codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۶۰

 

یعنی بهادر من زنده بود اشکام با شدت روی صورتم جاری شدند ، دوباره تماس گرفتم با همون شماره که خاموش بود تنها امیدی که داشتم ناامید شده بود شاید دوباره باهام تماس بگیره و بفهمم بهادر کجاست نباید چیزی به کیانوش میگفتم !.
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ بله
_ بیا بیرون باهات کار دارم
در اتاق رو باز کردم خسته بهش خیره شدم و گفتم :
_ میشه بعدا صحبت کنیم ؟
_ نه
_ چیکارم داری ؟
نفس عمیقی کشید و جواب من رو داد :
_ من و بوسه فردا میخوایم یه عقد ساده داشته باشیم
چشمهام گرد شد
_ چی ؟
_ از اولش قرار بود با بوسه ازدواج کنم وقتش که بشه طلاقت میدم پس به هیچ عنوان دوست ندارم باعث ناراحت شدن بوسه بشی شنیدی ؟
با شنیدن این حرفش به خودم اومدم و جوابش رو دادم :
_ هیچوقت فکرش رو نمیکردم تو تا این حد پست باشی ، بعدش قرار نیست من باعث نابود شدن زندگیش بشم همین تو خودت کافی هستی
چشمهاش برق بدی زد :
_ مواظب حرفایی که میزنی باش
نیشخندی حواله اش کردم
_ چیه بهت برخورده
_ به کسی که باید بربخوره من نیستم ، فقط زیادی داری مزخرف میگی چون حالت خوب نیست بهت چیزی نمیگم ، حرفام رو فراموش نکن درمورد بوسه
_ هر غلطی دوست داری بکن فقط دست از سر من بردار چون واقعا دیگه حوصله تو رو ندارم
وقتی گذاشت رفت نفسم رو آسوده بیرون فرستادم و داخل شدم انقدر فکرم درگیر اون تماس شده بود که نمیدونستم باید چیکار کنم شاید باید از کسی کمک میگرفتم اما فعلا نه باید منتظر میشدم !…
با دیدن سفره عقد بوسه و کیانوش احساس بدی بهم دست داده بود
یه حس دلشوره عجیبی داشتم انگار قرار بود اتفاق بدی بیفته ، بوسه به سمتم اومد و گفت :
_ وای خیلی استرس دارم
لبخندی بهش زدم :
_ نگران نباش خودت این تصمیم رو گرفتی پس باید پاش وایستی
چشمهاش برق شادی زد :
_ تا آخرش هستم فقط امیدوارم عاقد زود بیاد
_ اومد

خطبه عقد کیانوش و بوسه خونده شد رسما زن و شوهر شده بودند واسشون دست زدم ارزوی خوشبختی کردم میخواستم بعدش کار من راحت تر بشه کیانوش طلاقم بده واسه همین هیچ کاری نکردم ، کیانوش اومد سمتم و گفت :
_ امشب من و بوسه میریم هتل
صورتم با چندش جمع شد
_ باشه
اخماش رو تو هم کشید :
_ یه جوری رفتار میکنی انگار قراره رابطه نامشروع داشته باشیم
_ کم از این نیست
_ درست صحبت کن بهار یه بلایی سرت میارم
دستام رو به نشونه ی تسلیم بالا بردم
_ باشه به من مربوط نیست بهتر هست هر چه سریع تر بری
سرش رو تکون داد و گذاشت رفت که باعث شد نفسم رو آسوده بیرون بفرستم ، رفتم یه سر به بهنام زدم که مشغول بازی بود
خودم کنار پنجره ایستادم عصر بود هوا خنک بود خیلی زیاد ، فکرم رفت سمت اون تماس مرموز یعنی بهادر زنده بود میتونستم ببینمش اشک تو چشمهام جمع شد.
میدونستم وقتی ببینمش کلی از دستم عصبانی میشه چون فکر میکنه بهش خیانت کردم اما هیچکدوم مهم نیست من فقط میخوام زودتر عشقم رو ببینم جز این هیچ چیزی نمیخوام داشتم تند تند نفس میکشیدم دوباره داشت حالم بد میشد
چند تا نفس عمیق کشیدم که صدای گوشیم بلند شد سریع به سمتش رفتم اینبار یه شماره ناشناس دیگه
_ بله
_ سلام خانوم کوچولو
صدای همون مرد بود ، سریع گفتم :
_ بهادر کجاست چرا الکی بهم دروغ گفتی هان ؟
قهقه ای زد و گفت :
_ من هیچوقت دروغ نمیگم شوهرت زنده اس خیلی هم بهت نزدیک هست
اخمام رو تو هم کشیدم و بهش توپیدم :
_ ببینم دیوونه شدی ؟
_ کسایی که اطرافت هستند ، همشون بهت یه دروغ بزرگ گفتند
_ تو چی داری میگی ؟ اصلا بگو ببینم تو کی هستی هان ؟
_ یواش یواش به زودی خودت متوجه میشی بهت میگم من کی هستم پس نیاز نیست به خودت فشار بیاری
میتونستم بفهمم چی داره میگه اما حسابی ذهنم مشغول شده بود

یهو گوشی قطع شد که فریاد پر از دردی کشیدم چرا داشت باعث میشد اذیت بشم بهادر کجا بود من میخواستم بفهمم خیلی زود ، یهو در اتاق باز شد و کیانوش اومد داخل نگران بهم خیره شد و گفت :
_ چیشده
بی اختیار با گریه نالیدم :
_ بهادر زنده هست
خشک شده داشت بهم نگاه میکرد ، بعد گذشت چند ثانیه پرسید :
_ کی بهت گفته بهادر زنده هست هان ؟
واسش تعریف کردم چیشده وقتی حرفم تموم شد اخماش تو هم فرو رفت اومد سمتم بازوم رو تو دستاش گرفت و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم که ادامه داد :
_ بهادر مرده بهتره این و بفهمی تا هیچکس به خودش اجازه نده باهات بازی کنه شنیدی ؟
بازوم رو با عصبانیت از دستش کشیدم بیرون و سرش فریاد کشیدم :
_ حق با اون مرد هست بهادر من زنده هست و شماها مخفی میکنید دیر یا زود میبینمش اونوقت میخوام ببینم چه جوابی دارید که بدید
پوزخندی زد :
_ بازیچه دستش شدی بهادر زنده نیست بهتر هست این و باور کنی وگرنه کسی که آسیب میبنه خودت هستی !.
بهادر زنده بود میدونستم همشون دارند دروغ میگن ، به در اتاق اشاره کردم و گفتم :
_ برو بیرون
از اتاق خارج شد که نفسم رو آسوده بیرون فرستادم نمیدونستم چی باید بهش بگم داشتم دیوونه میشدم همش باید فکر های بیهوده میومد سر من نمیدونستم دیگه باید چیکار کنم باید منتظر میشدم شاید خبری میشد
دوباره صدای گوشیم بلند شد سریع رفتم سمتش با دیدن شماره آریا پوزخندی زدم حتما کیانوش بهش خبر داده بود نمیتونستم جوابش رو بدم هیچکس حق نداشت باعث بشه من ناامید بشم هیچکس همچین حقی نداشت !.

تنها داخل اتاق نشسته بودم فقط منتظر تماس دوباره بودم اما چند روز گذشته بود هیچ خبری ازش نشده بود دیگه داشتم به این مرد شک میکردم که چه هدفی میتونست داشته باشه ، بلاخره صدای در اتاق اومد که خسته گفتم :
_ بله
صدای بوسه اومد :
_ میشه بیام داخل
_ بیا
در اتاق باز شد اومد داخل خیره بهم شد و گفت :
_ وقت نهار هست عزیزم نمیای ؟
_ نه من میل ندارم
_ بهار قرار نیست با نابود کردن خودت بفهمی شوهرت زنده هست یا نه ، پس پسرت چی ؟ اونم بهت نیاز داره بهار به خودت بیا
با شنیدن حرفاش دیدم حق باهاش هست اون مرد که بلاخره دوباره تماس میگرفت چون میدونستم بی دلیل تماس نگرفته پس نباید پسرم رو ناراحت میکردم ، سرم رو تکون دادم و همراهش از اتاق خارج شدم سر میز نشستم بوسه هم کنار کیانوش نشسته بود پوزخندی روی لبهام نشست چقدر عجیب بود
منم زن کیانوش بودم اما بوسه نمیدونست ، شوهرم عشقم زنده بود اما من اسمم تو شناسنامه کیانوش بود کاش میتونستم همه چیز رو به عقب برگردونم اونوقت اجازه نمیدادم بهادر اون روز از خونه خارج بشه !.
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش نگاهم رو بهش دوختم و سرد گفتم :
_ بله
_ امشب باید بریم خونه عمو
ابرویی بالا انداختم و پرسیدم :
_ چرا ؟
_ چون عمو خواسته
صدای بوسه بلند شد :
_ منم بیام ؟
کیانوش نیم نگاهی بهش انداخت و جواب داد :
_ نه
میدونستم چرا بهش گفت نه چون میترسید دستش رو بشه حق هم داشت این همه تلاش کرده بود

🍁🍁🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫19 دیدگاه ها

  1. واقعا دیگع داری بیخودی کشش میدی
    دیگه ی سال شد ک این رمانو شروع کردی
    ده روز ی پارت میذاری اونم ی پارت مزخرف و بی محتوا
    اصلا شعور خواننده برات تعریف شده؟
    اول برین ی خورده آداب نویسندگی رو یاد بگیرین بعد بنویسین خواهشن!
    رمانتم برا خودت،مگه فقط خودت دیگه بشینی بخونیش
    من ک دیگه نیستم!

  2. جلوي رمان گرفته بشه چون من و شما معتقديم اين دسته از رمان ها ترويج بي بند و باري ميكنند😊🤨؟!!!!
    اصلا معيار ما براي عنوان و از همه مهم تر به كار بردن اين واژه ها چه هست!؟؟؟؟
    اصلا چه كسي ميتونه با قاطعيت تمام معيار هاي صحيح سنجش عفت و حيا و يا بي بند وباري و فساد و… را مشخص كند؟!!!
    نه دوست عزيز هر كسي معيار خودش را براي سنجش اين مواضع دارد….پس بهتره بر خلاف توهين و حتي گاهاً عنوان نظرات كاملاً شخصي خودمون كاملا واقع بينانه فكر كنيم و عينك به ظاهر درست بيني را از چشم هامون برداريم….
    شايد از نظر نويسنده ي رمان مفاهيمي كه من و شما از اين رمان با عنوان بي بند و باري اسنتباط مي كنيم اصلا بي بند و باري و گناه و حكومت نفس جسماني بر شخص نباشد!!!
    پس ما خق انتخاب داريم يا اين رمان را به هر دليلي ميخونيم….(مثل دلايلي كه دكاروس جان مطرح كرد…) و يا مخالف اين سبك رمان ها و قلم ها و بيان ها هستيم و نميخونيم… يا اگر خونديم حتي به دليل كنجكاوي و يا سرگرمي و گذراندن اوقات فراغت ديگر حق توهين و اهانت به قلم و طرز فكر نويسنده و يا حتي مدير سايت نداريم…
    ضمناً هر سبك و بياني طرفداران خودش را داره دوست عزيزم⭐️🌸

  3. من الان به هیچ نتیجه ای جز این که کیانوش همون بهادره نرسیدم:/
    و اگه کیانوش بهادر باشه من به روانی بود بهادر یقین پیدا میکنم.___.

    1. آره ممکنه احتمالش زیاده
      یچیزی
      قبلن هم زن داشت همون؛ رویا بیچاره•بدبخت• بینوا•••• بعدبه بهار بدبختتر ت•ج•ا•و•ز کرد زورکی آورد به عنوان خدمتکار تو خونش و مدام اذیت آزارو شکنجش میکرد••••
      اما آخر متوجه متوجه نشدم چه بلایی سره رویا(خواهر آریا) زن اولش اومد••••
      الان هم که دوباره زن{بوسه) گرفته حالا خوبه دختره دوسش داره○○○
      یچیزی اگر بوسه بچه دار بشه بعد به گوش بهار برسونن که کیانوش، بهادر جادوگر •••• چی میشه🤔 هی بهادر• بهادر میکنه اونوقت قیافش دیدنی میشه••••

      1. دقیقا…حتی اگه کیانوش بهادر نباشه من بازم میگم به روانیه
        بهارم بدتر از اون…روانی تر…خب دختره ی اسکول از چیه اون روانی خوشت میاد؟:|
        وایی…بهادر جادوگرو خوب اومدی😂
        و اینکه رویا که ازدواج کردا

  4. این رمان اسمش عشق و تعصب
    ولی بیشتر بهش میخوره اسمش بی بندباری یا … باشه..
    اما در جواب اون دوست عزیز
    رمانی که منحرف و هرز گرایی و فساد و بند باری رو ترویج میده باید جلوش گرفته بشه.
    مثل همین رمان‌
    که فقط تحاوز و فساد ….

  5. هيچ كس شما را متحمل بر خواندن اين دسته از رمان ها نمي كند…
    شما حق انتخاب و قدرت عمل داريد ميتونيد كه اصلا اين رمان و يا ساير رمان ها را انتخاب و مطالعه نكنيد…. اما زماني كه وقت صرف خواندن اين رمان يا هر مطلب ديگه اي ميكنيد حق توهين به مدير سايت ، نويسنده و… نداريد…چرا كه اين انتخاب خودتون بوده… پس اقرار به انتخاب اشتباه ان هم با الفاظ نادرست به نوعي بي احترامي به خودتون هست دوستان من😊

    1. خب ببخشید اگر این شکلی بود دیگه انتقاد پس چی هست داستانش ؟؟؟ انتقاد رو بخاطر همین به وجود آوردن که امثال این رمان و رمان های دیگه بهتر بشن قرار نیست همه ی نظرات عالی و خیلی خوبه باشه که بعضی اوقات این چیزا هم لازمه منتهی ، دوستان میتونن با لحن های بهتری هم انتقاد کنن … اگر نظر من رو بپرسید من میگم خوندن این جور رمان ها لازمه که آدم یاد بگیره این شکلی ننویسه ! ما باید انتقاد کردن رو یاد بگیریم تا خوندن رمان رو ! البته از نظر من انتقاد دوستان بجا هم هست چرا که بعضی اوقات نویسندگی در این شرایط یعنی توهین ، ترویج فرهنگ غلط ، ترویج تجمل گرایی و فساد نه فقط این رمان بلکه رمان های دیگه اونوقت شما انتظار داری بخاطر همین مسائل ما خواننده ها رمان خوندن رو کنار بذاریم ؟!؟ همین ماها هستیم که این رمان ها رو معروف و خوب یا بد و مزخرف جلوه میدیم ….امیدوارم بدون تعصب نظر من رو بخونید 😊

      1. کاری به ترویج بی بند و باری و این چیزا ندارم…کلی خیلی رمان طولانی شده و واقعا حوصله سر بره، میشه دیگه پارت اخرو بذارید یا زودتر تمومش کنید

      2. عزيزم من تعصبي راجع نظراتم ندارم…
        من دوستان را از توهين كردن به نويسنده و مدير سايت منع كردم… و منظورم اين نبود كه شما حق انتقاد و يا بيان نظرتون را نداريد… يكبار ديگر متن را لطفا با دقت و توجه بيشتري بخون گلم🌙🌸✋🏻
        من خودم به شخصه انساني هستم كه هميشه از خوب يا بد انتقاد كردم… و هيچ وقت به راحتي از موضع خودم كناره گيري نكردم…اين خيلي خوبه كه ما بتونيم راجع مسئله اي هر چند مهم و يا پيش پا افتاده نظرمون را بيان كنيم ….من به ازادي فكر و نظر اعتقاد دارم اما به ازادي غير معقولانه ي كلام و بيان نه…

        1. بحث حرف شما نبود..ذاتا حوصله بحث ندارم الانم که خداروشکر باب شده که یه نفر یه چیزی بگه همه هجوم ببرن سمتش…پس همون بهتر که نظر ندم😊

          1. عزيزدلم مخاطب كلام من شما نبودي ….
            دكاروس جان برداشت شون از سخن بنده اشتباه بود…
            و به اشتباه به پيام شما پاسخ دادم😁

  6. در مورد خوده رمان
    به گفته اون مرده مشکوک👣👀🕴🔍🕵 / که اهتمالن هم یکی از دشمنای عجیب غریب بهادر /: بهارشوهره تو بهادر زنده و خییییلی بهت نزدیک هست •••• اطرافیانت دارن بهت دروغ بزرگی میگن• به نظره من فقط بهار نیست که اطرافیان گولش زدن دارن بازیش میدن ، پرستو خواهر بهادر هم همینطوره از رفتاراش مشخص و بدتر از ۲تا بوسه بدبخت که بیش از اندازه گول و بازی خورده و کلاه گشادی سرش رفته / درصورتی که این کیانوش همون بهادر جادوگر باشه /

  7. یعنی واقعا ارزش داره که شما قبول میکنی این رمان چرت و هرزه و بزاری واقعا در تعجبم.
    مناسفم واسه ادمین و نویسنده.
    یکم به خودت بیا
    لزوما چرت نویسی و هرز نویسی و …. از شما یه نویسنده نمیسازه.
    به شعور خودتون توهین میکنید.

  8. چندش.
    حالم بهم خورد.
    خاک تو سر نویسنده.
    ادمین تو هن واسه چی اینرمان منحرف میزاری یکم شعوز داشتن بدم نیست ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان