codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۵۰

 

واقعا نمیشد درکش کنم نگران حال بهنام بود یا قصد داشت من اذیت بشم داشتم دیوونه میشدم از شنیدن حرفای زشتی که داشت بهم میگفت ، بلند شدم خواستم برم که صدای پرستو بلند شد :
_ بهار
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ بله
_ میشه صحبت کنیم ؟
_ آره
بهنام رو به مادرش سپرد خودش بلند شد همراه من اومد داخل اتاق شدیم چند دقیقه ساکت بود بعدش نگاهش رو به من دوخت و گفت :
_ چرا دوست نداری بهنام بیاد پیش ما من میدونم مریض نیست فقط دوست دارم دلیلش رو صادقانه بهم بگی ، بهار تو و بهنام تنها یادگار داداشم هستید من هیچوقت حاضر نیستم اذیت بشید حتی اگه بهم بگی دیگه نیا دیدن بهنام باز هم من قبول میکنم …
وسط حرفش پریدم :
_ اینطور نیست
_ پس میشه بهم بگی چرا انقدر از دست ما ناراحت هستی که نمیتونی اجازه بدی بهنام بیاد پیش ما ؟
_ ببین پرستو من با وجود حرفایی که مامان بهم میگه باز هم دوستش دارم و اصلا باهاش مشکلی ندارم اما یه چیزی این وسط هست
با شک پرسید :
_ چی ؟
نفسم رو کلافه بیرون فرستادم و صادقانه جوابش رو دادم :
_ ببینید من نمیتونم زیاد به شما دروغ بگم واسه همین درستش رو میگم‌ اما نباید هیچکس خبر دار بشه باشه ؟
_ باشه
_ یکی باهام تماس گرفت بهنام رو تهدید کرد واسه همین میترسم تا پیدا شدن کسی که باهام تماس گرفته نمیتونم بزارم بهنام از خونه خارج بشه خواهش میکنم حتی شده یه ذره من و درک کن پرستو من نمیخوام بهنام رو از دست بدم وگرنه بدون اون زنده نمیمونم .
_ واقعا تهدیدت کردند ؟!
_ آره
_ باورم نمیشه !.

_ ببین پرستو من به تو اعتماد دارم که بهت گفتم خواهش میکنم حرفامون رو به هیچکس نگو باشه بهم قول میدی ؟!
_ خیالت راحت باشه بهار من به هیچکس قرار نیست چیزی بگم مطمئن باش
با شنیدن این حرفش احساس خوبی بهم دست داد اینکه قرار نیست کسی چیزی بفهمه باعث میشد احساس راحتی داشته باشم ، پرستو آروم گفت :
_ بهار
به چشمهاش زل زدم :
_ جان
_ به پلیس خبر دادی ؟!
_ کیانوش و بابا قراره حلش کنند آریا هم هست پیگیر هستند ، خونه محافظ داره اما باز هم احتیاط میکنیم چون دوست نداریم آسیبی به بهنام برسه فقط یه چیزی هست پرستو
_ چی ؟!
_ من به یکی شک دارم ؟
با شک پرسید :
_ کی ؟!
_ خاله شما !.
چشمهاش گرد شد
_ شوخی میکنی ؟!
سری به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم :
_ نه اصلا شوخی نمیکنم من بهش مشکوک هستم چرا گیر داده به پسر من چرا هر وقت که دستش بود آسیب های بدنی داشت پسر من چرا هان ؟!
با بهت گفت :
_ آسیب بدنی ؟!
_ آره بدنش کبود بود یا سوراخ اولش فکر میکردم شاید من اشتباه میکنم اما بعدش مطمئن شدم واسه همین پسرم رو بهش نمیدادم و باعث میشد با من بد بشه من از اون زن تا سر حد مرگ بیزار هستم خیلی زیاد
پرستو اشک تو چشمهاش جمع شد
_ یعنی تموم مدت که میومد بهنام پیشش بود باعث میشد اذیت بشه ؟!
_ آره
اشکاش روی صورتش جاری شدند ، هول شده بازوش رو گرفتم و گفتم :
_ پرستو گریه نکن مامان نباید چیزی بفهمه میفهمی ؟!
با شنیدن این حرف من با صدایی که از شدت گریه دو رگه شده بود گفت :
_ دارم دیوونه میشم بهار ما چجوری متوجه نشدیم این همه مدت اجازه دادیم بهنام اذیت بشه .

دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم :
_ نیاز نیست به خودت فشار بیاری ما هیچ تقصیری نداریم کسایی که باید شرم میکردند هیچ شرمی نداشتند بعدش ما به زودی میفهمیم واسه چی همچین کارایی کردند و چه کسی داره تهدید میکنه .
چشمهاش برق بدی زد :
_ میرم حساب اون کثافط رو برسم من …
دستش رو گرفتم و صداش زدم :
_ پرستو
ایستاد خیره به چشمهام شد و گفت :
_ جان
_ چرا داری همچین کاری میکنی من که بهت گفتم هیچکس نباید خبر دار بشه تو میخوای همه بفهمن ؟!
با شنیدن این حرف من ایستاد شرمنده خیره به چشمهام شد
_ ببخشید
_ واسه چی معذرت خواهی میکنی من فقط میخوام بفهمی شرایط چقدر بد هست فقط بهت گفتم چون دوست نداشتم فکر کنی مشکلی دارم یا به شما اعتماد ندارم اما نباید ریسک کنیم درک میکنی .
به سمتم اومد من رو محکم به آغوش کشید و با صدایی گرفته شده گفت :
_ واسه یه لحظه کنترلم رو از دست دادم میدونی که بهنام چقدر واسه من عزیز هست !.
ازش جدا شدم دستام رو دو طرفش گذاشتم و گفتم :
_ من خیلی خوب میدونم بهنام واسه تو چقدر عزیز هست اما همیشه یادت باشه ما باید با شرایطی ک هست درست پیش بریم فکر کنیم .
_ درسته !.
لبخندی بهش زدم :
_ بریم پایین مامان نگران میشه .
سری به نشونه ی تائید تکون داد جفتمون از اتاق خارج شدیم رفتم پایین که صدای مامان بلند شد :
_ میخواستی دختر من و بر علیه من پر کنی آره ؟!
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ چی باعث شده همچین فکری بکنید ؟!
چشم غره ای به سمت من رفت
_ همه چیز واضح هست کور که نیستم دارم میبینم
با شنیدن این حرفش نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم دیگه واقعا داشتم دیوونه میشدم اصلا نمیتونستم درکش کنم چرا داشت همچین رفتاری از خودش نشون میداد .

_ من هیچوقت همچین کاری نکردم و اصلا قصد ندارم باعث دشمن شدن شما و دخترتون بشم نمیدونم چی باعث شده به خودتون اجازه بدید همچین فکری درباره من بکنید این همه سال با هم زندگی کردیم من همچین آدمی بودم واسه شما !؟
با شنیدن این حرف من ساکت شد چند دقیقه ساکت خیره خیره داشت به من نگاه میکرد بعدش با صدایی که خش دار شده بود گفت :
_ پس چرا دوست نداری بهنام بیاد پیش ما هان ؟!
اینبار پرستو جواب داد :
_ مامان منم رفتم پیش بهار همین و ازش پرسیدم بهم مدارک بیمارستان بهنام رو نشون داد باید یه مدت تو خونه باشه خواهش میکنم مشکل ساز نباشید
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشید و جواب داد :
_ باشه پس دیگه چیزی نیست وقتی حالش بهتر شد خبر بده میایم میبریمش
_ باشه
_ مواظبش باش بخاطر بی دقت بودن تو هست که نوه من حالش بد شده .
قبل رفتن پرستو خیره بهم شد و گفت :
_ مامان و ببخش نمیدونه چیشده یخورده ناراحت شده به دل نگیر از حرفاش .
سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم و گفتم :
_ باشه
بعد رفتنشون بهنام از بس وول خورده بود خسته شده بود زیاد طول نکشید که خوابش برد گذاشتمش داخل تختش از اتاق خارج شدم به سمت پایین رفتم که صدای آریا و کیانوش داشت میومد همین که رسیدم پایین کیانوش به سمتم اومد و گفت :
_ حالت خوبه ؟!
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم :
_ آره
_ زن عمو و پرستو رفتند ؟!
_ آره اما مامان حسابی از دست من شکار بود
اینبار آریا پرسید :
_ چرا ؟!
_ قصد داشتند بهنام رو با خودشون ببرند
_ خوب بعدش چیشد ؟!
_ منم بهشون گفتم نمیشه چون بهنام حالش زیاد خوب نیست اونم از دست من عصبی شد هر چی از دهنش در اومد گفت بعدش گفت بیشتر مراقب نوه من باش ، نمیدونم مامان چرا انقدر عوض شده
_ بیخیال باش بهش فکر نکن
_ سعی خودم رو میکنم همینطور که میگی باشه !.

نیمه شب شده بود اصلا خواب به چشمهام نمیومد بلند شدم رفتم پایین داخل آشپزخونه آب خوردم خواستم برم طبقه بالا که صدای باز شدن در خونه اومد نگاهم به کیانوش افتاد با قدم های لرزون داشت به سمتم میومد مشخص بود مست شده اخمام رو حسابی تو هم کشیدم به سمتش رفتم و گفتم :
_ خوبی ؟!
با شنیدن این حرف من خیره به چشمهام شد ، چشمهاش شده بود کاسه خون کشیده گفت :
_ خیلی خوشگل شدی
با شنیدن این حرفش واسه یه لحظه جا خوردم اما بعدش یادم اومد مست شده خیره بهش شدم و جواب دادم :
_ تو مست هستی
بعدش خواستم برم که بازوم رو گرفت به سمتش برگشتم و گفتم :
_ داری چیکار میکنی بازوم رو ول کن
_ امشب خیلی خوشگل شدی میخوام امشب واسم ناز کنی میخوام ببرمت فضا خوشگلم
با صدایی که از شدت خشم داشت میلرزید خطاب بهش گفتم :
_ تو مستی برو کنار تا یه بلایی سرت نیاوردم
من رو به سمت خودش کشید ، دستش رو دور کمرم حلقه کرد و با صدایی خش دار شده گفت :
_ جووون ناراحت شدی عزیزم
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست و جوابش رو دادم :
_ عزیزم میشه دستت رو برداری
میخواستم با این روش دستش رو برداره تا فرار کنم اما یهو من و روی دستاش بلند کرد که باعث شد جیغ خفیفی بکشم دیگه داشت گریه ام میگرفت هر چی تقلا کردم فایده نداشت من و برد داخل اتاقش در رو پشت سرش قفل کرد حالا داشتم گریه میکردم با التماس نالیدم :
_ خواهش میکنم کاری بهم نداشته باش کیانوش تو مست هستی حالیت نیست به خودت بیای پشیمون میشی برو کنار
_ میخوام امشب جوری بکنمت تا حامله بشی
از روی تخت بلند شدم که دوباره من و پرت کرد خودش خیمه زد روم خیلی خشن لبهاش روی لبهام قرار گرفت و شروع کرد به بوسیدن تقلا کردن هیچ فایده ای نداشت کیانوش کور و کر شده بود داشت کار خودش رو انجام میداد ….

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫4 دیدگاه ها

  1. و اینجوری میشه که کیانوش به بهار دست درازی میکنه
    و فرداش کیانوش با سر درد از کنار بهار بلند میشه و بهار قهر میکنه
    بخدا یه ذره بیشتر تلاش کنی بد نیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان