codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۴۴

 

بعد چند ثانیه سکوت ادامه دادم :
_ من دوست داشتم بهنام پیش شما بزرگ بشه ، دوست داشتم جایی که بهادر بزرگ شده پسرش بزرگ بشه همیشه کنار شما باشیم ، اما من هیچوقت به این فکر نکردم شاید شما دوست نداشته باشید من کنار شما باشم ، حالا که از اونجا خارج شدم واسم خیلی سخت هست اما تحمل میکنم ، هر وقت دوست داشتید میتونید بیاید دیدن بهنام آخر هر هفته هم میتونید ببرید پیش مامان دوست ندارم بخاطر ناراحتی که بینمون هست بهنام آسیب ببینه اون باید خانواده پدرش رو هم بشناسه باهاشون رفت و آمد کنه شما پدربزرگش هستید .
بابا لبخندی زد :
_ خیلی فهمیده هستی عزیزم هر کسی جای تو بود همچین لطفی نمیکرد .
_ من هنوز مامان رو دوستش دارم هیچ کینه ای ندارم ، فقط از دستش ناراحت هستم همین
بابا سرش رو تکون داد
_ همین هم خیلی خوبه
بعدش بلند شد منم بلند شدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ خیلی زود دارید میرید
_ از این به بعد همیشه میام دیدنت ، نمیدونستم دخترم میخواد ما همیشه کنارش باشیم .
_ این چه حرفیه مشخص هست که میخوام .
_ من دوباره میام الان باید برم خونه شب مهمون داریم باز میام پیشت
بعد خداحافظی بابا که رفت خودم نشستم همونجا عمیق تو فکر فرو رفته بودم که صدای کیانوش باعث شد از افکارم خارج بشم نگاهم رو بهش دوختم و گیج گفتم :
_ جان
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ حواست کجاست !؟
سرم رو تکون دادم
_ ببخشید من یه لحظه حواسم پرت شد چیزی شده ؟
سرش رو تکون داد
_ نه ، فقط صدات زدم هر چی جواب ندادی ، داشتی به چی فکر میکردی اینطوری غرق شده بودی ؟
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم
_ چیز مهمی نبود
اومد روبروم نشست و پرسید :
_ عمو رو دیدی ؟!
با یاد آوری عمو و حرفاش لبخندی روی لبهام نشست و گفتم :
_ آره همین یکساعت پیش رفت
_ انگار با دیدنش خیلی خوشحال شدی که لبخند روی لبهات نشسته
_ بابا برعکس بقیه خیلی مهربون هست درست شبیه بهادر !

با دیدن دوست دختر کیانوش چشمهام گرد شده بود ، یه دختر با صورتی که خیلی غلیظ آرایش شده بود ، جلوی من نشسته بود داشت حرکات مثبت هجده از خودش درمیاورد و باعث میشد بی اختیار من عصبانی بشم ، نفس عمیقی کشیدم که صدای کیانوش بلند شد :
_ بهار
سرد جوابش رو دادم :
_ بله
_ من امشب دیر میام !
_ باشه
بعدش همراه دوست دخترش بلند شد رفت ، نمیدونم چرا از اینکه گفت امشب نمیاد یه احساس خیلی بدی بهم دست داده بود چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم بهتر بود با خودش کنار میومد یا شاید من باید بیشتر با خودم کنار میومدم نباید روی دوست دختر های کیانوش حساس میشدم وگرنه پیش خودش فکر بدی میکرد من هنوز عاشق بهادر بودم و هیچ چیزی نمیتونست این واقعیت رو عوض کنه ، صدای گوشیم بلند شد با دیدن شماره طرلان جواب دادم :
_ جان
صدای دادش تو گوشی پیچید :
_ عوضی نامرد چرا بهم چیزی نگفتی هان ، مگه ما خواهر نبودیم پس چرا این همه مدت سکوت کرده بودی ؟
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم که صداش بلند شد :
_ بهار
_ جان دلم
اینبار با بغض گفت :
_ خیلی نامرد هستی !
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم چقدر سخت شده بود واسه من تحمل حرف های بقیه
_ ببخشید
_ اینجوری نگو باعث میشی بیشتر اذیت بشم !.
_ دوست نداشتم هیچکس اذیت بشه طرلان من وقتی از اون خونه خارج شدم خیلی حالم بد شده بود
_ کاش بهم میگفتی من باید پیشت میومدم شاید میتونستم کمکت کنم تو …
وسط حرفش پریدم :
_ طرلان
_ جان
_ تو خیلی به من کمک کردی بیشتر از این نیاز نیست !.

_ مگه میشه نگرانت نباشم بهار تو خواهرم هستی هم من هم آریا دوستت داریم ، آریا دیشب بهم گفت قراره اونجا باشی اما یادت باشه من هیچوقت فراموش نمیکنم و به یادت هستم شنیدی !؟
_ میدونم طرلان
_ فردا همراه آریا میایم پیشت عزیزم مراقب خودت باش
_ باشه تو هم همینطور
بعدش گوشی رو قطع کردم اونقدر که فکر میکردم تنها نیستم من هنوز کسایی رو داشتم که دوستم داشتند و به فکر من بودند ، با شنیدن صدای گریه بهنام رفتم بغلش کردم صورتش رو بوسیدم و گفتم :
_ جونم پسر مامان بیدار شدی
سرش رو تو یقه ام فرو کرد میدونستم گرسنه اش شده و شیر میخواد
بهش شیر دادم و کنارش خوابیدم زیاد طول نکشید که جفتمون خوابمون برد .
* * *
_ کیانوش
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد چشمهاش وحشتناک قرمز شده بود نگران پرسیدم :
_ حالت خوبه ؟
پوزخندی زد :
_ مهمه ؟
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ حتما مهم هست که دارم میپرسم
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد
_ نیاز نیست نگران باشی من حالم کاملا خوب هست !.
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم من خیلی بیش از حد نگرانش شده بودم و کاملا خوب میدونستم دلیلش چی هست
بعدش پا شد که صداش زدم :
_ کیانوش
ایستاد به سمت من برگشت و خیلی سرد گفت :
_ بله
_ من نگرانت هستم من و بیخبر نزار
سرش رو تکون داد
_ باشه
بعدش گذاشت رفت ، نمیدونستم چرا این شکلی شده ، با شنیدن صدای زنگ خونه بلند شدم با دیدن مامان و پرستو اخمام رو تو هم کشیدم احساس بدی نسبت به مامان داشتم مخصوصا با رفتار های بدی که داشت اما خداروشکر پرستو همراهش بود در رو زدم باز شد اومدند داخل کنار در ورودی ایستادم یه سلام کردم که فقط پرستو جواب داد مامان خیلی سرد گفت :
_ بهنام کجاست
منم مثل خودش سرد جوابش رو دادم :
_ میارمش الان

رفتم بهنام رو آوردم خیلی آروم تو بغل مامان بود و مامان داشت باهاش بازی میکرد ، پرستو آهسته پرسید :
_ حالت چطوره بهار !؟
با شنیدن این حرفش غمگین بهش خیره شدم و گفتم :
_ بهتر هستم نیاز نیست نگرانم باشی پرستو
پرستو دستم رو داخل دستش گرفت
_ هر موقع بهم نیاز داشتی کافیه باهام تماس بگیری بهار خودت میدونی چقدر واسم عزیز هستی .
خواستم ازش تشکر کنم که مامان با عصبانیت گفت :
_ پرستو
جفتمون به سمتش برگشتیم
_ بله مامان ؟
_ زود باش برو وسایل بهنام رو اماده کن !
پرستو متعجب گفت :
_ چی ؟
_ مگه کری نشنیدی چی بهت گفتم ؟
_ نه اتفاقا کر نیستم و شنیدم چی بهم گفتی
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم اما هنوز آرومتر نشده بودم میدونستم چی میخواست !.
_ فقط پنجشنبه ها میتونید بهنام رو داشته باشید .
با خشم بهم زل زد
_ برای بردن نوه خودم باید بهت جواب پس بدم ؟!
_ آره باید جواب پس بدی چیه زورت میاد ؟
_ ببین خیلی بد داری رو مخ من راه میری
نفسم رو با عصبانیت بیرون فرستادم که پرستو گفت :
_ مامان بسه شما فقط واسه رفع دلتنگی اومدید نه دعوا پس این بحث رو تمومش کنید شنیدی ؟!
مامان چشمهاش رو با درد بست
_ باشه من این بحث رو تمومش میکنم اما این موضوع هنوز بسته نشده و ادامه داره .
بلند شدم که مامان هم بلند شد اومد سمتم بهنام رو ازش گرفتم خیره به چشمهام شد
_ بهنام رو ازت میگیرم .
_ باشه
بعدش با عصبانیت گذاشت رفت ، پرستو قبل رفتن با ناراحتی به من خیره شد و گفت :
_ ببخشید واقعا
سری واسش تکون دادم
_ اشکالی نداره خودت رو ناراحت نکن .
_ نمیدونستم مامان واسه دعوا اومده
_ مامان همیشه همینجوری هست پس خودت رو ناراحت نکن باشه ، خودت که دیدی یه چند روز هست حسابی عوض شده
_ برو پرستو نگران نباش من عادت کردم به بد اخلاقیاش
با ناراحتی سرش رو تکون داد و گذاشت رفت اما میتونستم ببینم چقدر ناراحت شده و قلبش شکسته شده .

🍁🍁🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫10 دیدگاه ها

      1. اتفاقن من جدی پرسیدم•••• که چه اتفاقی برای رویا (خواهره آریا و زن اول بهادر) افتاد؟ چه بلایی سرش آوردن؟؟!! این کجاش بامزه• بانمک بود••••؟!؟! دوست عزیز•

  1. من ازپارت/ قسمت های/۱تافکرکنم ۱۰•۱۱پریدم این اواسط یعنی اول امدم اینها رو خوندم بعد رفتم ۱تا۱۱رو خوندم مثل یسری رمانهای دیگه• الان یه سوال داشتم چه اتفاقی برای رویا خواهر آریا و زن اول بهادرافتاد/یا اصلن نکنه بلایی سرش اومده••••] بعد یه سوال دیگه چرا میگفتن مریض بچه دار نمیشه• نکنه مثل وارش بود زن اول افراخان🤔

  2. رمان ته نداره؟ /: بسه دیگه همش چرتو پرت تحویل گرفتیم
    ادمین شما گفتی رمانه نویسنده های مشهور میزاری؟ این چه نویسنده ای هس که انقدر رمانش از شروع خوب به افتضاح تبدیل شده؟ البته نمیخوام کارشو زیره سوال ببرم ولی واقعا رمانش در حد رمانای بچگانس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان