codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۵۸

 

_ کیانوش رو دوست داری ؟
خیره بهم شد و گفت :
_ آره
سرم رو تکون دادم و از اتاق خارج شدم رفتم بهنام رو بیارم که دیدم غرق خواب هست پرستارش هم کنارش هست ، از اتاق خارج شدم همراه بوسه رفتیم داخل حیاط داشتیم قدم میزدیم که پرسید ؛
_ چرا پرسیدی کیانوش رو دوست دارم ؟
_ نمیدونم همینطوری به ذهنم اومد
_ تو بعد مرگ شوهرت واقعا عاشق نشدی ؟
_ نه
_ چرا ؟
_ چون من هنوز عاشق شوهرم هستم پس نمیتونم واسه بار دوم عاشق بشم درسته ؟
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد :
_ درسته اما زندگی ادامه داره تو باید زندگی کنی نمیتونی واسه همیشه اینطوری افسرده و غمگین باشی .
ایستادم متعجب بهش زل زدم :
_ من افسرده هستم‌؟
_ اره
خندیدم :
_ داری شوخی میکنی ؟
_ نه کاملا جدی هستم تو واقعا افسرده بنظر میای !.
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم ، تا حالا هیچکس بهم نگفته بود افسرده هستم یعنی واقعا افسرده شده بودم ؟ نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم که اسمم رو صدا زد :
_ بهار
_ جان
_ نمیخواستم ناراحت بشی
_ ناراحت نشدم
و دوباره حرکت کردم که بعد گذشت چند دقیقه گفت :
_ میدونستی خانواده من بشدت مخالف ازدواج من و کیانوش هستند
با بهت گفتم :
_ ازت خواستگاری کرده ؟
خندید :
_ آره چرا شوکه شدی ؟
_ متعجب شدم چون فکر میکردم تازه آشنا شدید !.
_ نه چند سال هست دوست هستیم
پسره ی عوضی هوس باز کاش میتونستم تموم کار های کثیفش رو به بوسه بگم تا بفهمه داره بازیچه دست یه آدم کثافط میشه اما میترسیدم واسه همین بود که چیزی نمیگفتم تا هر کاری دوست داره انجام بده

_ چرا خانواده ات مخالف ازدواجتون هستند
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ چون بابام دوست داره من با پسر دوستش ازدواج کنم میگه این ازدواج اشتباه هست
_ شاید بهتره به حرف خانواده ات گوش کنی
خیره به چشمهام شد و پرسید :
_ چرا همچین چیزی میگی ؟
_ چون هیچ خانواده ای بعد بچش رو نمیخواد ، بنظرم به حرف خانواده ات گوش بده
_ یعنی کیانوش واسه من مناسب نیست ؟
_ من همچین چیزی نگفتم
_ اما حرفت همین منظور رو میده ، چون خانواده منم نمیخوان من با کیانوش ازدواج کنم .
شونه ای بالا انداختم
_ نمیدونم چی باید بگم یجورایی واسه من عجیب هست
_ کیانوش داداشت هست چرا رابطتون انقدر سرد هست انگار غریبه هستید ؟
با شنیدن این سئوالش یجورایی شوکه شده بودم نمیدونستم چه جوابی بهش بدم بعد گذشت چند دقیقه خونسرد جوابش رو دادم :
_ شاید چون چند سال از هم دور بودیم !.
خواست چیزی بگه که صدای موبایلش بلند شد معذرت خواهی کرد رفت سمت داخل خونه
عجب سئوال هایی داشت میپرسید که باعث میشد من شوکه بشم !.
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش به عقب برگشتم خیره بهش شدم و سرد گفتم :
_ بله
_ چی داشتی بهش میگفتی ؟
_ اگه بهت مربوط میشد میگفتم تو چرا من با هر کسی صحبت میکنم میای سیم جیم میکنی ؟
_ چون میدونم یه نقشه ای داری
چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم :
_ چه نقشه ای میتونم داشته باشم ، فعلا بخاطر پسرم مجبور هستم وجود تو رو تحمل کنم
اخماش بشدت تو هم فرو رفته بود
_ بسه انقدر چرت و پرت نگو ، درضمن زیاد با بوسه گرم نگیر
_ بوسه دختر خوبیه دلم واسش میسوزه !.
ابرویی بالا انداخت
_ اونی که باید دلش واست بسوزه خودت هستی نه بوسه بدبخت تو هیچکس رو نداری …
بی اختیار دستم بالا رفت و محکم روی صورتش نشست ..

بعدش داد زدم :
_ تو پست ترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم من اگه تا اخر عمرم مجبور باشم زن تو باشم هیچوقت عاشقت نمیشم چون تو یه موجود عوضی هستی
بعدش از کنارش رد شدم تموم وجودم از شدت عصبانیت داشت میلرزید همین که داخل اتاقم شدم در رو پشت سرم قفل کردم ، چجوری میتونست اینقدر راحت باعث بشه قلب من شکسته بشه اصلا نمیتونستم درکش کنم یه آدم چقدر میتونست کثیف باشه !.
* * * *
روز ها داشتند میرفتند رفتار من روز به روز داشت باهاش سرد تر میشد
_ بهار
به سمت بوسه برگشتم و گفتم :
_ جان
_ تو با کیانوش قهر هستی ؟
نیم نگاهی به کیانوش انداختم و جوابش رو دادم :
_ نه
_ پس چرا …
کیانوش وسط حرفش پرید :
_ بوسه
بوسه ساکت شد انگار همین واسش یه اخطار بود ، با شنیدن صدای موبایلم برش داشتم شماره آریا بود لبخندی روی لبهام نشست و جوابش رو دادم :
_ جان
_ سلام خانوم خانوما ما رو فراموش کردی ؟
_ ببخشید اصلا حواس واسه من نمیمونه ، چیشد با طرلان آشتی کردید ؟
_ آره
_ متوجه نشدی کی باعث شده بود رابطتون خراب بشه ؟
_ چرا متوجه شدم و حسابی حالش رو گرفتم ، راستی طرلان
_ جان
_ گیسو خانوم خواهرش رو هل داده میدونستی ؟
شوکه شده گفتم :
_ چی ؟
_ من همین الان شنیدم فکر کردم خبر داری !.
به سختی جوابش رو دادم :
_ من نمیدونستم چیشده مگه ؟

_ منم دقیق نمیدونم چیشده اما اینطور که مشخص هست حسابی دعواشون شده گیسو خانوم هم خواهرش رو هل داده ، البته خواهرش بیمارستان هست ولی چیز خاصی نشده اما از گیسو خانوم شکایت کرده
هینی کشیدم و دستم رو روی دهنم قرار دادم چجوری میتونست همچین کاری انجام بده ، شوکه شده گفتم :
_ اما گیسو خانوم خواهرش هست
_ مگه نمیشناسیش بهار خودت که میدونی چه زن کثیف و پستی هست
_ آریا
_ جان
_ من بعدا باهات تماس میگیرم برم از بابا بپرسم ببینم چیشده !
_ باشه
بعدش گوشی رو قطع کردم که کیانوش پرسید :
_ چیشده ؟
_ گیسو خانوم خواهرش رو هل داده
کیانوش بهت زده داد زد :
_ چی ؟
_ منم نمیدونم دقیق چیشده با بابا تماس میگیرم
کیانوش بلند شد که منم بلند شدم و گفتم :
_ منم باهات میام
_ نمیشه باید پیش بهنام باشی
صدای بوسه بلند شد :
_ برید نگران بهنام نباشید من هستم
دنبالش راه افتادم سوار ماشینش شدم ، با سرعت داشت رانندگی میکرد که با ترس صداش زدم :
_ کیانوش
عصبی گفت :
_ بله
_ خواهش میکنم یواش برو من میترسم
سرش رو تکون داد :
_ باشه
بعدش داشت یواش میرفت میتونستم بفهمم چی باعث شده اینطوری رانندگی کنه
با ایستادن ماشین پیاده شدیم کیانوش کلید داشت داخل شدیم که صدای گریه مامان گیسو داشت میومد با دیدن کیانوش شدت اشکاش بیشتر شد
کیانوش رفت سمتش محکم بغلش کرد که باعث شد چشمهام گرد بشه چقدر زود رابطشون خوب شده بود
_ هیس آروم باش عزیز دلم
_ من نمیخواستم اینطوری بشه من …
_ باشه میدونم آروم باش

کیانوش مامان رو برد داخل اتاقش من و پرستو همراه بابا نشسته بودیم ، پرستو پوزخندی زد :
_ خوش میگذره بهت نه ؟
سئوالی بهش خیره شدم و پرسیدم :
_ چی داری میگی ؟!
عصبی خندید
_ داری میپرسی چی میگم آره ؟ چقدر تو پرو هستی این وقاحتت تمومی نداره نه ؟
_ اصلا متوجه رفتارت نمیشم نمیدونم داری درمورد چی صحبت میکنی !.
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ خیلی خوب متوجه هستی دارم درمورد چی صحبت میکنم اما قصد نداری به روی خودت بیاری و …
_ بسه پرستو
با شنیدن صدای بابا عصبی خندید خیره بهش شد و با صدایی که بشدت داشت میلرزید گفت :
_ اصلا نمیدونم چرا دارید ازش حمایت میکنید وقتی بخاطر خودش رفته ازدواج کرده و …
_ نباید زندگی کنه ؟
بابا این سئوال رو ازش پرسیده بود ، پرستو خشک شده داشت بهش نگاه میکرد اشکاش روی صورتش جاری شدند ، بلند شد رفت ..
_ بابا
خیره بهم شد و جواب داد :
_ جان
_ خواهش میکنم به پرستو چیزی نگید بهش حق میدم !.
بابا اخماش رو تو هم کشید
_ وقتی داره مزخرف میگه همین میشه پس خواهش میکنم دیگه باهاش رفتار بدی نداشته باشید چون باعث میشه حساس بشه پرستو الان بیشتر نیاز به توجه شما داره میتونم ببینم چقدر غمگین شده
بابا غمگین بهم خیره شد
_ هر کاری فکرش رو بکنی واسش انجام دادم اما همش یه گوشه میشینه به عکس بهادر خیره میشه
_ چرا ؟
_ چون همش فکر میکنه بهادر قراره برگرده
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ منم امید دارم برگرده
_ بسه بهار داری خودت رو داغون میکنی !.
دستی به چشمهام کشیدم و گفتم :
_ الان فقط یه چیزی مهم هست مامان ، قراره چی بشه بابا با این کاری که انجام داده
_ اجازه نمیدم اتفاقی واسش بیفته

_ چرا دعواشون شد رابطشون که خیلی خوب بود ؟!
دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ منم هنوز نمیدونم چیشده چون اصلا حرف نمیزنه شاید با کیانوش صحبت کنه
_ ولی چقدر عجیبه بابا
_ چی ؟
_ اینکه رابطه اش با کیانوش خوب هست تا چند مدت پیش اصلا دوست نداشت حتی چشمش بهش بیفته
بابا نگاه خیره ای بهم انداخت بعدش خواست چیزی بگه که صدای کیانوش از پشت سرم اومد :
_ عمو
_ جان
_ باید صحبت کنیم
بعدش خودش رفت بیرون بابا هم پشت سرش رفت ، بلند شدم رفتم سمت اتاق مامان میدونستم بشدت از من متنفر هست اما من همچین احساسی نسبت بهش نداشتم تقه ای زدم که صداش بلند شد :
_ بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم تنها نشسته بود
_ مامان
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد خیره بهم شد ، ساکت بود رفتم کنارش نشستم و پرسیدم ؛
_ خوبید
_ نه
بعدش خودش رو انداخت تو بغلم اشک تو چشمهام جمع شده بود محکم بغلش کردم بوسیدمش حسابی دلتنگش شده بودم ، صداش بلند شد :
_ نمیدونم چی باید بگم اما حسابی این روز ها گرفته و عصبانی هستم
_ چرا ؟
_ چون تو این مدت اصلا اتفاق های خوبی واسم نیفتاده بود بعدش هم که اون عوضی …
با باز شدن در اتاق ساکت شد از هم جدا شدیم ، پرستو با چشمهای قرمز شده اش داشت بهم نگاه میکرد
_ برو بیرون
بلند شدم و با گفتن مواظب خودتون باشید از اتاق خارج شدم ، نمیخواستم باعث حساس شدن پرستو بشم چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدام زد :
_ بهار
ایستادم به سمتش برگشتم که اومد روبروم ایستاد و با خشم بهم داشت نگاه میکرد
_ از خانواده من فاصله بگیر میفهمی ؟

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫7 دیدگاه ها

  1. در تمام عمرم قلم به این ضعیفی و رمان به این مزخرفی ندیدم …واقعا رمان نزارین تا اینکه اینارو بزارین بهتره ..مشخصه نویسنده اصلا ایده نداره و واقعا بچگانست هم ادبیات رمان هم داستانش

  2. این چه وضعشه واقعا
    رمان به این مزخرفی ندیده بودم
    یه جوری تمومش کنید بره
    واسه هر پارت باید یه هفته منتظر بمونیم وقتی هم میاد هیچ اتفاق خاصی نمیفته

  3. اگه نویسنده محترم حال و حوصله فکر و ایده پردازی نداره برا ادامه و اتمام رمان یه ندا بده بسپره ما خواننده ها خودمون یه جوری راست و ریسش میکنیم هرچی از آب در بیاد مطمئنا از این که هست بهتر میشه فکر کنم بنده خدا مغزش روی یه سری عبارات هنگ کرده ریستم نمیشه مگه میشه کل یه رمان رو چندتا جمله تکراری بچرخه

  4. وااای این وسط یه قربانی جدید هم پیدا شود○○○○
    قربانی اولی فکرکنم؛ رویا و بهار بودن الان این بوسه بیچاره•بینوا هم بهشون اِضافه شود••••
    بعد یچیزه دیگه این بوسه میگه؛ منوکیانوش سالهاست که دوستیم(یعنی دوستیشون قدیمی ) پس بااین حساب کیانوش نمیتونه بهادر باشه اما از طرف دیگه رفتار عجیب آریا و
    مادر بهادر با کیانوش شک بر انگیزه🤔
    اگر کیانوش همون بهادر باشه خوب دلیل این رفتارهای ترسناکش•••• مشخص میشه اما اگر
    واقعن پسرعموی بهادر باشه خودش نباشه پس میتونیم حدس بزنیم که این دوتا ارثی ژنتیکی بیمار روحی روانی هستن••••
    چون بهادر ازهمون وقتی که روویا بیچاره زنش بود و بهار هنوز زنش نبود به بهار ت•ج•ا•و•ز کرد بعد هم زورکی دختره رو به عنوان خدمتکار برد تو خونش و هروقت که دلش میخواست این دختره بدبخت آزارو اذیت و شکنجه میکرد••••

  5. واقعا دارم عاجزانه از نویسنده محترم درخواست میکنم که رمانشو تموم کنه🙏…بابا بخدا مردیم انقد که منتظر موندیم پارت جدید بذارید بعدم باز همه چی یکنواخت…😖😖

    1. ببین کامنتش کن مثل من
      بعد هر پارت در اینجا باید چهار تا قسمت باشه
      اسم نویسنده و ژانر رمان و اسم رمانو بنویس و شروع کن
      موفق باشی.😉

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان