رمان عشق تعصب پارت 59 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۵۹

 

چشمهام گرد شد چی داشت واسه خودش میگفت ، با صدایی بهت زده گفتم :
_ چی داری میگی پرستو چرا همش داری یه جوری رفتار میکنی انگار من دشمن خانواده ات هستم ؟
به سمتم اومد نیشخندی زد :
_ نیستی ؟
سرم رو با تاسف واسش تکون دادم
_ واقعا واست متاسف هستم پرستو من نمیدونستم ذهن تو تا این حد نسبت به من مسموم شده
اشک تو چشمهاش جمع شد ؛
_ آره مسموم شده و همش بخاطر تو هست چون تو باعث این حال من شدی !.
نفس عمیقی کشیدم و بهش توپیدم :
_ چرا من باعث حال بد تو شدم .
_ ازدواج کردی
ساکت شدم اون که نمیدونست من چرا ازدواج کردم و نمیتونستم هم دلیلش رو بهش بگم ، خواستم برم که صداش بلند شد :
_ چیه جوابی نداشتی ؟
خیره بهش شدم و گفتم :
_ به وقتش جواب میدم
_ فکر نمیکنم جوابی داشته باشی که بخوای بگی تو به داداشم خیانت کردی چون یه هرزه هستی ، داداشم حق داشت هیچوقت بهت اعتماد نداشت چون تو یه فاحشه هستی که بهش خیانت …
سریع به سمتش رفتم و سیلی محکمی خوابوندم تو گوشش ، دستش رو روی گونش گذاشت و گفت :
_ تو چیکار کردی ؟
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ کار خوبی کردم هر بلایی سرت آوردم تو یه آدم مریض هستی که اصلا نمیشه فهمید داری چیکار میکنی ، من بهادر رو دوست داشتم همیشه هم دوستش دارم ، من هیچوقت بهش خیانت نکردم پس دهنت رو ببند بفهم چی داری واسه خودت میگی ، در برابر تموم حرفات سکوت کردم گفتم خودت به وقتش میفهمی اشتباه کردی اما تو اصلا کوتاه نمیای همش داری به اراجیف گفتن ادامه میدی !.
_ تو زورت اومد
پوزخندی بهش زدم :
_ چرا باید زورم بیاد ؟
_ چون حرفای من همش واقعیت بود
_ حرفات همش چرت و پرت بود و من نمیخوام دیگه اصلا باهات همکلام بشم .
صدای کیانوش اومد ؛
_ چخبره ؟
پرستو با خشم بهش توپید :
_ تو یکی خفه شو که همش تقصیر توئه از وقتی وارد زندگیمون شدی باعث شدی نابود بشیم !.

کیانوش اخماش بشدت تو هم رفته بود ، حرفای پرستو باعث میشد آدم آتیش بگیره ، کیانوش اومد کنارم ایستاد و خطاب به پرستو گفت :
_ بهادر مرده اما بهار حق زندگی داره ، حتی خود بهادر هم که انقدر عاشقش بوده دوست نداشته تنها باشه پس اگه داداشت رو دوست داری بهتره کنار بهار باشی نه روبروش قرار بگیری .
بعدش دستم رو گرفت
_ بریم
همراهش رفتیم بعد خداحافظی با بابا ، تموم مدت کیانوش تو سکوت داشت رانندگی میکرد ، داشتم به حرفای پرستو فکر میکردم حرفاش باعث میشد قلب من به درد بیاد اصلا نمیتونستم درکش کنم چرا همچین رفتاری از خودش نشون میداد
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش از افکارم خارج شدم و گفتم :
_ بله
_ پیاده شو رسیدیم
از ماشین پیاده شدم انقدر غرق افکارم شده بودم که اصلا متوجه این نبودم که رسیدیم خونه
_ وایستا
ایستادم اومد سمتم و گفت :
_ خوبی ؟
_ مهمه ؟
_ بهار نباید میومدی پرستو با حضورت …
وسط حرفش پریدم :
_ تو چرا با مامان گیسو انقدر راحت هستی ؟ تا دیروز که ازت متنفر بود پس چیشد ؟
اولش جا خورد از این سئوال من میتونستم بفهمم بعدش خیره به چشمهام شد و گفت :
_ اون هیچوقت نمیتونه از من متنفر باشه !.
_ چرا ؟
صدای بوسه اومد :
_ بهار
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ چیشد حال مادر شوهرت خوب بود ؟!
_ آره بد نیست ، پس بهنام کجاست ؟
_ داره بازی میکنه پرستارش هم پیشش نشسته ، من دیدم شما اومدید
راه افتادم سمت خونه بلاخره سر یه فرصت مناسب میفهمیدم چیشده !.

خیلی عجیب بود اینکه رابطه کیانوش با مامان تا این حد صمیمی شده بود
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش از افکارم خارج شدم ، خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
_ بیا باید صحبت کنیم
دنبالش راه افتادم داخل اتاق شدیم در رو پشت سرم بستم ، منتظر بهش خیره شده بودم که گفت :
_ وضعیت خیلی بد شده ، هر چیزی که قرار هست بشنوی نباید حالت رو بد کنه متوجه هستی ؟
با شنیدن این حرفش استرس گرفتم مگه چیشده بود ، نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ آره
_ خوب خاله بهادر هم باهاشون همدست بود
_ داری شوخی میکنی ؟
_ نه
میخواستم پس بیفتم که سریع اومد ، زیر بازوم رو گرفت و گفت :
_ ببین بهت گفتم نباید حالت بد بشه تو به چه روزی افتادی
_ باورم نمیشه
نیشخندی زد :
_ باید باور کنی میدونی که خیلی اتفاقات بدی همش داری میفته
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ میدونم
نشسته بودم داشتم فکر میکردم تموم مدت که خونه مامان گیسو بودیم وقتی خاله بهادر میومد پسرم پیشش بود داشتم دیوونه میشدم ، اشکام روی صورتم جاری شدند که کیانوش گفت :
_ چرا داری گریه میکنی ؟!
_ پسرم تموم مدت وقتی میومد پیشش بود مگه میشه من گریه نکنم آخه ؟!
_ نمیدونم چی باید بهت بگم واقعا دارم عقلم رو از دست میدم یعنی بهنام همش پیشش بود
_ آره
_ چرا پسرت رو میدادی دست بقیه هان ؟
_ من نمیخواستم اما مجبور بودم من …
من رو تو آغوشش کشید و گفت :
_ هیس آروم باش
_ پسرم خیلی اذیت شده من چجوری میتونم خودم رو ببخشم
_ هیس آروم باش
_ نمیشه

من رو از خودش جدا کرد و گفت :
_ میدونم واست سخت هست اون هم خیلی زیاد چون هر بار بهش فکر میکنی که پسرت اذیت شده اونم به دست همچین زنی که همیشه پسرت پیشش بوده باعث میشه قلبت به درد بیاد ، اما گذشته و خداروشکر باش که پسرت الان سالم هست از این به بعد سعی کن خودت مراقب پسرت باشی شنیدی ؟!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ مطمئن باشید از امروز خودم مراقب پسرم هستم به هیچ عنوان اجازه نمیدم هیچکس باعث بشه اذیت بشه اما ازت یه خواهش دارم !.
_ چی ؟
_ اینکه دیگه اجازه ندید کسی باعث بشه پسرم اذیت بشه متوجه هستید ؟
_ نگران نباش من تا وقتی عمر دارم مراقبش هستم همیشه روی قولی ک دادم هستم بعدش این وظیفه من هست .
خواستم از اتاق خارج بشم که صدام زد :
_ بهار
به سمتش برگشتم و جوابش رو دادم :
_ بله
_ بهش فکر نکن تموم شده !.
_ باشه
بعدش از اتاق خارج شدم ، یه جوری داشت صحبت میکرد انگار میشد اصلا بهش فکر نکرد
رفتم پیش پسرم بغلش کردم بوسیدمش پسرم داشت میخندید ، تازه داشت سه ساله میشد بزرگ میشد حالا بهتر میفهمید قراره چه اتفاق هایی بیفته
_ بهار
به سمت بوسه برگشتم و گفتم :
_ جان
_ چرا انقدر پریشونی ؟
_ چیزی نیست
_ بهنام رو بده من مراقبش هستم ، برو استراحت کن حالت اصلا خوب نیست
شرمنده بهش خیره شدم که اومد بهنام رو گرفت بلند شدم رفتم سمت بالا تا استراحت کنم ، داخل اتاقم شدم رفتم روی تخت دراز کشیدم داشتم دیوونه میشدم چقدر اتفاق های بدی افتاده بود کاش میشد اتفاقات بد رو مثل یه فیلم فراموش کنم اما افسوس که نمیشد
با شنیدن صدای گوشیم بدون نگاه کردن به شماره جوابش رو دادم :
_ بله
_ شوهرت زنده اس
چشمهام گرد شد :
_ چی داری میگی تو کی هستی اصلا ؟!
_ کسایی که اطرافت هستند به هیچکس اعتماد نکن همشون دارند بهت دروغ میگن !.
بعدش گوشی قطع شد وحشت زده به گوشی خیره شده بودم این کی بود داشت درمورد چی صحبت میکرد …

 

7 دیدگاه

  1. سلام براچی ادامه رمان رو نمیزارید شاید از نظر خیلی ها چرت باشه اما اینا واقعا مشکلات جامعه ما فکر کردید اصلا از این اتفاقا نمیفته همه مردا یا زنها خوبن نخیر.نفستون از جای گرم میاد که از هیچی خبر ندارید.همیشه به خانمها ظلم میشه.خواهش میکنم ادامه رمان رو بزارید

  2. یعنی اینم از همون رمان هاست یه نویسنده هیچی بلد نشسته چرت مینویسه ما میخونیم خودشم از اون طرف به ریش ما میخنده که داریم چرت وپرت هاش رو میخونیم.یعنی تو ۶۰ تا پارت ما رو اسکول کرده محتوایات مفید این ۶۰تا پارته روی هم رفته دوخط هم نمیشه من از اول رمان تا الان فقط یه چیز فهمیدم این نویسنده نه تنها ما رو بلکه شخصیت های رمانش رو هم اسکول کرده (منظور بهار).

  3. ولی خدایی این همه مدت این همه چرت و پرت نوشتن و این همه آدم و سرکار گذاشتن هم پتانسیل زیادی میخواد نویسنده جون خسته نباشید با همین فرمون پیش بری گمونم رمان به این نقطه برسه که بهادر از توطئه موجودات فضایی با خبر شده خواستن بکشنش گروه های مخفی حفاظت انسان ها در برابر بیگانگان نجاتش دادن شده کیانوش حالا هم برگشته پیش عشقش که هروقت دلش کشید شکنجه اش کنه موجودات فضایی هم مثل همه چیزای دیگه پادر هوا که میشن به امان خدا

  4. خوب اگر کیانوش همون بهادر باشه میشه مثل سریالهای*
    تولدی دیگر(ایرانی)_
    خون خواهی• نقاب آنالیا (ایتالیایی یا اسپنیایی•کلمبیایی)_
    حکایت کهنه•ایزل•بازگشت به خانه(ترکی)_
    دوچهره(کره ای)_ و••••••••••
    و اینکه قبلن هم گفتم بهادر هم بدجور روانپریش• بیمار روحی روانی [سادیسمی و ••••] بود•••• اون رویا(خواهر آریا) بیچاره بدبخت بینوا زنش بود اومد به بهار بدبخت ت•ج•ا•و•ز کرد بعد به زور آوردش توخونش به عنوان خدمتکار دختره رو به زنش تحمیل کرد بعد هن هروقت دلش میخواست عشقش میکشید دختره رو آزارواذیت و شکنجه میکرد••••
    من موندم این بهارم لِنگه آیلیین خر بود عاشق آدم مزخرف• عوضی• بیمار ترسناکی به نام بهادر شود😖😳😵😨😡😠

  5. اخ خدا دیگه چقد چرت و پرت؟؟؟؟
    حتما بهادرم همین کیانوشه
    ماسک زده به صورتش؟؟؟عمل کرده؟؟؟:////
    چ غلطی کرده؟؟؟
    ولی اگه بهادر کیانوش باشه واقعا مطمئنم میشم نویسندش یه بچه کوچولوعه
    اگه بهادر عاشق بهار باشه هیچ وخ بش دست درازی نمیکنه و معشوقه ی جدیدشو نمیاره جلو چشش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *