codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۵۷

 

با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام چشمهام بسته شد و خودم رو بهش سپردم دیگه هیچ چاره ای جز تسلیم شدن نداشتم صداش کنار گوشم بلند شد :
_ تو فقط مال منی
با چشمهای گریون بهش خیره شده بودم که نگاه خاصی بهم انداخت و مشغول شد التماس و تقلا های من هم فایده ای نداشت وقتی کارش رو انجام داد با نفس نفس کنارم افتاد .
چشمهام با درد باز شد نگاهم بهش افتاد که خیلی آروم خوابیده بود کثافط بعد کاری که باهام انجام داده بود چجوری میتونست انقدر آروم باشه مشتی به سینه اش زدم که اخماش تو هم فرو رفت و چشمهاش باز شد نگاهش بهم افتاد
_ چته ؟
با عصبانیت گفتم :
_ گمشو از اتاق من تو …
دستش رو روی دهنم گذاشت و گفت :
_ هیس ساکت شو
اشکام روی صورتم جاری شدند که ادامه داد :
_ نیاز به گریه زاری نیست تو زن منی وظیفه ات رو انجام دادی .
وقتی دستش رو برداشت نفس راحتی کشیدم میتونستم بفهمم واسه چی داره این حرف رو میزنه
_ برو بیرون
بلند شد لباساش رو پوشید و خواست بره بیرون که صداش زدم :
_ کیانوش
ایستاد به سمتم برگشت که ادامه دادم :
_ خواهش میکنم دست از سر من بردار من کسی نیستم که بخوای ازش سواستفاده کنی
چشمهاش گرد شد
_ سواستفاده ؟
_ آره
با عصبانیت به سمتم اومد خم شد تو صورتم و با صدایی که سعی میکرد پایین باشه گفت :
_ تو زن منی
_ صوری !.
عصبی خندید :
_ ازدواج شوخی نیست من یه مرد هستم نیاز هایی دارم و وقتی زن دارم چرا برم سراغ یکی دیگه
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و با درد نالیدم :
_ یعنی من ابزار جنسی تو هستم ؟
_ خفه شو

_ تو زن منی و وظیفه ات تمکین هست ، قانون دین همه این رو میگن
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ اما من قلبم با بهادر هست من نمیخوام جسمی باهات رابطه داشته باشم چرا نمیفهمی ؟
با خشونت خاصی بهم خیره شد و گفت :
_ تو زن منی چه خودت این رو بخوای چه نه پس بهتر هست بهش عادت کنی و این مزخرفات رو از گوشت بندازی بیرون شنیدی ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم میتونستم بفهمم چی داره میگه
وقتی جوابی از جانب من نشید گذاشت رفت ، به سختی بلند شدم در اتاق رو قفل کردم تا دوباره نیاد و رفتم سمت حموم باید تا یه مدت که زنش بودم به هیچ عنوان اجازه نمیدادم دوباره بهم نزدیک بشه
* * * *
اعصابم بشدت ضعیف شده بود اصلا حوصله نداشتم با هیچکس صحبت کنم اما امروز بابا میومد و میدونستم با دیدن حال من میفهمید یه چیزی شده حسابی استرس داشتم غرق افکارم شده بودم که صدای کیانوش بلند شد :
_ طهورا
خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
_ امروز عمو میاد
چشمهام با درد باز و بسته شد
_ میدونم
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ به هیچ عنوان دوست ندارم باعث بشی ناراحت بشه متوجه هستی چی دارم میگم ؟
_ آره
میدونستم منظورش چیه دوست نداشت بابا چیزی بفهمه از اینکه رابطه ما بد هست چون ممکن بود باهاش برخورد بدی داشته باشه واسه همین بود که داشت اینطوری میگفت
بلند شدم رفتم داخل حیاط ایستادم باد خنکی داشت میومد که باعث شده بود لبخندی روی لبهام بشینه چقدر خوب بود این هوا باعث میشد حال دل من خوب بشه !.

روبروی بابا نشسته بودم انگار کار بدی انجام داده باشم اصلا روم نمیشد به چشمهاش نگاه کنم ، صدام زد :
_ بهار
با صدایی گرفته شده گفتم :
_ بله
_ چرا نگاهم نمیکنی ؟
سرم رو بلند کردم خیره بهش شدم که لبخندی زد
_ تو کار اشتباهی انجام ندادی که خجالت زده باشی ، سنی نداری زندگیت که تموم نشده یه همراه واسه خودت و یه پدر واسه بچت میخواستی
با عجز نالیدم :
_ بابا
_ نیاز نیست خجالت بکشی و شرمنده باشی تو همیشه باید لبخند روی لبهات باشه متوجه هستی اینطوری میتونی باعث بشی پسرت هم خوشحال باشه ، روح بهادر هم اینطوری خوشحال هست
این حرفش تلنگری شد تا اشکام روی صورتم جاری بشه با گریه گفتم :
_ هیچکس نمیتونه جای بهادر رو توی قلب من بگیره اون همیشه تو قلب من زنده هست میفهمید ؟
بلند شد اومدم کنارم نشست من رو تو آغوشش کشید و گفت :
_ هیس آروم باش حالت بد میشه
نمیدونم چقدر گذشت تا ارومتر شدم وقتی از بابا جدا شدم نفس عمیقی کشید و گفت :
_ هیچوقت قرار نیست دنیا همینطوری باشه پس تا میتونی خوشحال باش بخاطر پسرت بهنام
_ همین الانش بخاطر بهنام هست که دارم نفس میکشم !..
_ من اصلا از دستت عصبانی نیستم بلکه خوشحال هم هستم کیانوش پسر خوبیه لیاقتت رو داره
بی اختیار پوزخندی زدم من از کیانوش متنفر بودم چون اون بهم تجاوز کرده بود
_ بهار
خش دار گفتم :
_ بله
_ کیانوش اذیتت میکنه ؟
خیلی زیاد باعث میشد اذیت بشم اما من نمیتونستم با گفتنش بابا رو ناراحت کنم واسه همین جوابش رو دادم :
_ نه
لبخندی زد :
_ اگه اذیتت کرد بهم بگو
_ چشم

چجوری میتونستم بهش بگم کیانوش هر ثانیه داره با روح و روان من بازی میکنه اما من همش دارم تحملش میکنم ، اما چیکار میتونم بکنم ناچار هستم به اینکه هر کاری کرد من تحمل کنم جز این هم مگه میشه کاری انجام داد
_ بهار
از افکارم خارج شدم و گفتم :
_ جان
_ گیسو خیلی دلتنگ بهنام هست اما چون از دستت عصبی هست من بهش گفتم نیاد چون میدونم دعوا میشه ، واسه همین فردا کیانوش خودش بهنام رو میاره
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم ، بغض کرده بودم نمیتونستم چیزی بگم میترسیدم بفهمه
_ بهار من نمیخواستم ناراحتت کنم چرا اینطوری شدی ؟
به سختی بغضم رو فرو خوردم
_ مشکل از شما نیست
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت :
_ میفهمم
_ بابا
_ جان
_ مواظب مامان گیسو باشید ، همیشه دوست داشتم هممون کنار هم باشیم بهنام پیش شما بزرگ بشه تا شبیه پدرش بشه اما اینطور نشد
بعدش سرم رو پایین انداختم ، واقعا ناراحت بودم شاید اگه ما پیش مامان و بابا بودیم اینطوری نمیشد کیانوش بهم تجاوز نمیکرد
_ به من نگاه کن ببینم .
خیره به چشمهاش شدم که گفت :
_ تو گیسو رو هنوز دوست داری ؟
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ من همتون رو دوست دارم
من رو تو آغوشش کشید
_ هیس آروم باش یه روزی درست میشه ، بلاخره گیسو متوجه اشتباهش میشه
_ بابا
_ جان
_ دوستتون دارم
لبخند قشنگی زد
_ منم
* * * *
_ چی به عمو گفتی ؟
خیره به چشمهای عصبانیش شدم و گفتم :
_ حرفایی که به بابا گفتم به هیچ عنوان به تو ربطی نداره پس نیاز نیست دخالت کنی
عصبی خندید ؛
_ که اینطور
_ آره

_ ببین من و سگ نکن راستش رو بگو چی به عمو گفته بودی ناراحت شده بود ؟
خیره به چشمهای عصبانیش شدم و شمرده شمرده گفتم :
_ یکبار گفتم واسه بار دوم میگم به هیچ عنوان بهت مربوط نیست هر کاری دوست داشتی انجام بده
بی هوا دستش رفت بالا و روی صورتم کوبیده شد ، دستم رو روی گونم گذاشتم پوزخندی بهش زدم :
_ تو فقط زورت همینه که دستت روی من بلند بشه وگرنه هیچ غلطی نمیتونی بکنی
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ مواظب حرف دهنت باش قسم میخورم یه کاری دستت میدم تلخ خندیدم :
_ دیگه چیکار میخوای بکنی ؟!
نفس عمیقی کشید و از اتاق خارج شد ، فقط میخواست من و عذاب بده
یاد حرف بابا میفتادم خندم میگرفت ، میگفت کیانوش میتونه من رو خوشبخت کنه اون عمرا اگه میتونست همچین کاری انجام بده ، تنها کسی که میتونست باعث بشه من خوشبخت بشم عشقم بهادر بود .
با شنیدن صدای در اتاق دستی به چشمهای خیس شده ام کشیدم و گفتم :
_ بله
در اتاق باز شد بوسه اومد داخل خیره بهم شد و گفت :
_ حالت خوبه ؟
سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم ؛
_ آره
لبخندی زد :
_ نگرانت شده بودم
_ چرا ؟
_ میترسیدم چیزی شده باشه
بهش خندیدم :
_ نگران نباش چیزی نشده من حالم کاملا خوب هست ، حالا چرا باید چیزیم بشه ؟
بیتفاوت شونه ای بالا انداخت
_ نمیدونم
_ بریم من بهنام رو بردارم بعدش بریم تو حیاط قدم بزنیم هوا امروز خوبه
چشمهاش برق شادی زد :
_ وای عالیه
بوسه برعکس روز اول که فکر میکردم دختر بدی هست ، دختر خوب و خونگرمی بود دوستش داشتم اما عذاب وجدان داشتم بخاطر دروِغی که بهش گفته بودم ، نمیخواستم بازیچه دست کیانوش بشه !.

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫5 دیدگاه ها

  1. میشه یه رمان جذاب نوشت بدون این کثافتکاری ها.
    اصلا چه لزومی داره وقتی زن داره دوست دخترشو بیاره
    بعدشم چرا اینقدر شخصیت زت رو بد نشون میدین خوبه که نویسنده هم اکثرایت زن هستند.
    همش تکرار مکررات یه چی جدید توی این پارتها نبود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان