codebazan

رمان عروسک

رمان عروسک پارت ۳۰

 

دیگه حرفی نزدم که اونم جوابی به آخرین حرفم نداد و جایی تو یه کوچه خلوت پیچید و ریموت رو زد و در گاراژی بالا رفت و وارد شدیم
با تعجب نگاهی کردم که گفت :
-پیاده شو.
از ماشین پیاده شدم که اون هم پیاده شد و پرونده ها تو ماشین موندن.
دزدگیر ماشینو زد و به سمت ماشین دیگه ای رفت که پارک شده بود
نگاهم به ماشین خورد که متوجه شدم ماشین شهریاره.
در راننده رو باز کرد و نگاهی به من کرد که هنوز ایستاده بودم و گفت :
-بیا سوار شو.
اروم به سمت ماشین رفتم و در رو باز کردم و سوار شدم و در رو بستم.
-تراولو بده بهم.
گیج نگاهش کردم که تکرار کرد و تراولو دادم دستش.
اون هم تراولو پاره کرد و کف گاراژریخت و سوار شد و در رو بست.
تو طول راه من ساکت بودم و اون هم هر ازگاهی با تلفن حرف میزد.
و اخرین تماسش با شهریار بود :
-الو ؟ کجایی؟
خیله خب برو سمت خونه.
عمارت نه خونه. اره خبری شده.
برو من تو راهم.
تماس که قطع شد نفس عمیقی کشیدم و به بیرون خیره شدم
سنگینی نگاهش رو از اینه حس میکردم
اما نیاز داشتم تا نفسی بکشم
شیشه رو پایین کشیدم و نفسهای بلند و پی در پی کشیدم
با رسیدن به خونه با ترس صلواتی فرستادم .
ابراهیم هم نفس بلندی کشید
و چند دقیقه بعد پشت در ایستاده بودیم
در که باز شد و شهریار تو چهارچوب قرار گرفت با ترس سر بلند کردم
و نگاه ماتش رو به خودم دیدم
پیراهن ساتن مشکی و شلوار کتان مشکی تن کرده بود

نگاهش فقط روی چشمام بود و حتی یه میلی متر هم پایین تر نیورده بود.
قدمی که به سمتم برداشت رو من عقب رفتم و آستین پیراهن ابراهیم رو گرفتم و خودمو پشتش کشیدم که ابراهیم یکم جابجا شد و گفت :
-خودش زنگ زد بهم.
صدایی از شهریار نیومد و بعد فقط صدای قدمهاش بود که ازمون دور میشد
سرکی از پشت ابراهیم کشیدم که دیدم شهریار رفته و در رو باز گذاشته.
-رفت؟
مات پرسیده بودم که ابراهیم سری تکون داد و گفت :
-فعلا که انگار رفته.
توام برو داخل.
و خودشو کنار کشید که محکم تر استین پیراهنشو گرفتم و گفتم :
-نه.
و بعد به چشماش نگاهش کردم و گفتم :
-توام بیا.
-زده به سرت؟
-نه نزده اما من برم تو دیگه زنده بیرون…
با اومدن شهریار با پوشه کوچیک بنفش رنگی که دستش بود دهنم بسته شد و ناخوداگاه عقب رفتم که ابراهیم نگاهی به شهریار کرد و بعد دوباره مقابلم قرار گرفت.
شهریار فقط از خونه بیرون اومد و در رو قفل کرد و بعد به سمت اسانسور رفت.
ابراهیم دستشو کشید و گفت :
-راه بیفت.
با وحشت نگاهش کردم که پلک رو هم گذاشت و سری بالا پایین کرد و لب زد :
-نترس.
چه طور نمیترسیدم؟!
مگه می‌شد از خشم شهریار نترسید؟
نگاهی به شهریار کردم که تو آسانسور ایستاده بود و غریب نگاهم میکرد
انگار بار اولی بود که منو میدید!
انگار تا حالا هیچوقت منو ندیده بود.

ابراهیم جلوتر از من به سمت آسانسور رفت که من هم رفتم و مقابل شهریار ایستادم.
در که بسته شد نفس عمیقی کشیدم.
-کجا میخوای بری؟
سر شهریار به سمت ابراهیم که این سوال رو پرسیده بود برگشت و عمیق نگاهش کرد.
نمیدونستم چی اذیتش میکرد…یه نگاه خیلی موشکافانه بهش انداخت…
-میدونی یه قبیله ای تو کشورهای دور افتاده هست؟
که به خاطر یه زن، مردها باهم دوئل میکنن و اونی که زنده موند میشه شوهر اون‌زن؟
گیج به شهریار نگاه کردم که خونسرد و با سر برافراشته به ابراهیم نگاه میکرد.
ابراهیم چندلحظه مکث کرد و بعد نیشخندی زد و گفت :
-اره میدونم. میخوای اسلحه دربیارم و سر رهایش باهات دوئل کنم؟
بیخیال پسر. اون مال خودته!
شهریار بالا تنه اش رو به دیواره داخلی اسانسور تکیه داد و گفت :
-من میتونم سر اسم و رسمم..
سر چیزی که سالها به خاطرش جنگیدم و اداره اش کردم
سر مقامی که به خاطرش چشم رو انسانیت بستم
باهات دوئل کنم.
ابراهیم نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت :
-متوجه…
شاید چتد ثانیه طول کشید که شهریار دست راستش رو پشت کتش برد و اسلحه اشو بیرون اورد و به سمت ابراهیم گرفت و همزمان دست منو گرفت و به سمت خودش کشید.
با کشیده شدن یهویی دستم جیغی کشیدم که صدای مبهوت ابراهیم بلند شد :
-چیکار میکنی شهریار؟
-چرا منو، آقا صدا نمیزنی ابراهیم؟
این همه صمیمیت اصلاً خوب نیست!
ابراهیم نگاه نگرانی به من کرد و دستشو جلوی بدنش گرفت و گفت :
-باشه آقا. حق با شماست.
من اشتباه کردم نباید باهاتون صمیمی میشدم.

شهریار منو بیشتر به سمت خودش کشید که گفتم:
-د…دا…داری…‌‌چی..کار میکنی؟
رو…رو…ادم خودت اسلحه میکشی؟
شهریار اما حتی نیم نگاهی هم به من نکرد و خیره به ابراهیم گفت :
-میتونم رو تو هم اسلحه بکشم.
اما فعلاً الویت با ابراهیمه.
-شما بگید چی شده…من بدونم چرا اخه یهو…
-ما خانواده خیلی پولداری بودیم.
یعنی نبوده بین ما که چشم به اموال بقیه داشته باشیم!
یه روزی شروین میره دزدی و همسایه میگیردش
میاردش خونه و جلو سرهنگ کلی حرف بارش میکنه
از اون روز سرهنگ واسه شروین مراقب میذاشته.
منم میگن نوه اول سرهنگم!
نوه ای که همه اخلاق هام به خودش رفته.
دم و دستگاه تو خونه ام همینو میگه.
که من اگه یه ردیاب تو گوشی کار بذارم و گوشی بشکنه…
مکثی کرد و به سمتم برگشت و نیم نگاهی بهم کرد و نیشخند زد.
فهمیده بود…میدونست که گوشیو پرتاب کردم..
نگاهشو با ارامش ازم گرفت و به ابراهیم داد :
-یه شنود هم وصل میکنم تا دستم خالی نمونه!
ابراهیم رسولی هرجایی که هست برش میگردونی پیشم. اطلاعاتش مال خودت چون ادمای من، از من اسمی نمیبرن.
هرچیزی ام که میخوای بهش وصل کنی، وصل کن چون پیش من نمیاد.
میره پیش خانواده ای که الان دوساله دنبالشونی.
دوسال بهت فرصت دادم که انتخاب کنی
که ببینی من یا شغلت.
دوسال تو هر ماموریتی تو رو با خودم بردم
راحله رو دادم تا تو دفنش کنی.
خودم تو اون کلبه موندم و بعدشم اون حمله از سمت رهایش.
هیچوقت فرصت کردی کسیو بفرستی سراغ اون کلبه و اون قبر؟
تا راحله دربیارن؟
تا خبر مرگش رو به خانواده اش بدن؟!

-فرصت نداشتی چون اطمینان داشتی
چون یه نفوذی زرنگ بودی.
چون سالها تعلیم دیده بودی و اما…
متاسفانه کسی که پدربزرگش سرهنگ بوده..
کسی که خودش یه تعلیقی از نظام بوده چون نتونسته ماموریتشو خوب انجام بده
میتونه دستتو بخونه!
تو اون لحظات هیچی به ذهنم نمیرسید..
حتی نمیتونستم رو حرفهایی که شهریار میزد فکر کتم
فقط با چشمهای گشاد شده بهشون خیره شده بودم و حرفها رو میبلعیدم..
شهریار دستمو رها کرد و احترام نظامی داد و خندید و گفت :
-ستوان یکم شهریار اصلانی!
باورت نمیشه نه؟
حالِ ابراهیم اما، حالی رو به مرگ بود..
میشد حس کرد که نیازی به شلیک گلوله نداره
اون همین حالا هم مُرده بود
شهریار با نفرت دستشو پایین انداخت و گفت :
-من کنار گذاشته شدم چون نتونستم یه خلافکار رو دستگیر کنم.
چون وقتی مافوقم تیر خورد و بیهوش شد
تا رسیدن نیروهای امنیتی، زن باردار اون مجرم رو فراری دادم و اگر تلاشهای سرهنگ و تیمسار نبود من چندسال حبس هم داشتم!
من فقط دلم به حال بچه ای سوخته بود که باید تو زندان بدنیا میومد
و اصل اول تو این کار!
دلسوزی ممنوع!
تو موظفی کاری رو انجام بدی که ازت خواسته شده.
چون تو حافظ دین و مال و ناموس جامعه ای.
به تو هم اینا رو گفتن نه؟
حافظِ ناموس؟
تو که داشتی از ناموسِ من مایه میذاشتی پس فطرت!
و خیز برداشت و با پشت تفنگ ضربه ای به بالای شقیقه ابراهیم زد که جیغ زدم و دستامو جلو دهنم گرفتم.
ابراهیم ولی خم شد و اون قسمت از سرش رو که خون ازش میریخت رو با دست محکم گرفت
-این آسانسور تا وقتی که من‌دکمه اشو نزنم تو رفت و امد بین طبقه هاس.
پس فکر نکن کارمون تموم شده سروان سامیار مصطفوی.

با این حرف شهریار، نگاهی به دکمه های اسانسور انداختم و بعد متعجب به سقف نگاه کردم.
چراغ هر سه طبقه باهم روشن بود و اسانسور متوقف نمیشد و درش هم باز نمیشد بلکه فقط تو رفت و امو بین طبقات بود.
شهریار خم شد و سر کج کرد و به ابراهیم نگاه کرد که به دست خونیش خیره بود و پوزخندی زد :
-آمارتو دارم. گفتن تا حالا تو ماموریت هات شکست نخوردی.
گفتن تو حتی یه بار مافوقت شهید شده و خودت زخمی اما بازم کم نیوردی.
لایق ستاره های پُر روی شونه ات بودی سروان اما بسوزه پدر بازی تو اداراتو دم و دستگاه های دولتی، مگه نه؟
نگران به ابراهیم نگاه کردم که حرفی نمیزد و فقط خیره به دستش بود.
عاقبت سر بلند کرد و راست ایستاد. نگاه پر از خونش اول به من افتاد و سری تکون داد و بعد به شهریار نگاه کرد.
-راحله کجاست؟
شهریار نیشخندی زد و گفت :
-راحلههههه!
و دستشو زیر چونه اش گذاشت و با تمسخر گفت :
-چرا این اسمو نمیشناسم؟! نمیدونم کیو میگی سروان.
ابراهیم اخم کرد که انگار دردش گرفت پس سریع اخمش رو باز کرد و غرید :
-راحله کجاست؟
خون از محل زخمش روی صورتش ریخته میشد و از زیر چونه اش قطره قطره روی لباسش و نوک کفشش و زمین…
-راحله همونجاییه که باید باشه.
از خونه فرار کرده بود و قربانی خشونت خانوادگی شد.
پدرش هم متاسفانه که این قتل رو برعهده داشته فراریه جناب سروان.
برای تکمیل پرونده باید یه سر مزاحمشون بشی.
ادرس روبدم یا ازبرادران اگاهی اینکار برمیاد؟!

ابراهیم نگاه بدی به شهریار انداخت و گفت :
-پس تو…ستوان یکم بودی؟
مافوقت کی بود؟
شهریار نگاه تیره و تاری به ابراهیم کرد و غرید:
-پدرت! اخرین ماموریتش که منجر به فلجیش شد با من بود.
ابراهیم انگار با همون جمله به قهقهرا رفته بود..
کیش و مات شده بود..
نگاهش به شهریار بود اما انگار خودش اونجا بود..
درد گلوله هم اونو اینطور از پا در نمیورد که حرف شهریار…
-تو شهریار اصلانی نیستیییییی…
پر از ترس اینو گفته بود…پر از وهم..
انگار قرار بود حقیقت های وحشتناکیو بفهمه…
انگار قرار بود با گفتن هر کدوم مرگ رو به جون بخره…
-تو…تو…
شهریار اسلحه اشو به سمت ابراهیم گرفت و پر از حرص با چشمایی که مردمک هاش میلرزید گفت :
-من شهریار اصلانی ام.
هیچکی قادر نیست تا اسم و رسممو ازم بگیره.
فهمیدی سروان مصطفوی؟!
ابراهیم دهن باز کرد حرفی بزنه که شهریار سر اسلحه رو پایین گرفت و تا پلک به هم بزنم گلوله ای به پاش شلیک کرد
ابراهیم آخی گفت و با جفت دستاش پاشو از رون گرفت و منم جیغ کشیدم..
شهریار اما اسلحه اشو روی زمین پرت کرد و گفت :
-برای توئه.
قبل اینکه بیای از کشوی میز کارِت درش اوردم.
و تن جلو کشید و دکمه اسانسور رو زد.
دستام جلوی دهنم بود و به ابراهیم نگاه میکردم که سرش رو پایین انداخته بود و نگاهش اما به شهریار بود
میشد فهمید که دیگه نگاهش اونقدر عصبی نبود
که انگار بیشتر شوکه شده..
اینکه زیردست پدرش، حالا یه خلافکار کله گنده شده بود…
اینکه…

اسانسور ایستاد که قبل باز شدن درش، شهریار دست انداخت زیر بغل ابراهیم و اونو کنار کشید وبه دیوار تکیه اش داد
خودش بیرون رفت و مقابل درب اسانسور ایستاد و گوشیشو از جیبش بیرون اورد
نگاهمو از شهریار گرفتم و به ابراهیم دادم که باافسوس به شهریار نگاه میکرد
رد نگاهم به تفنگ روی زمین رسید و اگه ورمیداشتمش چی؟!
اگه باهاش به شهریار شلیک میکردم و فرار میکردم؟!
اگه خودمو نجات میدادم و ابراهیم چی؟
روهام؟!
اصلاً من دلِ شکلیک کردن به شهریار رو داشتم؟!
-اگه اسلحه میخوای بیا..
نگاهمو بالا کشیدم و به شهریار دادم که دست برد پیش شلوارش و اسلحه ای دراورد و به سمتم پرت کرد
اسلحه جلوی پام روی زمین افتاد و صداش تو اتاقک اسانسور و راهروی خالی پیچید
ابراهیم سر کج کرد و به شهریار خیره شد
شهریار ولی خیره به من کجخندی زد و گفت :
-من بی دفاع بدون حرکت می ایستم تو دونه دونه گلوله هاشو تو بدنم خالی کن.
رهایش، تو مختاری هرکاری میخوای انجام بدی.
مثل دیشب و منم مختارم با روش های خودم جوابتو بدم.
مثل امروز که هنوز ندادم.
بزن…معطل چی هستی؟
قول میدم یه اینچ هم تکون نخورم.
و دستاشو از هم باز کرد و لبخندی زد.
به ابراهیم نگاه کردم که عرق و خون از صورتش میچکید…
چشماش رو به زور باز نگهداشته بود و روی زمین نشسته بود
سرشو به علامت نفی تکون داد که قدمی عقب رفتم
-نمیخوای بزنی؟
این تنها فرصتی بود که بتونی خودتو نجات بدی.
میتونستی اون لَش رو هم با خودت ببری.
و همینطور روهام.
من که نباشم نفر دوم عمارت ابراهیمه و خانوم تویی.
نگران چی هستی؟
بزن رهایش.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫16 دیدگاه ها

  1. این پارت واقعا عالی بود پارتای قبل بی حوصله فقط برای تموم کردنش میخوندم ولی این یکی خیلی هیجانی بود
    خسته نیاشین واقعا
    عالی بود عالیییی:heart_eyes::clap_tone1::clap_tone1::clap_tone1::two_hearts:

  2. وااااییی عالیهههه بر خلاف خیلی از رمانا غیر قابل پیشبینیه 😍 این پارت هم خیلی هیجانی بوددددد😍😍ممنون ادمین و نویسنده

  3. کراش زدم رو ای رمانه :heart::heart::heart:یکم فیلم هندیش کنیم تفنگو برداره بزاره رو سر خودش و یه مشت چرت و پرت لحظه آخری بگه یهو ماشه رو بکشه ولی تیر توش نباشه :joy::joy::joy:میشه خود خود هندی :joy::joy:ولی ناموسن دختره جونش در میره یهو سورپرایزش کنه.بگه دوست دارم از ای عشقی بازیا :joy::joy::joy::joy::joy::joy::joy::joy::joy:میدونم دارم چرت و پرت میبافن اهمیت ندین ایسگا گرفتمتون

    1. دادش حشمت فیلم هندی زیاد اما تو نمیری خیلی حال میده تفنگ بزار روشقیقش چند تا جمله سوسولکی بزار کنارش شلیک کنه بعد این تفنگ خالی باشه میبینی:joy::joy:

  4. عالی بود:heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes:
    رهایش نزننی ی وقتا
    چرا با شهریار اینطوری کردن🥺🥺 ی بچه رو نجات داده بود

  5. وای نه رهایش نزنه تورو خدا به جاش بره بغلش کنه:cry:
    میدونم غیر ممکنه اما میشه ممکن بشه:heart_eyes:نه؟

  6. ووووووو اصلاااا پیش بینی نمیشه کردش دمت گرممم
    همش فک میکنم کاشکی این فیلمشم بود:heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes:

  7. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان