codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۷۱

 

_ پس پسرت چی میشه ؟!
پوزخندی بهش زدم :
_ اگه تا الان این وضعیت مزخرف رو تحملش کردم تنها یک دلیل داشته اونم پسرم بوده
با چشمهای ریز شده داشت بهم نگاه میکرد چند ثانیه که گذشت گفت :
_ مامانت رو چیکار میکنی قصد داره بیاد تو رو ببینه چرا پیشش نرفتی ؟
_ بعد از مرگ بهادر دوست نداشتم هیچکس رو ببینم
_ حتی مادرت ؟!
_ آره
_ واسم عجیبه
بهش زل زدم :
_ چی واست عجیبه ؟!
_ اینکه هیچوقت دوست نداشتی مادرت رو ببینی همه دوست دارند پیش مادرشون باشند
_ من همه نیستم
_ درسته تو کسی هستی که عاشق شوهرش هست و بخاطر شوهری که مرده قید خانواده اش رو زده
_ تو داری به من تیکه میندازی ؟
_ واضح نیست
بلند شدم روبروش ایستادم و با صدایی بشدت عصبانی بهش توپیدم :
_ حق نداری من و قضاوت کنی
نفسش رو با عصبانیت بیرون فرستاد :
_ من هر جوری دوست داشته باشم قضاوتت میکنم وقتی تو انقدر احمق هستی
_ کسی که احمق هست تویی نه من دست از سرم بردار برو پیش زنت
_ تو هم زن منی !
_ انقدر این جمله مسخره رو تکرارش نکن من زن تو نیستم دست از سرم بردار
_ بیخود داری تقلا میکنی چون من زن تو هستم و بهتر هست خیلی زود این قضیه رو فراموشش کنی .
_ رسما یه مریضی
نمیشد دیگه باهاش دهن به دهن شد به سمت خونه راه افتادم خواستم برم سمت بالا که پرستو اسمم رو صدا زد :
_ بهار
ایستادم با حرص بهش نگاه کردم و گفتم :
_ چیه
_ میخواستی واسش ناز کنی نشد آره ؟
خدایا کاش میشد الان گلوش رو تو دستم بگیرم و محکم فشارش بدم تا خفه بشه کاش میشد …
_ تو بهتره سرت به کار خودت بشه همه مثل تو نیستند بخاطر جلب توجه همچین کار هایی انجام بدن .
بعدش در مقابل چشمهای بهت زده اش راه افتادم سمت اتاقم تا بیشتر از این باهاش بحث نکنم …

طرلان اومد کنارم نشست و اسمم رو صدا زد :
_ بهار
_ جان
_ چیشده چرا انقدر شکسته شدی داری با خودت چیکار میکنی فکر کردی واسشون مهم هست این حال تو ؟!
چشمهام با درد روی هم فشرده شد میدونستم حال من واسه هیچکدومشون مهم نیست اما خوب حال بد من دست خودم نبود
_ طرلان خسته شدم شاید پیش یه روانشناس برم همش فکر خودکشی میاد به سرم همش میخوام تنها باشم دیگه هیچ احساسی ندارم حتی نمیتونم برم پیش پسرم باشم متوجه هستی ؟!
نگران گفت :
_ ببینم تو چرا اینطوری شدی ؟!
_ نمیدونم چرا اینطوری شدم اما دوست دارم خیلی زود همه چیز برگرده به حالت اولیه اش
_ ببین بهار من یه دکتر خوب میشناسم واست وقت بگیرم از همین فردا باید بری شنیدی ؟
_ میرم اما دوست ندارم هیچکس بفهمه حتی آریا شنیدی طرلان ؟
_ آره
_ چی رو نباید بفهمم ؟!
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و جوابش رو دادم :
_ مسئله مهمی نیست
_ اگه مهم نبود پس چرا به طرلان میگفتی نباید بفهمم هان ؟
داشت بهم فشار میاورد ، طرلان متوجه حال بد من شد سریع گفت :
_ آریا خواهش میکنم
آریا نگاهی بهش انداخت و اومد کنارم نشست و پرسید :
_ اینجا اذیت میشی ؟
پوزخندی بهش زدم :
_ اذیت شدن واسه یه دقیقه هست ، انگار تو قسمت من نوشته سیاه بخت هستم
_ شاید
_ شاید نه حتما نوشته شده پس نباید به قسمت بدی که دارم شک کنی
_ اینطوری نگو
_ ناراحت میشی ؟
_ آره
_ پس باید بهم کمک میکردی از این جهنم خلاص میشدم اما تو من دوباره آوردی پیشش
_ تنها کسی که میتونست امنیت شما رو تضمین کنه کیانوش بود بهار مطمئن باش هر چیزی بهت گفتم همش بخاطر خودت بوده و هست پس نباید با این حرفا حالت رو بد کنی میفهمی !؟
_ نه

_ تو خودت دوست داری همش حالت بد باشه وگرنه قرار نبوده همش اتفاق بد بیفته ، کیانوش بهتون کمک میکنه بعدش طلاقت میده الان از کجا ناراحت هستی ؟
اشک تو چشمهام جمع شد یعنی واقعا حالیش نمیشد ، چند دقیقه که گذشت اسمش رو صدا زدم :
_ آریا
_ بله
_ تا جای من نباشی متوجه این نمیشی که چرا حالم بده پس اگه میشه لطفا دیگه سر به سر من نزار
_ من نمیخوام ناراحتت کنم فقط میخوام حالت خوب بشه ، فقط نمیفهمم چی داره اذیتت میکنه
نفس عمیقی کشیدم و گفتم ؛
_ من خودم حلش میکنم نیازی به کمک کسی ندارم .
آریا نگاه عمیقی بهم انداخت بعدش از اتاق خارج شد ، که قطره اشکی روی گونم چکید ؛
_ چرا بهش یه چیزی میگی که خودت هم ناراحت میشی ؟ اصلا نمیتونم بفهممت
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ نمیدونم شاید چون از دستش ناراحت هستم خیلی زیاد واسه ی همین
_ میدونی که آریا چقدر دوستت داره
_ آره
_ پس حالا هم گریه نکن آریا دوست نداره اشک به چشمهات بیاد شنیدی ؟
_ آره
میفهمیدم چی داشت میگفت واسه همین دوست نداشتم به هیچ عنوان ناراحت بشم چند دقیقه که گذشت اسمم رو صدا زد :
_ بهار
_ جان
_ پاشو بریم پایین پیش بقیه
_ همینجا خوبه دوست ندارم برم پایین بوسه و پرستو جفتشون نچسپ هستند
خندید :
_ منم از جفتشون خوشم نمیاد پاشو بیا پیش من میشینی قرار نیست با اونا صحبت کنی
_ باشه
بلند شدم همراهش به سمت پایین راه افتادم دوست نداشتم ناراحت بشه چون دوستش داشتم خیلی زیاد
_ بلاخره اومدی !
این صدای بوسه بود میخواست حرف رو باهام باز کنه تا بعدش ناراحت بشم اما محال بود
_ بله
بعدش رفتم نشستم ، طرلان هم اومد کنارم نشست و بعد گذشت چند دقیقه پرستو خطاب بهش گفت :
_ طرلان تو هنوزم کار میکنی ؟
_ نه
_ چرا ؟
_ چون آریا دوست نداره همش سر کار باشم خودمم ترجیح میدم بیشتر به بچه هام برسم .

بعدش با عشق زل به آریا که باعث شد لبخندی روی لبهام بشینه همیشه از این قضیه خوشحال میشدم که وقتی عشق رو بین جفتشون میدیدم ، طرلان با دیدن نگاه من لبخندی بهم زد که صدای بوسه بلند شد :
_ شما چند سال هست ازدواج کردید ؟
طرلان به سمتش برگشت و گفت :
_ هشت سال چطور ؟
یه تای ابروش بالا پرید ؛
_ با این وجود هنوز هم عاشق همدیگه هستید و اصلا علاقتون نسبت به هم کم نشده
_ چرا باید کم بشه ما همیشه همدیگه رو دوست داشتم خیلی زیاد
_ من و کیانوش هم عشقمون مثل شماست خیلی همدیگه رو دوست داریم
بعدش نیم نگاهی به من انداخت میخواست واکنش من رو بفهمه چقدر این بشر احمق بود
_ امیدوارم همینطور باشه !
_ بهار
به سمت کیانوش برگشتم و گفتم :
_ بله
_ دوست داری امشب پیش طرلان باشی ؟
بخاطر اینکه از دست آریا دلخور و ناراحت بودم نمیتونستم قبولش کنم واسه همین کوتاه جواب دادم :
_ نه
طرلان اسمم رو صدا زد :
_ بهار
_ جان
_ دوست نداری پیش من باشی ؟
_ چرا دوست دارم خیلی زیاد از خدامم هست اما نمیشه به هیچ عنوان
_ چرا ؟
_ چون این وسط دلیل وجود داره
_ چی ؟
آهسته جوری ک هیچکس نشنوه گفتم :
_ از دست آریا ناراحت هستم واسه همین دوست ندارم بیام خواهش میکنم از دست من ناراحت نباش باشه ؟!
_ باشه
متوجه میشد چی میگم ، آخر با صدایی گرفته شده ادامه داد :
_ همش بخاطر آریا باید منم قهر کنی
_ دیوونه
_ بهار
نگاهم رو به آریا دوختم :
_ بله
_ از دست من ناراحت هستی اما از دست طرلان ک ناراحت نیستی پس بیا امشب پیشش باش
_ ربطی نداره خودم دوست ندارم بیام !

_ نیاز نیست بهش اصرار کنید اینطوری فکر میکنه خیلی مهم هست بیشتر ناز میکنه
باز این پرستو دهنش رو باز کرده بود نمیتونست اصلا ساکت باشه همیشه باید یه چیزی میگفت ، چند دقیقه که گذشت اسمش رو صدا زدم :
_ پرستو
نگاهش رو به من دوخت :
_ بله
_ چی میشه اگه تو عمرت حتی شده یکبار ساکت باشی و تو کارای بقیه دخالت نکنی .
اولش شوکه شده داشت بهم نگاه میکرد ، اما زیاد طول نکشید خطاب به من گفت :
_ به تو ربطی نداره
سرم رو با تاسف واسش تکون دادم نمیدونستم چرا همیشه باید در مقابلش سکوت میکردم !
_ بهار
به سمت طرلان برگشتم :
_ جان
_ نیاز نیست باهاش کل کل کنی تو که میشناسیش میدونی همیشه باهات مشکل داشته
_ من ذاتا کاریش ندارم طرلان واسه همینه میگم دوست ندارم بیام تو جمعشون
ناراحت داشت بهم نگاه میکرد انگار میدونست چ حس و حالی میتونم داشته باشم !
بعدش بلند شدم که طرلان پرسید :
_ کجا ؟
_ اتاقم میرم
پرستو پوزخندی زد :
_ دوست نداره پیش بقیه باشه از یه آدم افسرده نباید توقعی داشته باشی .
_ تو هم یه زمانی افسردگی داشتی پس خوبه که میدونی چ شکلیه
با عصبانیت خواست چیزی بگه که بابا اسمش رو با تشر صدا زد :
_ پرستو
ساکت شد مشخص بود حسابی خشمگین شده و این اصلا دست خودش نیست
به سمت اتاقم رفتم همونجا نشسته بودم احساس تنهایی میکردم دوست داشتم یکی باشه تو بغلش فقط گریه کنم بدون اینکه چیزی از من بپرسه اما هیچکس نبود
صدای باز شدن در اتاق اومد بعدش بسته شد ، صدای قدم هاش نشون میداد کیانوش هست
_ ناراحت شدی ؟
_ نه
_ پس چرا اومدی داخل اتاق ؟
_ میخوام تنها باشم دوست ندارم پیش شماها باشم مگه زور هست ؟
_ نه

بعدش خودش هم اومد کنارم نشست که گفتم :
_ میخواستم تنها باشم پس تو چرا اومدی پیش من نشستی مگه مشکلی این وسط هست ؟
_ نه
میدونستم خیلی مشکل وجود داره اما قصد نداشت به زبون بیاره
_ بهار
_ بله
_ آریا همیشه هوای تو رو داشته ، مطمئن باش هر کاری که میکنه بخاطر خودت هست
_ جایگاه آریا پیش من همیشه بالا هست واسم یه داداش خوب و دلسوز هست پس نیاز نیست تو بهم بگی آریا چه شکلی هست من هیچ مشکلی با آریا ندارم !
پوزخندی زد :
_ اگه مشکلی باهاش نداشتی پس چرا داشتی ازش دوری میکردی ؟
نفسم رو با عصبانیت بیرون فرستادم مثل اینکه کیانوش اومده بود از من حرف بکشه
_ به تو ربطی نداره
گوشه ی لبش کج شد :
_ این جواب سئوال من نبود
_ میشه از اتاق من بری بیرون ؟
_ نه
_ چی میخوای ؟
_ یعنی تو نمیدونی ؟
_ نه
_ میخوام امشب با آریا بری چون ناراحت شد بخاطر حرفات و آریا واسه ی من خیلی مهم هست
با عصبانیت خندیدم :
_ آریا واست مهم هست یا اینکه فکر میکنی من قرار هست مزاحم خلوت تو و زنت بشم هان ؟!
_ انقدر چرت و پرت نگو چرا باید همچین چیزی واسه ی من مهم باشه تو اصلا کی باشی بخوای خلوت من و بوسه رو خراب کنی چقدر ذهنت خراب هست
بعدش بلند شد با خشم از اتاق خارج شد ، قطره اشکی روی گونم چکید که سریع پسش زدم نمیدونستم چرا همش داشت حال من بد میشد
* * * *
چند شب گذشته بود اعتصاب کرده بودم از اتاق خارج نشده بودم میخواستم همش تنها باشم !
_ بهار
با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
_ ناراحت نباش بابت اون شب آریا بهت حق میداد که از دستش دلخور شده باشی بین خواهر و برادر ها همچین چیز هایی پیش میاد

🍁🍁🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫7 دیدگاه ها

  1. سلام واقعا این رمانها شورش و در آوردن همشون از خیانت میگن بعدا بهار میفهمه این بهادره بعدم بهادر میگه من مجبور بودم با بوسه باشم و بهارم میبخشه و زندگی شونو میکنن… درصورتی ک اونم بوسه رو برای هوسش میخواد خیلی میاد یه واقعا موضوع دیگه نیست فقط جذابیت داستانا به خیانته

  2. امیدوارم بوسه یک بچه بیاره بقیه حواسشون به اون پرت بشه جو متشنج از بین بره○○○ اینقدرهم بین پرستو•بوسه و بهار باهم جروبحثودعوا نکنن یا اون کیانوش اونقدر به بهار گیر نده••••••

  3. واااییی دیگه شورشو دراورده دیگه حالم داره بهم میخوره مخصوصا بهار حال بهم زنه همش حملات تکراری همش دعوا و بددهنی . بابا ای رمانو تمومش کن بره اه نویسنده خودت خسته نشدی؟؟!معلومه بهار مامانش براش مهم نیست نخواد ببینش ااگه مهم بود شش سال مادرشو ول نمیکرد بره خارج. حالا به هر دلیلی . چه دختر پرتوقعیه ناراحته که مادرش مشهد بوده پیش خانوادش خب توام بیخبر مادرتو ول کردی رفتی خارج.
    تویستده خواهشا هزچی سریعتر تمومش کن

  4. دوست عزیز کمی روی رمانت تجدید نظر کن این اتفاق ها و شخصیت های تخیلی کجان؟ این دختره بهار هم خیلی نچسبه با اون حرف زدنش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان