codebazan

رمان عروسک

رمان عروسک پارت ۶

 

نگاهی به دوسر جاده کردم و نوری بود و نه صدایی.
اهی کشیدم و ایستادم و اروم اروم قدم برداشتم. نگاهی به اسمون کردم و یعنی الان روهام خوابیده بود؟!
زیردلم درد گرفته بود و من عجیب ترین زنی بودم که دنیا به خودش دیده بود.
کسی که بعد اولین رابطه اش و از دست دادن بکارتش، با گلدون به فردی که باهاش رابطه داشته حمله میکنه و میزنه تو سرش و در نهایت فرار میکنه.
و بی توجه به آبرویی که ازش رفته دنبال راه نجاته.
در حقیقت، من تو زندگیم، هرگز امیدی به ازدواج نداشتم و واقعا هم روش حسابی باز نکرده بودم.
تنها ارزوم دسترسی به ثروتی بی نهایت بود و یه زندگی فوق اروم برای خودم و روهام.
چیزی که برای روهام محقق شده بود اما برای من نه.
من پر از تنش زندگی میکردم. چه روزهایی که تازه با شهریاراشنا شده بودم و چه روزی که شهریار اسم روهام رو توی شناسنامه اش وارد کرد و اونو از خونه امون برد.
که بهم گفت حالا دیگه اون بچه اشه و بهتره واسه راحتی هر سه مون اون تو خونه شهریار بزرگ بشه.
چون بهش عادت میکنه و من بعد ازدواج باهاش، به مشکلی برنمیخورم.
چه خیال خامی داشتم که اونروز شاد و خوشحال به شهریار نگاه کردم و از گردنش اویزون شدم و بوسیدمش.
که ازش تشکر کردم به خاطر اینکه اینقدر حواسش به منه و روهامه.
که تا شب لبخند میزدم و تو هرجای خونه، نقش شهریارو لبخندش بعد بوسه رو میدیدم.
که بابا از جای روهام میپرسید و من نیشخندزنان میگفتم
که رفته تا تو ارامش زندگی کنه.
بابا عصبی میشد و کتکم میزد و من داد میزدم که به زودی منم میرم و میرسه روزی که دیدن من براشون ارزو بشه.
که یه روز من بالام و اونا پایین.
که برای دیدنم باید سر بالا بگیرن و نگاهم کنن.

چی فکر میکردم و چی اتفاق افتاده بود.
چه رویاهای مسخره ای داشتم و حالا…
میتونستم تخمین بزنم که حدود ۲ساعت پیاده راه رفتم تا باز نور چراغ ماشینی روی اسفالتهای جاده افتاد.
نفس عمیقی کشیدم و کنار جاده ایستادم و دست دراز کردم.
نوربالا زد و نورش به چشمام خورد که سریع جلوی چشمامو با دست گرفتم که صدای ترمز شدیدش رو شنیدم .
دستمو عقب کشیدم و عقب رفتم و چشم تنگ کردم تا بتونم تشخیص بدم اون سایه برای کیه.
در ماشین باز شد و مردی قوی هیکل پیاده شد که ناخوداگاه یه پامو عقب گذاشتم.
نه…خدایا نه…ازت خواهش میکنم اینکارو باهام نکن.
تو نمیتونی اینقدر نسبت به من بی تفاوت باشی. نه تو نمیتونی.
دستشو به سرش گرفت و نزدیکتر اومد و وقتی که جلوی نور قرار گرفت، صورتش مشخص شد و من باند دور سرشو دیدم.
خون خشک شده روی دماغش و چشمی که توش خون افتاده بود.
یه قدم دیگه عقب رفتم که اون سریعتر قدم برداشت و صدای خسته اش تو گوشم پیچید :
-کافیه یه قدم فاصله بگیری تا…
صدای ماشین دیگه ای اومد و طولی نکشید که ماشین خودش پشت اون ماشین ایستاد و ابراهیم و یکی دیگه تو اون ماشین بودن.
بزاق دهنمو قورت دادم که گفت :
-گمشو برو تو ماشین.
-م…
نعره زد :
-فقط گمشوووووو گمشوووو رهایش.
و دستشو محکم به سرش گرفت و گردنشو خم کرد و از درد فریاد زد.
تا دیدم حواسش نیست دوتا قدم عقب رفتم و بعد شروع کردم به دویدن به سمت جنگل.
صدای قدمهای اونو هم میشنیدم. نه تنها خودش که ابراهیم و یه بادیگارد دیگه هم دنبالم بودن.
و اگه دستشون بهم میرسید حسابم با خدا هم نبود دیگه.
حسابم با مردی بود که بدترین رودست عالمو بهش زده بودم.

خسته و نفس نفس زنان میدوئیدم تا خودمو از دست سه تا مرد پشت سرم نجات بدم.
سه تا مردی که یکیشون در حد مرگ به خونم تشنه بود و گفته بود اگر خیانت ببینه چطور جوابشو میده.
دستم که به عقب کشیده شد جیغی زدم و خواستم به سمت مخالف فرار کنم که خم شد و سریع با دست دیگه اش پشت زانوهامو گرفت و منو روی دوشش انداخت.
محکم ساعد دستمو فشار داد که از درد جیغی زدم و تو هوا لگد پروندم.
ساعد دستمو رها کرد و ضربه محکمی به باسنم زد و راه رفته رو برگشت.
-اروم باش رهایش. اروووووم.
صدای قدمهای اهسته ابراهیم و اون مرد رو شنیدم.
-قربان؟
-ماشینو بیارین نزدیکتر حالم خوب نیست.
-بله چشم.
با دستام کمر شهریار رو گرفته بودم و چشمامو بسته بودم تا حالت تهوع نگیرم. اما حس میکردم کل مایعات بدنم توی سرم جمع شده و میخواد از چشمام و سوراخ های بینی ام بیرون بزنه.
انگار که سرم میچرخید و روی تنم سنگینی میکرد‌.
-الان من باید کنار تو دراز کشیده بودم و جفتمون بعد یه رابطه عمیق و دوست داشتنی، میخوابیدیم.
نه اینکه سر من شکافته شده باشه و تو با شلوار و مانتویی که خون سرخش کرده تو جنگل بدویی و جلوی اون دوتا مانور بدی و دست بذاری رو شاهرگ غیرت منِ پدرسوخته.
من جوری امشبو تو ذهنت به یاد موندنی میکنم رهایش‌، که تو تاریخ ثبتش کنن.
نمیخواستم جوابشو بدم، یعنی نه میتونستم و نه توانشو داشتم.
حتی نفهمیده بودم کِی خونریزی کرده بودم!
انگار تو این حالت تازه متوجه ضعف بیش از حدم شدم. پلک هام هی باز میشدن و رو هم میفتادن.
حتی توانایی کنترل اونم نداشتم.
-بفرمایید قربان.
-کتمو …پهن ..‌کن رو…صندلی‌.
صدای خودشم میلرزید و سخت کلماتو ادا میکرد.

-بفرمایید اقا. پهن کردم.
متوجه شدم که خم شد داخل ماشین و منو گذاشت روی کت و خودش کنارم افتاد.
به زور لای پلک هامو باز کردم و نگاهش کردم که دیدم نگاه اونم به منه. باندش خونی شده بود و خون از سر و صورتش روی لباسش میریخت.
اونقدر تو سکوت نگاهم بهش بود که حس کردم تمام انرژی بدنم ته کشید و به خواب رفتم.
-نگاه نگاه. دزدای حرومزاده‌.
چه به روزش اوردن. بیچاره دختره.
معلوم نیس چقدر دوئیده که این بلا سرش اومده.
-بیچاره اقا که ازش دفاع کرده. باید دختره رو میداد و …
صدای شهریار کلافه و عصبی و خواب الود از بغل گوشم بلند شد :
-چه خبرتونه؟
-ه…هی.‌‌هیچی اقا. با اجازه.
چشم که باز کردم ، سایه محو‌ دوتا دختر رو دیدم و بعد در بسته شد. چندبار پلک زدم تا دیدم واضح شد و متوجه شدم تو اتاق جدیدی هستم.
عکس شهریار اونم روی دیوار بهم این نوید رو داد که اینجا اتاق شهریاره و بعد صدای نفس های عمیقی کنار گوشم :
-صبح بخیر رهایش.
سرم سریع به سمتش برگشت و با حیرت به چهره جدی ولی خواب الودش نگاه کردم. دوباره باند بسته بود و قسمتی از سرش رو کچل کرده بود.
نگاه اونم روی صورتم گشت که انگار تازه فهمیدم چی شده بود. من کل شب رو تو اتاقش بودم؟!‌کنار خودش؟
و بقیه ما رو دیده بودن؟! خدایا. خدایا روهام. روهام ندیده باشه.
-روهام اولین نفری بود که ما رو دید. و چقدر پسرم بابت اینکه مادرش با پدرش تو یه اتاقه خوشحال شد!
چشمام گشاد شدن و سریع خواستم بشینم که دستش روی قفسه سینه ام نشست و اجازه نداد.
-کجا؟
-ب..برم.
-کجا؟
-اتاقم.

اسوده خاطر دستشو برداشت و طاق باز خوابید و اخی گفت و دومرتبه سرشو به سمت من چرخوند.
-اتاقت اینجاست.
-نه.
نیشخندی زد و گفت :
-چرا اره!
بعد انگار که دردش گرفته باشه اخم کمرنگی کرد و گفت :
-بهم گفتن کل شب باید فقط به سمت راست بخوابی. حتی اگه طاقبازم سرم سمت راست باشه.
منم گفتم تو رو بذارن سمت راستم تو تخت که تا خود صبح تو جلوم باشی.
خیلی عاشقانه اس نه؟
دخترا فک کردن از عشقه و همه چشماشون برق انداخت.
ابراهیم اما میدونست چرا.
گفتم بذارنت سمت راستم که هربار خسته شدم و نگاهم بهت خورد، بدونم مسبب این حال و روزم کیه.
که یادم بمونه راحت خوابیدی و من بودم که به خاطر اعتماد بهت، تا صبح درد کشیدم.
میدونی رهایش، ادما باید اشتباهاشونو قاب بگیرن و بذارن جلو چشمشون تا ابد یادشون نره.
تو همون اشتباهی هستی که قابت گرفتم و قراره تو اتاقم باشی.
قابت گرفتم و قراره تو بغلم هم باشی.
اونقدر عادتت میدم به خودم، جوری تو رو اهلیِ خودم میکنم که حتی خودت باورت نشه به خاطر رابطه باهام، چه بلایی سر جفتمون اوردی.
بدون هیچ حرفی فقط نگاهش میکردم و من هنوز اینقدر جرات نداشتم تا جوابشو بدم. فقط میدونستم چیزی که تا حالا دیده بودم شاید یک صدم از اخلاق و خشونتِ شهریار نبود.
صدای تقه ای به در اومد و بعد :
-اجازه هست بیام داخل؟
با شنیدن صدای روهام اشک تو چشمام حلقه زد و خواستم بشینم که شهریار منو به سمت خودش کشید و سرم روی قفسه سینه اش افتاد‌.
-بیا تو روهام.
در باز شد و من سریع چشم بستم. خجالت میکشیدم از اینکه تو بغل شهریارم بدون هیچ نسبتی و روهام داره نگاهمون میکنه.
میدونستم اون متوجه نمیشه

میدونستم که روهام نمیدونه بین منو شهریار نسبتی نیست. که تو تصورات پسر کوچولوی بی گناهم، من با شهریار ازدواج کردم اما خب بازهم من خجالت میکشیدم.
از لمس تن یه مرد دیگه جلوی روهام و این مرد چرا راحتم نمیذاشت!
-مامان خوابه؟
صدای روهام ناراحت و وا رفته بود. دلم براش سوخت و بغض تو گلوم خونه کرد.
-اره خوابیده.
-شما خوبین بابا؟
-اره بهترم.
-ابی گفت که بهتون حمله شده.
-بله.
-من براتون دعا کردم.
-کار خوبی کردی.
-اما شما انگار…
-میبینی که مادرت جایی برام توی تخت نذاشته. یکم داره به سرم فشار میاد.
-میخواین کمکتون کنم؟
-نه پسرم. مهم نیست‌ تو از تکالیفت بگو. صبح خانوم نادری اینجا بود و از روند راضی نبود‌.
-خانوم نادری؟!
-بله روهام. قرار بر بازیگوشی تو تایم درس نبود. بود؟! قرار بود شما پسر خوبی باشی و از طرفی اجازه دوستی با پسرهای همسایه رو داشته باشی.
اردوهای هفتگی و گاهاً ماهانه.
اما نه اینکه تایم درست رو هم به بازی با تبلت اختصاص بدی.
سن تو سن بازی با تبلت نیست اگر هم اجازه استفاده اشو داری به خاطر اعتماد منه. پس منو ناامیدم نکن.
چندلحظه صدایی از روهام نیومد و بعد اروم گفت :
-چشم بابا. ناامیدتون نمیکنم. من…من برم.
-نمیخوای مادرتو ببوسی؟
-اون خوابه.
-خوابه اما تو محبتت رو نشون بده.
شاید تو تمام این مدت اولین باری بود که از صمیم قلب از شهریار ممنون بودم که چنین موقعیتی رو درست کرده بود که روهام منو ببوسه.
این چندوقت تو حسرت یه لمس ساده مونده بودم و کم کم داشتم اونو از دست رفته میدیدم.

با افتادن سایه ای روم و بعد نرمی لب روهام روی گونه ام و بوسش، ناخوداگاه چشمام باز شد و به محض عقب کشیدن سرش، به سمتش برگشتم.
چشماش پر از شادی شدن و با هیجان نگاهم کرد.
اما چشمای من پر از اشک شدن و با شور لذت دیدن چهره اشو با تمام وجودم حس کردم.
-سلام مامان.
لبخندی زدم و تکونی به خودم دادم که اینبار شهریار رهام کرد و من سریع نشستم و دستامو باز کردم که روهام خزید تو بغلم.
صورتمو به گونه اش چسبوندم و با لذت عطر تنشو نفس کشیدم.
-پسر کوچولوی من.
-مامااااان.
ضربه ارومی به بین دو کتفش زدم و با بغض گفتم :
-یامان. دلم برات تنگ شده بود.
تلاش کرد از بغلم بیاد بیرون که اجازه ندادم و محکمتر نگهش داشتم.
-داری گریه میکنی؟
خنده الکی کردم و گفتم :
-نه صدام میلرزه.
و اب بینی امو بالا کشیدم که معترض گفت :
-مامان تو داری گریه میکنی. چرا؟ بذار ببینمت.
-نه‌.
مخالفت کردم که دستاشو محکمتر دورم حلقه کرد و گفت :
-دل منم برات تنگ شده‌.
بوسه ای به گونه اش زدم که نگاهم به شهریار خورد که بلند شده بود و روبروم ایستاده بود.
سری به نشونه تاسف تکون داد و به اشکام اشاره کرد.
توجهی بهش نکردم و گفتم :
-خوبی عزیزدلم؟
-اره مامانی من خوبم. فقط مشکلم ندیدن تو بود که دیگه دیدمت.
و از بغلم بیرون اومد. با عشق به چهره اش نگاه کردم که اونم‌لبخندی زد و دستمو بین دو دستش گرفت و بوسید.
لبخندی به حرکتش زدم و این پسر از خونه ۵۰متری ما به جایگاهی رسیده بود که رفتار با یک خانوم رو یاد گرفته بود.

شاید سخت ترین تصمیم زندگیم، معرفی شهریار به عنوان پدرش بود. شاید نباید پای یه خلافکارو به زندگی پاک روهام باز میکردم!
اما اون زمان من اطلاعی از کار شهریار نداشتم و از طرفی داشتم صلاحیت نگهداریشو از دست میدادم‌
اون رو داشتن به فرزند خوندگی میگرفتن و من باید میدیدم پاره تن خواهرم به کس دیگه ای میگه مامان.
چیزی که میتونست منو تا ابد مدیون خاکش کنه و روی دیدار باهاشو تو قیامت ازم بگیره‌.
اما الان با وجود همه سختیها از تغییرات شگرف روهام خوشحال بودم.
-کی میری مامان؟
نگاهی به روهام کردم که با ناراحتی اینو پرسیده بود.
اون میدونست که من هر دوهفته چندروز برای دیدارش به خونه میام و برمیگردم.
اما همیشه نه!
-اینبار بیشتر میمونی نه؟
اخر هفته اردوی خانوادگیه مامان. میای؟ تو؟
و با امیدواری به شهریار نگاه کرد :
-و بابا.
نفس لرزونی کشیدم و با ناراحتی نگاهش کردم.
انگار جوابمو فهمید که بغض کرد و سرشو به دو طرف تکون داد و گفت :
-نگو که میری.
دهن باز کردم چیزی بگم که شهریار جدی گفت :
-میمونه‌.
اخمی کردم و خواستم اعتراض کنم که محکمتر گفت :
-و دیگه هم نمیره!
با دهن باز نگاهش کردم که روهام پر ذوق به سمتم برگشت و با هیجان پرسید :
-اره مامان؟اره؟؟‌دیگه نمیری؟ بابایی راست میگن؟
مات به چشمای شاد روهام نگاه میکردم و نمیدونستم چی بگم.
-نه پسرم. نمیره‌ ‌. مادرت دیگه با من اشتی کرده و از این به بعد جاش همینجاس.
و دور از چشم روهام به تخت اشاره کرد.
اخم بدی کردم که ابرویی بالا انداخت و گفت :
-در مورد اردو هم بعله. منو مادرت باهم میایم.
خیلی مشتاقم تو اردو پدر کیان رو هم ببینم! زیاد ازش شنیدم!
و نیشخندی زد.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫3 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان