codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۴۶

 

کیانوش و آریا رفتند بیرون لابد میخواستند تنها صحبت کنند من چیزی متوجه نشم همونجا نشستم و سرم رو میون دستام فشردم که با شنیدن صدای گریه بهنام سریع به سمت بالا رفتم محکم بغلش کردم با دیدن من آرومتر شد ، بهش شیر دادم و وقتی آروم شد سر و وضعم رو مرتب کردم رفتم پایین کیانوش با دیدن من که بهنام تو بغلم بود بلند شد اومد سمتم بهنام رو بغل کرد و بهنام هم خندید
_ پس آریا کجاست ؟
_ رفت
_ کاش میموند من باهاش کار داشتم !.
کیانوش هنوز بهنام بغلش بود و داشت باهاش بازی میکرد در همین حال گفت :
_ بهار بهتره فراموش کنی چیشده میفهمی ؟
با شنیدن این حرفش غمگین بهش خیره شدم و گفتم :
_ شما گفتید دنبال پیدا کردن قاتل هستید پس من منتظر میشم چون هیچ کاری از دستم برنمیاد .
بعدش رفتم نشستم به سختی جلوی خودم رو گرفته بودم تا گریه نکنم ، کیانوش هم اومد کنارم نشست بهنام رو پایین گذاشت تا با اسباب بازی هایی که روی زمین پخش شده بود بازی کنه .
_ بهار
_ بله !؟
_ به من نگاه کن ببینم !.
نگاهم رو بهش دوختم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ بله
_ تو هنوز از دست من ناراحت هستی ؟
_ نه
_ پس بهم اعتماد داری درسته ؟
بدون تردید جوابش رو دادم :
_ درسته من بهت اعتماد دارم حالا مگه چیشده ؟
با شنیدن این حرف من آهسته خندید
_ چیزی نشده فقط میخوام بهت بگم مثل همیشه صبور باشی حتی شده بخاطر بهنام قاتل شوهرت هم پیدا میشه و خیلی سخت مجازات میشه تقاص کارش رو پس میده .
با صدایی که بشدت میلرزید گفتم :
_ ممکن بهادر زنده باشه ؟
_ نه
با گریه نالیدم :
_ چرا من و ناامید میکنی ؟
_ دوست ندارم با دروغ گفتن امیدوارت کنم باید با خودت روبرو بشی بفهمی بهادر دیگه زنده نیست .
_ هنوز دوستش دارم هنوزم قلبم امیدوار هست هنوز هر شب با فکر کردن بهش خوابم میبره اگه زنده هستم اگه نفس میکشم فقط بخاطر بهنام هست .

حالا با شنیدن یه سری واقعیت ها بیشتر مراقب بهنام بودم میترسیدم بهنام رو هم مثل بهادر از دست بدم ، از خواب بیدار شدم رفتم پایین با دیدن مامان گیسو و خواهرش اخمام بشدت تو هم فرو رفت
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
با شنیدن صدای من جفتشون به سمتم برگشتند و اون زن نیشخندی زد :
_ اومدم دیدن بهنام چیه مشکلی داری ؟
با شنیدن این حرفش عصبی نفسم رو بیرون فرستادم به سمتش رفتم و داد زدم :
_ کی اینو راه داده داخل ؟
زیاد طول نکشید که خدمتکار اومد و ترسیده گفت :
_ خانوم ببخشید گفتند آشنا هستند شما میشناسیدشون واسه همین …
با داد حرفش رو قطع کردم
_ هر کسی به شما گفت آشنای من هست راهش میدید داخل آره ؟
_ نه
_ زود باش نگهبان رو خبر کن
_ چشم
مامان با عصبانیت به من خیره شد
_ تو نمیتونی با ما این شکلی برخورد کنی شنیدی ؟
_ میدونم من حق ندارم با شما بد صحبت کنم شما هم حق ندارید به من توهین کنید شنیدید
_ نه
نگهبان اومد :
_ بله خانوم
اشاره ای به خواهر مامان گیسو کردم و گفتم :
_ بندازیدش بیرون به هیچ عنوان دیگه اجازه نمیدید بیاد داخل شنیدید ؟
_ آره
صدای کیانوش اومد
_ چخبره ؟
به سمتش برگشتم
_ چیزی نیست حالا داره میره
نیشخندی زد :
_ تو واقعا یه هرزه هستی چه زود بعد بهادر واسه خودت یه …
_ خفه شو
با شنیدن صدای فریاد من ساکت شد که با خشم ادامه دادم :
_ تو به هیچ عنوان حق نداری به من توهین کنی اول یه نگاه به خودت بنداز ببین به چه روزی افتادی بعد بیا نظر بده کثافط

با شنیدن حرفای من چشمهاش برق بدی زد اما اصلا ازش نمیترسیدم به سمتم اومد با تنفر بهم چشمهام خیره شد :
_ خیلی زود حسابت رو میرسم اجازه نمیدم بهنام پیش تو باشه .
بعدش گذاشت رفت واسه یه لحظه نگاهم به مامان افتاد چشمهاش پر از نگرانی بود با دیدن نگاه من اخماش رو تو هم کشید و رفت نگاه مامان از جلوی چشمهای من کنار نمیرفت نمیدونستم چرا این شکلی شده
_بهار
با شنیدن صدای کیانوش به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ پس چرا اینجوری شدی ؟
_ مامان !
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ خوب ؟
_ نگاهش به من نگران بود چرا ؟
با شنیدن این حرف من کیانوش چند ثانیه ساکت بهم خیره شد بعدش جوابم رو داد :
_ شاید اشتباه متوجه شدی !.
_ نه
شونه ای بالا انداخت
_ نمیدونم پس چون من بهش دقت نکرده بودم .
سری تکون دادم اما من بشدت نگران شده بودم مخصوصا با چیزی که دیده بودم کاش میشد همه چیز رو فراموش کنم اما مگه میشد
_ بهنام بیدار شده .
با شنیدن این حرف کیانوش گیج سرم رو تکون دادم و خواستم برم که دستم رو گرفت نگاهم رو به دستش دوختم و سریع دستم رو کشیدم از دستش بیرون که گفت :
_ ببخشید
سری واسش تکون دادم که ادامه داد :
_ با این حال بدت میخوای بری پیش بهنام ؟
دستی به صورتم کشیدم و گفتم ؛
_ نباید اجازه میدادند اون زن بیاد تو خونه من اصلا احساس خوبی نسبت بهش ندارم .
سرش رو تکون داد :
_ منم احساس خوبی نسبت بهش ندارم اما چه میشه کرد مثل همیشه باید ساکت شد و تحملش کرد بعدش دیگه قرار نیست اون زن بیاد اینجا

_ کیانوش به نگهبان ها خدمه ها بگو به هیچ عنوان اجازه ندن اون زن بیاد داخل خونه اون زن ذات خیلی بد و کثیفی داره تو نمیشناسیش که چه آدمی هست .
_ باشه نگران نباش به هیچ عنوان دیگه حق نداره پاش رو اینجا بزاره دیدن بهنام واسش ممنوع هست .
لبخندی بهش زدم :
_ ممنون
سرش رو تکون داد ، به سمت اتاق راه افتادم بهنام بیدار شده بود و تو بغل خدمتکار بود بغلش کردم بوسیدمش پسرم آروم شد فهمید مامانش اومده چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم خیلی سخت بود تحمل بعضی چیز ها پسرم روز به روز داشت بزرگتر میشد دوست نداشتم ببینه مامانش و مامان بزرگش همیشه در حال دعوا هستند ، البته من که دعوا نمیکردم خودشون مشکل داشتند .
با شنیدن صدای در اتاق گفتم :
_ بله
در اتاق باز شد کیانوش اومد داخل و گفت :
_ طرلان و آریا اومدند
با شنیدن این حرفش چشمهام از شدت خوشحالی درخشید به سمت کیانوش برگشتم
_ جدی ؟
_ آره
رفتیم پایین بعد حرفای همیشگی همه دور هم نشستیم ، بهنام رو سپردم به خدمتکار تا ببره باهاش بازی کنه پسر من دو ساله شده بود نمیتونست راحت یه گوشه بشینه شیطون بود درست مثل باباش
_ بهار
با شنیدن صدای طرلان از افکارم خارج شدم
_ جان
_ چرا یه مدت اصلا باهام تماس نگرفتی نگرانت شدم من !
با شنیدن این حرفش با ناراحتی بهش خیره شدم و گفتم :
_ مگه وقت واسه من میمونه طرلان ، همین الان مامان و خواهرش اومدند بعد کلی اعصاب خوردی رفتند من از حضور اون زن کنار پسرم راضی نیستم اون زن بهش صدمه میزنه
آریا با خشم غرید :
_ کی به اون عوضی اجازه داده بیاد ؟!
_ نگهبان ها متوجه نشدند بهشون گفتم دیگه تا نپرسیدید به هیچ عنوان هیچکس حق ورود نداره
کیانوش خطاب به آریا گفت :
_ نیاز نیست عصبانی باشی امروز چون زن عمو کنارش بوده بهشون اجازه دادند .
آریا کلافه دستی داخل موهاش کشید
_ من نمیدونم چرا مامان بهادر انقدر ساده هست اجازه میده اون زن به اصطلاح خواهر بازیش بده .

🍁🍁🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫3 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان