رمان عشق تعصب پارت 54 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۵۴

 

آهسته خندید :
_ نیاز نیست از دست کیانوش عصبی بشی من خودم بهش گفته بودم باهام تماس بگیره
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد میدونستم نگرانم شده اما دوست نداشتم به آریا بگه همینجوریش آریا خودش کلی مشکل داشت
_ بهار
_ جان
_ حالت خوبه ؟!
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم :
_ نه زیاد حالم خوب نیست اما سعی میکنم خوب باشم ، حرفای پرستو هم واقعیت بود من با قبول کردن ازدواج کیانوش خودم خواستم زندگیم انقدر داغون بشه
_ داری اشتباه میکنی کیانوش آدم بدی نیست میتونه از تو و پسرت محافظت کنه ، درست با کاری که انجام داد موافق نیستم اما حالت عادی نداشت
_ میشه بعدا صحبت کنیم آریا ؟
_ باشه مراقب خودت باش اگه فرصت شد میام دیدنت
بعد خداحافظی گوشی رو قطع کردم ، چند دقیقه داخل خونه نشسته بودم اما بشدت کلافه شده بودم نمیتونستم بیشتر از این تحمل کنم بلند شدم رفتم پایین که داشت صدای داد و بیداد میومد چشمهام گرد شد که این صدای پرستو بود
_ پرستو
با شنیدن صدام به سمتم برگشت ، خشمگین به سمتم حمله ور شد و قبل اینکه بفهمم سیلی محکمی تو گوشم زد و داد کشید :
_ هرزه همش نقشه بود میخواستی با این پسره ازدواج کنی آره ؟!
_ داری اشتباه میکنی مثل همیشه من اصلا همچین نقشه ای نداشتم
عصبی خندید :
_ جدی همچین نقشه ای نداشتی ؟!
_ آره
_ عین سگ داری دروغ میگی من خیلی خوب میشناسمت میدونم تو چ آدمی هستی .
_ باز داری اشتباه میکنی دوست ندارم حالت بد بشه واسه همین سکوت میکنم
عصبی خندید :
_ مثلا میخواستی چ غلطی بکنی ؟!
_ بسه
با دادی که کیانوش زد پرستو با خشم به سمتش برگشت و گفت :
_ چیه قصد داری بخاطر این هرزه الان تو صدات رو ببری بالا
_ درست صحبت کن تا یه بلایی سرت نیاوردم .

_ مثلا میخوای چ بلایی سرم بیاری ، تو هم حق نداری دیگه با خانواده ما ارتباطی داشته باشی جفتتون به داداشم خیانت کردید خدا جفتتون رو لعنت کنه شما …
_ پرستو
با شنیدن صدای فریاد بابا ساکت شد به سمتش برگشت که بابا به سمتش اومد و گفت :
_ مگه من باهات صحبت نکرده بودم پس واسه چی اومدی اینجا داری بهار رو اذیت میکنی ؟
پرستو با گریه نالید :
_ بابا داداشم زنده اس برمیگرده بیاد داغون میشه بهش خیانت شده …
بابا پرستو رو تو آغوشش کشید
_ هیس آروم باش بلاخره درست میشه گریه نکن الان میریم خونه
بعدش خیره به من شد و آهسته لب زد :
_ میام پیشت
بعدش پرستو رو همراه خودش برد ، پرستو واقعا داغون شده بود احساس سرگیجه بهم دست داد کیانوش فهمید به سمتم اومد کمکم کرد بشینم بعدش با اخم زل زد بهم و گفت :
_ چرا مراقب خودت نیستی ؟!
چشمهام با درد بسته شد
_ انقدر اتفاق های بدی واسم افتاده که اصلا نمیتونم چیزی بگم فقط ترجیح میدم ساکت باشم در برابر مشکلاتی که واسم پیش اومده همین
_ از حرفای پرستو ناراحت شدی ؟
_ نه چون همش واقعیت بود
بحث رو عوض کرد
_ تا این حد داداشش رو دوست داره ؟
_ پرستو دیوونه وار داداشش رو دوست داره خیلی زیاد همیشه بهش وابسته بود وقتی من و بهادر ازدواج کردیم بهنام رو حامله بودم توجهش نسبت بهم زیاد شده بود پرستو هم من و اذیت میکرد چون حسودیش میشد داداشش داشت بهم توجه میکرد اما کم کم داداشش باهاش صحبت کرد متوجه اشتباهش شد بعد اون اتفاق هممون داغون شدیم و حالا من باعث شده بودم دوباره حالش بد بشه بهادر هیچوقت من و نمیبخشه
_ بهادر رو هنوز دوست داری ؟
_ مگه میتونم عشقم رو فراموش کنم من هر شب با خیال بودنش سرم رو روی بالشت میزارم .
پوزخندی زد :
_ شوخی میکنی ؟
_ نه

_ مگه میشه تا این حد عاشقش باشی ؟
_ آره میشه من همیشه دوستش دارم و واسش جون میدم ، بهادر تنها کسی هست که تمام این سال ها عاشقش بودم و هستم به این راحتی هم فراموشش نمیکنم .
پوزخندش عمیق تر شد و گفت :
_ اما حالا زن من هستی و من دوست ندارم به هیچ مرد غریبه ای فکر کنی چه برسه به اینکه بشینی از عشق و عاشقی بهم بگی
با عصبانیت از سر جام بلند شدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ هیچکس نمیتونه مانع من بشه من تا وقتی که عمر دارم عاشقش هستم و عاشقش میمونم ، یادت نره که ازدواج ما اجباری هست و من فقط بخاطر پسرم دارم تحمل میکنم چون دوست ندارم بهش صدمه ای برسه بعد اینکه اون جانی ها دستگیر شدند ما طلاق میگیریم .
به سمتم اومد و خش دار پچ زد :
_ و اگه من تو رو طلاق ندم ؟
عصبی خندیدم :
_ مجبور هستی من و طلاق بدی
_ من به هیچ کاری مجبور نیستم و قصد ندارم طلاقت بدم عزیزم
عزیزم رو با تمسخر گفتم ، با خشم نگاهم رو ازش گرفتم و خواستم برم که دستم رو گرفت و من رو به سمتش کشید که پرت شدم داخل بغلش تا خواستم یه فحش درست حسابی بهش بدم ، لبهاش روی لبهام قرار گرفت که باعث شد چشمهام گرد بشه خیلی آهسته و نرم داشت لبهام رو میبوسید وقتی از من فاصله گرفت با صدایی که از شدت عصبانیت به وضوح داشت میلرزید خطاب بهش گفتم :
_ تو چیکار کردی ؟
پوزخندی زد :
_ داشتم زنم رو میبوسیدم .
دستم بالا رفت که دستم رو تو هوا گرفت و با صدای بم شده اش گفت :
_ این خشونت اصلا خوب نیست عزیزم
_ تو حق نداری به من دست بزنی شنیدی ؟ من تا سر حد مرگ ازت متنفر هستم .
با تمسخر داشت بهم نگاه میکرد
_ فکر کردی واسم مهم هست ؟
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ خیلی عوضی هستی امیدوارم یه روزی یه بلایی سرت دربیاد بمیری
_ اوه اوه عزیزم اصلا خوب نیست واسه شوهرت همچین دعایی میکنی .
_ تو شوهر من نیستی تو فقط یه متجاوزگر هستی .

_ متجاوزگر اسم خوبیه خوشم میاد
با تاسف سرم رو واسش تکون دادم و گفتم :
_ تو باید بری خودت رو نشون بدی یه بیمار روانی هستی ، واقعا واسه خودم دلم میسوزه که گیر یه ادمی مثل تو افتادم و کارم بهش گیر هست .
بعدش رفتم سمت اتاقم ، پنجره رو سریع باز کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم از کیانوش بشدت متنفر شده بودم اون اصلا شبیه اون آدم سابق نبود
بلکه خیلی بدجنس بود مخصوصا با این همه بلایی که سر من آورد ، فقط داشتم دعا میکردم هر چه زودتر از دستش نجات پیدا کنم وگرنه شک نداشتم عقلم رو از دست میدادم ، با شنیدن صدای گوشیم رفتم جواب دادم :
_ بله
صدای بابا پیچید :
_ بهار حالت خوبه ؟
_ آره
_ پس چرا پیدات نیست اتفاق بدی افتاده ؟
چشمهام با درد روی هم افتاد چی میتونستم بهش بگم ، وقتی خودش دیده بود چیشده بود
_ بابا شما که خودتون دیدید چیشد
_ نیاز نیست فکرت درگیر پرستو باشه اون تحت تاثیر حرف های خاله اش قرار گرفته ، معلوم نیست چی بهش گفته یه مدت بگذره به خودش میاد تو الان حالت خوبه ؟
_ نه زیاد
_ درک میکنم حالت خوب نباشه اما واقعا روز های سختی در پیش داریم تو باید قوی باشی
_ چجوری میتونم قوی باشم من دارم دیوونه میشم نمیتونم خوب باشم بابا
_ اما باید با این قضیه کنار بیای
_ میشه بعدا صحبت کنیم من حالم خوب نیست ؟
_ آره
گوشی رو قطع کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم میتونستم ببینم چی باعث شده این شکلی بشه
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش به عقب برگشتم و بهش توپیدم :
_ چیه قصد داری باز هم من و اذیت کنی ؟
_ نه
_ پس چی میخوای ؟
_ میخوام باهات صحبت کنم
_ درمورد ؟
_ همون دختری که بهت گفتم قراره بیاد ، دوست ندارم باهاش کل کل کنی و نباید بفهمه تو زن من هستی بهش گفتم خواهرم هستی .
چند ثانیه ساکت بهش نگاه کردم بعدش با چندش گفتم :
_ خیلی کثیف هستی هر غلطی دوست داری بکن فقط از من دور باش

با اومدن دختره بهش خیره شده بودم چنان آرایش کرده بود انگار اومده بود عروسی با دیدن قیافه اش چندشم میشد و احساس عق زدن بهم دست میداد
دستش به سمتم دراز شد که با اخم دستش رو گرفتم و گفتم :
_ من بهار هستم خواهر کیانوش
لبخندی زد و با صدای پر از ناز و عشوه ای گفت :
_ منم بوسه هستم دوست دختر کیانوش
متعجب بهش خیره شدم بوسه ؟! این دیگه چه اسمی بود ، کیانوش که دید من خشک شده ایستادم به سمتم اومد و خطاب به بوسه جانش گفت :
_ عشقم دوست نداری استراحت کنی ؟
_ چرا خیلی خستم عزیزم
بعدش جفتشون همراه هم گذاشتند رفتند ، سرم رو با تاسف واسش تکون دادم باورم نمیشد همچین کسی رو به عنوان دوست دخترش انتخاب کرده باشه اما واسم مهم نیست فقط کافیه از من دور باشه
اما یه احساسی بهم میگفت بزار وقتش که بشه میفهمی واست مهم هست یا نه !.
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش از افکارم خارج شدم به سمتش برگشتم و سرد گفتم :
_ بله
شیطون گفت :
_ دوست دخترم چطور بود
با تمسخر بهش خیره شدم :
_ دوست دخترت مثل خودت یه دلقک به تمام معنا بود دیگه چی میشه گفت پس بهتره زیاد بهش امیدوار نباشی !.
ابرویی بالا انداخت :
_ چرا امیدوار نباشم ؟
_ برو کنار میخوام برم پیش پسرم دوست ندارم بیشتر از این باهات سر و کله بزنم .
_ ببینم حسودیت شده ؟
نگاه عاقل اندر سهیفانه ای بهش انداختم و گفتم :
_ ببخشید اما چرا باید حسودیم بشه ؟!
_ کاملا مشخص هست چرا چون عاشقم هستی
_ دیوونه شدی
بعدش از کنارش رد شدم به سمت اتاقم رفتم ، در رو بستم و قفل کردم تا نیاد چون بیشتر باعث میشد اعصاب من خورد بشه خیلی اعصاب خوردکن شده بود
با شنیدن صدای گوشیم به سمتش رفتم با دیدن شماره طرلان جواب دادم :
_ جان
_ میشه امروز ببینمت ؟
با شنیدن صدای بغض آلودش متعجب و نگران شدم ، سریع پرسیدم :
_ چیشده طرلان چرا گریه کردی ؟

 

5 دیدگاه

  1. ای خدا چقدر اخه چندش چقدر مزخرفت.
    چقدر عادی شده که زن داشته باشی اون‌ موقع با دوست دخترت بیای جلوی زنت.
    خدا وکیلی نوبستده ها میخواین چی رو نشون بدین .
    هرزه گری
    یا ابنکه اصلا زن ارزش نداره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *