codebazan

رمان عروسک

رمان عروسک پارت ۳۱

 

قدمی جلو رفتم که صدای بیحال ابراهیم رو شنیدم :
-گولش رو نخور.
میخواد اثر انگشت تو بیفته رو تفنگ
گیج نگاهم روی دستای شهریار گشت و دقت کردم..
دستی که تفنگ رو باهاش به سمتم پرت کرده بود دستکش بیرنگ داشت.
خدای منننننن..
با ترس به اسلحه نگاه کردم و لگدی بهش زدم که به سمت جلو پرت شد و به لبه اهنی اسانسور خورد
شهریار خندید و گفت :
-خب گویا مغزت خوب کار میکنه
اما خب فرقی هم نمیکرد.
اون به من شلیک میکرد و من ازش شکایت میکردم
فقط یه زندان کوچولو در انتظارش بود همین.
-زن…زندان؟!
چشماش برقی زدن و خبیث گفت :
-تو نشون دادی دوری از ما رو ترجیح میدی
منم بهت مکانیو هدیه میدم که دور از ما توش خوشحال باشی رهایش اصلانی!
مات نگاهش کردم و عقب عقب رفتم.
این ادم…نه آدم نه‌..
این موجود قطعاًبویی از انسانیت نبرده بود..
اون خودِ خودِشیطان بود
با همون حیله ها، با همون مکرها
خدای مننننننن..
این مرد اصلاً لیاقت اسم انسان رو داشت؟
صدای قدمهای تندی اومد و بعد بادیگارد هاش پشت سر ایستادن
-حمله شد بهمون و ابراهیم متاسفانه تیر خورد
دکترو خبر کنین و ببرینش بالا
حالش که بهتر شد میره دنبال کاری و شما هم دنبالش میرید خب؟
بادیگاردها سری تکون دادن و دونفرشون به سمت ابراهیم اومدن و بلندش کردن
شهریار جلوتر اومد و خم شد و اسلحه اش رو برداشت و گفت :
-مراقبش باشید اون دست راست منه.
و بعد به من نگاه کرد و گفت :
-نمیای عزیزم؟

مات به بادیگاردهایی که ابراهیم رو بلند کرده بودن و حالش رو میپرسیدن نگاه کردم و بعد به شهریار.
با نگاهی عاری از حس نگاهم میکرد
جوری نگاهش مُرده بود که انگار خودش هم نفسی نمی‌کشه
بزاق دهنم رو قورت دادم و تکونی نخوردم.
میدونستم امروز اگر زنده بودم دیگه هیچوقت از سمت شهریار اصلانی گزندی بهم نمیرسه.
فقط امروز!
-خانومو راهنمایی کنید بیرون. ترسیدن.
یکی از باریگاردها به سمتم اومد و با رعایت فاصله کنارم ایستاد و گفت :
-خانوم لطفاً بفرمایید بیرون.‌ما حواسمون هست نگران نباشید.
با ترس نگاهش کردم که لبخندی زد و نگاهشو ازم گرفت.
دستشو با فاصله پشت کمرم قرار داد که نفس عمیقی کشیدم و به سمت در اسانسور حرکت کردم.
از اسانسور که بیرون رفتم، شهریار اسلحه اش رو پشت شلوارش جا داد و کتش رو مرتب کرد و نگاهی بهم کرد.
-رنگت پریده رهایش. چیزی میخوری؟
نمیخواستم نگاهش کنم…یعنی نه که نخوام…نه‌…
من نمیتونستم نگاهش کنم…
اون ابراهیم رو زده بود، بهش شلیک کرده بود
تهدیدش کرده بود…
می‌خواست منو بندازه زندان
گفته بود تا بهش شلیک کنم و بعد…
بعد از بادیگاردها خواسته بود ابراهیم رو درمان کنن
که حواسشون باشه چون اون دست راستشه
و بعد نگرانِ پریدگی رنگ من بود؟
مگه میشد این همه تضاد تو یه ادم جا بشه؟!
مگه میشد کسی هم ازت متنفر باشه و هم نگرانت باشه؟
-بریم آقا؟
-بریم.
شهریار قدم اول رو برداشت که من هم کنارش شروع به قدم زدن کردم.
-ماشین خودتون دست آقا ابراهیم بود. کدوم؟
-مهم نیست حواستون بهش باشه.

-حواسمون هست اقا.
-هر ماشین مشکوکی رو که دیدین معطل نمیکنین
میدونین که ابراهیم برای من چقدر اهمیت داره!
پس مراقب باشید و به محض اینکه گلوله از پاش بیرون اورده شد خبرم کنید. باشه؟
-چشم اقا.
ناخواسته پوزخندی روی لبم نقش بست که سر شهریار به سمتم برگشت. سریع پوزخند رو از روی لبم جمع کردم و به قدمهام سرعت بخشیدم.
دستش دور بازوم مشت شد و به عقب کشیده شدم.
صورتش به سرم چسبید و لبش دقیقا مماس با موهای بیرون زده از شالم بود :
-دختر بدی نشو…آخ…یادم نبود دیگه دختر نیستی…زن بدی نشو رهایش.
من با خانومای بَد، کارای خیلی بَدی میکنم عزیزدلم.
کی گفته واسه ترسیدن حتما باید تو چشم اونی که تهدیدتون میکنه نگاه کنین؟
که حتما باید گارد بگیره یا حالت حمله داشته باشه؟!
میشه تو بغل یه نفر باشی اما بترسی.
میشه یکی بغلت کرده باشه اما نفست بند بیاد.
یکی تو رو به خودش چسبونده باشع اما وحشت داشته باشی از حرکت بعدیش..
میشه یکی بهت بگه عزیزدلم اما تو بخوای با تمام وجود ازش فرار کنی.
لرزیدم؟! نه فکر نکنم. اون لرزی که به تنم افتاد در مقابل فلج شدن زبونم تو جوابش چیزی نبود.
فقط نگاهش کردم که سر عقب برد و اون هم عمیق نگاهم کرد.
گفته بود شنود کار گذاشته!
پس همه حرف های من و ابراهیم رو شنیده بود.
ناراحت بود؟ متنفر بود؟‌دلزده بود؟
اگه کسی که عاشقش بودم با معاونم نقشه براندازی منو میکشید، چه حسی داشتم؟
اگه عشقم منو میفروخت تا راحت زندگی کنه؟!
نمیدونم…من هم به نوبه خودم یه بار فروخته شده بودم
با من و حسم بازی شده بود..
پس چرا من باز هم میترسیدم؟
ما تازه بی حساب شده بودیم.

فشار ملایمی به بازوم وارد کرد و اروم و نرم به سمت جلو هلم داد .
نفسی کشیدم و حرکت کردم.
ایکاش میتونستم بگم که دستشو برداره و رهام کنه تا خودم بیام
اما واقعا نمیتونستم باهاش حرف بزنم
یه جور ترس عمیقی ازش داشتم
همیشه من کسی بودم که تو این رابطه بی گناه بودم
و اون کسی که بهم نیرنگ زده بود
که دروغ گفته بود سرم رو شیره مالیده بود
و حالا همه چی برعکس شده بود
من گناهکار بودم..
اون میدونست من میخواستم به پلیس معرفیش کنم و…
در ماشین رو باز کرد و نگاهم کرد
اروم دستمو کشیدم که رهام کرد و سوار ماشین شدم و روی صندلی نشستم.
اون هم در رو بست.‌
از پنجره دیدم که پوشه بنفش رنگ رو یکی از باریگاردهاش به سمتش گرفت و شهریار هم اونو گرفت و به اون سمت ماشین رفت.
نگاهم به ماشین ابراهیم بود و خودش هنوز تو خونه منتظر دکتر بود.
اهی کشیدم که در باز شد، سریع نگاهم رو از ماشین ابراهیم گرفتم و به جلو دادم.
شهریار نشست و در رو بست و از گوشه چشم دیدم که پوشه رو روی داشبورد انداخت و سری تکون داد.
ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد.
تو‌طول راه جفتمون ساکت بودیم…
همیشه شهریار سکوت رو میشکست و انگار اینبار اون هم حال صحبت نداشت.
در کمال تعجب من جلوی دفتر خونه ایستاد و از ماشین پیاده شد.
وقتی که به سمتم اومد خودمو عقب کشیدم روی صندلی.
اما اون در رو باز کرد و دستمو کشید که از ماشین پیاده شدم.
بدون اینکه دزدگیر ماشینو بزنه، از پله های دفترخونه منو بالا برد و وقتی وارد محضر شدیم با دهن باز به وکیلش نگاه کردم که روی یکی از صندلی ها نشسته بود.

مرد نگاهی به پوشه کرد و بعد بازش کرد
چندتا برگه بیرون اورد و شروع کرد به خوندنش
برگه ها رو پایین گذاشت و نگاهی به شهریار کرد.
-مطمئنی پسر؟
شهریار سری تکون داد و دست تو جیب شلوارش برد و گفت :
-اره حاجی.
-اینکاری که تو داری میکنی…فکر میکنی ..
-حاجی من اصلاً فکر نمیکنم بعضی وقتا و نتایج همون کارام قابل قبول تره.
وقتی فکر کنم شهریارم!
و شونه ای بالا انداخت.
گیج به جفتشون نگاه کردم که مرد با دست اشاره ای به صندلی ها کرد و گفت :
-بشینین. دخترم بشین.
عقب رفتم و روی یکی از صندلی ها نشستم و شهربار هم به سمتم اومد کنارم نشست.
مرد نشست و نگاه عمیقی بهم کرد.
-دخترم، صیغه تو و همسرت دو روزه که باطل شده.
تحت وکالتی که به همسرت داده بودی، اون صیغه رو باطل کرده و امروز طالب عقد دائمه.
مات به شهریار نگاه کردم و اون صیغه رو باطل کرده بود؟!
پس چرا بهم نگفته بود!
مشخصه که چرا! چون میدونست فرار میکنی!
چون میخواست دست و بالت بسته باشه و نتونی از پیشش بری!
نیشخندی زدم که مرد تک سرفه ای کرد و نگاهشو ازم گرفت.
-الان شناسنامه تو با مندرجات جدیدی تو دست منه. رهایش اصلانی فرزند شروین، نام مادر میترا!
اسم شاهین از شناسنامه ات خط خورده.
دلم میخواست با صدای بلندی بخندم و بگم چه خووووب!
که خودم نیستم اما تمام کارهام راه میفته.
که شناسنامه منه، زندگی منه اما من اخرین نفر خبردار میشم!
-و سومین مطلب در مورد اسمیه که میخوای بهش محرم بشی، در واقع اون..
-حاجی بخون.

-اما شهریار…
-بخون حاجی .
گیج نگاهشون کردم و خواستم چیزی بگم که شهریار گفت :
-عقد عقده طرفشم که منم. چه فرقی داره؟
شهریار یا امیر؟! مهم خودمم.
-ی…یعنی چی؟
با این حرفم، شهریار تیز نگاهم کرد و گفت :
-فکر نکنم تو شانس پرسیدن داشته باشی!
با کاری که کردی تموم شانسها رو از خودت گرفتی!
و رو به حاجی گفت :
-تمومش کن سر جدت که باید بریم.
حاجی نیم نگاهی به من که معذب و ترسیده بودم کرد و گفت :
-راضی نباشه،‌باطله!
شهریار نیشخندی زد و گفت :
-مگه میشه راضی نباشه؟! بچه اش مال منه.
مات بهش نگاه کردم که حاجی گفت :
-اسم اون بچه…
-اوکیش کردم اونو حاجی. اگه شما دست بجنبونی اینم اوکی میشه.
و بعد خندید و گفت :
-بدو حاجی تا در نرفته. این خانوم ما خیلی بد قلقه.
دستش باشه همین الان از پنجره خودشو پرت میکنه پایین و بعد فرار.
مرد پر از تعجب و یکه خورده نگاهم کرد که لب گزیدم و چرا شهریار دهنش رو نمی‌بست؟!
صدای نفس عمیقی اومد و بعد این حرف مرد :
-خیله خب برید تو اتاق عقد الان میام.
شهریار سریع بلند شد که فقط نگاهی به قامتش کردم
اون هم نگاهم کرد و وقتی دید هنوز بلند نشدم ابرویی بالا داد و گفت :
-چیزی میخوای؟! زیرلفظی چیزی! بلند شو دیگه.
اروم بلند شدم که دستمو گرفت و صدای مرد بلند شد :
-تو دیگه عقد میخوای چیکار باباجان؟
-حاجی من خودم که به حرومشم راضی ام، طرفم نیست.
-استغفرالله برو پسر. شیطون رفته تو جلدت.
شهریار بلند خندید و راه افتاد و منو هم به دنبال خودش کشید.

توی اتاق عقد روی صندلی عروس و داماد که نشستیم نگاهم به تزییناتش خورد و صندلی های مهمون ها…
نیشخندی زدم و من حتی از اینم شانس نیورده بودم.
-دلت مهمون میخواد؟
نگاهش کردم که خم شد و سرشو پایین اورد
تو فاصله کمی از صورتم متوقف شد و با شیطنت گفت :
-عروسی میخوای عروس فراری؟!
با غیظ نگاهش کردم و رو برگردوندم که بلند خندید.
-اگه قول بدی دیگه فرار نکنی برات عروسی هم میگیرم.
با حرص گفتم :
-بخوره تو سرت. ازت کوفت هم نمیخوام.
برو بمیررررر.
یه تای ابروش بالا رفت و با دقت نگاهم کرد.
-شجاع شدی!
دیدی ابراهیم پلیسه ذوق کردی؟!
اما سرنوشتش رو دیدی که! همینه!
هرباری که بخواد با تو تبانی کنه یه گلوله میخوره.
دو سال کاری به کارش نداشتم چون با تو کاری نداشت.
اگه بخواد تو رو بکشه وسط…
نگاهش روی صورتم گشت و لب زد :
-کل خانواده اشو میکشم وسط.
هوم؟ تو که دلت نمیخواد خواهر و مادرش بشن مثل راحله؟
با یاداوری راحله چونه ام لرزید و به یاد حرف شهریار به ابراهیم افتادم.
نگاهم رنگ خشم گرفت و با حرص گفتم :
-تو چه پستی هستی که پدرشو خریدی و اون چه ادم لجنیه که قتل دخترشو به گردن گرفته.
شهریار نگاهی بهم کرد که معنیشو نفهمیدم اما سریع نگاهش عوض شد و نیشخندی زد و گفت :
-پول…پول…
این چیزیه که همیشه جواب میده عزیزدلم!
خیلیا به خاطر پول حاضرن هرکاری کنن
حتی اگه طرف مقابلشون بچه اشون باشه.
-خیلیا نه…فقط ادمای پست و حقیری مثل تو!

شهریار با خنده سری تکون داد و خواست چیزی بگه که مرد به همراه کیفی وارد شد و روی صندلی عاقد نشست.
نگاهی به من و شهریار کرد و گفت :
-مرد مومن میگفتی به دخترا بگم بیان.
میدونی چقدر ارزو داشتن رو سر داداششون قند بسابن؟
شهریار پر از حس خندید و گفت :
-حاجی کارمون راه بیفته من بعدش یه عقد نمادین میگیرم هم دخترا رو سرم قند بسابن هم زیرلفظی بدم که این خانوم اینقدر بد نگاه نکنه‌
مرد نگاهی به من کرد و لبخندی زد.
واقعاً فکر میکردن دلیلِ حالِ بدِ من اینه که دارم اینطوری عقد میکنم؟
من مشکلم با شهریار بود.
که اینقدر پست بود، اینقدر ادم خطرناکی بود که حتی به پلیسی که بین ادماش نفوذی بور هم رحم‌نکرد
حتی از بازداشت شدن نترسید
خیلی راحت اون بلا رو سرش اورد و با ارامش با ادماش فرستادش رفت
این ادم که یه پدر رو با پول میخره تا قتل دخترشو به عهده بگیره
ادمی که براش پیوندهای خونوادگی ارزشی ندارن
که یه روز قصد داشت منو‌به زندان بندازه و به خاطر تهمت به قتل مادرم پامو تا چوبه دار ببره
-خب…برای بار سوم میپرسم وکیلم شما سرکارخانوم رهایش اصلانی را به عقد و نکاح دائم جناب امیر شاهرودی با مهریه معلوم و خوانده شده دربیاورم؟ وکیلم؟!
مات به شهریار نگاه کردم و امیر شاهرودی؟!
چرا حس میکردم نگاهش اینبار با همیشه متفاوت بود؟!
که نگاه یه قاتل نبود؟!
باید بله میگفتم؟
اگه بله نمیگفتم چی؟! چیکارم میکرد؟
-حاجی گفتم بهت که پسرمون چه بزرگ شده؟
فردا اردو داره و قراره باهم بریم. سه تایی. البته اگه مادرش به من بله رو…
-بله.

سر پایین انداختم و به کسی نگاه نکردم اما دلم سوخته بود
دلم از اینکه اینطوری بله داده بودم سوخته بود
که شهریار با کشیدن پای روهام وسط داستان، ساکتم کرده بود سوخته بود.
دلم نمیخواست اینطوری بشه
که بشم زن عقدی کسی که حتی…امیر شاهرودی؟!
کی میتونست باشه!
چرا این اسم اینقدر برام عجیب بود..
چرا شهریار اون اسمو انتخاب کرده بود!
-بله.
با صدای بله شهریار، نفس عمیقی کشیدم و به عاقد خیره شدم
لبخند میزد و نگاهمون میکرد
نگاهش که بهم خورد گفت :
-از مادرت چه خبر؟
مات نگاهش کردم که گفت :
-پدرت اونوقتا واسه پیدا کردن مادرت خیلی کارا کرد تهشم که کشته شد و …
شروین؟! یعنی اینقدر میترا رو دوست داشت؟!
جوابی ندادم و سر پایین انداختم.
-هیچکی نمیدونه اما…پدرت تو همین محضر مادرتو صیغه کرده بود
سر بلند کردم و پر از سوال نگاهش کردم.
اونا صیغه بودن؟؟! یعنی…یعنی..
-من…
-اون چیزی که بقیه میگن همیشه قرار نیست درست باشه
بعضی وقتا واقعیت پیش روته اما
تو چشماتو روشون بستی.
شهریار به یکباره بلند شد و گفت :
-شناسنامه ها رو کی میدی حاجی؟
-دفترو امضا کنین، شناسنامه ها و قباله رو غروب بیا ببر.
و دفتر بزرگی رو روی میز گذاشت که شهریار به سمتش رفت و شروع کرد به امضا زدن.
عاقد هم سند ازدواج رو روی میز گذاشت و گفت :
-شمام اینو امضا کن فعلا

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫21 دیدگاه ها

  1. خو مشخصه دیگه سپنتا شهریاره اصلی و این دوست سپنتا بوده از اولم که سپنتا گفت حالم از میترا بهم‌میخوره مشخص بود

    1. گمون نکنم اینجوری باشی …اینجور که سپنتا به شهریار نسبتشونو گوش زد میکرد نشون میده رابطشون ورای دوستیه
      ادمین امشب پارت جدید نداریم؟؟

  2. یعنی من دیونه شدم یکی بیاد منو جمع کنه :joy: :joy: گمونم سامیار و شهریار یا همون امیر کاکو باشن :joy::joy: :joy: یکی به من توضیح بده :joy: :joy: :joy:

    1. نهال جان ، این امیره اصلا پسر عموی رهایش نیست وبرای پیش رفتن نقشش خودشو جای شهریار جا زده ، پسر عموی اصلیش معلوم
      نیست کجاست .
      اگر هم‌دقت کنی، متوجه ، تنفر شدید شهریار تقلبی نسبت به رهایش و میترا میشی .
      البته این نظر شخصی منه

  3. واییی دستت مرسی نویسنه :pray_tone1:
    عاشق رمانت شدم ،محشره محشر :heart_eyes:
    فکر نمی کردم اسم اصلی شهریار امیره
    به قول حشمت اقا ، کلا فیلم هندی

    1. :joy: :joy: واقعا منم غک نمیکردم اسمش امیر باشه ولی گمونم شهریار بیشتر بهش بخوره :joy::joy:راسی :joy:من دخترم حشمت مشمتی در کار نیس

      1. چی شد چی شد من هنگ کردم این رمان چر ا ینقدر گنگ قاطی کردم بخدا امیر شهریار ابراهیم سامیار چند روز دیگه هم میگن رهایش زن سرهنگ بوده ادم دیونه میشه:joy::joy::joy:

  4. چی شد؟؟من گیج شدم…الان به هوییت خودمم شک کردم
    الان این یارو شهریار پسرعموی رهایش هست یا نه؟

  5. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان