رمان عشق تعصب پارت 53 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۵۳

 

من هیچ علاقه ای نسبت به کیانوش نداشتم اما مجبور بودم باهاش ازدواج کنم چون بهم تجاوز کرده بود باعث شده من مجبور بشم باهاش ازدواج کنم پس باید تحمل میکردم ، چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم ، بعد رفتن بابا بیشتر احساس عذاب وجدان میکردم داخل سالن نشسته بودم که صدای فریاد آشنای مامان گیسو اومد :
_ بهار
با شنیدن صدای فریادش روح از تن من خارج شد پس به گوشش رسیده بود واسه همین داشت داد و فریاد میکرد خیره بهش شدم و ترسیده گفتم :
_ بله
_ میخوای ازدواج کنی آره ؟!
ساکت داشتم بهش نگاه میکردم که عصبی خندید :
_ پس مثل همیشه داشتی از خودت ادا درمیاوردی ، برو نوه ی من و بیار بهت اجازه نمیدم پسرم زیر دست ناپدری باشه شنیدی ؟!
زبونم بند اومده بود اصلا نمیدونستم چی باید بهش بگم صدای کیانوش اومد :
_ زن عمو
مامان گیسو به سمتش برگشت و سرد گفت :
_ چیه
_ این همه داد و بیداد واسه چیه ؟!
مامان چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ من دوست ندارم نوه من زیر دست ناپدری باشه واسه همین نوه ی خودم رو میبرم
_ اما شما نمیتونید !.
مامان گیسو با خشم غرید :
_ چی ؟!
کیانوش خونسرد جوابش رو داد :
_ درسته شما نمیتونید بهنام رو ببرید چون حضانتش دست شما نیست دست بهار هست
مامان گیسو خشکش زده بود ، منم خشک شده داشتم بهش نگاه میکردم ، مامان گیسو به خودش اومد و گفت ؛
_ حضانت بهنام با شوهر من هست تو چی داری میگی !؟
کیانوش لبخندی زد :
_ درسته اما عمو حضانتش رو داد به مادرش
شکه شده گفت :
_ داری دروغ میگی !.
_ میتونی از عمو بپرسی
مامان گیسو نگاه تهدید آمیزی بهم انداخت و گذاشت رفت که همونجا نشستم ، نفسم رو لرزون بیرون فرستادم که صدای کیانوش بلند شد :
_ خوبی ؟!
عصبی خیره به چشمهاش شدم و توپیدم :
_ به لطف تو خیلی زیاد حالم خوبه .

_ مگه من چیکار کردم انقدر از دستم عصبانی هستی ؟ دارم واسه نجات جون پسرت تلاش میکنم .
نفس عمیقی ‌کشیدم ، زل زدم تو چشمهاش و گفتم :
_ اگه دارم تحملت میکنم فقط یه دلیل دارم اون هم پسرم هست اگه پسرم نبود یه ثانیه هم وجود تو رو تحمل نمیکردم بعد اون همه بلایی که سر ما آوردی خیلی چندش هستی اصلا نمیتونم حتی بهت نگاه کنم چندشم میشه ازت میفهمی ؟
با شنیدن حرفای من برعکس تصورم به جای اینکه عصبانی بشه لبخندی روی لبهاش نشست به سمتم اومد دستم رو گرفت و بوسید با صدایی خش دار شده گفت :
_ خیلی دلبر هستی
دود داشت از سرم خارج میشد چقدر کثیف بود کاش میشد یه بلایی سرش بیارم .
_ من به اندازه تو کثیف نیستم
پوزخندی زد :
_ خفه شو
_ من چرا باید خفه بشم ؟ کسی که باید خفه بشه تو هستی
بعدش از کنارش رد شدم چند قدم بیشتر برنداشته بودم که دستم از پشت کشیده شد وحشت زده بهش داشتم نگاه میکردم که لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ چرا انقدر ترسیدی ؟!
داشتم نفس نفس میزدم من اصلا نترسیده بودم داشت چرت و پرت میگفت
_ من اصلا نترسیدم داری چرت و پرت میگی !.
با شنیدن این حرف من شروع کرد به بلند بلند خندیدن وقتی حسابی خندید ، دستی به چشمهاش کشید و با صدایی خش دار شده پچ زد :
_ وقتی انقدر میترسی نباید بلبل زبونی کنی
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم دوست داشتم باهاش بد صحبت کنم اما متاسفانه من جرئت همچین کاری رو نداشتم پس سکوت رو ترجیح داده بودم درست مثل همیشه !.
وقتی دید ساکت شدم دستش رو برداشت گذاشت رفت ، قطره اشکی که روی گونم چکید رو با حرص پس زدم من نباید در مقابل این هوسباز کم بیارم باید مثل همیشه قوی باشم با فکر کردن به این موضوع لبخندی روی لبهام نشست خیلی فکر خوبی بود .
_ خانوم
با شنیدن صدای خدمتکار از افکارم خارج شدم و گفتم :
_ بله
ترسیده نگاهی به دور اطرافش انداخت که باعث شد متعجب بشم بعدش خیلی آهسته گفت :
_ از من نشنیده بگیرید اما پسرتون دست این خانوم که هست خیلی مشکوک هست
چشمهام گرد شد :
_ چی ؟!

_ خانوم خواهش میکنم اسمی از من نگید اما همش دوست داره با پسر شما بره بیرون چون مشکوک بود چند بار مانعش شدم فکر کردم مورد اعتماد شما هست که آوردیدش اما نیست مراقب پسرتون باشید .
با شنیدن حرفاش ترسیده به سمت اتاق بالا دویدم پسرم آروم خوابیده بود که نفسم رو آسوده بیرون فرستادم و صداش زدم :
_ مارال
با شنیدن صدام خیره بهم شد و گفت :
_ بله خانوم
_ تو اخراج هستی
چشمهاش گرد شد :
_ چی !؟
_ بیرون
وقتی از اتاق خارج شدیم به سمت پایین رفتیم با التماس بهم خیره شد :
_ خواهش میکنم من و از نون خوردن نندازید
نیشخندی تحویلش دادم :
_ تو حق نداری دیگه اینجا باشی من دوست ندارم پسرم پرستار داشته باشه
_ چخبره ؟!
با شنیدن صدای کیانوش به سمتش برگشتم و جوابش رو دادم :
_ دوست ندارم پسرم پرستار داشته باشه بگو مارال بره
کیانوش نگاهش رو به مارال دوخت و گفت :
_ میتونی بری
_ اما آقا من به این کار نیاز دارم خودتون ک میدونید …
کیانوش نفس عمیقی کشید :
_ باهات حساب میشه
غمگین سرش رو تکون داد :
_ ممنون آقا
بعد رفتن مارال کیانوش به سمتم اومد
_ بیا ببینم
دنبالش راه افتادم داخل اتاق شدیم ک گفت :
_ چیشده ؟
_ دوست ندارم دیگه مارال مراقب پسرم باشه ؟!
_ چرا ؟
حرفای خدمتکار رو واسش توضیح دادم ک زیر لب لعنتی گفت
_ چیشده ؟!
_ خودش هست
_ یعنی چی ؟
_ جاسوس این خونه ، مارال پلیس بود
_ شوخی میکنی ؟
_ نه

وحشت زده بهش خیره شدم و گفتم :
_ پس اخراجش کن من میترسم
_ اول آروم باش من حلش میکنم اجازه نمیدم اون دختر به بهنام نزدیک بشه حسابش رو میرسم .
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم واقعیتش این بود من نمیتونستم آروم باشم قلبم داشت از شدت ترس تند تند میزد
سریع به سمت اتاق پسرم رفتم و بغلش کردم که صدای کیانوش اومد از پایین داشت صدام میزد :
_ بهار
به سمت پایین رفتم
_ بله
_ تموم خدمتکار ها امروز اخراج میشن یه سری خدمتکار جدید میارم .
_ باشه
همون خدمتکار که واسم خبر آورده بود و مشخص بود که جاسوس هست به سمتم اومد و گفت :
_ نمیشه من بمونم به این کار نیاز دارم میتونم مراقب پسر شما باشم .
_ نه
کیانوش بود که جوابش رو داده بود به سمتش برگشت و خیره چشمهاش شد میتونستم ببینم چقدر این خدمتکار موزی عصبی شده اما حقش بود من نمیتونستم بهش رو بدم ، نفس عمیقی کشیدم که صدای کیانوش بلند شد :
_ برید
با شنیدن این حرفش همه رفتند که نفسم رو آسوده بیرون فرستادم چقدر خوب شده بود به حساب همه داشت میرسید .
وقتی سالن خالی شد به سمتم برگشت و گفت :
_ چند تا خدمتکار خوب و مورد اعتماد پلیس میان پس دیگه نیاز نیست نگران باشی .
_ ممنون
نگاه خاصی بهم انداخت
_ خواهش میکنم
بعدش خواست بره که صداش زدم :
_ کیانوش
به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟!
سرش رو تکون داد :
_ آره
_ این کسایی که قصد دارند پسر من رو بکشن ؟
_ خوب
_ خیلی خطرناک هستند !؟

_ دوست ندارم بترسی اما اینایی که دنبال بهنام هستند بیش از حد خطرناک هستند اونقدر که تو نمیتونی تصور کنی و یا حتی درک کنی
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم ، میتونستم بفهمم چی داره میگه واسه خودش
_ ممنون که حواست هست کیانوش شاید اگه نبودی الان خیلی وقت پیش …
ساکت شدم بغض نذاشت ادامه بدم ، کیانوش اومد سمتم بهنام رو از من گرفت و گفت :
_ گریه نکن حل میشه بلاخره پلیس خیلی وقت هست دنبال این باند خطرناک هست
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم حق داشت پلیس دنبالشون بود اما چند سال نتونسته بود دستگیرشون کنه پس مشخص بود حسابی خطرناک هستند
_ کیانوش
_ جان
_ میشه به آریا بگی امروز بیاد ؟!
_ آره
بهنام رو از بغلش گرفتم و بردمش داخل اتاق بعد کمی بازی کردن بهش شیر دادم که بلاخره خوابش برد و خیال من راحت شد .
رفتم کنار پنجره ایستادم حسابی ذهنم مشغول شده بود ، نمیدونم چقدر گذشته بود که با دیدن آریا از اتاق خارج شدم و به سمت پایین رفتم که همزمان با من رسید خیره بهم شد و گفت :
_ حالت خوبه ؟!
سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم :
_ آره ممنون
_ چیشده حسابی نگرانت شدم کیانوش بهم گفت بیام
_ بیا بشین
سرش رو تکون داد اومد نشست منم روبروش نشستم که خیره بهم شد و گفت :
_ خوب
_ امروز باز یه جاسوس پیدا شد که کیانوش فهمید همه رو اخراج کرد
_ میدونم گفت بهم
اشک تو چشمهام جمع شد :
_ کیانوش من میترسم خیلی زیاد
ابرویی بالا انداخت :
_ واسه چی میترسی ؟!
_ میترسم بلایی سر پسر من بیاد
_ تا وقتی کیانوش کنارت هست نیاز نیست بترسی اون مثل چشمهاش مراقب شما هست خیلی مهارت داره و باهوش هست تو نباید به این زودی انقدر ناراحت بشی .
سرم رو پایین انداختم و گفتم :
_ من فقط ترسیدم آریا چون تنها کسی که واسم مونده پسرم هست اگه نتونم مراقبش باشم بهادر …

_ به من نگاه کن ببینم بهار
به چشمهاش زل زدم که با آرامش گفت :
_ من به کیانوش کاملا اعتماد دارم میدونم که میتونه مراقب تو و پسرت باشه واسه همین شما رو بهش سپردم پس نگران نباش .
_ باشه
بعد گذشت چند دقیقه آریا بلند شد رفت …
* * *
من و کیانوش زن و شوهر شده بودیم اما فقط تو شناسنامه چون من هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم حتی ازش میترسیدم من تنها کسی رو که دوست داشتم یه نفر بود اون هم کسی نبود جز بهادر و میدونستم یه روزی برمیگرده نمیتونستم باور کنم فوت شده .
تنها نشسته بودم که صدای آشنای مامان گیسو اومد :
_ خیلی بهت خوش میگذره
سرم رو بلند کردم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ اومدید من و اذیت کنید ؟!
پوزخندی زد :
_ اصلا ارزش نداری که بخوام اذیتت کنم فقط یکی هستی که پسرم یه زمانی باهاش ازدواج کرد .
بلند شدم و خدمتکار رو صدا زدم بهنام رو بیاره زیاد طول نکشید که بهنام رو آورد مامان گیسو باهاش مشغول شد ، عجیب بود اما دست از اذیت کردن من برداشته بود با اومدن کیانوش خیلی گرم با هم مشغول صحبت شدند که باعث شد متعجب بشم بعد اینکه بهنام خوابش برد بهنام رو بردم داخل اتاقش برگشتم پایین اما خبری از مامان گیسو نبود .
_ مامان گیسو رفت ؟!
_ آره
نشستم که پرسید :
_ دوباره دعواتون شد ؟
_ نه ، فقط یه تیکه انداخت بعدش مشغول شد با بهنام و همینم عجیب بود
_ چرا ؟!
_ چون مامان گیسو عادت داشت با من دعوا کنه .
خندید :
_ تو الان ناراحت هستی باهات دعوا نداشته ؟
_ نه
_ بشین کارت دارم
_ باشه
نشستم که اومد خودش هم روبروم نشست و گفت ؛
_ واسه یه مدت کوتاه مهمون داریم .

ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ چرا داری به من میگی ؟
دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ سوگی دوست منه داره میاد یه مدت پیش من باشه واسه همین دوست دارم باهاش برخورد خوبی داشته باشی دوست ندارم بهش بی احترامی بشه .
اخمام رو تو هم کشیدم ؛
_ مگه من دیوونه هستم باهاش برخورد بدی داشته باشم ؟
_ نه
_ پس چرا داری همچین چیزی میگی ؟
نفس عمیقی کشید
_ چون سوگی …
_ سوگی عاشقت هست لابد آره ؟
چند ثانیه متعجب بهم خیره شد بعدش سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد .
پوزخندی کنج لبهام نشست و در جوابش گفتم :
_ من اگه عاشقت بودم شاید با این سوگی خانوم دعوا میکردم اما واسم مهم نیست چون من عاشقت نیستم و این ازدواج از سر اجبار بود .
بعدش بلند شدم ، داشتم از کنارش رد میشدم که دست من رو کشید پرت شدم داخل بغلش خیره به چشمهام شد و خش دار پچ زد :
_ واقعا عاشق من نیستی ؟
با صدایی که بشدت لرزون شده بود گفتم :
_ آره
_ پس چرا صدات داره میلرزه ؟
چون تا حالا به هیچکس انقدر نزدیک نشده بودم ، بعدش هیچکس جز بهادر نمیتونست تو قلب من جا داشته باشه .
_ بهادر
اخماش رو تو هم کشید من رو پرت کرد که افتادم روی زمین و آخ پر از درد من بلند شد خودش هم بدون توجه به من گذاشت رفت احمق فقط میخواست یه بلایی سر من بیاره تا قلبش خنک بشه کاش میتونستم یه بلایی سرش بیارم تا حالش جا بیاد
_ بهار
با شنیدن صدای دوباره اش سرم و بلند کردم با اخم بهش زل زدم ؛
_ اینبار میخوای چه بلایی سر من بیاری ؟!
خندید :
_ من که باهات کاری نداشتم
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم ؛
_ آره جون عمت

بعدش بلند شدم با خشم بهش خیره شدم و گفتم :
_ درست صحبت کن رفتارت خیلی بد هست من کاری با تو و مهمونات ندارم پس درست برخورد کن .
بعدش از کنارش رد شدم به سمت اتاقم رفتم همین که داخل شدم نفسم رو آسوده بیرون فرستادم این کیانوش رسما یه دیوونه بود
چجوری جرئت میکرد همچین رفتاری باهام داشته باشه ، دستم رو روی قلبم گذاشتم از این همه نزدیک بهش قلبم داشت تند تند میکوبید چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم که صدای گوشیم بلند شد با دیدن شماره پرستو جوابش رو دادم :
_ بله
_ بهار تو واقعا زن کیانوش شدی ؟
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم
_ آره
صداش داشت میلرزید :
_ چجوری تونستی همچین بلایی سر من بیاری هان ؟!
_ من هیچ کار بدی انجام ندادم
پوزخندی زد :
_ آره کاملا مشخص هست
_میشه تمومش کنی ؟!
_ نه
_ پرستو من …
_ بسه دیگه نیاز نیست دروغ بگی تا یادگار داداشم بودی اما بهش خیانت کردی هیچوقت نمیبخشمت ، حق با مامان بود تو واقعا مشکل داشتی
_ بسه
_ چیه بهت برخورد ؟
گوشی رو قطع کردم دوست نداشتم بیشتر از این باهاش صحبت کنم اون نمیتونست من رو درک کنه ، بعدش دوست نداشتم ییشتر از این حرمت های ما شکسته بشه ، در اتاق باز شد کیانوش اومد داخل اتاق و گفت :
_ چیشده ؟
اخمام رو تو هم کشیدم ؛
_ این اتاق در داره .
پوزخندی زد :
_ نیاز نیست در بزنم وقتی دارم وارد اتاق زن خودم میشم .
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ بسه
_ چرا ؟
_ چون به اندازه کافی اعصابم خورد شده دیگه اعصاب ندارم بشینم با تو بحث کنم .
_ چیشده بود ؟
_ پرستو باهام تماس گرفت هر چی از دهنش در اومد فکر میکنه به بهادر خیانت کردم نمیدونه چی باعث شد من با تو عوضی ازدواج کنم .
_ به آدم مرده هم مگه میشه خیانت کرد ؟

_ ببین باز قصد داری من و عصبی کنی اما بهتره بهت بگم من به اندازه کافی اعصابم خورد هست بیشتر از این نمیتونم باهات کلنجار برم پس خودت تمومش کن
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم بعدش که صداش بلند شد :
_ بهار
_ بله
_ دوست ندارم اذیتت کنم ، اما بهتره به حرفای پرستو زیاد توجه نکنی اون عادت داره همیشه اینجوری برخورد کنه بعدش با حرفایی که زن عمو بهش زده تحت تاثیر قرار گرفته
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم حق داشت اما من قلبم گرفته بود
_ مهم نیست دیگه
_ اگه واست مهم نبود به این حال و روز نمیفتادی
سرم و بلند کردم زل زدم تو چشمهاش و گفتم :
_ میدونی چرا این شکلی شدم چون حق باهاش بود کاملا من واقعا همچین آدمی هستم .
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ اگه خودت قصد داری خودت رو اذیت کنی پس حتما همین کار رو انجام بده .
بعدش گذاشت رفت منم بلند شدم تا برم پیش بهنام که صدای گوشیم بلند شد جواب دادم :
_ بله
_ خوبی بهار ؟
با شنیدن صدای آریا نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ آره
_ پس چرا صدات انقدر گرفته شده ؟!
_ نمیدونم
_ نمیدونی ؟
_ آره
_ اما من میدونم چرا این شکلی شدی !.
متعجب پرسیدم :
_ چرا این شکلی شدم ؟
_ پرستو باهات تماس گرفته
چشمهام گرد شد :
_ تو از کجا میدونی ؟
_ کیانوش بهم گفت
با حرص گفتم :
_ دهن لق

 

7 دیدگاه

  1. اخ که گل گفتی.
    بعدش چه راحت بهش میکه معشوقم داره میاد.
    خوبه که پلیس هم‌‌ تو خونه هست.
    نویسنده محترم کلا داره هرز نگاری میکنه.

  2. آقا هیچ شخص• کسی نیست جواب سوال من درباره این رمان بده؟!؟! خسته شدم اینقدر پرسیدم😕😯🤐
    بگذریم•••
    اینقدر که این دختره بهار گفت من از کیانوش متنفرم من به جای این ابله•احمق فکر کردم همه جوانب در نظر گرفتم به یه نتیجه جالبی رسیدم اول گفتم بچه/ پسرش/ رو برداره برگردونه خونه پدرومادربزرگش اینجوری خانواده بهادر ناراحت یا عصبانی نمیشن بعددیگه کیانوش بهانه ای نداره دختره رو به زور نگه داره بهار میتونه خیییلی راحت جمع کنه بره پیش مادرش اونجوری از دست کیانوش هم راحت میشه •
    بعدگفتم دشمنای عجیب اون بهادر عوضی ترسناک👿👺 همش تهدید میکنن اینا رو دختره میترسه بچه رو ببره بیرون خوب باشه قبول حداقل به خانواده شوهرش زنگ بزنه دسته جمعی باروبندیل ببندن جمع کنن بیان خونه کیانوش مراقب بچه باشن بعد دیگه نیاز نیست به دلیل های بی خودی زن کیانوش بشه و با خیال راحت میتونه جمع کنه بره از خونه این یارو•••• برگرده پیش مادرش
    پس نتیجه میگیریم(با عرض معذرت از بچه ها) یا دختره واقعن کودن/احمق/ [ چون بهادر هم بلاهای بدتراز کیانوش سره بهار آورد رسمن• ذاتن شکنجش میکرد بعد این دختر ابله• احمق هم نشسته بود سره جاش نگاه میکرد فقط برای خالی نبودن عریضه گریه هم میکرد•••• ] یا مثل چیز•••• شغال داره دروغ میگه که از کیانوش بدم میادمتنفرم•••• بعد یه موضوعی مگه اونجا دهات•روستا که به یک دختری ت•ج•ا•و•ز بشه بعد مجبورش بکنن با اون یارو که اذیتش کرده ازدواج بکنه🤔😳😵😨

    1. سلام
      رفتم سوالتو پیدا کردم
      ولی چون از گذشته های دور بود یادم رفته و جوابیم ندارم
      پیشنهاد میکنم توعم خودتو به فراموشی بزن

  3. مثلا این چیه.
    همش که شبییهه فصل اول.
    اونجا هم‌مرتب میگفت ایلین ببخشید ولی بازم میخوام زن میگیرم.
    اینجا هم که همینجوره.
    ولی احتمالا واقعا دیگه ایلین واسش تکراری شده
    میره تا بیست سال بعد.
    که پسر و دختر همو میبینن بعد هم دوباره از اول شروع میشه زن گرفتن خان زاده

  4. مزخرفه و چرته.
    اخه اینم‌‌رمانه.
    ارزش نداره وقت صرفش کنی.
    درسته یه رمان بر اساس خیال ولی این حسابی اشغاله

  5. یعنی ری….استارت کردین نسل نویسندگی رو با این چرت و پرت ها
    اصلا منم یه ایده اومده تو ذهنم چطوره منم یه رمان بنویسم اسمش رو بذارم چرخنگ و خرچنگ
    دوستان عزیز امیدوارم به زودی رمان چرخنگ و خرچنگ اثر دکاروس کاسه زاده قرائت کنین
    صلوات….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن