رمان عشق تعصب پارت 63 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۶۳

 

وقتی چشم باز کردم داخل اتاقم بودم به سختی بلند شدم ، مثلا میخواستم امروز برم دیدن آریا و طرلان اما چقدر اتفاق های بدی واسم افتاد که باورشون خیلی زیاد سخت بود ، از اتاقم خارج شدم به سمت پایین رفتم صدای بابا داشت میومد خواستم برم بالا اما من رو دید و اسمم رو صدا زد :
_ بهار
به سمتش رفتم و گفتم :
_ بله
خیره به چشمهام شد و پرسید :
_ حالت خوبه ؟
سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم :
_ آره
_ حسابی نگرانت شده بودم میترسیدم اتفاق بدی واست بیفته
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست و جوابش رو دادم :
_ نیاز نیست نگران باشی من حالم کاملا خوب هست فقط یه مشکلی این وسط هست !
_ چی ؟
_ شما چرا اومدید اینجا ؟
اولش متعجب شد بعدش خیره بهم شد و گفت :
_ میخواستم باهات صحبت کنم
_ به اندازه کافی صحبت کردیم و شما گفتید چه خواسته ای دارید بنظرم بهتر هست تمومش کنید چون من واقعا خسته شدم از این وضعیت اون هم خیلی زیاد
کمی خیره به چشمهام شد
_ خیلی عوض شدی !
_ درسته شما باعث این تغیر شدید ، دیگه نیاز نیست ما همدیگه رو ببینیم طبق حرف خودتون کیانوش بهنام رو میاره
بعدش خواستم برم که کیانوش با خشم غرید :
_ این چه وضع صحبت کردن هست هان ؟
خیره به چشمهای خشمگینش شدم و گفتم :
_ تا جایی که میدونم هیچ توهینی بهش نکردم پس نیاز نیست انقدر بزرگش کنی !.
با چشمهای ریز شده بهم خیره شد
_ جدی ؟
_ آره

بعدش داشتم میرفتم که بابا صداش بلند شد :
_ بهار
ایستادم اما به سمتش برنگشتم خودش ادامه داد :
_ این بهترین تصمیم بود واسه هممون پس بهتر هست بزرگش نکنی و از دست من ناراحت نباشی به وقتش خودت میفهمی همش بخاطر خودت بود
پوزخندی روی لبهام نشست اصلا کجاش به نفع من بود پس چرا من چیزی متوجه نمیشدم ! بیشتر ناراحت میشدم و قلبم شکسته تر میشد
راه افتادم سمت اتاق داخل شدم انقدر عصبانی و ناراحت بودم که حد نداشت مشت محکمی به آینه زدم که خورد و خاکشیر شد
خون از دستم سرازیر شده بود اما باز هیچ دردی احساس نمیشد این درد قلبم بود که داشت بیشتر میشد
همونجا نشستم شروع کردم به گریه نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای قدم هایی شنیده میشد
_ بهار
سرم رو بلند کردم خیره به کیانوش شدم با درد خندیدم :
_ چیه ؟
اخماش رو تو هم کشید
_ هیچ معلوم هست چیکار کردی ؟
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ آره کاملا مشخص هست من چیکار کردم ، حالا برو بیرون میخوام تنها باشم
_ خفه شو
بعدش اومد سمتم کمکم کرد بلند بشم روی تخت نشستم که گفت :
_ بشین تا بیام
بعدش گذاشت رفت ، اصلا حال نداشتم بلند بشم نمیدونم چقدر گذشته بود که با وسایل پانسمان اومد داشت دستم رو پانسمان میکرد
_ بهار
_ بله
_ چرا همچین بلایی سر خودت آوردی ؟
تلخ خندیدم :
_ شاید دوست داشتم یجوری این ناراحتیم رو تمومش کنم !
_ تموم شد ؟
_ نه
_ چون اشتباه داری پیش میری این وسط خودخواه شدی به فکر پسرت نیستی میفهمی ؟
اشکام روی صورتم جاری شدند حالم داشت از این زندگی بهم میخورد احساس میکردم بشدت تنها هستم بی اختیار دستم رو دور گردن کیانوش حلقه کردم و سرم رو توی گردنش فرو بردم ….

_ بهار
با شنیدن صداش چشمهام رو باز کردم خیره به چشمهاش شدم و با صدایی گرفته گفتم :
_ بله
_ بلند شو میریم !
متعجب خیره بهش شدم و پرسیدم :
_ کجا قرار هست بریم ؟
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ پیش آریا و طرلان خودت دوست داشتی بری یادت نیست ؟
_ آره
بلند شدم لباسام رو کامل از قبل پوشیده بودم چون یهو حالم بد شد
همراه کیانوش راه افتادم اما از درون داغون شده بودم ، بهنام پیش بوسه بود میدونستم مراقبش هست چون کیانوش حواسش به بهنام بود برعکس من که همیشه باعث میشد ناراحت بشم ، نمیدونم چقدر گذشته بود که ماشین ایستاد متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ رسیدیم ؟
_ نه
_ پس چرا ایستادی ؟
_ چون میخوام یه سری چیز ها رو مشخص کنم واسه همین ایستادم و میخوام بهت بگم چیشده
_ چی ؟
_ عمو خیلی ناراحت هست باید از دلش دربیاری بهار ، میدونی قلبش مشکل داره و رفتارت باعث میشه بیشتر تو فکر باشه غصه بخوره
اشک تو چشمهام جمع شد
_ پس چرا من واسه کسی مهم نیستم ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ اینطور نیست !
_ بهار
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ ببین کیانوش من هیچ کاری انجام ندادم که باعث بشه حالش بد بشه بلکه خودش باعث همه چیز شده پس خواهش میکنم دست از سر من بردارید میشه ؟
_ نه چون همش داری اشتباه میکنی و خودت اصلا نمیفهمی عمو واقعا دوستت داره و اگه چیزی میگه بخاطر خودت هست
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ باشه تو راست میگی حالا تمومش کن دوست ندارم به این بحث ادامه بدم !

کیانوش راه افتاد چون میدونست بحث ما دوتا بیفایده هست ، من از دست بابا ناراحت و دلشکسته بودم میتونست خودش تنهایی باهام صحبت کنه بهم بگه واسه یه مدت کوتاه نمیشه همدیگه رو ببینیم چون پرستو حالش خوب نیست نه به اون شکل تحقیر کننده که باعث بشه قلبم شکسته بشه و احساس تنهایی کنم نمیدونم چقدر گذشته بود که ماشین ایستاد پیاده شدم رسیده بودیم زنگ در رو زدم که باز شد داخل شدم کیانوش هم پیاده شد اومد متعجب خیره بهش شدم و گفتم :
_ تو واسه چی اومدی ؟
_ با آریا کار دارم !
سری واسش تکون دادم و داخل شدم حسابی عجیب بود کیانوش همین که داخل شدیم طرلان به سمتم اومد من و محکم بغل کرد و گفت :
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ چرا انقدر دیر به دیر میای پیش من ؟
چشم غره ای به سمتش رفتم :
_ نه اینکه تو خودت خیلی زود میای دیدن من حالا حسابی بهانه هم داری
_ بیا داخل بهت میگم چیشده !
داخل شدیم که کیانوش پرسید :
_ آریا کجاست ؟
_ تو اتاق کارش هست منتظرت بود
کیانوش راه افتاد سمت اتاق کار اریا که متعجب به بهار خیره شدم و پرسیدم :
_ همیشه میاد دیدن آریا که اتاق کارش رو هم بلد هست خودش رفت ؟
_ آره
دلخور گفتم :
_ انگار فقط بقیه واستون مهم هستند
دستم رو گرفت و گفت :
_ بیا بشین ببینم انقدر زود ناراحت نشو اتفاق های زیادی واسم افتاده
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و پرسیدم :
_ چی ؟
_ حتما باید بهت بگم ؟
_ آره
_ یکی میخواست من و دیوونه کنه به آریا شک کرده بودم حتی تا جدایی هم پیش رفتیم
شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم که ادامه داد :
_ اما خیلی زود به خودمون اومدیم و رابطمون درست شد و فهمیدیم یکی داره باهامون بازی میکنه
_ جدی ؟
_ آره

_ خوب کی قصد داشت رابطه ی شما خراب بشه چه سودی واسش داشت ؟
پوزخندی زد :
_ یکی از کارمند های شرکت گویا عاشق آریا شده بود با این کارش میخواست مثلا آریا بره سمتش نمیدونست آریا رو من خودم به چه سختی بدست اوردم و به این آسونی قرار نیست مال اون بشه
لبخندی بهش زدم :
_ همیشه مراقب عشقت باش نیاز نیست بخاطر سوتفاهم های کوچیک از دستش بدی ، من الان حسرت گذشته رو میخورم حتی حاضرم برگردم به عقب و اون من و عذاب بده
چشمهاش گرد شد
_ دیوونه شدی ؟
_ نه
_ پس چرا داری اینطوری میگی ؟
_ چون من بهادر رو از دست دادم و حالا بیشتر میفهمم چی رو از دست دادم به تو هم نصیحت میکنم همیشه هوای عشقت رو داشته باشی !
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ میفهمم
چند دقیقه جفتمون ساکت شده نشسته بودیم که صداش بلند شد :
_ بهار
خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ دوستش داری ؟
ابرویی بالا انداختم :
_ کیانوش ؟
_ آره
_ نه
_ شوهرت هست و …
وسط حرفش پریدم :
_ کیانوش شوهر من نیست دوباره ازدواج کرده خودش زن داره اسمش بوسه هست با ما زندگی میکنه منم فقط تا پیدا شدن دشمن های بهادر باهاش زندگی میکنم بعدش ازش جدا میشم من هنوز عاشقانه شوهرم رو دوست دارم !.
_ باورم نمیشه
ابرویی بالا انداختم :
_ چی رو باورت نمیشه ؟
_ اینکه دوباره ازدواج کرده باشه وقتی تو زنش هستی آخه اون …
ساکت شد که پرسیدم :
_ اون چی ؟
خواست چیزی بگه که صدای آریا اومد :
_ سلام !

به سمتش برگشتم و جوابش رو دادم ؛
_ سلام
اومد کنار طرلان نشست دستش دو دور شونه انداخت و گفت :
_ چه عجب بلاخره دلت واسه ما تنگ شد !
خیره بهش شدم و گفتم :
_ دلم واسه تو تنگ نشده بود بخاطر دیدن طرلان اومدم ، چون تو میتونستی بیای دیدن من اما نیومدی
_ درگیر مشکلات شده بودم نمیتونستم بیام اما جویای حالت بودم از کیانوش میپرسیدم مگه نه ؟
کیانوش کنارم نشست و سرش رو تکون داد ، که پوزخندی بهش زدم :
_ حداقل از کسی حال من رو میپرسیدی که یه جواب درست حسابی بهت میداد
_ نیاز نیست با زن جماعت بحث کنی آریا هر چی هم بهشون بگی فقط میخوان حرف خودشون درست باشه !
داشت اینطوری میگفت اما حرفاش حتی شده یه ذره هم نمیتونست واقعیت داشته باشه ، ساکت شده نشستم که آریا اسمم رو صدا زد :
_ بهار
سرد جواب دادم :
_ بله
_ از دست من ناراحتی ؟
_ نه
لبخندی زد :
_ میدونم از دستم ناراحت هستی این مدت بیشتر باید بهت رسیدگی میکردم اما مشکلات زیادی واسه من درست شد ، بخاطر همین میخوام ازت معذرت خواهی کنم میشه داداشت رو ببخشی ؟
خیره به چشمهای مهربونش شدم اصلا مگه میشد نبخشید لبخند محوی بهش زدم که باعث شد بخنده
صدای کیانوش بلند شد :
_ سگ اخلاقیش فقط واسه ی ماست !
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ خودت سگ اخلاق هستی نه من
نیشخندی زد :
_ از رفتارت با عمو کاملا مشخص بود
اخمام بشدت تو هم فرو رفت دوباره شروع کرده بود چرا اصلا قصد نداشت آدم بشه
_ بهتره این بحث و تمومش کنی کیانوش چرا همش سعی میکنی یاد آور چیز های بدی باشی که واسم اتفاق افتاده ؟
ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ عمو واست یاد آور اتفاق بد هست ؟
_ آره

_ واقعا نمک نشناس هستی
با شنیدن این حرفش دیوونه شدم حق نداشت همچین چیزی بهم بگه من اصلا نمک نشناس نبودم ، من فقط دلشکسته شده بودم با حرفش ، خیره بهش شدم و گفتم :
_ تو یکی به هیچ عنوان حق نداری من و قضاوت کنی شنیدی ؟
_ چیه چون واقعیت رو گفتم بهت برخورد ؟
پوزخندی بهش زدم :
_ حرفات اصلا واقعیتی توش نیست که بخوام عصبانی بشم فقط داری واسه خودت چرت و پرت میگی
چشمهاش برق بدی زد
_ تو …
_ کیانوش
با شنیدن صدای آریا ساکت شد ، آریا خیره بهم شد و پرسید :
_ چرا انقدر از دستش ناراحت هستی ؟
_ بهتره دلیلش رو از کیانوش بپرسید
کیانوش خیره بهش شد و بعد گذشت چند ثانیه طولانی جوابش رو داد :
_ عمو بهش گفت یه مدت نیاد به دیدنشون تا حال پرستو خوب بشه
نفس عمیقی کشیدم چقدر راحت داشت میگفت ! آریا اسمم رو صدا زد :
_ بهار
_ بله
_ بهت حق میدم ناراحت باشی چون بابات باید با خودت تنهایی صحبت میکرد وضعیت رو واست شرح میداد نه اینکه جلوی بقیه همچین چیزی بهت بگه اما مطمئن باش قصد نداشته ناراحتت کنه انقدر فکرش درگیر بوده که به این فکر نکرده تو قلبت شکسته میشه
لبخندی روی لبهام نشست آریا همیشه من رو درک میکرد و حرفاش منطقی بود
_ آریا واقعا برعکس بقیه حرفات همش منطقی هست ، و اصلا ناراحت نشدم از دستت
کیانوش خونسرد گفت :
_ اما رفتارش با عمو اصلا درست نیست
_ اینکه من دوست دارم با بقیه چجوری رفتار کنم اصلا بهت مربوط نمیشه
_ اتفاقا خیلی مربوط میشه
دوست داشتم یه کشیده محکم بخوابونم تو گوشش اما بهتر بود آروم باشم !
_ با چ صنمی ؟
_ زنم هستی !

 

6 دیدگاه

  1. به قول یکی از بازیگرهای محبوبم ایییییییش
    دختره/بهار/ تا بیشتراز این شخصیتش زیرسوال نرفته و زیر پای کیانوش خورد نشده•••• باید یکمی بعد بره خصوصی با پدربهادرصحبت بکنه و بچش بسپره به اونا بعدخودش هم بره شهرستان پیش مادرش تمام○○○

  2. واقعا این رمان خیلی افتضاح بود و همش دارن شخصیت دخترا رو زیر سوال میبرن اخه یعنی چی راه به راه دارن به دخترا تجاوز میکن بعدم خیلی از کلمه های تکراری استفاده سده ورمان خیلی کلی وخلاصه بود درحالی که نویسنده این رمان میتونست این رمان رو باز کنه وصحنه های حساس رو کامل تر توضیح بده و واقعا خوندن این جور رمانا وقت تلف کردنه ما رمان هایی داریم که اینه واقعایت و زیبا هستن و این رمان همه میتونستن حدس بزنن که اخر رمان چی میشه ورمان عشق تعصب کلا از من ۶۳پارت میاره لطفا رسیدگی کنید

  3. من یه مدت خوندمش الان دیگه نمیخونمش اومدم این پارتا بخونم ببینم هنوزم چرته که دیدم بعله حتی بیشتر از قبل پس بازم به نخوندنم ادامه میدم😂✌

  4. وای خدا…انشاهای مزخرف من تو دبستان از این رمان بهتر بود😐
    بابا کل جمله بندیا اشتباهه…طرف چجوری اسم خودشو گذاشته نویسنده؟

      1. خدایی این چیه آخه
        یه مشت چرت و پرت تحویل ملت میدید
        قشنگ معلومه که نویسنده اش بیشتر از سیزده سال نداره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن