codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۶

 

_لیلا رئیس داخل اتاقشه!؟
_آره
به سمت اتاق بهادر حرکت کردم باید پرونده هایی که آماده کرده بودم رو بهش تحویل میدادم در اتاق نیمه باز بود دستم رو بالا بردم که صدای آشنای سهیل دوست صمیمی بهادر از اتاق باعث شد دستم پایین بیاد
_چرا داری باهاش بازی میکنی بهادر!؟
صدای عصبی بهادر بلند شد:
_خفه شو سهیل
_یعنی چی خفه شو بهادر تو بهار رو صیغه کردی که چی بشه تو عاشق رویا هستی تو که لحظه ای هم نمیتونی بدون اون زندگی کنی من هر لحظه شاهد عشقت نسبت بهش بودم حالا چی باعث شده دلت هوای عشق سابقت رو بکنه مگه تو خودت بهار رو ننداختی بیرون از زندگیت الان چی باعث شده اون رو صیغه کنی هان!؟
_سهیل بسه تمومش کن
_بهادر با خودت رو راست باش چرا عشق سابقت رو ….
بهادر عصبی حرفش رو قطع کرد
_واقعا میخوای بدونی چرا عشق سابقم رو صیغه کردم چون میخوام برام یه توله پس بندازه تا زن خودم رو که از شدت بیماری حال اوضاع روحی و جسمیش خوب نیست رو خوب کنم چون میخوام عشقم به آرزوش برسه یه بچه داشته باشه که بهش بگه مامان!
_به چه قیمتی به قیمت نابود کردن بهار!؟
_آره حتی به قیمت نابود کردن زندگی بهار
_داری اشتباه میکنی بهادر تو …
وحشت زده از در اتاق فاصله گرفتم دیگه نمیخواستم هیچ چیزی بشنوم سریع به سمت سرویس بهداشتی رفتم داخل که شدم اشکام با شدت روی صورتم جاری شدند باورم نمیشد بهادر میخواست من حامله بشم تا بچه ام رو به همسرش بده
پس اون عاشق همسرش رویا بود
لبخند تلخی روی لبهام نشست تلخی به شدت زهره مار چ زود من رو یادش رفت و عاشق شد

با شنیدن حقایقی که پشت در اتاق بهادر شنیده بودم تموم حس های خوبی که ته قلبم نسبت به بهادر مونده بود از بین رفته بود حالا هیچ حسی خوبی نسبت بهش نداشتم
باورش هم برای قلب عاشق من سخت بود با تموم کار هایی که انجام میداد فحش دادن هاش کتک زدن هاش و زورگویی هاش بازم نسبت بهش یه حس هایی داشتم که همش دود شد رفت هوا!
_بهار
با شنیدن صدای لیلا از افکارم خارج شدم سرم رو بلند کردم گیج بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
_رئیس تو اتاق منتظر پرونده هاس هنوز نبردی!؟
گیج سرم رو تکون دادم و گفتم:
_الان میبرم
پرونده هایی رو که آماده کرده بودم برداشتم نفس عمیقی کشیدم بلند شدم و به سمت اتاق بهادر رفتم تقه ای زدم که صدای خش دار و خشکش بلند شد:
_بیا داخل!
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم کنار پنجره ایستاده بود و داشت سیگار میکشید همیشه از سیگار کشیدنش متنفر بودم دستم رو مشت کردم من دیگه نباید بهش فکر میکردم باید به خودم تلقین میکردم ازش متنفرم.
_پرونده ها رو آوردم
_بزار روی میز
پرونده ها رو روی میز گذاشتم و با صدای آرومی گفتم:
_با من کاری ندارید!؟
_فردا یه ماشین میفرستم دنبالتون وسایلتون رو جمع کنید!
_ممنون
_میتونی بری
از اتاق خارج شدم نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم چرا با وجود اینکه تموم واقعیت ها رو شنیده بودم با وجود اینکه سعی میکردم ازش متنفر باشم با شنیدن صداش با شنیدن یه کلمه از حرفش اگه حتی فحش هم باشه همه چیز یادم میره و باز قلب بی جنبه من شروع میکنه به تند تند زدن چرا انقدر احمقم
_بهار
با شنیدن صدای لیلا منگ بهش خیره شدم که گفت:
_حالت خوبه!؟
با صدایی که به سختی شنیده میشد گفتم:
_خوبم ممنون!
_چرا هر چی صدات میزنم پس جواب نمیدی!؟
_معذرت میخوام نشنیدم چی گفتی!
_پرونده شرکت تابان گستر رو گذاشتم روی میزت برای سه شنبه باید آماده باشه
_باشه

همه چیز به سرعت داشت پیش میرفت من و مامان به خونه ای که بهادر برای ما آماده کرده بود نقل مکان کرده بودیم این وسط یه چیز درست نبود! حال دل من هم آشوب بود درست مثل روزهایی که داشت میگذشت
هنوز هم نمیتونستم حرف های اون روز رو فراموش کنم بهادر من رو فقط یه وسیله میدید تا خواسته همسر اولش رو برآورده کنه!
_بهار
با شنیدن صدای مامان به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و لبخندی زدم و گفتم:
_جان مامان!؟
_چرا انقدر ناراحتی!؟
_من ناراحت نیستم مامان
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_نمیخواد به من دروغ بگی خودم دارم حال و روزت رو میبینم
به سمتش رفتم کنارش نشستم دستاش رو تو دستم گرفتم و گفتم:
_مامان واقعا چیزیم نیست فقط درگیر یه سری مسائل کاری هستم مطمئن باش اگه چیزی بود بهت میگفتم!
مامان آه تلخی کشید و گفت:
_نمیدونم چرا اما حس میکنم حال دلت اصلا خوب نیست.
آره مامان حال دل من اصلا حال خوبی نیست کاش میتونستم خیلی راحت باهات درد و دل کنم من هیچکس رو ندارم تا باهاش حرف بزنم و بهش بگم چ دردی تو قلبم دارم تا آروم بشم.
* * * *
_چیشده !؟
_وای نمیدونی بهار امروز زن رئیس اومده شرکت الان تو اتاق رئیس انقدر خوشگل و معصوم بود چهره اش آدم عاشقش میشد درست مثل فرشته ها ….
دیگه ادامه حرف هاش رو نمیشنیدم قلبم داشت با شدت خودش رو به در و دیوار میکوبید ، تنها چیزی که داشت تو گوشم زنگ میزد این بود که همسرش اومده شرکت و الان تو اتاقش بود همون زنی که بهادر بخاطرش داشت من رو بازی میداد
همونی که بهادر بخاطرش بهم تجاوز کرده بود اشکی روی گونم چکید که سریع پسش زدم

اومدم برم سمت اتاقم تا اون زنی که بهادر عاشقش بود رو نبینم اون زن که پنهانی صیغه شوهرش شده بودم نه میتونستم ازش متنفر باشم نه میتونستم نسبت بهش حس خوبی داشته باشم!
من حق داشتن هیچ حسی رو نداشتم بهادر سال ها پیش از من جدا شد عاشق یکی دیگه شده باهاش ازدواج کرده
این وسط من هیچ حقی نداشتم الان من فقط یه خیانت کار بودم که با وجود فهمیدن اینکه بهادر زن داره و عاشقش زنش هست صیغه بهادر بودم و پنهانی دوستش داشتم از دور عاشقش بودم هنوز نسبت بهش حس داشتم!
با باز شدن یهویی در اتاق بهادر ایستادم نگاهم به دختر جوون و خوشگل روبروم افتاد برای چند لحظه محو زیبایی صورتش شدم بهادر حق داشت
عاشق چنین زنی مثل اون بشه هیچ چیزی کم نداشت.
_سلام خوب هستید!؟
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم ، بهش خیره شدم و با صدایی که به سختی شنیده میشد جوابش رو دادم:
_سلام ممنون!
لبخند دلنشینی زد و گفت:
_از کارمند های جدید شرکت هستید تا حالا ندیده بودمت
_بله!
دوست داشتم هر چ زودتر از اینجا خلاص بشم دیگه طاقت حرف زدن باهاش رو نداشتم ، صدای بهادر بلند شد:
_عزیزم خسته شدی بهتره بریم
_باشه عزیزم

با دیدن مهربونیش نسبت به همسرش داشت گریه ام میگرفت خدایا چرا داشتند اینجوری میکردند ، خداروشکر زود خداحافظی کردند رفتند سریع راهم رو به سمت سرویس بهداشتی کج کردم دوست نداشتم هیچکس شاهد گریه کردن من باشه!

* * * *
_تو چ نسبتی با بهادر داری!؟
با شنیدن این حرف آریا بهش خیره شدم تلخندی زدم و گفتم:
_چ فرقی به حال تو داره میخوای چی رو بفهمی منم یه بدبخت بیچاره ام چیزی از من بهت نمیرسه
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_درست جواب بده!
_با سئوال جواب کردن من هیچ چیزی بدست نمیاری من فقط یه کارمند ساده هستم که بهادر بهم میکنه من فقط ….
وسط حرفم پرید
_تو فقط یه کارمند ساده نیستی!
بهش خیره شدم میدونستم آدم احمقی نیست اما من هم نمیتونستم زندگیم رو براش تعریف کنم و بهش بگم دقیقا چ نسبتی با بهادر دارم
پوزخندی روی لبهام نشست چ نسبتی هم باهاش داشتم زن صیغه ایش بودم

_چخبره اینجا !؟
با شنیدن صدای بهادر خیلی خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_داشتم با کارمندت صحبت میکردم فکر نمیکنم بهت برخورده باشه!
و پوزخندی تحویلش داد که چشمهای بهادر قرمز شد و با خشم بهش خیره شد و گفت:
_باز اومدی اینجا چیکار کنی صد بار هم بیای باز حرف من همونه نمیزارم صورت رویا رو هم ببینی!
_من اصلا برای خواهرم نیومدم
بهادر چشمهاش رو ریز کرد و گفت:
_پس چرا اومدی اینجا!؟

آریا خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_میخوای همینجا بگم ، من مشکلی ندارم میتونم حرفم رو بزنم
بهادر اخماش تو هم فرو رفت و خش دار گفت:
_بیا داخل اتاق
با رفتن بهادر و آریا داخل اتاق به سمت لیلا برگشتم و گفتم:
_لیلا من میرم بیرون و میام باشه !؟
_باشه فقط رئیس ….
_اگه پرسید بگو یه مشکلی براش پیش اومد رفت بیرون!
چشمکی حواله اش کردم و از شرکت خارج شدم نگاهی به آدرسی که اون پدر معتادم برام فرستاده بود انداختم معلوم نبود باز چه گندی بار آورده بود که از من میخواست بهش کمک کنم همین یکبار که دلم براش سوخته بود رو میرفتم بهش کمک میکردم
اما بعدش گورش رو برای همیشه از زندگی من و مامانم گم میکرد جز دردسر هیچ چیزی نداشت به آدرس تقریبا رسیده بودم که صدای زنگ موبایلم بلند شد با دیدن شماره بهادر دو دل بودم جوابش رو بدم یا نه اما میدونستم جوابش رو ندم بدتر سگ میشه میخواد
پاچه ام رو بگیره اتصال رو زدم که صدای فریادش تو گوشی پیچید
_کدوم گوری رفتی !؟
با شنیدن این حرفش عصبی شدم و گفتم:
_درست صحبت کن
_جواب نده بهار بگو کدوم گورستونی رفتی وگرنه خودم پیدات کنم بد بلایی سرت درمیارم
از اونجایی که حوصله ی شنیدن داد و بیدادش رو نداشتم تموم ماجرا رو بهش گفتم و آدرس رو براش فرستادم زنگ خونه رو زدم که در باز شد متعجب شدم اما بدون اینکه به روی خودم بیارم داخل خونه شدم
بابای من اینجا چیکار داشت آخه!
داشتم حرکت میکردم که ضربه محکمی از پشت خورد تو سرم آخی گفتم و چشمهام سیاهی رفت ….
بااحساس سر درد چشمهام رو باز کردم نگاهم به اتاق ناآشنایی که داخلش بودم افتاد اینجا دیگه کجا بود من اینجا چیکار میکردم به مخم فشار آوردم که فهمیدم من برای کمک به اون اومده بودم اما یکی از پشت بهم ضربه زد هنوز داشتم ماجرا رو تجزیه و تحلیل میکردم که در اتاق باز شد با دیدن مرد غریبه مسنی که روبروم بود متعجب سرجام نشستم و گفتم:
_تو کی هستی من رو چرا آوردی اینجا!؟
لبخند کریحی زد که دندون های زردش رو به نمایش گذاشت و گفت:
_شوهر آینده ات
عصبی بهش خیره شدم و گفتم:
_چی داری میگی روانی من رو آوردی اینجا اراجیف سر هم کنی اصلا تو کدوم خری هستی که من نمیشناسمت چی از جون من میخوای!؟

بهم نزدیک شد با همون لبخند زشت روی لبهاش بهم خیره شد و گفت:
_بابات تو قمار تو رو باخته به من قراره زن من بشی عروسکم!
با شنیدن این حرفش برای چند لحظه شکه شدم اما خیلی زود همه چیز دستیگرم شد ، انگار گول خورده بودم همه حرف های اون مفنگی یه نقشه بود تا من بیام اینجا لعنتی با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم:
_ببین اون مردک هر غلطی که کرده و هر قولی که بهت داده همش دروغ من اصلا با تو ازدواج نمیکنم
در حالی که از روی اون تخت کذایی بلند میشدم گفتم:
_الان هم برو کنار میخوام از اینجا برم
بعد تموم شدن این حرفم اومدم رد بشم که بازوم رو گرفت عصبی فریاد زدم:
_به من دست نزن مرتیکه ی کث ….
با تو دهنی محکمی که بهم زد خفه خون گرفتم با خشم بهش خیره شدم که چشمهای قرمز شده اش رو بهم دوخت و داد زد:
_سلیطه آدمت میکنم هار شدی داری زبون درازی میکنی آره
با تنفر بهش خیره شدم و گفتم
_عوضی لاشخور!
_الان نشونت میدم لاشخور کیه
و قبل از اینکه بفهمم میخواد چ غلطی بکنه من رو پرت کرد روی تخت و خودش هم به سمتم اومد روم خیمه زد که وحشت زده بهش خیره شدم
_گمشو عوضی داری ….
دوباره سیلی محکمی تو صورتم زد که حس کردم گوشم زنگ زد گیج و منگ شدم لبهای کثیفش که روی گردنم نشست شروع کردم به تقلا کردن و جیغ داد زدن
اما انگار قرار نبود هیچکس صدای من رو بشنوه
با چشمهای قرمز شده از شدت ش*هوت بهم خیره شد و خمار گفت:
_داد نزن عروسکم اینجا هیچکس صدات رو نمیشنوه!

دستش که به سمت شلوارم رفت مرگ روی جلوی چشمهام دیدم تموم بدنم داشت میلرزید چشمهام رو بستم که صدای باز شدن در اتاق اومد و صدای داد و بیدادی که سنگینی اون مرد از روم برداشته شد با ترس چشمهام رو باز کردم آریا و بهادر اون مرد رو به باد کتک گرفته بودند
با دیدنشون انگار دنیا رو بهم دادند
_میکشمت مرتیکه بیناموس میخواستی به بهار من دست بزنی آره کثافط زنده ات نمیزارم
صدای عصبی آریا بلند شد
_زنگ زدم پلیس الان میاد ولش کن بهادر اینو بسپار به من هواست به بهار باشه
بهادر با شنیدن این حرف آریا لگد محکمی به اون مرد زد و به سمتم اومد با دیدن بدن برهنه من کتکش رو در آورد و تنم کرد با صدای خش دار شده گفت:
_اون آشغال اذیتت کرد!؟
با گریه نالیدم:
_اگه به موقع نمیومدی اون میخواست بهم تجاوز کنه اون میخواست …
با خشونت خاصی بغلم کرد جنون وار در گوشم زمزمه کرد
_هیچ اتفاق خاصی نمیفتاد مطمئن باش نمیزاشتم چیزیت بشه خودم اون کثافط رو میکشم آروم باش نلرز بهارم
انقدر نوازشم کرد که چشمهام بسته شد و تو دنیا بیخبری فرو رفتم.
با شنیدن صدا هایی چشمهام رو باز کردم بهادر کنار تخت ایستاده بود و داشت با آریا صحبت میکرد که چشمش به من افتاد ساکت شد به سمتم اومد و گفت:
_بهار خوبی!؟
با شنیدن این حرفش تموم اتفاقات مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد و لرزه ای بهم افتاد با ترس به بهادر خیره شدم که بدون توجه به حضور آریا من رو محکم بغل کرد و گفت:
_هیش آروم باش
_بهادر اون …
_هیس آروم باش همه چیز تموم شد دیگه قرار نیست اتفاقی بیفته
ازم جدا شد با چشمهای آرامش بخشش بهم خیره شد و گفت:
_بهم اعتماد کن بهار من نمیزارم تو هیچ آسیبی ببینی!
با شنیدن این حرفش عجیب بود اما آروم شدم ، با تک سرفه ای که آریا کرد بهادر خیلی خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_بله
آریا بدون توجه بهش به من خیره شد و گفت:
_چرا اون موقع رفته بودی اونجا !؟
نگاهم به بهادر افتاد که اون هم سئوالی بهم خیره شده بود اب دهنم رو با ترس فرو بردم و با صدای لرزونی گفتم:
_بابام ازم خواست برم پیشش میگفت تو دردسر افتاده برای آخرین بار بهش کمک کنم منم رفتم اما نمیدونم چیشد یکی بیهوشم کرد
_و اون مرد!؟
چشمهام رو با درد باز و بسته کردم
_بابام تو قمار من رو بهش باخته بود و قرار بود باهاش ازدواج کنم یه قرار الکی بین خودشون من هیچوقت به اون قولی ندادم

صدای عصبی بهادر بلند شد:
_عوضی ننه اش رو به عزاش میشونم
صدای خونسرد آریا بلند شد
_بهتره آروم باشی بهادر قانون خودش حسابشون رو میرسه
_جفتشون دستگیر شدن!؟
_اون مرتیکه آره اما پدرت هنوز نه
دیگه هیچ حرفی زده نشد بهادر و آریا از اتاق خارج شدند تا کار های ترخیص من رو انجام بدند انقدر فکرم درگیر بود که حتی یادم رفته بود بپرسم چرا آریا با دیدن اینکه بهادر انقدر با من راحته و داره باهام خوب رفتار میکنه عصبی نشده بلاخره رویا خواهرش بود و بهادر شوهر خواهرش همه چیز خیلی گنگ بود و پیچیده بود.
بلاخره از بیمارستان مرخص شده بودم بهادر گفت برای اینکه مادرم نگران نباشه یه نفر رو فرستاده تا براش غذا درست کنه و بهش اطلاع داده که من امشب شیفت کاری هستم بهتر بود تا بهتر شدن حالم تو آپارتمان بهادر بمونم.
_بهادر
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و سئوالی بهم خیره شد
_میخوام ازت یه سئوال بپرسم!
_بپرس
_آریا رابطه ی بین من و تو ….
دیگه ادامه ندادم نفس عمیقی کشیدم و به بهادر خیره شدم که با صدای خشک و بمی جوابم رو داد:
_ بین ما رابطه ی خاصی نیست که آریا بخواد بفهمه
بعد تموم شدن حرفش از اتاق خارج شد به وضح صدای شکسته شدن قلبم رو شنیدم لبخند تلخی روی لبهام نشست حق با بهادر بود هیچ رابطه ای بین ما وجود نداشت من فقط یه زن صیغه ای بودم چرا باید رابطه خاصی بین ما وجود داشته باشه.
با حس خیسی روی گردنم چشمهام رو باز کردم نگاه وحشت زده ام به چشمهای قرمز و تب دار بهادر افتاد یاد ترس همه ی وجودم رو پر کرد درست بود بار ها باهاش رابطه داشتم اما
اینبار حالت چشمهاش ترسناک بود و غیر عادی درست مثل اون روز داخل شرکت که بهادر بهم تجاوز کرد
_بهادر داری چیکار میکنی!؟
خش دار لب زد:
_میخوام تو رو به اوج برسونم خوشگلم!
بریده بریده گفتم:
_بهادر تو حالت خوب نیست تو رو خدا ….
با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام صدام رو قطع کرد خیلی آروم لبهام رو به بازی گرفته بود سعی میکردم ازش جدا بشم اما زورش از من زیادتر بود و حتی یه میلیمتر هم نمیتونستم تکون بخورم

🍁🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

یک دیدگاه

  1. واقعا من نفهمیدم بهادر بهار رو دوست داره یا نه؟
    اصلا بهار وسط این ماجرا چی کاره است؟
    الان رویا از زندگیش راضیه؟
    رویا مریضه؟
    جواب سوالات سال بعد همین سایت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان