codebazan

رمان عروسک

رمان عروسک پارت ۴

 

با درد زمزمه کردم :
-اره اون دیگه روهام اصلانیه.
-خوبه که میدونی. چون من روی داشته هام حساسم.
و روهام داشته ایه که تو رو به من وصل میکنه.
-به خاطر چی روش حساسی؟
جوابی نداد، که چشم باز کردم و به سمتش برگشتم.
سر خم کرده بود و یه دستش بالای ماشین بود و ارنج دست دیگه اش روی در.
-چرا روش حساسی؟
-منظورتو بگو.
-به خاطر منه؟
دومرتبه اشکم ریخت که سریع با پشت دست پاک کردم و گفتم :
-اگه…اگه یه روز من نباشم، رهاش میکنی؟
نگهش نمیداری؟
اخمی کرد و گفت :
-تو دلت چی میخواد؟
تلخندی زدم و گفتم :
-دل من؟! دل من میخواد هم ازت دور باشه، هم مثل خودت تا خرخره تو گند و کثافت نباشه.
هم اینکه پیشت باشه. هم هواشو داشته باشی. خرجش کنی.
-دلت چی میخواد؟
-ولش نکن.
اخمش باز نشد که هیج، ابروهاش بدتر بهم گره خوردن.
-من ولش نمیکنم. و حساسیتم همش به خاطر تو نیست. اما…
اما یه لحظه هم با خودت فکر نکن که بلایی به سر خودت بیاری.
اون روز مطمئن باش من هرکسیو با کوچیکترین ضریب آشنایی باهات حتی به صلیب میکشم.
برام مهم نیست یک بار دیدیشون یا صدبار. هرکسی که کوچیکترین یاداوری ای از تو برام داشته باشه کنار خودت میفرستم. پس…
خیره تو چشمهام با محکم ترین لحن ممکن گفت :
-اگر جون بقیه برات ارزش داره هرگز اینکارو نکن.
بهتره کنار من بمونی و هربار با دیدنم بمیری اما هرگز با اینکار جون اطرافیانت رو به خطر نندازی.
این تنها پیشنهادیه که میتونم بهت بکنم.
لبمو گزیدم و رومو برگردوندم که صدای ابراهیمو شنیدم :
-تمومه اقا.
-خیله خب. میتونی بری. رهایش؟

سر بلند کردم و نگاهش کردم که منتظر خیره ام شد.
میدونستم حتی اگه با پای خودم پیاده نشم، اون منو‌ پیاده میکنه و میبره داخل کلبه. پس خودم اروم پیاده شدم که گوشیو از بین انگشتام بیرون کشید و پرت کرد داخل ماشین و رو به ابراهیم گفت :
-حواست به وسایلش باشه. با یه ماشین بیاین اینجا و بعد برید. خودمون برمیگردیم.
و در رو محکم بست. جلوتر از من به سمت کلبه رفت که نگاهم به تله خاکی جمع شد که کنار رودخونه بود. به همین زودی تموم شده بود؟
همینقدر راحت یه ادم رو به قتل رسونده بودن و بعد حالا قبرش رو هم کنده بودن، خاکش کرده بودن و تموم؟!!
چقدر غریبانه!
-منظره اشو دوس داری؟؟
گنگ به سمتش برگشتم که با چشم به تله خاک اشاره کرد‌.
-اگه دوس داری اجازه داری شبو اونجا به صبح برسونی.
تموم تنم مورمور شد که خودمو جمع کردم و کنارش ایستادم.
با کلیدی که از زیر پا دری دراورده بود،‌در رو باز کرد و صدای قیژ باز شدن در چوبی همزمان شد با فرار یه گربه از بین پاهای شهریار و جیغ زدن من.
شهریار توجهی بهم نکرد و وارد شد و کلید برق رو زد.
با روشن شدن فضای داخل کلبه، متوجه تمیز بودن بیش از حدش شدم، پس اون گربه!
-باز این محمودِ عقل ناقص اومد این گربه رو انداخت اینجا و رفت.
و عصبی جلوتر رفت . درست وسط خونه بود که توجهم به کلید پشت در جلب شد و ابراهیمی که خیلی وقت بود رفته بود.
میتونستم کلید رو بردارم و سریع در ببندم روش و قفل کنم و فرار کنم.
توی راه ابادی ندیده بودم اما خب میشد وسط جاده منتظر بمونم تا ماشینی رد بشه.
-چیه؟!
خشکت زده اونجا؟‌اون مُرده دیگه هم زنده نمیشه.
بیا داخل وگرنه در رو میبندم و باید تا فردا با ارواح خبیث جنگل اوقاتت رو بگذرونی.

نگاهم به کلید بود و فکرم پیِ تخمین سرعت العمل شهریار. صد در صد اون خیلی زرنگتر از من بود و شاید حتی تا در رو میبستم به سمتم هجوم میورد و…
-خواب رفتی رهایش؟
با تکونی که به بازوم داد نگاهش کردم و با فشار دستش به داخل کشیده شدم.
خواست در رو ببنده که نگاهش به کلید پشت در خورد و بعد همونطور سرشو کج کرد به سمتم.
با اون نگاه تیز و برنده اش گفت :
-خوبه که کاری نکردی! در حقیقت به خودت لطف کردی.
و کلید رو برداشت و در رو بست و کلید رو توی قفل پیچوندو در در رو قفل کرد.
کلید رو توی جیب شلوارش گذاشت و راست ایستاد و به سمت کاناپه رفت.
نگاهم دور تا دور کلبه گشت و توجهم به عکس های اپن جلب شد. چهارتا عکس کوچیک کنار هم.
-اگه بخوای میتونی بری بیینیش.
حرفی نزدم و تکون هم نخوردم. فقط نگاهش کردم که کتش رو دراورد و روی راکری که نزدیکش بود انداخت. دوتا دکمه اول پیراهنش رو باز کرد. و استین هاشو بالا داد.
توجهم به ساعت و ساعدهای برومند دستش و رگهای برامده اش جلب شد. سنگینی نگاهش رو روی خودم حس میکردم.
-چرا نمیشینی؟
نگاهمو تا چشماش بالا کشیدم و گفتم :
-میترسم.
جفت ابروهاش بالا رفت و نیشخندی زد.
-از من؟
بی حرف نگاهش کردم.
-ما قبلاً هم باهم تنها بودیم.
باید میگفتم که اون موقع عاشقم بودی؟ که تو فکرم فقط یه مرد پولدار بودی! نه یه آدمِ خطرناک که کمترین کارش کشتن دخترای بی گناهیه که بهش اعتماد میکنن؟
-بشین رهایش‌. بار بعدی با این ارامش صحبت نمیکنم و خودم دست به کار میشم.
با این حرفش قفل پاهام باز شد و به سمت کاناپه که کنار تخت بود رفتم و روش نشستم.
دست کرد توی جیبش و گوشی موبایلش رو دراورد و باهاش ور رفت.
توجهم بهش جلب شد و مگه نمیگفت که اینجا گوشی آنتن نمیده!

با بلند شدن صدای بوق سنگین نگاهش کردم که تک خنده ای زد و گفت :
-من با اون دختر فرق دارم. پس امکانات گوشیم هم فرق داره از قضا سیمکارتش هم فرق داره!
خوبه که اینا رو بتونی تشخیص بدی.
-بابا؟
با شنیدن صدای روهام‌ پریدم و با ناباوری نگاهش کردم‌. شهریار با ارامش نگاهم کرد و گوشیو جلوی صورتش بالا کشید و گفت :
-سلام بابایی؟ خوبی؟
-اره بابا. شما خوبین؟ خیلی منتظرتون بودم اما ابی گفت ‌که شما امشب نمیاین.
شهریار نیشخندی زد و گفت :
-اره ابی ما رو اورده تفریح.
-بدون من بابا؟
-شما درس داشتی. اینبار شما رو هم میبریم.
-مامان کجاست بابا؟
نگاه شهریار روم سنگین شد و با اخم‌به اشکهام نگاه کرد‌.
-مامان هم اینجا نشسته و داره از دوری شما اشک میریزه.
صدای پر هیجانِ روهام بلند شد :
-مامان؟؟ مامانی داری گریه میکنی؟!
سریع با پشت دست اشکهام رو پاک کردم و تک سرفه ای کردم.
-نه مامان. نه قربونت بشم. خوبی؟
-اره. بابایی میشه لطفا مامانو ببینم؟
با امیدواری به شهریار نگاه کردم که تیز نگاهم کرد و گفت :
-مامانی منو اذیت میکنه روهام. ازش قول بگیر تا باهام مهربون باشه. منم دوربین رو به سمتش میگیرم.
چونه ام لرزید که نگاه شهریار رنگ خشم گرفت.‌
چه انتظاری داشتم؟! اون هدفش از اول همین بود تا با کنترل رابطه بین من و روهام به خواسته هاش برسه.
-مامانی چرا بابا رو اذیت میکنی؟ بابا ما رو خیلی دوست داره. چرا ناراحتش میکنی؟
اشکم از گوشه چشمم ریخت و لبخندی روی لبم نقش بست.
-اره مامان. ما رو خیلی دوست داره.
-پس باهاش مهربون باش تا منو ببینی باشه؟
صدای هق هق ام بلند شد و دستامو جلو دهنم گرفتم.
روهامِ من با همه بچگیش، حرف درستو زده بود.
واسه دیدنش، واسه داشتنش باید با شهریار سازش میکردم.
-مامان چیشدی؟

صدای شهریار خشدار بلند شد :
-مامان یکم سرش درد میکنه روهام.
صدای ناراحت روهام بلند شد :
-پس من میرم تا مامانی استراحت کنه. با من کاری ندارین بابا؟
-نه بابایی.
-مامانی من دارم میرم. توام زود خوب شو باشه؟ دوستت دارم. بای.
تماس که قطع شد دستمو از جلوی دهنم برداشتم و با صدای بلندی زدم زیر گریه.
-این گریه مزخرفت به ندیدن روهام می ارزید؟
میون گریه گفتم :
-اگه تو اجازه میدادی حتی با این حال هم میتونست منو ببینه.
تک خنده پر از حرصی زد و گفت :
-چرا باید بذارم تصویرش از مادرش یه تصویر گریون باشه؟
اونم زمانی که با من تنهاست؟ که بی کفایتی من تو ذهنش بمونه؟‌و سال ها بعد پرش کنی و بگی اون روز دلیلش این بود؟
مات با چشمای اشکی سر بلند کردم و نگاهش کردم.
-تو…
نیشخندی زد و گفت :
-من برای لحظه به لحظه این زندگی نقشه چیدم و تو فکر میکنی میذارم خراب بشه؟
نه. من همیشه طبق برنامه هام پیش میرم.
تغییر روهام رو متوجه شدی؟
پسری که همیشه لاتی صحبت میکرد، امروز در کمال ادب حرف زد.
نمیتونی منکرش بشی!
در کمال ناامیدی و ناراحتی باید اعتراف میکردم که اون برخلاف باطن سیاه و پلیدش، که یک وحشی خونخوار بود، ظاهری به شدت قابل قبول و مورد پسند داشت و میتونست بهترین پدری باشه که یک پسر داراست.
و قسمت تلخ ماجرا همین بود.
اون تو مدت زمان‌کوتاهی اونقدر برای روهام مهم شد که حالا ارزشش از من هم براش بیشتره.
و من همیشه تو ناخوداگاهم روهام رو از دست رفته میدیدم.
روهامی که پا جای پای شهریار میذاره و …
-اگر گریه ات تموم شد، میتونی باهاش صحبت کنی.
با حیرت نگاهش کردم که با چشم به تخت اشاره کرد.
– و بعدش پذیرای منی!

از چیزی که گفت تنم لرزید و دیدم که نگاهش با چه شوری روی تنم گشت.
دیدم که داغ و پرحرارت نگاهم میکرد و من از فکرهای توی سرش وحشت داشتم.
از اینکه منو تا این حد با یه جمله میترسوند هم وحشت داشتم.
تا به حال از روهام برای رابطه استفاده نکرده بود
و این اولین باری بود که مستقیم گفته بود.
جمله اس توی سرم میپیچید و صداش توی گوشم تکرار میشد :
-توی تخت پذیرای منی!
پذیرای منی.
پذیرا بودن چه طوری بود؟!
اصلاً اون چه طور میتونست به خاطر دیدن پسرم ازم اینقدر بی انصافانه باج گیری کنه.
دلش برام نمیسوخت؟!
خوابیدن با منی که خودم هیچ میل و رغبتی نداشتم چه فرقی با خوابیدن با یه عروسک جنسی داشت؟
اون که وضع مالی خوبی داشت.
حتی میتونست با دخترای زیادی رابطه داشته باشه.
فکر رابطه با شهریار اون هم با خلق و خوی اون، اونقدری ترسناک بود که دلم‌میخواست ببرمش و تا با دخترایی که تو عمارتش هستن سکس کنه اما منو رها کنه.
حاضر بودم حتی استایل مورد علاقه اشو خودم براش پیدا کنم.
-خب؟!
نگاه لرزونم رو که دید نیشخندی زد.
-پس چیه میگن مادر از هیچ کاری دریغ نمیکنه و فلان.
-تو که حتی حاضر به یه کار ساده هم برای روهام نیستی.
مردمک چشمام لرزید و اشک تو چشمام حلقه زد.
-کدوم کار ساده؟
اون…رابطه…از نظر تو ساده اس؟
خونسرد نگاهم کرد و گفت :
-اره. اتفاقیه روزانه واسه خیلی از زوجها میفته!
-خود…خودت میگی زوج!
نیشخندی زد و دست به سینه شد و گفت :
-از خانومی با کمالات شما بعیده.
نگفتم که زن و شوهر عقدی
جفت از هرچیزی میشه زوج. خب؟ دونفری که تو یه کاری اشتراک دارن.

نگاهی به صورت وارفته ام کرد و چشمکی زد و گفت :
-خب ما هم اشتراک داریم دیگه.
با سر اشاره ای به کلبه کرد و گفت :
-یه کلبه، یه اتاق،…
نگاهش روی تخت رفت و گفت :
-یه تخت و …
بعد خیره تو چشمام گفت :
-یه روهام دیگه.
هنوز تو خیالت با من اشتراک نداری؟
جوابی ندادم که گفت :
-زیاد تو‌بحر اشتراک نرو
خیلی بری توش، میره رو مخم و بعد باهات یه اشتراک میسازم به بزرگی اسم بچه و اون موقع جوری وصلت میکنم به زندگیم که روهامم نباشه نتونی تکون بخوری.
خودمو با وحشت بغل کردم که ابرویی بالا انداخت:
-برای من دنبال تبصره و ماده نباش!
من بند به بند قانون های زندگیمو خودم ساختم و هرکسی که تو اطرافمه تو زندگیمه و موظفه از همشون اطاعت‌کنه.
من میتونم به زور کارمو پیش ببرم
تو رو بکشونم تو اون تخت و چنان رابطه ای باهات شروع کنم
که از اولش بترسی و اخرش از هیجان پاهات بلرزه!
میتونم هم بهت فرصت بدم تا ترس اولشو نداشته باشی.
انتخاب با خودته رهایش!
چندثانیه خیره نگاهش کردم و وقتی که به جایی نرسیدم نگاهم اروم‌به سمت تخت رفت.
تختی که ازم میخواست روش بخوابم و خودمو تقدیمش کنم.
-ت…تو…میدونی…من دخترم.
نیشخندی زد و گفت :
-اون بکارت برای من ارزشی نداره چوک قراره دیر یا زود به دست خودم از بین بره.
اما برای تو ارزش داره چون فکر میکنی راه فراری داری.
دستاشو تو جیبش گذاشت و قدمی به سمتم اومد.
-بذار باهم بی تعارف صحبت کنیم، خب؟
فقط نگاهش کردم که لبخندی زد و گفت :

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫3 دیدگاه ها

  1. عالیه عالی وای ترو خدا پارتاتو زیاد تر کن تا میجوای تو رمان بری فِرت تموم میشه
    .
    👌🏻👌🏻👌🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👏🏻👏🏻👏🏻

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان