رمان عشق تعصب پارت 62 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۶۲

 

دوست نداشتم جلوی کیانوش یه جوری رفتار کنم انگار واسم مهم هست قراره چی بشه ، اسمم رو صدا زد :
_ بهار
خیره به چشمهای نگرانش شدم ، یعنی بخاطر من نگران شده بود ؟ این غیر ممکن بود اصلا همچین چیزی نمیتونست امکان داشته باشه
_ بله
_ به بوسه چیزی نگو دوست ندارم چیزی بفهمه
سرم رو به نشونه ی تائید تکون دادم ، ذاتا چی میتونستم بهش بگم ، از دست کیانوش و همه ناراحت بودم چون همشون به یه نحوی باعث میشدند اذیت بشم کاش با مامان میرفتم اینطوری شاید این همه اتفاق بد واسه من نمیفتاد
از ماشین پیاده شدم رفتم سمت خونه بوسه بیدار بود با دیدنم به سمتم اومد و گفت :
_ کیانوش کجاست ؟
_ داره میاد
سریع رفت بیرون منم رفتم سمت اتاقم انقدر حالم بد شده بود که حد نداشت
* * *
چند روز گذشته بود نمیتونستم به حالت عادی برگردم واقعا حالم بد شده بود
_ بهار
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو به نشونه ی تائید واسش تکون دادم :
_ آره
_ اما من احساس میکنم از اون شب که همراه کیانوش برگشتی حالت اصلا خوب نیست
با شنیدن این حرفش ساکت شده بهش خیره شدم دوباره یادم افتاد تموم حرفاشون چقدر بد بود ، به سختی لبخندی بهش زدم :
_ چیزی نیست من دلم واسه مامانم تنگ شده
سرش رو تکون داد اما باورش نشده بود چون یاد اتفاق های دیشب افتاده بود
_ کیانوش
به سمتم برگشت و گفت :
_ بله
_ میشه من امروز برم دیدن طرلان و آریا ؟
_ خودم میبرمت

_ میخوام تنها برم اگه میشه !
کمی خیره بهم شد و گفت :
_ نمیشه من میبرمت هر وقت کارت تموم شد میام دنبالت
ناچار سرم رو به معنی باشه تکون دادم ، اما در اصل دوست نداشتم با کیانوش همراه باشم به اندازه کافی باعث شده بود حال من بد بشه
_ بهار
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ بله
_ عمو میخواد باهات صحبت کنه
پوزخندی زدم چجوری روش میشد باهام صحبت کنه ، بعد حرفایی که زده بود ، بلند شدم :
_ بهش بگو بهار قصد نداره باهاتون صحبت کنه ، طبق حرف خودش من باعث میشم حال خانواده اش بد بشه پس دوری بهترین راه هست واسه هممون درسته ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ قصد نداشت همچین چیزی بهت بگه خودت خیلی خوب میدونی !.
عصبی خندیدم :
_ آره
_ پس این و هم میدونی که داری شلوغش میکنی ؟
خیره بهش شدم چرا داشت دفاع میکرد بابا رسما قلب من رو شکسته بود جوری که دیگه اصلا نمیتونستم حتی باهاش روبرو بشم ، غمگین جوابش رو دادم :
_ آره من دارم شلوغش میکنم پس نیاز نیست دیگه با من صحبت کنید اگه میشه حتی از من فاصله بگیرید تا اذیت نشید
بعدش رفتم سمت اتاقم تند تند داشتم نفس عمیق میکشیدم تا جلوی ریز اشکام رو بگیرم ، منتظر برگشت بهادر بودم میدونستم برگرده همه چیز درست میشه اون همیشه باعث آرامش من میشد ، همیشه من و حمایت میکرد با یاد اوریش اشکام روی صورتم جاری شدند
_ چرا داری گریه میکنی ؟
با شنیدن صدای کیانوش به سمتش برگشتم و بهش توپیدم :
_ به تو مربوط نیست
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ چرا انقدر عصبانی هستی ؟
_ چون باعث شدید عصبانی بشم اگه بهادر بود شما جرئت نمیکردید اینطوری باهام رفتار کنید
_ حالا که نیست !
_ دوباره میاد من میدونم اون من و تنها نمیزاره بخاطر من و پسرش دوباره میاد

کمی بهم خیره شد ، عجیب بود اما چیزی نگفت ، بعد گذشت چند ثانیه گفت :
_ زود باش برو آماده شو بریم قرار نیست تا کسی چیزی بهت گفت یه گوشه بشینی گریه کنی
با شنیدن این حرفش ناراحت شدم حق نداشت باهام اینطوری صحبت کنه ، صداش زدم :
_ کیانوش
به سمتم برگشت و گفت :
_ این رفتارت با من اصلا درست نیست !
_ کدوم رفتار ؟
_ هم باعث شدی زندگیم خراب بشه هم کاری میکنی ناامید بشم هم …
حرف من رو قطع کرد :
_ اون شب که باهات رابطه داشتم مست بودم وگرنه در حالت عادی مطمئن باش بهت نزدیک نمیشدم پس نیاز نیست انقدر فکر و خیال کنی
با شنیدن این حرفش ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم حرفاش واقعا درد داشت
_ برو بیرون میخوام آماده بشم .
از اتاق خارج شد که قطره اشکی روی گونم چکید ، نمیدونستم چرا نسبت به حرفاش واکنش نشون میدادم خواستم برم سمت کمد که صدای گوشیم بلند شد بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم :
_ بله
_ دلتنگ شوهرت نیستی ؟
چشمهام گرد شد صدای همون مرد بود ، سریع با التماس گفتم :
_ تو میدونی بهادر کجاست آره ؟
_ چرا اصرار داری شوهرت رو ببینی یا بفهمی کجاست وقتی بهش خیانت کردی دوباره ازدواج کردی !
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ خواهش میکنم بهم بگو شوهرم کجاست التماس میکنم هر کاری بخوای واست انجام میدم !
_ جدی هر کاری بخوام انجام میدی ؟!
_ آره
قبل اینکه چیزی بگه در اتاق باز شد کیانوش اومد سمتم گوشی رو گرفت و شروع کرد به داد و بیداد وقتی گوشی رو پرت کرد سمت دیوار تازه به خودم اومدم به سمتش رفتم و فریاد کشیدم :
_ چیکار کردی آشغال میخواست جای بهادر رو بهم بگه میفهمی ؟
دستاش رو دو طرف بازوم گذاشت و داد زد :
_ میخواست باهات بازی کنه میفهمی چرا حالیت نیست اینا کسایی هستند که باعث کشته شدن بهادر شدند حالا میخوان با استفاده از تو پسرت رو نابود کنند

با گریه داد کشیدم :
_ داری دروغ میگی چون دوست نداری بهادر زنده باشه همتون دوست دارید من عذاب بکشم !
روی زمین افتادم داشتم به حال خودم زار میزدم همش دنبال یه نشونه یا امید بودم تا بهم بگن بهادر زنده هست اما همش کیانوش باعث میشد این امید من خراب بشه !
کنارم نشست و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم که ادامه داد :
_ بهادر زنده نیست اینا همش نقشه هست اگه دوست داری پسرت رو از دست بدی ادامه بده دیگه من نمیدونم با چه زبونی بهت حالی کنم بس که زبون نفهمی
_ اما خودش بهم گفت شماها دوست ندارید من بفهمم بهادر زنده هست
عصبی خندید :
_ عین سگ داره دروغ میگه لاشی !
حسابی حالم بد شده بود کیانوش با دیدن حال بد من ، کلافه دستی داخل موهاش کشید
_ پاشو بهتره استراحت کنی اینطوری نمیشه
با کمکش بلند شدم رفتم روی تخت دراز کشیدم خودش کنارم نشست در حالی که داشت موهام رو نوازش میکرد پرسید :
_ بهادر رو خیلی دوستش داری ؟
_ آره
_ باورش سخته
چشمهام پر از اشک شد
_ باور چی سخته ؟
_ اینکه تا این حد بهادر رو دوست داشته باشی !
_ من همیشه دوستش داشتم این چیز تازه ای نیست ، حتی اون موقع که دوستم نداشت عذابم میداد یه لحظه نشده دست از دوست داشتنش بردارم
اسمم رو صدا زد :
_ بهار
خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
_ دیگه بخاطر پسرت بهنام هم که شده دست بردار نزار پسرت رو هم از دست بدی .
_ باشه
بعدش چشمهام بسته شد …

 

5 دیدگاه

  1. یچیزی
    این یارو•طرف آقای فلانی یکی از دشمن های بهادر زنگ میزنه به بهار یه خبرهایی بده•••• من موندم این کیانوش چجوریه که سریع مثل یه کارآگاه سریع چند دقیقه ای میفهمه میاد دادوهوارودادوقال و بلبشوو به پا میکنه••••
    بعد هم بهار میگه بهادرزنده هست همش عصبی میشه میخواد این مثل پُتک بکوبونه تو سرش که بهادر مرده و بر نمیگرده•••• پرستو بیچاره هم همین میگه بقیه به صورت مشکوکی واکنش تند نشونمیدن جبهه میگیرن و عصبی میشن•••• خوب فرض کنیم که حق با بقیه هست و بهار و خواهرشوهرش پرستو تَوهم زدن که بهادر زنده هست به نظره من اگر واقعن بهادر مرده بقیه نباید چیزی به این بیچاره ها بگن باید فقط نگاشون کنن و یا اینکه بامهربونی ابرازهمدردی کنن مثلن با این جمله؛ باشه عزیزم تو خودت نگرانو ناراحت نکن•همه چیز درست میشه و•••••
    اما به صورت مشکوکی همه عصبانی میشن و گارد و جبهه میگرن که نه شما اشتباه میکنید بهادر مرده••••• همش نمک میپاشن به زخم این۲تا بدبخت
    پی نوشت؛ والاااا با این واکنش عجیب تند و عصبی که بقیه نشونمیدن وقتی بهاروپرستوو میگن بهادر زنده هست منم جای اون۲تا بودم مشکوک میشودم🤔 مخصون رفتارهای عجیب کیانووووش

  2. وای دیگه رمان داره خیلی خیلی خز میشه .بابا نویسنده داری با یاوه گویی رمانت رو نابود میکنی .به عنوان یه دوست ازت میخوام با یه پایان خوش هر چه زود تر رمانت رو تموم کنی وبا یک خداحافظی ما رو خوشحال کنی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن