codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۷۲

 

_ ناراحت نیستم نیاز نیست تو خودت رو ناراحت کنی عزیزم
چند دقیقه سکوت شده بود تا اینکه صداش بلند شد :
_ بهار
با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان
_ من دوستت دارم واسم با ارزش هستی طاقت این رو ندارم که ناراحت شده باشی
_ طرلان من از دست آریا فقط دلخور هستم دلیل نداره که دوستش نداشته باشم متوجهش هستی ؟
نفسش رو غمگین بیرون فرستاد :
_ نمیدونم دیگه چی باید بگم حسابی بخاطر این قضیه ناراحت شدم ، میای باهام خونمون ؟
_ بهار
داشت با التماس بهم نگاه میکرد :
_ باشه
لبخند شادی زد :
_ خیلی خوشحال هستم بابت این قضیه امیدوارم همه چیز خیلی زود درست بشه
_ مطمئن باش درست میشه
_ شکی در این قضیه نیست اصلا من مطمئن هستم و هیچ چیزی قرار نیست مثل قبل بشه
_ بهار
_ جان
_ پس آماده باش امشب میریم
_ باشه
بعدش آماده شدم تا همراه طرلان برم خودش تنها اومده بود دنبال من میدونستم آریا بفهمه از دستش عصبی میشه چون هیچوقت اجازه نمیداد تنهایی اصلا بیرون بره
_بهار
خیره به چشمهاش شدم :
_ جان
_ خیلی نگرانت هستم میترسم اتفاق های بدی واست بیفته میفهمی ؟
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ چرا ؟
_ چون اینجا یه جورایی انگار همه با هم مشکل دارند متوجهش نشدی ؟
_ نه
سکوت کرده بود و همین هم داشت باعث میشد یجورایی نگران این حالش بشم
_ طرلان
_ بله
_ نگران من نباش هیچکس نمیتونه به من آسیب برسونه مطمئن باش
_ اما …
_ بهم اعتماد داشته باش طرلان
_ باشه

همراه طرلان رفتیم میدونستم مراقب بهنام هستند نوه اشون بود دوستش داشتند فقط این وسط همشون با من مشکل داشتند
حسابی تو افکار خودم غرق شده بودم وقتی رسیدیم پیاده شدم که طرلان اسمم رو صدا زد :
_ بهار
خیره به چشمهاش شدم و با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان
_ احساس میکنم یه اتفاق هایی داره واست میفته و من خیلی نگرانت هستم
_ نباش طرلان گفتم که چیزیم نیست فقط میخوام هر چ زودتر این مشکلات تموم بشه
لبخندی بهم زد :
_ مطمئن باش همه چیز خیلی زود درست میشه همونطور که همیشه خودت میخواستی باشه !
_ امیدوارم
بعدش همراه هم داخل شدیم دلم واسه ی بچه ها تنگ شده بود اما خبری ازشون نبود
_ طرلان پس بچه ها کجا هستند ؟
_ آقاجون دلش واسشون تنگ شده بود واسه همین چند شب قراره پیششون باشند
_ تو هم دلت واسه شیطونا تنگ شده ؟
_ آره
لبخندی زد :
_ میارمشون اما چون همین امروز رفتند چند روز باید پیش آقاجون اینا باشند
_ اشکال نداره یه وقت دیگه میبینمشون
همراه طرلان نشسته بودیم حسابی گرم صحبت شده بودیم ک صدای آریا اومد :
_ خوش اومدی !
سرم رو بلند کردم و فقط ممنونی در جوابش گفتم همچنان باهاش داشتم سرد برخورد میکردم ک اومد کنارم نشست دستش دو دور شونم انداخت :
_ به من نگاه کن ببینم !
خیره به چشمهاش شدم که با صدایی خش دار شده پرسید :
_ هنوز از دستم ناراحتی ؟
_ نه
_ دروغ نگو
نگاهم رو ازش گرفتم ک طرلان لبخندی زد ؛
_ بهتره باهاش آشتی کنی وگرنه بیخیال بشو نیست بهار خودت میشناسیش
_ بهار
_ بله
_ من دوستت دارم نباید از دستم ناراحت بشی خودت میدونی هر کاری کردم واسه خاطر خوبی خودت بود .
میدونستم آریا هیچوقت بد من رو نمیخواد اما مگه دست من بود وقتی تا این حد داشتم از دستش ناراحت میشدم و حسابی دلخور شده بودم کاش میشد همه چیز خیلی زود درست بشه
_ از دستت ناراحتم !

_ میدونم و میخوام من رو ببخشی هر اتفاقی که افتاده رو فراموشش کنی .
انگار خیلی آسون بود فراموش کردن اتفاق هایی که افتاده بود ، چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم نمیدونم چقدر گذشته بود که اسمم رو صدا زده بود :
_ بهار
_ بله
_ بخشیدی ؟
مگه میشد نبخشم بعدش من فقط از دستش دلخور بودم همین ، لبخندی بهش زدم که با مهربونی من رو تو آغوشش کشید و گفت :
_ خیلی خوشحال هستم من رو بخشیدی بخاطر اتفاق هایی که افتاده
چند دقیقه که گذشت اسمش رو صدا زدم :
_ آریا
_ جان
_ ممنون که اجازه دادید چند روز پیش شما باشم اینطوری واسم منم بهتر هست داشتم دیوونه میشدم تو اون خونه رسما یه کابوس شده بود واسه ی من
_ اذیتت میکردند ؟
_ پرستو و بوسه انگار من باعث بدبخت شدنشون شده بودم هر بلایی میخواستند سرم آوردند
_ نباید بهشون اهمیت بدی
_ منم نمیدم حتی دوست ندارم دیگه باهاشون چشم تو چشم بشم چون همش باعث میشن من دیوونه بشم حالم بد بشه ارزشی واسم ندارند
* * * *
کنار آریا و طرلان حسابی حالم خوب شده بود چون از کسایی که باعث میشدند عذاب بکشم دور شده بودم ، روز آخر ک میخواستم برگردم خطاب به آریا گفتم :
_ میشه یه خواهشی ازت داشته باشم ؟
_ آره حتما
_ میخوام من رو ببری قبرستون
چشمهاش گرد شد
_ چی ؟
_ میخوام برم سر قبر بهادر
حسابی متعجب شده بود اما فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد تا حالا من اصلا سر قبر بهادر نرفته بودم و همیشه میگفتم اون قبر جنازه بهادر توش نیست اما حالا میخواستم برم همینم باعث تعجب آریا شده بود
چند دقیقه که گذشت اسمم رو صدا زد :
_ بهار
_ جان
_ مطمئنی میخوای بری ؟
_ آره
واقعا میخواستم برم و ببینم اصلا هم از این قضیه هیچ ترسی نداشتم چون میدونستم همش واقعیت هست چی میشد گفت به کسایی که همیشه ترسو بودند

سر قبر بهادر حسابی گریه کردم میدونستم هیچوقت ناامید نمیشم اما شده بودم دستم رو روی قبر کشیدم و با صدایی خش دار شده ناشی از گریه گفتم :
_ هر چیزی هم بشه من میدونم این قبر بهادر نیست اگه امروز اومدم اینجا میخواستم مطمئن بشم بهادر من زنده هست قلبم بهم دروغ نمیگه
_ اگه میدونی زنده هست پس چرا اومدی سر قبرش ؟
با شنیدن صدای آشنای کیانوش به سمتش چرخیدم ، چند تا نفس عمیق کشیدم :
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
سر قبر زانو زد یه فاتحه خوند ، بعدش خیره به چشمهای من شد :
_ اومده بودم سر قبر پسر عموم !
_ باید باور کنم ؟
_ مهم نیست باور کنی یا نه
بحث باهاش بی فایده بود ، چند ثانیه که گذشت پرسید :
_ جواب من رو ندادی ؟
_ دوست ندارم به سئوالت جواب بدم بعدش هیچ ربطی به تو نداره
عصبی خندید :
_ نمیدونی چ جوابی بدی واسه همین سکوت میکنی .
_ من میدونم بهادر زنده هست حتی اگه همه ی شما این قضیه رو انکارش کنید
_ مشخصه
نمیدونستم چی باید بهش بگم واقعا همش داشت روی اعصاب من راه میرفت
بلند شدم خواستم برم که گفت :
_ وایستا با هم میریم
_ نیاز نیست همراه آریا میرم من …
وسط حرف من پرید :
_ به آریا گفتم بره خودم قرار هست برسونمت
واقعا نمیتونستم این بشر رو تحمل کنم از بس روی اعصاب بود
ناچار به سمت ماشینش رفتم سوار شدم ، چند دقیقه ک سکوت بینمون برقرار بود صداش بلند شد :
_ دلت واسه بهنام تنگ نشده بود ؟
_ چرا
_ پس چرا اینقدر پیش طرلان و آریا بودی ؟
_ میخواستم آرامش داشته باشم میدونستم مامان گیسو و بابا مراقبش هستند
_ این وسط فقط به من اعتماد نداری آره ؟
_ آره
_ چرا ؟
_ چون تو همیشه باعث شدی من غمگین بشم همیشه ناراحتم میکنی …
_ اینا دلیل نمیشه
_ میشه بعدش تو با بوسه یه نقشه دارید !

_ من و بوسه چ نقشه ای میتونیم داشته باشیم ؟
_ مشخص نیست اما یه نقشه ای دارید زیادی مشکوک هستید
خندید
_ یه جوری میگید نقشه داریم انگار کی هستی که واست یه نقشه داشته باشیم .
چند دقیقه سکوت بینمون برقرار شده بود
_ میشه صحبت کنی ؟
_ چرا ؟
_ میخوام صدات رو بشنوم شبیه بهادر هست گاهی وقتا فکر میکنم خودش برگشته خیلی دلم واسش تنگ شده
قطره اشکی روی گونم چکید
_ شوهرت خیلی بلا سرت آورده بود حتی تا قبل فوتش هم شنیدم مشکل داشتید …
وسط حرفش پریدم :
_ با اینکه از دستش عصبانی بودم اما همیشه دوستش داشتم خیلی زیاد خودش هم میدونست ، فقط نمیخواستم بفهمه میترسیدم از دستش بدم دلخوری که از دستش داشتم همش بخاطر اتفاقات گذشته بود چون چند بار باعث جدایی ما شده بود
_ بهار
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ بله
_ اگه بهادر دوباره برگرده یا زنده باشه !
_ خوب ؟
_ میدونی که قبول نمیکنه تو برگردی پیشش چون تو زن منی و اینکه با من رابطه داشتی .
_رابطه ی ما همش اجبار بود بعدش میدونم بهادر همیشه به من شک داشت و قبول نمیکنه ولی میدونی چیه همین که زنده باشه بفهمم نفس میکشه واسم کافیه
_ تا این حد دوستش داری ؟
_ رابطه ی ما سرشار از عشق بود نه هوس
بعدش چشمهام رو بستم که پرسید :
_ مامان باباش چرا دوستت ندارند ؟
_ شاید از اولش باهام مشکل داشتند بخاطر بچه ی داخل شکمم سکوت کردند
_ شاید
_ تو بعد طلاق چیکار میکنی ؟
_ چی ؟
_ بعد اینکه طلاق گرفتیم چیکار میکنی از اینجا میرید همراه بوسه ؟
_ نه
_ همینجا میمونید
_ آره ، بعدش کی گفته من قراره طلاقت بدم !؟
متعجب گفتم :
_ ذاتا بعدش باید طلاق بگیریم !

_ اما من قصد ندارم طلاقت بدم حالا حالا ها قرار هست زن من باقی بمونی
چشمهام گرد شده بود حسابی شوکه شده بودم نمیدونستم چی باید بهش بگم رسما یه روانی بود با صدایی گرفته شده گفتم :
_ من میتونم یه سئوال بپرسم !
_ بگو میشنوم قراره چ سئوالی بپرسی ؟
_ چرا نمیخوای من رو طلاق بدی مگه قرار ما از اولش هم این نبود ؟
_ نه
دود داشت از سرم خارج میشد واقعا دیگه داشت شورش رو درمیاورد
_ چی میخوای ؟
خونسرد گفت :
_ قصد ندارم طلاقت بدم همین
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ اما ازت طلاق میگیرم تو هم نمیتونی من رو مجبور کنی میفهمی ؟
_ فعلا زوده درموردش صحبت کنیم .
چجوری میتونست همچین چیزی به من بگه من ازش طلاق میگرفتم هر طوری شده
با ایستادن ماشین پیاده شدم خودش هم اومد که ایستادم خطاب بهش گفتم :
_ تو چرا سر کار نمیری ؟
_ وقتی شرکت مال خودم هست هر وقت دوست داشته باشم میرم
آدم خودخواه چی داشت واسه ی خودش سر هم میکرد
به سمت خونه راه افتادم داخل شدم بقیه تو نشیمن نشسته بودند
به سمت اتاقم میخواستم برم که پرستو صداش بلند شد :
_ فقط میخواستی واسه کیارش ناز کنی اما باید بدونی کیارش بوسه رو دوستش داره
با عصبانیت به سمتش برگشتم و رو بهش توپیدم :
_ کافیه
هیستریک خندید :
_ چیه حقیقت تلخ هست آره ؟
_ تو یه آدم مریض هستی ، ذهنت همیشه بیمار هستش منم قصد ندارم باهات بحث کنم !
_ ک اینطور
_ بله
واقعا ذهنش بیمار بود منم دوست نداشتم باهاش بحث کنم پس سکوت بهترین کار بود

پرستو واقعا یه بیمار روانی بود همش میخواست با من دعوا کنه
اسمم رو صدا زد :
_ بهار
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ بله
_ تو نمیتونی باعث بشی خانواده ی من باهام بد بشن و ازم دور بشن همونطور که داداشم رو از من دور کردی اینبار نمیتونی همچین کاری بکنی میفهمی ؟
با چشمهای گشاد شده داشتم بهش نگاه میکردم ، انگاری واقعا عقلش رو از دست داده بود
_ من قصد ندارم کاری بکنم اما مثل اینکه تو واقعا عقلت رو از دست دادی !
_ ساکت باش بهار تو یه آدم …
_ پرستو چخبره ؟
با شنیدن صدای کیانوش ساکت شد یهو به من من افتاد :
_ هیچی من فقط داشتم باهاش …
وسط حرفش پریدم :
_ داشت عقده هاش رو خالی میکرد مگه نه ؟
_ خفه شو
_ چرا چون دارم حقیقت رو میگم بهش تو که نباید هیچ ترسی داشته باشی .
_ ببین یکبار دیگه …
_ بسه پرستو دوست ندارم به تهدید های تو گوش بدم حرفات بوی عقده هات رو میده
کیانوش خیره به من شد و گفت :
_ چی داشت میگفت مگه که بهش میگی عقده ای ؟
حرفای پرستو رو بهش گفتم وقتی تموم شد نگاه بدی به پرستو انداخت :
_ درسته ؟
ترسیده سرش رو تکون داد :
_ نه
_ دوست ندارم بشینم و به دروغ های شما گوش بدم من میرم اتاقم !
بعدش راه افتادم سمت اتاقم ، پرستو خیلی وقت بود واسه ی من برده بود
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش ایستادم :
_ بله
_ من معذرت میخوام !
_ چرا ؟

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫5 دیدگاه ها

  1. اقا یه سوال
    نویسنده مثلا محترم
    شما تازه تازه ابتدایی می خونی نه؟
    مشخصه معلم هاتونم چیزی جز بله و فصل بهار و دو تا دونه اسم یاد ندادن بهتون😂
    جمع کن شرو وراتو
    بهار جان بهار جان بهار بله
    عزیزم چیز دیگه ای در بساط نداری ؟
    جز بهار ازم ناراحتی بهار معذرت میخوام
    خوب که چی
    دقیقا با کدوم منطق داری می نویسی
    نصف این پارت کپی پارت قبل بود !!!!
    عجب امل هایی گیر ما میفتن !

    1. من که کلا از پارت ۶۹ به بعد و دیگه نخوندم ولی نظراتو میخونم
      خواستم بگم اگه همه کسایی که این رمان دنبال میکنن حتی خود من که نظراتو میخونم دیگه به صفحه این رمان چرت و پرت نیایم بازدید نخوره شاید نویسنده منگل به خودش بیاد
      متاسفانه خوندن همچین اراجیفی مثله آشغال ریختن تو مغزه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان