codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۴۷

 

_ مامان چند مدت هست اینجوری شده بعدش یه چیزی خیلی عجیب بود آریا
_ چی ؟
_ مامان واسه یه لحظه نگاهم بهش افتاد داشت با نگرانی بهم نگاه میکرد اصلا نمیتونستم بفهمم معنی نگاهش واسه چی هست .
با تاسف سرش رو تکون داد و گفت ؛
_ شاید یه چیزی مجبورش کرده اینجوری بشه وگرنه نمیدونم چه دلیلی داره .
کیانوش بلند شد
_ بهار و طرلان صحبت میکنند ، من و تو درمورد کار صحبت کنیم آریا ؟
آریا سرش رو تکون داد بلند شد رفت اما یه احساسی داشتم که بهم میگفت این دوتا درمورد کار هیچ صحبتی قرار نیست بکنند واقعا مشکوک بودند
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم که صدای طرلان بلند شد :
_ بهار
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟!
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم :
_ آره
با چشمهای ریز شده بهم خیره شد
_ اما اصلا حالت نگاهت عادی نیست انگار یه جوری هستی که باعث میشه آدم بترسه .
_ چجوری مثلا ؟
با شنیدن این حرف من شونه ای بالا انداخت و گفت :
_ خشک شده به یه گوشه خیره شدی مثل این فیلمای ترسناک
چشم غره ای به سمتش رفتم و با حرص صداش زدم :
_ طرلان
_ چیه !
_ تو اصلا قرار نیست آدم بشی .
با شنیدن این حرف من نفسش رو بیصدا بیرون فرستاد و باعث شد ساکت بشم بعد گذشت چند ثانیه سکوت بینمون رو شکستم و گفتم :
_ طرلان آریا و کیانوش خیلی مشکوک هستند
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت
_ چرا اینجوری میگی ؟

_ چون شک ندارم هیچ صحبتی درمورد کار نیست ، میخواستند حرفی بزنند که ما نفهمیم .
_ شاید اما اگه اینطور باشه خودشون میان به وقتش صحبت میکنند اینطور نیست !؟
_ شاید
اما عجیب فکرم درگیر بود مخصوصا حالا که بیش از حد حساس شده بودم به این موضوع چون میدونستم یکی باعث مرگ شوهرم شده
_ بهار
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ چرا احساس میکنم اینبار فرق کردی انگار حالت اصلا خوب نیست
با شنیدن این حرفش خیره بهش شدم و لب زدم :
_ میدونستی بهادر کشته شده ؟
با شنیدن این حرف من ساکت بهم خیره شد پس میدونست اشک تو چشمهام جمع شد
_ چرا بهم چیزی نگفتی ؟
_ چون حالت اصلا خوب نبود واسه همینم من چیزی بهت نگفتم حالا فهمیدی !؟
_ من تازه فهمیدم اما کاش بهم زودتر گفته بودید شاید اینجوری نمیشد
_ شاید
با اومدن آریا و کیانوش حرفمون تموم شد ، آریا و طرلان یکساعت بعدش رفتند بلند شدم برم سمت اتاقم کع کیانوش صدام زد :
_ بهار
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ میری بخوابی ؟
_ آره خیلی سردرد دارم میدونی که امروز روز خوبی نبود
_ باید با اتفاق هایی که میفته کنار بیای اگه قراره هر بار حالت بد شد اینجوری بشی که داغون میشی .
_ اون زن باعث شد عصبی بشم پسرم رو نمیتونم بهش بدم اصلا بهش اعتماد ندارم اون پسر من و دوست نداره اذیتش میکنه میدونم اما بقیه فکر میکنند دوستش داره واسه همین همیشه پسرم رو میدادند دستش .
کیانوش با چشمهای ریز شده بهم خیره شد
_ منظورت چیه ؟

_ یکبار پسرم دستش بود بعدش فرداش که رفت پسرم همش داشت گریه میکرد ، یهو دیدم دستش کبود شده مشخص بود بلایی سر بچم آورده واسه همین بود که من هیچوقت بهش اجازه نمیدادم پسرم پیشش باشه .
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و با خشم غرید :
_ باید همینجا میکشتمش کثافط
_ همش تقصیر منه کیانوش
با عصبانیت بهم خیره شد و گفت :
_ تو هیچ تقصیری نداری پس هی نیا نگو تقصیر منه میفهمی ؟!
سرم رو تکون دادم
_ اما …
وسط حرف من پرید :
_ اون زن خودش مشکل داره وگرنه هیچ دلیلی نداشت تو رو اذیت کنه من نمیدونم چرا انقدر ازش میترسی .
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم :
_ من نمیترسم من فقط نگرانم کیانوش اون زن دشمن پسر منه نمیدونم مشکلش چیه اما واقعا خطرناک
_ باشه تو فقط آروم باش به هیچ عنوان بهش اجازه نمیدم پسرت رو اذیت کنه شنیدی !؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره
بعدش رفتم سمت اتاقم تا پیش پسرم باشم تو همین مدت کوتاه دلتنگش شده بودم هیچکس به اندازه ی پسرم واسه من عزیز نبود .
* * * *
_ بابا چیزی شده ؟!
_ گیسو و خواهرش اومدند ؟
_ آره
بابا کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ من بهشون آدرس نداده بودم پس از کجا گیر آوردند ؟!
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم که کیانوش اومد نشست و جواب داد :
_ اون زن انقدر از بهار متنفر هست که واسه اذیت کردنش دست به هر کاری میزنه .
بابا نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد
_ باورم نمیشه تا این حد پیش رفته باشه !.
_ باید باور کنید چون همین هست

_ به نگهبان ها بسپار بهشون اجازه ورود ندن به هیچ عنوان حتی به گیسو باید یاد بگیره نباید هر جایی خودش خواست بره اون خواهر عفریته اش هم دنبالش بره
با شنیدن این حرفش غمگین بهش خیره شدم و گفتم :
_ مامان هیچ گناهی نداره
عصبی خندید
_ درسته مامانت هیچ گناهی نداره اما باید درس عبرت بگیره
هنوز نگاه آخر مامان جلوی چشمهام بود که داشت با پشیمونی بهم نگاه میکرد چجوری میتونستم نسبت بهش کینه داشته باشم چشمهام رو محکم روی هم فشاب دادم کاش میشد یه سری کار ها رو انجام داد شاید اینجوری خیلی بهتر میشد
_ بهار
_ بله
_ پاشو برو بهنام رو بیار عمو دلش تنگ شده .
_ باشه
بلند شدم به سمت اتاق برم هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای عمو اومد :
_ هنوز دارند دنبال بهار و بهنام میگردن ؟!
صدای عصبی کیانوش بلند شد :
_ هنوز دست برنداشتن باز میخوان انتقام بگیرن اینبار میخوان به بهار و بهنام آسیب برسونند اما من بهشون همچین اجازه ای نمیدم .
دستم رو روی قلبم گذاشتم باورم نمیشد اونا قصد داشتند به من آسیب بزنند اصلا مگه من چیکارشون کرده بودم که میخواستند بلایی سر من و پسرم بیارند .
_ بهار
با شنیدن صدای بابا به سمتشون برگشتم اشک تو چشمهام جمع شده بود
بابا بلند شد به سمتم اومد و گفت :
_ بهار نیاز نیست نگران باشی ما مراقبت هستیم .
_ مگه میشه نگران نباشم بابا من خیلی میترسم
_ نیاز به ترس نیست مطمئن باش همه چیز درست میشه ، درست مثل روز اولش بعدش اون کسایی که دشمن ما هستند خیلی زود دستگیر میشند .
_ همونا باعث قتل بهادر شدند .
بعدش به هق هق افتادم ، بابا من رو بغل کرد دستش رو پشتم کشید و گفت :
_ آروم باش بهار
_ نمیتونم بابا انگار همین دیروز بود که بهادر رو از دست دادم میفهمید چقدر سخته عشقت تو یه روز از جلوی چشمهات پر بکشه و بعد تو بفهمی به قتل رسیده !.

🍁🍁🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫7 دیدگاه ها

  1. ادمین جوووووونم میشه لطفا جوابمو بدی
    کی پارت جدید میزاری اخه دلم پوکید بس که میام چک میکنم میبینم هیچی نیس ۶روز شد جون من ی چیزی بگو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان