رمان عشق تعصب پارت 56 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۵۶

 

جفتمون رفتیم سمت پایین تا شام بخوریم دوست نداشتم احساس بدی داشته باشه یا فکر کنه بخاطر حضور اون داخل اتاق هستم ، دختر بدی نبود برعکس احساس میکردم خوب هست حیف که بازیچه دست کیانوش شده بود
_ میبینم خوب با خواهرم صمیمی شدی
نگاه بدی به کیانوش انداختم یه جوری با تمسخر گفت خواهرم که باعث شد احساس بدی بهم دست بده آخه یه آدم چقدر میتونست پست باشه من اصلا نمیتونستم درکش کنم ، با شنیدن صدای بوسه از افکارم خارج شدم :
_ بهار رفتار خوبی داره چرا نباید صمیمی باشیم ؟
نگاه خاصی بهم انداخت :
_ درسته
مشغول خوردن شدم که بوسه من رو مخاطب قرار داد :
_ بهار
_ جان
_ با خانواده شوهر سابقت درارتباط نیستی ؟
نیم نگاهی به کیانوش انداختم و جوابش رو دادم :
_ چرا اتفاقا باهاش در ارتباط هستم چرا همچین چیزی میپرسی ؟
_ همینطوری کنجکاو شدم ، ناراحت شدی ؟
_ نه
اما واقعیت این بود ناراحت میشدم چون اونا باعث میشدند اعصاب من خورد بشه همینطور از وقتی با کیانوش ازدواج کرده بودم از همه متنفر شده بودم چون احساس میکردم به بهادر خیانت کردم یه احساس بدی داشتم که نمیتونستم درک کنم چرا اینطوری شده بودم !.
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و سرد گفتم :
_ بله
_ عمو فردا میخواد بیاد دیدنت
میدونستم منظورش باباست از اینکه باهاش دیدار کنم شرمم میشد میدونستم اون مشکلی با ازدواج من نداشت اما من خودم خجالت زده بودم و همش تقصیر کیانوش بود ، اشتهام کور شده بود ، بلند شدم که بوسه گفت :
_ کجا تو که چیزی نخوردی ؟
_ ممنون سیر شدم !..
به سمت گوشیم رفتم شماره بابا رو گرفتم و داخل حیاط شدم زیاد طول نکشید که جواب داد :
_ سلام خوبی بهار
_ سلام ممنون ، شما خوبید ؟
_ آره عزیزم
چشمهام با درد بسته شد چرا هنوز داشت باهام مهربون برخورد میکرد و باعث میشد بیشتر عذاب وجدان داشته باشم
_ میشه فردا همدیگه رو نبینیم ؟
_ نه

_ من هنوز آمادگی اینکه با شما روبرو بشم رو ندارم خواهش میکنم بابا من …
وسط حرف من پرید :
_ مگه قتل کردی ؟
چشمهام با درد بسته شد
_ نه
_ پس چرا نمیتونی باهام روبرو بشی ؟
با بغض نالیدم :
_ بخاطر ازدواج با کیانوش حسابی شرمنده هستم نمیتونم با شما روبرو بشم واسه همین خواهش میکنم یه فرصت بهم بدید تا …
_ تا بخوای بیشتر زمان بخری و من رو فراموش کنی آره ؟
_ نه
_ من با ازدواجت اصلا مخالف نبودم واسه همین میام دیدنت و میبینمت پس نیاز نیست از من مخفی بشی
چشمهام با درد بسته شد :
_ باشه
بعدش خداحافظی کردم اما حسابی حالم آشوب شده بود نمیتونستم تو چشمهای بابا نگاه کنم احساس بدی بهم دست میداد
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش با بغض گفتم :
_ خواهش میکنم برو
چند ثانیه صدایی ازش نیومد اما بعدش برخلاف حرف من به سمتم اومد و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
چشمهام با درد بسته شد
_ دوست داری شکسته شدن من رو ببینی ؟
عصبی خندید :
_ چرت و پرت نگو من چرا باید همچین خواسته ای داشته باشم ؟
_ چون همیشه ازم متنفر بودی
_ نه
_ پس چرا باعث شدی زندگیم نابود بشه ؟
با خشم من رو به سمت خودش کشید و غرید :
_ من باعث نشدم زندگیت نابود بشه بلکه من نجاتت دادم اما تو انقدر غرق مشکلاتت شدی که اصلا نمیتونی بفهمی !.

_ چرا تو باعث شدی من نجات پیدا کنم ؟ تو همیشه باعث خراب شدن زندگی من شدی من اصلا نمیتونم نسبت به تو احساس خوبی داشته باشم همش ازت میترسم چون تو باعث شدی من شرمنده بشم .
بی هوا من رو تو آغوشش کشید که شروع کردم به گریه کردن نمیدونم چقدر گذشت که آرومتر شدم ازش جدا شدم و خواستم برم که صداش بلند شد :
_ بعد پیدا شدن قاتل های بهادر و کسایی که دارند تهدید میکنند طلاقت میدم به زندگیت برسی فقط تا اون موقع بخاطر پسرت هم که شده اینطوری نباش .
بعدش در مقابل چشمهای بهت زده من گذاشت رفت یعنی باید باور کنم من و دوست داره
پس چرا اصلا احساس خوبی نسبت بهش نداشتم شاید چون همیشه همین بود
* * * * *
_ بهار
خیره به بوسه شدم و گفتم :
_ بله ؟
_ چرا انقدر غمگین هستی و رابطه ی تو با داداشت سرد هست ؟
با شنیدن این سئوالش یجورایی شکه شده بودم چون نمیدونستم چه جوابی بهش بدم هم اینکه باعث شده بود شرمنده بشم چون بهش دروغ گفته بودیم .
_ من خوب هستم فقط یه وقتایی یاد شوهرم میفتم و ناراحت میشم .
نمیتونستم دروغی بهتر بگم بنظرم همین باعث میشد قانع بشه
_ اذیت نمیشی ؟
ابرویی بالا انداختم و پرسیدم :
_ از چی ؟
_ اینکه تنهایی داری پسرت رو بزرگ میکنی ؟

_ نه اذیت نمیشم چون پسرم رو دوست دارم یادگار عشقم هست ، تنها دلیل زنده موندن من پسرم هست وگرنه تا حالا خودم رو خلاص کرده بودم .
متفکر بهم خیره شد بعدش دوباره پرسید :
_ تا حالا عاشق شدی ؟
با شنیدن این حرفش مکث کوتاهی کردم یاد کیانوش افتادم اما من عاشقش نبودم بلکه بشدت ازش متنفر بودم چون باعث خراب شدن زندگیم شده بود
من عاشق بهادر بودم که هنوز قلبم با یاد آوریش غمگین میشد چون از دستش داده بودم اما نمیخواستم باور کنم و منتظر برگشتش بودم
_ نه
_ پس این سکوتت چه معنی میتونه داشته باشه ؟
با چشمهایی که حالا پر شده بود بهش زل زدم و جوابش رو دادم :
_ سکوت من رو هر طوری دوست داشته باشی میتونی معنی کنی اما من واقعا هیچکس رو دوست ندارم فقط یاد بهادر افتادم چون …
_ چون چی ؟
خواستم چیزی بگم که کیانوش اومد و باعث شد ساکت بشم کنار بوسه نشست و گفت :
_ بریم بیرون هوا بخوری ؟
بوسه به سمتم برگشت و گفت :
_ تو نمیای ؟
_ نه
بلند شد رفت تا آماده بشه که کیانوش چسپیده بهم نشست ، دستش رو روی پام گذاشت
_ حسودیت شده ؟
با خشم بهش زل زدم :
_ دستت رو بردار
الکی مثلا ترسیده دستش رو برداشت
_ چقدر خشن
نفس عمیقی کشیدم و گفتم ؛
_ ببین دوست دخترت هست خجالت بکش من بخاطر دروغی که بهش گفتی شرمنده هستم اما تو با وقاحت تمام سعی داری …
ساکت شدم که کیانوش ادامه داد :
_ تو زن منی هر وقت دوست داشته باشم باهات ور میرم
چشمهام گرد شد
_ تو چقدر وقیح و بی شرم هستی
_ وقیح نیستم فقط دارم بهت میگم چه وظایفی در قبال شوهرت داری !.
_ این فقط یه ازدواج صوری هست که خیلی زود تموم میشه .

خمار گفت :
_ این یه ازدواج صوری هست اما تو این مدت منم میتونم از زن صوری که دارم لذت ببرم
بعدش گذاشت رفت ، عوضی باعث شده بود تن و بدن من از ترس بلرزه حالا خودش خیلی خونسرد بود کاش میتونستم دستم رو روی گردنش بزارم و خفه اش کنم شاید اینطوری میتونستم تموم احساس نفرتی که بهش داشتم رو تموم کنم
_ بهار
با شنیدن صدای بوسه از افکارم خارج شدم و با صدایی گرفته گفتم :
_ بله
_ مطمئنی که نمیای ؟
_ آره
بعد رفتنشون یه احساس خوبی داشتم مثل آزادی هر وقت که کیانوش داخل خونه بود تنها حسی که داشتم فقط ترس بود چون همش سعی داشت بهم نزدیک بشه و این نزدیکی من رو میترسوند تا چند وقت پیش بهش اعتماد داشتم اما الان دیگه نه …
* * * *
چشمهام گرم خواب شده بود که با احساس بوی گند الکل چشمهام باز شد نگاهم به کیانوش افتاد خواستم بلند بشم که خودش رو انداخت روم و خش دار پچ زد :
_ چقدر بوی خوبی میدی
وحشت زده نالیدم ؛
_ خواهش میکنم بلند شو تو مست هستی
قهقه ای زد
_ کی گفته من مست هستم خوشگلم ، اتفاقا حسابی حالم خوش هست
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم چرا داشت اینطوری رفتار میکرد
_ کیانوش من میترسم
سرش رو برد کنار گوشم و آهسته گفت ؛
_ مگه زن از شوهرش میترسه ؟
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ خواهش میکنم بلند شو
_ نمیشه
_ چی میخوای ؟
_ تو رو
با ترس گفتم :
_ ببین تو الان مست هستی بعدش پشیمون میشی .
قهقه ای زد
_ من پشیمون نمیشم عزیزم
عزیزم رو یه جوری کش دار گفت که باعث شد روح از تن من خارج بشه نمیدونستم چرا داره همچین رفتاری از خودش نشون میده اما حسابی باعث ترس من شده بود کاش میتونستم از خودم دفاع کنم اما متاسفانه زورم بهش نمیرسید …

 

7 دیدگاه

  1. خواهشا نویسنده بهادرو یه جوری برگردونه به رمان
    درسته خیلی بهارو اذیت میکرد ولی به نظرم بدون اون رمان جذابیتشو از دست داده

  2. من نمی دونم همه می گن مزخرفه ولی چرا بازم کلی باز دید کننده داره؟
    با چاقو تهدیدتون نکردن که خب نخون آقا.

  3. کیانوشم مثل بهادر شورش درآورده•••• (البته درصورتی واقعن پسرعموش باشه خودش نباشه😳😵😨😡) فقط من متوجه نشدم این یارو با اون دختر بیچاره بدبخت رفت هواخوری بعدتنها م•س•ت برگشت خونه الان دوباره میخواد بهار بدبخت ازیت کنه••••؟!؟! پس اون بوسه بدبخت چی شود•••• نکنه اونم ازیت کرده حالا اومده سر وقت بهار••••
    درهرحال امیدوارم بوسه سریع برسه بهارازدست این هیولا نجات بده•

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن