codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۷۰

 

من و دنبال خودش کشید پرتم کرد داخل اتاق و سرم داد کشید :
_ ببین داری چه بلایی سر خودت میاری و اصلا حالیت نیست
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم نمیدونستم چی باید بهش بگم کیانوش حق داشت اما منم حق داشتم یکم با خودم خلوت کنم ، در اتاق رو محکم بست اومد سمتم بازوم رو تو دستاش گرفت و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
به چشمهاش زل زدم که پرسید ؛
_ این چه وضعیتی هست واسه ی خودت درست کردی هان جواب بده ؟
_ فقط خستم میخواستم یکم با خودم خلوت کنم این عصبانیت همش الکیه
_ عصبانیت من الان الکی شده واسه ی تو ؟
_ آره
نفس عمیقی کشید :
_ ببین بهار من واقعا عصبانی هستم از دستت اگه میبینی الان بلایی سرت نمیارم فقط بخاطر پسرت هست همش داری میگی عاشق شوهرت بودی اما نبودی !
خشک شده داشتم بهش نگاه میکردم چرا داشت همچین چیزی میگفت
_ چرا داری همچین چیزی میگی ؟
_ چون واقعا عاشقش نیستی
من عاشقش بودم اون نمیتونست بهم همچین چیزی بگه با عصبانیت سرش داد کشیدم :
_ خفه شو میفهمی ؟!
_ چرا باید خفه بشم هان ؟!
_ چون من عاشق شوهرم بودم همیشه دوستش داشتم تو حق نداری بهم الکی تهمت بزنی
_ تهمت ؟
_ آره همش تهمت هست چون تو عذاب وجدان داری چون باعث شدی من زندگیم جهنم بشه
عصبی خندید :
_ زندگی تو از اولش جهنم بود نیاز نبود من جهنمش کنم شاید شوهرت از دستت فرار کرده اون بدبخت هم خسته شده که همش باید یکی مثل تو رو تحمل کنه
ناباور داشتم بهش نگاه میکردم این حرفا داشت باعث میشد قلبم شکسته بشه
_ ببین بهار …
_ برو بیرون
_ بهار گوش بده …
اینبار فریاد کشیدم ؛
_ گمشو بیرون
نگاهی بهم انداخت بعدش از اتاق خارج شد در رو پشت سرش بستم و قفلش کردم همونجا سر خوردم نشستم چجوری یه آدم میتونست انقدر بد باشه ، من بهادر رو عاشقانه دوستش داشتم خیلی زیاد

کیانوش نمیتونست یه شوهر مناسب واسه ی من باشه اون فقط میتونست کسی باشه که باعث میشد من عذاب بکشم فقط همین کاش همه ی اینا خیلی زود درست بشه ، نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای در اتاق اومد ، با صدایی خش دار شده گفتم :
_ بله
_ میتونم بیام داخل ؟!
این صدای بوسه بود مشخص بود اومده باعث بشه حالم بد بشه
_ نه
_ خواهش میکنم بهار باهات کار دارم
نفسم رو عصبی بیرون فرستادم در اتاق رو باز کردم و نگاه یخ زده ام رو بهش دوختم :
_ خوب میشنوم ؟
_ تو از دست من عصبانی هستی ؟!
_ نه
_ پس این چه قیافه ای هست واسه ی خودت درست کردی هان ؟
_ اینکه قیافه ی من چه شکلی هست یا نه چرا عصبانی شدم به تو هیچ ربطی نداره پس خیلی زود کارت رو بگو میخوام برم
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ کیانوش ناراحت شده بخاطر حرفایی که چند دقیقه پیش بهت زده و من …
_ اومدی معذرت خواهی کنی ؟
پوزخندی زد :
_ نه
_ پس واسه ی چی اومدی ؟
_ بهتره دست از این مسخره بازیا برداری اینطوری قرار نیست کیانوش عاشقت بشه یا بیاد سمتت فقط داری باعث میشی خودت در نظر بقیه منفور بشی همین
لبخندی روی لبهام نشست و با صدایی گرفته شده گفتم ؛
_ واسم مهم نیست کیانوش درباره ی من چه فکری میکنه و تو دیگه حق نداری بیای اتاقم
_ چرا داری اینطوری باهام صحبت میکنی ؟
_ چه شکلی باهات صحبت کردم که بهت برخورده درست مثل خودت باهات رفتار کردم
بعدش به در اشاره کردم ، اومد سمتم چند قدمی من ایستاد و گفت :
_ من واسه ی دعوا نیومدم
_ میدونم واسه ی دعوا نیومدی اما این اتفاق هایی که افتاده خیلی بهم فشار آورده
با چشمهای ریز شده داشت بهم نگاه میکرد
_ منظورت کدوم اتفاقات هست ؟
_ رفتار زشتت که بعدش سعی داری خیلی خانومانه برخورد کنی من احمق نیستم گول تو رو بخورم پس گورت رو از اتاقم گم کن همین الان
گوشه ی لبش کج شد :
_ تنها کسی که واسه ی من مهم هست کیانوش هست

_ پس بهتره محکم بچسپی بهش نه اینکه همش بیای با من دعوا کنی چون تو واسه من مهم نیستی بهتره همیشه تو گوشت اویزون باشه من جز پسرم و شوهرم به هیچکس فکر نمیکنم
با چشمهای ریز شده بهم خیره شد و گفت :
_ منظورت از شوهرت کیانوش هست ؟
_ نه
نفسش رو پر از حرص بیرون فرستاد و از اتاق خارج شد ، باید از خداش میشد که من هنوزم بهادر رو دوست داشتم پس چرا داشت اینطوری برخورد میکرد هر کی نمیدونست فکر میکرد کیانوش بهادر هست ، پوزخند صدا داری زدم این دختره خودش دیوونه بود
رفتم سمت تخت دراز کشیدم چشمهام رو بستم زیاد طول نکشید که خوابم برد …
_ بهار
با شنیدن صدای مامان گیسو چشم باز کردم خیره بهش شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ بله
_ خوبی ؟
خمیازه ای کشیدم و جوابش رو دادم :
_ آره خوب هستم چرا باید بد باشم مگه مشکلی وجود داره این وسط ؟!
_ نه
_ چیزی شده ؟
_ میخواستم بیای پایین شام بخوری خیلی وقته خواب بودی شب شده
_ باشه
نگاهی بهم انداخت و گذاشت رفت ، با خستگی بلند شدم اومدن مامان گیسو به اتاق هم مشکوک بود بعد اون همه حرف چجوری اومده بود خدا میدونست ، شاید میخواست از این طریق دوباره اذیتم کنه هیچ کاری ازشون بعید نبود ، چند دقیقه که گذشت به خودم رسیدم و رفتم سمت پایین همشون نشسته بودند
_ بهنام کجاست ؟
از خدمتکار پرسیدم اما مامان گیسو خیلی خونسرد خودش جواب من رو داد :
_ خوابیده
سری تکون دادم و خواستم مشغول خوردن بشم که پرستو زبون مثل نیش مارش رو باز کرد :
_ چه مادری هستی که همش بچت پیش بقیه هست و واست مهم نیست
با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم :
_ تو بهتره حواست به خودت باشه نه بقیه که با این کار هایی که میکنی فقط داری از چشم میفتی
_ تو حق نداری من و قضاوت کنی
_ من هر طوری دوست داشته باشم درموردت صحبت میکنم به تو هم ربطی نداره
دود داشت از سرش خارج میشد مشخص بود حسابی اعصابش خورده
خواست چیزی بگه که مامان گیسو اسمش رو صدا زد :
_ پرستو

نگاهی به مامان گیسو انداخت و ساکت شد این دختر فقط با حرفاش میتونست اعصاب بقیه رو خراب کنه جز این هیچ کاری نمیتونست انجام بده خیلی وقت بود میشناختمش و میدونستم تا چه اندازه میتونه روی مخ بقیه راه بره
مشغول خوردن شده بودم ، اشتهام کور شده بود اما دوست نداشتم پرستو فکر کنه تونسته به خواسته اش برسه و من رو ناراحت کنه
_ بهار
خیره بهش شدم و گفتم :
_بله بابا
داشت خیلی خاص بهم نگاه میکرد اما چراش رو نمیدونستم چند ثانیه که گذشت گفت :
_ مامانت قصد داره بیاد دیدنت گفت دلتنگت شده اما تو هیچ خبری ازش نگرفتی
پوزخندی زدم مامان خودش من رو فراموش کرده بود از وقتی برگشته بود پیش خانواده اش
_ فهمیدم
_ تو این مدت مادرت رو ندیدی ؟
نگاهم رو به بوسه دوختم و خیلی سرد جوابش رو دادم :
_ نه
_ عجیبه که مامانت اصلا واست مهم نبوده بری دیدنش یعنی خیلی زود مادرت رو فراموش کردی
_ بهتر نیست تو مسائلی که بهت ربطی نداره دخالت نکنی ، زندگی شخصی من به تو ربطی نداره که پیگیرش باشی و نظر بدی
چشمهاش گرد شد :
_ من فقط یه سئوال پرسیدم چرا انقدر عصبانی شدی اینطوری واکنش نشون میدی
بلند شدم و یه تشکر کردم رفتم سمت بیرون فضای این خونه واقعا وحشتناک نفس گیر میشد چون همشون قصد داشتند با اعصاب و روان من بازی کنند
_ بهار
کیانوش بود اصلا دوست نداشتم باهاش صحبت کنم ، جوابش رو ندادم شاید بره که دوباره گفت :
_ الان مثلا قهری ؟
کلافه به سمتش برگشتم و جوابش رو دادم ؛
_ نه قهر نیستم اما دوست ندارم همش اعصابم خورد بشه پس تا جایی که میشه از من فاصله بگیر
_ من شوهرت هستم
_ شوهرت موقت یادت نره این ازدواج خیلی زود تموم میشه پس دست از سر من بردار
_ چرا انقدر عصبانی هستی ؟
_ چون همتون فقط میتونید باعث عصبانیت من بشید همین ..
_ از حرفای بوسه ناراحت شدی ؟
_ من فقط خسته شدم میخوام یه مدت برم جایی که هیچکدومتون نباشید .

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫3 دیدگاه ها

  1. اخ آخ
    توف توف
    حال بهم زن. مزخرف چه خبره همش میگه اینا باعث ناراحتی من میشن.
    ای کوفت ای مرض ای نویسنده کرونا بگیری.
    اینم شد رمان. فکر کنم ادمین از روی اجبار قبول کرده اینو تو سایت بزاره. بسه دیگهدهمش تکرار

  2. آقا همه فهمیدیم که کیانوش همون بهادره،بس کنید دیگ اه
    واقعا متاسفمممم واس نویسنده ی عزیز ،هر سری که بهار میخوابه بیدار میشه ،کیانوش باهاش یه رفتار داره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان