارم!
خودت نجاتم بده!
پشت در ایستادم و با ناامیدی نگاهشون کردم
یکی از دخترها به سمتشون رفت و چیزی گفت که زن خندید و سری تکون داد
اما اون فقط نگاهش کرد و بعد دومرتبه به پرونده نگاه کرد
باز هم دختر چیزی گفت که اون عاصی شده نگاهش کرد و بعد اخمی کرد و به سمت اتاقم برگشت
از ترس سریع پشت در پناه گرفتم و صلواتی فرستادم
صدای قدمهاش اومد که دستم دور کیف محکم شد
با هر قدمی که میومد من هم عقب تر میرفتم
به تخت رسیدم که در باز شد و نگاهم بهش خورد
با چنان تعجبی نگاهم میکرد که انگار یک درصد احتمال نمیداده من اونجا باشم
بزاق دهنم رو با ترس قورت دادم که مات صدام کرد :
-رهایش!
-ابراهیم!
-سروان مصطفوی!

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫3 دیدگاه ها

  1. وای وای وای خداااااااا ابراهیم پلیسهههههه
    ای وای منننن
    تو رو خدا پارت افتخاری بده مرگ من
    پلیسسسسسس
    خاک وچوککککک چه هیجانی داره این رماننننننن

  2. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان