codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۳۶

 

با شنیدن این حرفش سئوالی بهش خیره شدم که خودش ادامه داد :
_ میدونم که بابت پرستار قبلی ترسیدی و میخوای خودت همیشه مراقب پسرت باشی ، اما تو خودت هم نیاز به استراحت داری گاهی وقتا میدونی که دکتر بهت گفت …
وسط حرفش پریدم :
_ اصلا برام مهم نیست دکتر چی گفته اما من نمیخوام همش خواب باشم من میخوام مراقب پسرم باشم پس لطفا دیگه در این مورد چیزی بهم نگید ازتون خواهش میکنم
ناچار سرش رو تکون داد :
_ باشه پس من دیگه چیزی در این مورد نمیگم اما اگه نیاز به پرستار بود باید بگی بهار ، تو امانتی بهادر هستی نمیتونم ببینم بخاطر ما حالت بد بشه
لبخندی بهش زدم :
_ هیچوقت فکرش رو نمیکردم یه روزی شما رو انقدر دوست داشته باشم ، همیشه فکر میکردم رابطمون خیلی بد بشه همش در حال نقشه کشیدن باشیم برای اذیت کردن هم اما شما انقدر خوب هستید که ..
گیسو خانوم لبخندی زد :
_ خودت خوب هستی دخترم و همه رو به یه چشم میبینی ، من میرم عزیزم تو هم استراحت کن .
_ باشه
بعد رفتن گیسو خانوم دوست نداشتم بیشتر داخل اتاق باشم برای همین خارج شدم تا برم سمت اتاق پسرم که اما هنوز در اتاق رو باز نکرده بودم که صدای تلفن بلند شد با دیدن شماره اقای احمدیان اون پسر شریک بابا اخمام حسابی تو هم رفت این پسره چرا دست از سر من برنمیداشت چند بار باید جواب رد میشنید !
اتصال رو زدم و با حرص گفتم :
_ بله
صدای خنده اش اومد
_ چقدر عصبی
_ زود باشید کارتون رو بگید من وقت ندارم بخوام به شنیدن حرفای شما گوش بدم .
_ باشه پس من میرم سر اصل مطلب
_ بفرمائید
_ من میخوام دوباره بیام خواستگاری شما و میخوام اینبار جواب مثبت بشنوم .
پوزخندی عصبی زدم :
_ نه اجازه میدم بیای خواستگاری نه جواب مثبتی قراره بهت بدم ، من شوهر دارم شوهرم هم زنده اس دفعه دیگه زنگ بزنی مزخرف بگی میدم زنده زنده آتیشت بزنند .
بعدش گوشی رو قطع کردم و چند تا فحش نثارش کردم که صدایی از پشت سرم اومد :
_ خاطرخواه زیاد داری مثل اینکه
ترسیده دستم رو روی قلبم گذاشتم و به سمتش برگشتم با حرص جوابش رو دادم :
_ درست حرف بزن و حدت رو بفهم !.

_ چیه چون درمورد معشوقه ات حرف زدم عصبی شدی ؟ میای اینجا فاز غم برمیداری از بچت نگه داری نمیکنی که راه به راه برات خواستگار بیاد یه موقعیت خوب پیدا کنی برای ازدواج
با شنیدن حرفاش دود داشت از سرم خارج میشد یه آدم چقدر میتونست غیر قابل تحمل باشه چجوری میتونست همچین حرفای زشتی به من بزنه با خشم بهش خیره شدم و داد زدم :
_ بسه دست از سر من بردار تو چه مشکلی باهام داری که اذیتم میکنی هان ؟
به سمتم اومد
_ صدات و بیا پایین بچه میترسه
با شنیدن این حرفش دستی به صورتم کشیدم و چند تا نفس عمیق کشیدم که خودش ادامه داد :
_ بهتره به خواستگارت جواب منفی بدی
_ ببینم تو واقعا مریضی ؟
خندید :
_ نه
_ پس چی از جون من میخوای ؟
_ من چیزی ازت نمیخوام اما میخوام به خودت بیای چون بعضی از کار هات داره باعث عصبانیت من میشه میفهمی ؟
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم :
_ به درک
بعدش خواستم برم سمت اتاق پسرم که بازوم رو گرفت ایستادم و گفتم :
_ بازوم رو ول کن .
_ علاقه ای ندارم بازوت رو بگیرم اما خوب گوشت رو باز کن بهتره حواست به بچت باشه وگرنه کاری میکنم هیچوقت نتونی ببینیش
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد اون کی بود که داشت من و تهدید میکرد اصلا به چه حقی لب باز کردم چیزی بهش بگم که سرگیجه بدی بهم دست داد ، دستم رو روی سرم فشار دادم که صداش بلند شد :
_ چیشد ؟
با درد بهش خیره شدم سرم داشت میترکید اما نمیتونستم بهش چیزی بگم فقط با عجز نالیدم :
_ دستت رو بردار
شکه از شنیدن حرف من دستش شل شد که دستم رو به دیوار گرفتم و خواستم برم که پخش زمین خواستم بشم اما قبل افتادن دست یکی زیر کمرم نشست !.
من و به سمت اتاقم برد کمکم کرد دراز بکشم که گفتم :
_ قرصام
با اخم پرسید :
_ قرص ؟
به روی میز اشاره کردم که قرص و آب رو برای من آورد .

بعدش با همون اخم که روی پیشونیش بود برسید :
_ چته تو چرا این شکلی شدی ؟
با شنیدن این حرفش نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و گفتم :
_ چیزی نیست میشه تنها باشم ؟ میخوام استراحت کنم
_ اول جواب سئوال من و بده چرا یهو داشتی از حال میرفتی هان ؟
ناچار جواب سئوالش رو دادم :
_ بخاطر بیماری که دارم همیشه این شکلی میشم .
_ یعنی همیشه حالت بد میشه از حال میری ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره
_ اینطوری که خیلی بد هست چرا پیش دکتر نرفتی برای درمان ؟
_ بخاطر اعصاب کاریش نمیشه کرد
_ باشه پس بخواب استراحت کن
بعدش بلند شد از اتاق رفت بیرون ، اصلا نمیدونستم چرا بهش توضیح دادم دلیل حال بد من چیه اما خوب یه حسی من و مجبور میکرد جوابش رو بدم ، چشمهام رو بستم تا بخوابم همین که چشمهام رو بستم خیلی زود خوابم برد .
_ بهار
به سمت پرستو برگشتم و گفتم :
_ جان
_ آریا باهام تماس گرفت گفت گوشیت خاموش بوده ، نگرانت شده بود
_ باهاش تماس میگیرم .
اینبار گیسو خانوم من رو مخاطب قرار داد :
_ بهار
_ جانم
_ من میخوام یه چیزی بهت بگم اما عصبی نشو باشه ؟
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم :
_ چیشده که من نباید عصبی بشم ؟
_ خانوم احمدیان باهام تماس گرفت
با شنیدن این حرفش اخمام به طرز بدی تو هم رفت و با خشم غریدم :
_ نمیخوام چیزی بشنوم
بعدش بلند شدم تا از اونجا دور بشم که دوباره گفت :
_ اما این حق توئه که دوباره ازدواج کنی !.
_ من این حق رو نمیخوام .
_ ولی تو هنوز جوون هستی بهار نمیشه …
به سمتش برگشتم دندون قروچه ای کردم
_ سر بار هستم واسه شما میدونم خودم از فردا میرم دنبال کار بعدش یه خونه میگیرم با پسرم میریم ببخشید این همه مدت شما رو اذیت کردیم .

_ این چه حرفیه بهار من کی گفتم تو سر بار هستی ؟ ما خوشحالیم که تو با زندگی میکنی اما نمیخوایم خودت رو همش محدود کنی و …
حرفش رو قطع کردم :
_ من اصلا قصد ازدواج ندارم با هیچکس یکبار ازدواج کردم شوهرم فوت شد و حالا دیگه نمیتونم من با عشقم ازدواج کردم چرا وقتی هنوز عاشق شوهرم هستم و منتظرش هستم باید ازدواج کنم ؟
گیسو خانوم غمگین به من خیره شد ، هیچ جوابی نداشت بده اینبار بابا دخالت کرد
_ بهار
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ گیسو بخاطر خودت گفت منظور بدی نداشت ، بعدش تو تا وقتی که ازدواج نکنی همیشه دختر ما هستی و تو همین خونه با ما ازدواج میکنی .
_ دوست ندارم دیگه بحث ازدواج من بشه !.
_ مطمئن باش نمیشه .
_ چرا قبول نمیکنی باهاش ازدواج کنی ؟ این یه شروع خوب واسه تو پسره هم که وضعش خوبه هم موقعیتش هم از نظر اخلاقی
به سمت کیانوش که این حرف رو زده بود برگشتم و خونسرد جوابش رو دادم :
_ وقتی شوهر من زنده هست چرا با وجود عشقی که نسبت بهش دارم خیانت کنم ؟
برای چند ثانیه شکه شد از چشمهاش کاملا مشخص بود اما سریع به خودش اومد و گفت :
_ این اسمش خیانت نیست
_ خیانت
بعدش گذاشتم رفتم تو حیاط تا نفس تازه کنم ، فضای خونه داشت حالم رو بهم میزد من نمیخواستم ازدواج کنم به هیچ عنوان و ای کاش کمی حس و حال من برای بقیه مهم بود ، چشم هام رو محکم روی هم فشار دادم
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش با عصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم :
_ من اومدم اینجا هوا تازه کنم اگه خیلی بحث دوست داری برو یه جای دیگه لطفا !.
با شنیدن این حرف من سرش رو تکون داد
_ نیومدم برای بحث اما …
وسط حرفش پریدم :
_ اما اومدی اعصاب من رو خورد و خاکشیر کنی بعدش بزاری بری درسته ؟
_ نه

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫6 دیدگاه ها

  1. ﺍﯾﻦ ﺑﻬﺎﺭ ﻫﻤﻮﻥ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺁﺭﯾﺎﺱ ؟ ﻣﮕﻪ ﺍﺳﻢ ﺧﻮﺍﻫﺮﺵ ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ؟
    ﻣﻦ ﺭﻣﺎﻧﻮ ﻧﺨﻮﻧﺪﻡ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ~ﺍﺭﺕ ﺍﺧﺮ ﺧﻮﻧﺪﻡ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭼﯽ ﺑﻪ ﭼﯿﻪ

  2. بهادر همون کیانوشه فقط امیدوارم داستان کلیشه ای نشه و نخواد مثل رمان گناهکار بهادر از مرگ نجات پیدا کرده تو این سال ها فراموشی گرفته و بعد با یک هویت دیگه برگشته تا بفهمه سر خانوادش چه بلایی امده و بهار ازدواج کرده یا هنوز عاشقشه و احتمالا به خاطر عمل جراحی قیافش تغییر کرده شایدم ماسک زده و در اخر خودش رو معرفی میکنه و کنار هم تا اخر خوب و خوش زندگی میکنن فقط امیدوارم جریان این جوری نباشه چون واقعا باید تاسف خورد به حال نویسنده که اخر داستان رو انقدر بد و کلیشه ای تموم کرد و مارو هم علاف کرده

    1. دقیقا گل گفتی
      ولی به احتمال زیاد همینه
      یا اگر هم نباشه در کل با کیانوش ازدواج می‌کنه
      واقعا اگر دومی باشه خیلی بده چون افسوس میخورم برای خودم که این همه وقت کل کل ها و مشکلات بین بهادر بهار رو گذروندیم حالا که دیگه داشتن به آرامش میرسیدن گند زد نویسنده تو رمان تا الان جای های کمیش آرامش بوده حالا دوباره با این کیانوش روزی از نو
      واقعا نویسنده سعی کن تو پارت های بعدی یه فکری کنی واسه وقت از دست رفته ما و این همه هی انتظار کشیدم 😐

    2. 👌👌👌همه ی رمانا رو از هم کپی میکنن این چه وضعشه؟؟
      ولی خوشم اومد اولین رمانی بود که میخوندم و فامیلی منم توش بود😑😂😂😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان