codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۷

 

حالت چشمهاش وحشتناک شده بود با ترس بهش خیره شدم و گفتم:
_بهادر برو کنار تو حالت خوب نیست.
انگار صدام رو نمیشنید چون بدون توجه به من دستش به سمت شلوارم رفت و کار خودش رو انجام داد توجهی به جیغ زدن و تقلا التماس های من نکرد انگار کور شده بود و میخواست هر چ زودتر به خواسته اش برسه
وقتی کارش تموم شد با نفس نفس ازم جدا شد کنارم افتاده بود و چشمهاش رو بسته بود داشت نفس عمیق میکشید ، از شدت درد داشتم گریه میکردم که صدای خش دار و بم بهادر کنار گوشم بلند شد:
_درد داری!؟
بهش خیره شدم و میون گریه گفتم
_وحشی!
بدون توجه به حرفم دستش رو زیر شکمم گذاشت و شروع کرد به ماساژ دادن رفتارش خیلی ضد و نقیض داشت خودش این بالا رو سرم در آورده بود حالا داشت آرومم میکرد
_چرا اذیتم میکنی !؟
با شنیدن صدام به چشمهام خیره شد و گفت:
_نمیخوام اذیتت کنم تو رابطه وحشی میشم دست خودم نیست
_اما داری اذیتم میکنی بهادر تو بهم نگفته بودی بیماری داری.
قطره اشکی روی گونم چکید بعد تموم شدن حرفم اشکم رو پاک کرد و با صدای آرومی گفت:
_ باهام راه بیا!
خیره به چشمهاش شدم ، همین الانش هم داشتم باهات راه میومدم بخاطر عشقی که نسبت بهت داشتم و همینطور قولی که بهت دادم وگرنه باید همون روز که حرفات رو شنیده بودم میزاشتم میرفتم.
_بهار
بدون اینکه جوابش رو بدم فقط بهش خیره شدم که ….

وقتی دید هیچ جوابی بهش ندادم بلند شد از اتاق رفت بیرون نفسم رو بیصدا بیرون فرستادم ، صدای بسته شدن خونه اومد که نشون از رفتن بهادر میداد به سختی بلند شدم و به سمت حموم رفتم بدنم رو شستم و لباس هام رو عوض کردم نگاهی به ساعت انداختم ساعت هفت صبح شده بود باید میرفتم شرکت نمیخواستم مثل آدم های افسرده یه گوشه خونه کز کنم و به اتفاق های بد
فکر کنم.
طبق معمول داشتم پرونده ای که جلوی روم گذاشته بودم رو چک میکردم که صدای ذوق زده ی نفس یکی از همکارام بلند شد:
_وای بچه ها شریک جدید کاری شرکت رو دیدید خیلی خوشگل بود آدم هوش از سرش میره
پوزخندی روی لبهام نشست اینا چقدر خوش خیال بودند با این چرت و پرت ها ذوق زده میشدند بلند شدم و پرونده رو برداشتم همونطور که سرم تو پرونده بود به سمت اتاق رئیس میرفتم که با کسی برخورد کردم و پخش زمین شدم
_آخ
در حالی که داشتم دستم رو میمالیدم عصبی بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم:
_مگه کوری جلوی چشمت رو نمیبینی!؟
_ببخشید!؟
پرونده رو از روی زمین برداشتم و بلند شدم عصبی سرم و بلند کردم تا حرف بار اون پسر غریبه کنم که با دیدن صورتش حرف تو دهنم ماسید
شبیه بازیگرای خارجی بود بی اختیار سوتی کشیدم و گفتم
_عجب جیگیری
با دیدن لبخند روی لبهای پسره فهمیدم چ سوتی دادم سریع خودم رو جمع و جور کردم و برای پوشوندن گندی که زدم اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_عین ادم حرکت کن اگه برام اتفاقی میفتاد شما جوابگو بودید!؟
ابرویی بالا انداخت و تک خنده ای کرد و گفت:
_حق باشماست معذرت میخوام بانو!
با شنیدن صداش لبخندی روی لبهام نشست عجب صدایی داشت این بشر اووفف آدم دلش میخواست درسته قورتش بده!
_بهار
با شنیدن صدای بهادر بدون اینکه نگاه از پسر روبروم بردارم گیج گفتم:
_هان
عصبی دوباره صدام زد
_بهار
با شنیدن صدای عصبی و تقریبا بلندش نگاه از پسره گرفتم به سمت بهادر برگشتم و خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_بله رئیس
با همون اخم های درهم بهم خیره شد و گفت:
_زود باش بیا داخل اتاق!
_چشم
نیم‌ نگاهی به پسره که هنوز داشت میخندید انداختم و پشت سر بهادر به سمت اتاقش رفتم داخل اتاق که شدم در بسته شد و بهادر گوشه اتاق من رو خفت کرد عصبی بهم خیره شد و گفت:
_به چه حقی داشتی با اون مرتیکه لاس میزدی هان!؟
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد بهت زده بهش خیره شدم
_چی داری میگی!؟
_فکر کردی ندیدم چجوری بهش خیره
شده بودی داشتی بهش نخ میدادی!؟
_بهادر تو واقعا مریضی!
_ببند دهنت و کافیه باز ببینم داری با یکی از پسر های شرکت میلاسی اون وقت که خیلی بد به حسابت برسم فعلا تا موقعی که زن صیغه ای من هستی حق نداری هرزه بازی کنی.
_ تو حق نداری من رو هرزه خطاب کنی فکر کردی همه مثل خودت هستند ، میدونی چیه خوب کاری کردم به اون پسره خیره شدم میخواستم بهش نخ بدم ازش خوشم اومده بود خیلی آقا بود اصلا حالا که اینجوریه میرم بهش پیشنهاد دوستی میدم من ….
با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام ساکت شدم با چشمهای گشاد شده به چشمهای بسته اش خیره شده بودم ، خیلی عصبی داشت لبهام رو میبوسید و گاز میگرفت
دستم رو روی سینه اش گذاشتم اما اصلا تکون نخورد وقتی خوب دق و دلیش رو روی لبهام خالی کرد ازم جدا شد!

با دیدن همون پسر دیروزیه که بدجور جلوش سوتی داده بودم لبم رو گاز گرفتم و سرم رو پایین انداختم که صدای ریز ریز خندیدنش بلند شد سرم رو بلند کردم با دیدن لبخندش نیشم باز شد که نگاهش بهم افتاد لبخند روی لبهاش محو شد و آروم گفت:
_چقدر زیبا میخندید!
با شنیدن این حرفش سریع خودم رو جمع و جور کردم عجب پسر پرویی یکم به روش خندیدم روش وا شد ، با اخم بهش خیره شدم و اومدم از کنارش رد بشم که صداش بلند شد:
_ببخشید خانوم!
ایستادم به سمتش برگشتم و بهش خیره شدم و گفتم:
_بله!؟
_معذرت میخوام قصد بدی نداشتم!
بدون اینکه جوابش رو بدم گذاشتم رفتم با این جماعت بخوای صحبت کنی حتما دفعه بعد یه چیز دیگه بارت میکنند با غیض صورتم رو برگردوندم

#طرلان

با دیدن آقاجون بهش خیره شدم و گفتم:
_برای چی اومدید اینجا!؟
تک سرفه ای کرد و بهم خیره شد با صدای خشکی گفت:
_آریا کجاست !؟
پوزخندی کنج لبهام‌ نشست و با کنایه گفتم:
_این همه راه اومدید بپرسید آریا کجاست!؟
_نه
سئوالی و منتظر بهش خیره شدم که خیره به چشمهام گفت:
_میخوام درمورد آرمیتا باهات صحبت کنم
ابرویی بالا انداختم و گفتم
_فکر نمیکنید آرمیتا جایی برای صحبت کردن نزاشته و برای من هم اصلا مهم نیست!
_آرمیتا یه اشتباهی کرده تو …
بلند شدم و خیلی جدی گفتم:
_اگه اومدید اینجا تا از اشتباهات آرمیتا صحبت کنید بهتره برید چون اصلا بحث خوبی نیست من هیچ میلی به شنیدنش ندارم
_بشین!
بدون توجه به حرفش ادامه دادم
_نمیخوام به حرفاتون گوش کنم لطف کنید از اینجا برید
خواست چیزی بگه که صدای باز شدن در خونه اومد نگاهم به آریا افتاد که داشت به این سمت میومد با دیدن آقاجون با اخم بهش خیره شد و گفت:
_برای چی اومدید!؟
قبل از اینکه آقاجون جوابی بهش بده گفتم:
_میخواست درمورد آرمیتا صحبت کنه!
آریا عصبی به آقاجون خیره شد و گفت:
_مگه بهتون نگفتم نمیخوام هیچ اسمی از اون پیش طرلان یا من زده بشه!؟
آقاجون ایستاد خونسرد به آریا خیره شد و گفت:
_وضعیتش رو دیدی!
_وضعیتش هر چی که باشه به من و همسرم هیچ ربطی نداره

هنوز نمیدونستم ماجرا چیه و آرمیتا تو چ حالیه که آقاجون اومده اینجا و دست به دامن ما شده ، به آریا خیره شدم و گفتم:
_آرمیتا تو چه وضعیتی هست آریا!؟
آریا با پوزخند بهم خیره شد و گفت:
_مثل همیشه برگشته جوری که انگار حافظه اش رو از دست داده میدونی جالبش کجاست اینجا که آرمیتا فقط یه بخشی از حافظه اش رو یادش هست که من شوهرش هستم و عاشق و معشوق هستیم!
با شنیدن این حرف آریا برای چند دقیقه بیصدا بهش خیره شدم یهو شروع کردم به بلند بلند خندیدن واقعا هم خنده دار بود
وقتی خنده ام تموم شد به سمت آریا برگشتم و گفتم:
_داری شوخی میکنی دیگه درسته!؟
_نه
به سمت آقاجون برگشتم و گفتم:
_اومدید اینجا زندگی من رو خراب کنید بااون نوه ی هرزه تون زندگی من رو کم بهم ریخت که دوباره شروع کردید!؟
_دکتر هم تائید کرده آرمیتا …
عصبی حرفش رو قطع کردم و فریاد زدم:
_به من ربطی نداره دکتر چی گفته یا نگفته من نمیزارم زندگیم رو خراب کنید بهتره به فکر یه شوهر دیگه براش باشید الانم از این خونه برید بیرون همین الان!
نگاه عمیقی به من انداخت و از خونه رفت بیرون
نفس های عمیق و پی در پی میکشیدم تا آروم باشم ، صدای خش دار آریا بلند شد:
_فکر نمیکردم تب عشقت انقدر تند باشه خوشگلم!
با شنیدن این حرفش تیز به سمتش برگشتم با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم:
_خوشت اومده مثل اینکه از این وضعیت
دستش رو دور کمرم حلقه کرد من رو به سمت خودش کشید و خیره به چشمهام شد و گفت:
_من جز زن خودم به هیچ زن دیگه ای حتی نگاه هم نمیکنم ، آرمیتا هم فعلا مجبوره این کلک هارو بزنه اما مطمئن باش دوباره دستش رو میشه و اینبار نمیتونه قصر در بره چون من میندازمش زندان باید تاوان پس بده تاوان کاری که باهات کار کرد و باعث شد اون هم شکنجه بشی!
_من دنبال انتقام نیستم آریا اما میخوام یه زندگی آروم کنار تو و بچه داشته باشم.
لبخند جذابی زد و گفت:
_همین الانش هم زندگی آرومی کنار من داری غیر از اینه!؟
_باز تو خودشیفته شدی آریا!
بدون توجه به حرفم لبهام رو شکار کرد که صدای گریه ی ساتین و سوگند اومد سریع ازش جدا شدم و به عقب برگشتم پرستار ساتین و سوگند رو آورده بود پایین
صدای حرصی آریا بلند شد
_چقدر این بچه حسوده!
_به باباش رفته
به سمتشون رفتم ساتین رو که داشن گریه میکرد محکم بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم:
_عشق مامان چطوره!؟
با شنیدن صدام دست از گریه برداشت با چشمهای درشت مظلومش بهم خیره شد و گفت:
_ماما
آریا اومد کنارم ایستاد و گفت:
_پدر سوخته رو ببین به جا اینکه اول اسم باباش رو بگه میگه مامان!
پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:
_پسرا مامانین شما با دختر خانومت خوش باش
آریا سوگند رو بغل کرد و در حالی که قلقلکش میداد گفت:
_معلومه که با دختر گلم خوشم مگه نه عشق بابایی مگه نه زندگی بابایی!
با حسادت بهش خیره شدم و گفتم؛
_چقدرم دختر لوسش رو دوست داره!
بهم خیره شد و با لحن خاصی گفت:
_حسودیت شد
ازش رو برگردوندم و درحالی که همراه با ساتین به سمت سالن میرفتیم بلند گفتم:
_نخیررر!

_آریا
نگاهش رو بهم دوخت و با صدای خش دار شده ای گفت:
_جان
_مشکلت با بهادر حل شد !؟
با شنیدن این حرف من اخماش تو هم رفت و گفت:
_هنوز باهاش مشکل دارم ولی بخاطر خواهرم فعلا باهاش کنار میام
لبخند محوی روی لبهام نشست پس بلاخره سر عقل اومده بود
_رویا رو دیدی !؟
_هنوز نه قراره فردا برم دیدنش!
_منم باهات میام
سرش رو تکون داد تنها ، براش خوشحال بودم آریا خواهرش رو خیلی دوست داشت حقش بود به خواهرش برسه امیدوار بودم یه زندگی عالی و خوب داشته باشه.
* * * *
#بهار

دستام به وضوح یخ زده بود رویا همسر بهادر روبروم نشسته بود و با لبخند داشت بهم نگاه میکرد حس های مختلفی بهم دست داده بود ، ترس ، شرمندگی ، عذاب ، خیلی حس بدی بود عاشق کسی باشی که خودش زن داره
و حالا زنش روبروم نشسته بود نمیتونستم بیشتر از این اونجا بشینم ، به سختی بلند شدم و با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد گفتم:
_رئیس با من کاری ندارید مرخص بشم!؟
بهادر نیم نگاهی به صورت رنگ پریده من انداخت و خیلی سرد گفت:
_میتونی بری!
سریع از اتاق خارج شدم دستم رو روی قلبم که داشت تند تند میزد گذاشتم
_بهار خانوم خوب هستید!؟
با شنیدن صدای آریان شریک کاری جدید شرکت سرم و بلند کردم گیج بهش خیره شدم و سری تکون دادم اومدم از کنارش رد بشم که احساس کردم سرم داره گیج میره داشتم میفتادم که حس کردم تو بغل گرمی فرود اومدم و سیاهی مطلق.
با احساس سردرد چشمهام رو باز کردم
نگاهم به اتاق ناآشنایی افتاد کمی به مخم فشار آوردم تا فهمیدم اینجا بیمارستان بود
با یاد آوری شرکت آه تلخی کشیدم که صدای آریان اومد:
_خوبی !؟
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_ممنون ، ببخشید من شما رو تو زحمت انداختم
_این چ حرفیه!
ساکت به یه گوشه خیره شده بودم که صداش باعث شد نگاهم رو به سمتش بچرخونم و بهش خیره بشم
_ تو عاشق بهادر هستی !؟
با شنیدن این حرفش خشک شده بهش خیره شدم

قبل از اینکه بخوام جوابی بهش بدم در اتاق با صدای بدی باز شد نگاهم به بهادر افتاد که با خشم نگاهش بین من و آریان در گردش بود جوری داشت نگاه میکرد انگار مچ ما دوتا رو تو بد وضعیتی گرفته
_اینجا چخبره !؟
آریان خونسرد به بهادر خیره شد و گفت:
_بهار حالش بد شد من آوردمش بیمارستان
بهادر عصبی بهش خیره شد و گفت:
_بهار خانوم!
نگاهم به آریان افتاد که خیلی خونسرد داشت به بهادر نگاه میکرد برای اینکه بیشتر از این گند نزنه گفتم:
_بهادر!
با شنیدن صدام نگاهش رو بهم دوخت و گفت:
_ حالت خوبه !؟
_آره
به سمتم اومد که صدای آریان بلند شد
_سرمش تموم بشه مرخص میشه نیاز به اومدنت نبود بهادر.
به وضوح مشت شدن دستاش رو دیدم این حالتش رو خیلی خوب میشناختم به سختی داشت خودش رو کنترل میکرد تا هیچ حرفی نزنه که بعدا پشیمون بشه نفس عمیقی کشید و گفت:
_بهار رو خودم میبرم احتیاجی نیست ، لطف کردید الان میتونید برید
آریان به سمتم اومد و گفت:
_بیشتر مراقب خودتون باشید بانو!
با رفتن آریان بهادر با خشم به من خیره شد و غرید:
_ اون مرتیکه اینجا چ غلطی میکرد!؟
چشمهام گرد شد
_بهادر خودت که شنیدی چی گفت
_خفه شو نمیخوام صدات رو بشنوم خودم به حسابت میرسم

بهادر انقدر عصبی بود که نمیشد باهاش حرف زد ، اما مگه تقصیر من بود اون خودش همیشه دنبال یه بهونه برا دعوا بود با ایستادن ماشین نگاهم به آپارتمان افتاد متعجب به بهادر خیره شدم و گفتم:
_چرا اومدیم اینجا !؟
_باید تنبیه بشی!
با شنیدن این حرفش حس کردم رنگ از صورتم پرید تنبیه های بهادر خیلی ترسناک بود معلوم بود خیلی عصبیه ناچار از ماشین پیاده شدم و دنبالش به سمت خونه حرکت کردم
با ترس کنار در ایستاده بودم و به بهادر خیره شده بودم نمیدونستم چ نقشه ای تو ذهنش داره با صدای آرومی اسمش رو صدا زدم:
_بهادر
نگاهش رو به صورت رنگ پریده ام دوخت و خونسرد جوابم رو داد:
_بله
با ترس آب دهنم رو فرو بردم و گفتم:
_میخوای با من چیکار کنی !؟
بهم نزدیک شد خیره به چشمهام شد و لب زد:
_میخوام تنبیه بشی
به سختی گفتم:
_اما من کاری نکردم بهادر بخدا من ….
_هیش!
با قرار گرفتن دستش روی لبهام ساکت شدم ، دستش رو نوازش وار روی لبهام کشید و گفت:
_اون مرتیکه چی داشت بهت میگفت هوم !؟
_بهادر داری اشتب ….
ضربه آرومی روی دهنم زد و گفت:
_سئوال پرسیدم جواب میخوام!
چشمهام رو باز و بسته کردم گفتم:
_ازم پرسید عاشق تو هستم یا نه !؟
_تو چی جوابش رو دادی !؟
_بهادر این سئوال ها برای چی ….
اینبار با صدای تقریبا عصبی گفت:
_جواب میخوام!
با شنیدن صدای عصبیش با ترس بهش خیره شدم و گفتم:
_قبل از اینکه من بخوام بهش جوابی بهش بدم تو اومدی !
_اگه من نمیومدم چ جوابی بهش میدادی !؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_نه
با شنیدن این حرف من عصبی شد دستم رو گرفت و به سمت اتاق برد پرتم کرد روی تخت و با خشم بهم خیره شد و گفت :
_زود باش لخت شو!
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد بهت زده نالیدم:
_چی !؟
عصبی شمرده شمرده گفت:
_زود باش لخت شو!
_بهادر ….
_زود باش تا خودم دست به کار نشدم
وقتی دیدم خیلی جدی و عصبی داره حرفش رو میزنه با ترس و لرز بلند شدم و لباس هام رو بیرون آوردم حالا فقط با لباس زیر جلوش بودم
_زود باش روی تخت بخواب!

🍁🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان