codebazan

رمان عروسک

رمان عروسک پارت ۷

 

پدر کیان؟! نفسم تنگ شد و من چرا فکز میکردم وقتایی که اینجا نیستم ازادم؟
چرا خودمو راحت و رها میدونستم؟
اینکه هیچ مشکلی ندارم و شهریار هم دیگه کاری باهام نداره.
چرا متوجه نمیشدم که همیشه دنبالمه و برام بپا گذاشته!
چرا نمیتونستم درک کنم که اون چقدر موذماره! و هرگز نمیذاره به حال خودم باشم.
روهام سریع ایستاد و دستاشو بهم زد و تو جاش پرید.
با چنان ذوقی نگاهمون میکرد که نمیتونستم دلشو بشکونم.
-بابای کیانم خیلی دلش میخواد شما رو ببینه.
یعنی بیشتر دلش میخواد مامانو ببینه. همش از شما میپرسه.
شهریار نیشخندی زد و با ابروهای بالا پریده، طلبکار نگاهم کرد.
اروم از تخت پایین اومدم و روی دو زانو نشستم و دستای روهامو گرفتم.
مقابلم ایستاد و گفت :
-جانم؟
سعی کردم توجهی به چشمای چراغونیِ شهریار نکنم و گفتم :
-ببین عزیزم …
و نگاهم به پاهام خورد که برهنه بود.
حرفمو قطع کردم و با دهن باز به خودم نگاه کردم.
یه پیراهن مردونه فقط تنم بود. پیراهنِ شهریار بود.
تو همون حالت به شهریار نگاه کردم و گفتم :
-این چیه دیگه‌.
نیشخندی زد و جوابی نداد. در عوض روهام گفت :
-چی مامان؟
بزاق دهنمو قورت دادم و چیزی نگفتم.
-مامان؟
گیج نگاهش کردم که گفت :
-میخواستی یه چیزی بگی.
-یادم رفت.
-برم من؟
دستاشو رها کردم و همونطور نشستم و ملحفه رو از روی تخت کشیدم پایین و روی پاهام.

روهام به سمت در رفت و شهریار نگاهش به من بود.
-پس بگم توام میای؟
خواستم چیزی بگم که شهریار دستشو پشت کمر روهام گذاشت و همونطور که اونو برمیگردوند و به سمت در هدایت میکرد گفت :
-اره پسرم‌ میاد.
نگرانش نباش.
عاصی شده به جفتشون نگاه کردم و دلم میخواست اینقدر جرات داشتم که بلند داد میزدم :
-نه.
من نمیام. من قصد ندارم بیام.
که قرار نبست بشم عروسک یا یه ملعبه تو دستای تو‌.
که هرطوری خواستی منو به رقص بیاری.
نفسی کشیدم و در که بسته شد مهلت ندادم با اون چشمای هیز و پلیدش نگاهم کنه :
-من نمیام و نمیمونم.
با تفریح نگاهم کرد و به سمتم قدم برداشت.
-من خونه دارم و خونواده. هستن ادمایی که برای یه ساعت دیرکردنم‌ نگران بشن و…
پاشو زیر ملحفه گذاشت و اونو عقب کشید و گفت :
-خب؟
ملحفه رو با حرص دوباره روی پاهام کشیدم که خم شد و راحت جمعش کرد و انداختش اون سمت تخت.
-خودتو نپوشون از من. متنفرم از این حرکت.
-نپوشونم؟ چرا؟ به جهنم که متنفری. منم‌متنفرم یکی با شهوت نگام کنه.
-شهوت این نیست. الان فقط لذته.
-لذت؟! این درندگی تو نگاهت لذته؟
روی پاهاش روبروم زانو زد و نگاه لعنتیشو تو چشمام خیره کرد.
-اره لذته. شهوت یعنی وقتی نگاهت میکنم‌دلم بخواد بکشونمت تو تخت و کاریو باهات بکنم که…
-بسهههه.
جیغ زدم و بلند شدم و ایستادم که سرش همونطور نشسته بالا اومد و دیدم نگاهش با تاخیر اهسته بالا اومد تا روی رونم.
سریع نشستم روی تخت و پاهامو جمع کردم که خندید و بلند شد.
-قایم نشو رهایش.

-وقتی یه بار میگم نکن ،‌نکن.
من ادمِ دوبار گفتن نیستم. اگه میگم، اگه میشم، یعنی تو مهمی.
پس مهم بودن خودتو خراب نکن.
من دوبارم واسه خودمم سه بار نمیشه چه برسه واسه ادم مهم های زندگیم.
دوبارم که انجام نشه!
سر سومی که نیومده و نگفته و نشنیده اس، گردن میزنم،‌رهایش.
سر تو باید علاقه امو گردن بزنم، نذار حیوون بشم خب؟
شد دوبار.
بار سوم حیوون شدم و تو اونی هستی که دریده میشی.
-هنوز دریده نشدم؟
هنوز جایی مونده؟ ‌کاری مونده؟
من بکارتمو…
-میخواستی بکر بمونی؟ ته تهش بازم من بودم. اگه بکر بودنت نصیب کس دیگه ای میشد تا عمر داشتی ارزوی دیدن دوباره روهام به دلت میموند.
روبروم روی تخت نشست و با دقت نگاهم کرد.
-نمیفهممت.
جوابی ندادم که محکم گفت :
-با توام رهایش نگام کن.
نگاهش کردم که گفت :
-تو باید گریه کنی، بزنی بشکونی. اما خیلی ارومی.
ناراحتی اما ارومی. انگار چیزی برا از دست دادن نداری.
چرا؟ تو حساس تر از اینا بودی.
من …من نمیفهممت.
نیشخندی زدم و فقط نگاهش کردم.
اون درست متوجه شده بود من خیلی حساس بودم. اما میدونستم اون اتفاق میفته.
هیجوقت رو عشق و ازدواج عاشقانه حساب انچنانی باز نکرده بودم.
در حقیقت فقط با خودش شانس اینکارو میدیدم که به خاطر شغلش پشیمون هم شدم.
این مسئله تا وقتی که روهام راحت زندگی میکرد برام اهمیتی نداشت.
نه که نداشته باشه اما با گریه چیزی حل نمیشد.
میشد با یه بسته قرص خواب اور همه چیو تموم کرد

اخماش تو هم رفتن و موشکافانه نگاهم کرد.
-اونی که تو فکرته فقط یه قبر میشه برات تو مقبره خانوادگی من و مادری که تا ابد اجازه نداره بیاد سر خاکت و روهامی که از خودکشی مادرش روانی میشه و منی که دیگه رحمی به هیچ کس ندارم.
قبل اینکه پسر حرومزاده خواهرتو گردن بگیری و بزرگ…
-حرومزاده تویی شهریار.
نیشخندی زد و گفت :
-باشه. حرومزاده منم اگه چیزی توی گذشته درخشان خواهرت تغییر میکنه باشه.
مشکل از منه و امثال من.
اما دل بده به حرفم دختر کوچولو. قبل وابسته کردن روهام به خودت باید فکر میکردی که اگه یه روز نباشی چی میشه!
اون بچه چیکار میکنه! با کیا سر و کله میزنه.
اصلا اسیب میبینه یا نه!
نه الان که دیگه فایده ای نداره. میفهمی حرفمو؟! الان دیگه هیچی فایده ای نداره.
نمیتوتی خودتو بگیری ازش وقتی بهت میگه مامان.
چونه ام لرزید وقتی که بهش گفتم :
-اما تو منو ازش گرفتی.
اونو اوردیش اینجا و من…
-بچه من باید جایی باشه که من هستم.
-بچته و بهش میگی حرومزاده؟!
-من به تنها کسی که چیزی نمیگم تویی رهایش.
گفتم که حیوونم برای بقیه.
با بغض پوزخندی زدم و رو برگردوندم.
-روتو برنگردون ازم.
-میخوام بخوابم.
-ما امروز کارای زیادی داریم.
-من ندارم. خسته ام. تو دیشب اون بلا رو…
-بلا سر من اومد با سر شکسته شده. تو خودت فرار کردی وگرنه مثل یه ملکه باهات رفتار میشد.
چشم بستم که اشکم بی صدا روی صورتم ریخت.
-نمیخوام ملکه باشم. نمیخوام ملکه تو باشم.
چهره ی بی گناه راحله برام مجسم شد و لب زدم :
-نمیخوام از خون دخترای بی گناه رد بشم و برم رو مسند قدرت.

-متاسفم عزیزم اما این چیزی نیست که تو اجازه انتخابش رو داشته باشی.
چشم باز کردم و با چشمای اشکی نگاهش کردم.
نگاهش روی قطره اشک روی صورتم ثابت موند و دیدم که سیبک گلوش بالا پایین شد.
-پس چی دست منه؟!
من اجازه انتخاب چیو دارم؟ اینکه نفس بکشم؟ اینکه دزدیده بشم؟
اینکه فریب بخورم و تنها داشته ام از بین دستام لیز بخوره و بره تو دریا؟
-من گرفتمش و نذاشتم بره تو دریا.
-اره اما پرتش کردی تو مرداب.
اخم کمرنگی کرد و گفت :
-روهام زندگی راحتی خواهد داشت.
-من چی؟!
اشکمو با پشت دست پاک کردم تا نگاه لعنتیش از روی صورتم برداشته بشه که به چشمام نگاه کرد :
-من زندگی راحتی دارم شهریار؟!
دارم حناق میگیرمممم…این دوست داشتنه؟! من…من عملاً یه گروگانم.
دارم میبینم با دستای خودم زندگی خواهرزادمو به گند کشیدم.
اخمش پررنگتر شد و بی حرف نگاهم کرد. جرات پیدا کرده بودم. برای گفتن حرفهایی که باید زودتر از اینا میزدم جرات پیدا کرده بودم.
برای اینده ای که از دست رفته می‌دیدمش. برای پسری که پدرشو عاشقانه میپرستید و نمیدونست اون کیه.
برای بچه ای که کافی بود از سر تشنگی یکی از اون بطری های اب معدنی رو بخوره و بعد هرگز چشماش به روم باز نشه.
این فکر تنم رو لرزوند که با وحشت گفتم :
-اگه روهام یه بار به اشتباه از اون اب معدنی ها بخوره! اگه ابراهیم حواسش نباشه…میدونی چی میشه؟
دستمو به سرم گرفتم و گفتم :
-وای وای وای. خدایا منو ببخش. خدایا به بزرگیت منو‌..
دست بزرگش روی دستم قرار گرفت و محکم گفت :
-بسه‌ روضه نخون.
دستمو عقب کشیدم که محکمتر گرفت و پایین کشید.
-بسه رهایش. بسسسسه.

عصبی سر بلند کردم و نگاهش کردم که اونم بدتر از خودم بهم خیره شد.
-چیه؟! برای چیزی که اتفاق نیفتاده روضه نخون. من هم اینقدر احمق نیستم که بچه امو…
-هه. بچه؟! بگو گروگانتو.
دستمو محکم پرت کرد که به قفسه سینه ام خورد و اخی گفتم که صداش بلند شد :
-حرف اضافه بزنی میدونم چیکارت کنم.
تا اینجام کوپنهات تموم شده بود رهایش.
همونطور که مچ دستمو مالش میدادم نگاهش کردم که دیدم پر از اخم و خشم نگاهم میکنه.
-اگه مراعاتت رو میکنم به خاطر اینه که میدونم نگرانشی. فکر نکن حتی یه درصد ربطی به دیشب داره که دیشب فقط برای من پر از درد بود و هنوز باهات بی حساب نشدم.
نگاهشو ازم گرفت و به مچ دستم داد.
-درد نگرفته الکی‌‌ نچلونش.
-اره راست میگی اخه تو اقای همه چی دونی. بهتر از من میدونی دردم گرفته یا…
-میتونی خفه شی؟
بی صدا نگاهش کردم و چیزی نگفتم. عصبی بلند شد و دکمه های بالای پیراهنشو بست.
-عین این پیراهن تنم روزایی که باهات میگذرونم سیاهه رهایش.
سیاهه چون تو سیاهش میکنی. چون دلت نمیخواد فرصت بدی‌.
من همیشه حوصله ندارم. همیشه دنبال فرصت دادن تو نیستم. یهو دیدی بیخیال شدم.
دیگه دلم فرصت نخواست. نمیفهمم چرا فکر میکنی هرچی بگی کوتاه میام.
کار به جایی که نباید، برسه! من اونی ام که با جون خودتم تهدیدت میکنم.
دکمه های سر استینش رو بست و پیراهنو تو شلوارش مرتب کرد و حق به جانب نگاهم کرد‌.
-متوجه شدی رهایش؟
جوابی بهش ندادم و سرمو برگردوندم. متوجه شده بودم، اونقدر خوب که بفهمم بار بعد منم که اب معدنی میخورم.
-راحت میشم.
صدام ضعیف بلند شده بود و نشنیده بود که گفت :
-چی؟
-راحت میشم.
صدایی نیومد و بعد تک خنده پر از حرصی که به گوشم رسید.

-راحت میشم!
صداش با تمسخر به گوشم رسیده بود و باز هم توجهی بهش نکردم.
میتونستم بفهمم که چه قدر عصبی شده. که چه قدر بهش برخورده اینکه مرگ رو به بودن باهاش ترجیح میدم.
-یاسین به گوش اون حیوون گوش مخملی و چهارپا خوندن دقیقا مصداق بارز حرف زدن با توئه.
پوزخند دردناکی زدم و چیزی نگفتم.
-هرجور که راحتی. میخوای راحت بشی؟ راحت شو. منم راحت میشم.
این حجم از خونسردی از شهریار بعید بود.‌بعید بود که سر بلند کردم و نگاهش کردم.
اون اما نگاه خیره اش بهم بود.
-من از اینکه یه بچه ۸ساله دم دستم نباشه راحت میشم. از اینکه ادم نذارم دم یه خونه تو فقیرترین محله شهر تا مراقب دوتا مفنگی باشن راحت میشم.
از اینکه فکرم همش درگیر یه دختر نفهم نباشه راحت میشم.
زل زد تو چشمام و با محکم ترین لحن گفت :
-باور کن که من از ته قلبم ارزو میکنم نباشی تا کاری که باید رو انجام بدم.
شاید جمله اش برام خیلی سنگین بود اما میدونستم نباید نشون بدم که شکستم.
مثل خودش خیره تو چشماش گفتم :
-توام باور کن که ارزوی از ته قلبت برام اهمیتی نداره. نه تنها ارزوت بلکه هرکاری که میخوای انجام بدی. تا همینجا هم که اسیر توی وحشی…
دستش به در نرسیده متوقف شد و مکث کرد.‌جفت ابروهاش بالا پرید و دیدم که دستش مشت شد.
-وحشی؟!
با ارومترین لحن ممکن اینو‌ پرسید و قدمی جلو اومد و دومرتبه تکرار کرد :
-درست شنیدم رهایش؟ گفتی وحشی؟
و سر کج کرد به سمتم.
اونقدر ترسناک زمزمه کرده بود که اگه میتونستم حرفمو پس میگرفتم اما…
-دیشب وحشی بودم برات؟دیشبی که قدر تموم عمرم ناز و نوازش حرومت کردم؟
یا تو از اونایی هستی که عاشق وحشی بازی ان؟!

جوابی ندادم که نگاهش روی تنم مخصوصا بالا تنه ام چرخ خورد و گفت :
-وحشی دوس داری؟ وحشی میشم برات.
و تا به خودم بیام به سمت تخت اومد، سریع بلند شدم تا از اون سمت تخت در برم که مچ دست راست و مچ پای چپمو گرفت و منو روی تخت به سمت خودش کشید ، پامو ول کرد و سریع روی زانوهام نشست اما دستمو محکم تو دستش گرفته بود، بالا تنه امو به سمت دیگه ای برگردوندم که گرمای نفسهاش روی صورت و گردنم نشست.
-روتو برگردون و نگاهم کن رهایش.
نگاه کن و ببین من وقتی وحشی میشم چقدر درنده ام.
چشمامو بستم و تنم از هشدار توی صداش لرزید. با نشستن لبش روی گردنم ، تمام پوستم مورمور شد و سرم به سمت سرش کج شد و شونه ام بالا اومد.
نه میبوسید و نه میبویید. فقط لبش روی گردنم بود و روی زانوهام نشسته بود.
وقتی که دستش روی قفسه سینه ام نشست سریع چشم باز کردم و دستشو با دست ازادم پس زدم که سریع گرفتش و برد بالای سرم و با یه دست، مچ هر دو دستم رو گرفت که کامل به سمتش برگشتم.
سرشو عقب کشید و محکم تو چشمام نگاه کرد.
-امروزو هیچوقت یادت نره. تا اخر عمرت یادت بمونه خودت بودی که همچین چیزیو خواستی.
تا بخوام متوجه منظورش بشم، با دست ازادش،‌دکمه های پیراهن توی تنم رو باز کرد و من بودم که جیغ میزدم، تقلا میکردم، دست و پا میزدم اما اون به راحتی به کارش ادامه میداد و سر اخر دکمه های باز شده پیراهن و بدن برهنه ام که تو دیدش قرار گرفته بودن بهم دهن کجی میکردن.
گلوم میسوخت و چشمام پر از اشک شده بود.
اما اون بی توجه بهم نگاهش روی تنم چرخ میخورد و مثل شلاق روی تنم رد میزد.
-همیشه به سلیقه خودم باور داشتم. و تو دلیل محکمی برای باور داشتن منی ، رهایش.
-تو…تو یه پست فطرت اشغالی. یه روانی که فقط پی هوی و هوسشه و اسمشو میذاره عشق.
اگه عاشق بودی ارزوی مرگمو نداشتی.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫2 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان