codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۷۳

 

_ بخاطر حرفای پرستو !
_ قرار نیست پرستو حرف زشتی میزنه بقیه به جاش عذرخواهی کنند ، وقتی زن بهادر شدم حامله بودم رفتارش خیلی زشت و زننده بود باهام وقتی بهادر باهاش صحبت کرد ، رفتارش درست شد ، پرستو مشکلش داداشش خانواده اش نبود و نیست اون ذات بدی داره و بخاطر همین با من انقدر بد هست ، نیاز نیست بخاطر بقیه عذرخواهی کنی !
بعدش داخل اتاقم شدم در رو پشت سرم بستم ، پرستو واسم ذره ای اهمیت نداشت
روی تخت نشسته بودم که یهو در اتاق با صدای بدی باز شد ، پرستو با چشمهای گریون داشت به من نگاه میکرد متعجب شده بودم چرا داره اینطوری برخورد میکنه با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفت :
_ تو خجالت نمیکشی هان ؟
نفس عمیقی کشیدم و خطاب بهش گفتم :
_ چی داری میگی دوباره ؟
_ تو باعث شدی من از کیانوش سیلی بخورم همش بخاطر تو بود …
_ بسه
بعدش با عصبانیت بلند شدم رفتم روبروش ایستادم و داد زدم :
_ دیگه بسه داری شورش رو درمیاری خستم کردی ، چرا همش میخوای با من کلنجا بری هان ؟
اشکاش روی صورتش روون شدند
_ چون تو بدی
پوزخندی زدم :
_ ببین کی به کی میگه بد تو هستی نه من پس دهن کثیفت رو ببند
نفس عمیق کشیدم واقعا رفتارش با من خیلی زشت و زننده بود دوست نداشتم بیشتر از این باهاش بحث کنم ، دستم رو به سمت در گرفتم :
_ گمشو بیرون
_ تاوان این کارت رو …
_ خفه شو دهن کثیفت رو ببند برو جایی تهدید کن که ازت بترسن هیچ غلطی نمیتونی بکنی عقده ای بدبخت تو رو باید بستریت کنند تیمارستان واسه آدما ضرر داری !
صدای بوسه اومد :
_ چخبره ؟
رو بهش توپیدم :
_ به تو ربطی نداره
اخماش حسابی تو هم فرو رفته بود ، مشخص بود از این حرف من ناراحت شده
_ مودب باش یه سئوال پرسیدم فقط چته قاطی کردی .

کیانوش من رو روی تخت گذاشت خودش هم اومد پیشم نشست دستش رو نوازش وار روی موهام میکشید ، چیزی نمیگفتم انگار خیلی وقت بود محتاج همچین چیزی بودم نمیدونم چقدر گذشته بود که اسمم رو صدا زد :
_ بهار
نگاهم رو به چشمهاش دوختم :
_ جان
_ چی باعث شد اینطوری بشی ؟
_ اونا فکر میکنند من قصد دارم زندگی شما رو خراب کنم اما اینطور نیست
بعدش قطره اشکی روی گونم چکید :
_ گریه نکن
_ واسم سخت هست تحمل این زندگی خیلی داره بهم فشار میاد
_ به من نگاه کن ببینم !
خیره به چشمهاش شدم که با صدایی گرفته شده گفت :
_ چرا همش خودت رو اذیت میکنی آخه ؟
_ اونا باعث شدند این زندگی واسم سخت شده اصلا نمیدونم باید چیکار کنم همه چیز خیلی سخت پیش میره واسه ی من
_ بهار
_ جان
_ میای چند روز ببرمت مسافرت من و تو با بهنام باشیم ؟
چشمهام برق شادی زد :
_ میشه ؟
_ آره
_ من فقط میخوام از این خونه دور باشم از کسایی که فقط قصدشون این هست من رو اذیت کنند
_ هیس آروم باش بهشون دیگه همچین اجازه ای نمیدم مطمئن باش تموم شد
لبخندی روی لبم نشست :
_ خود تو هم اذیتم میکنی خیلی زیاد اما خیلی خنده دار هست الان باعث شدی آروم بشم .
لبخندی محوی روی لبش نشست :
_ شوهرت هستم وظیفم هستش
دوست نداشتم حداقل الان باهاش بحث کنم واسه همین سکوت رو ترجیح دادم و چشمهام رو بستم …
* * * *
سر میز شام به اصرار کیانوش اومده بودم ، صدای عصبی پرستو اومد :
_ با چ رویی اومدی تو سر …
_ بسه
با شنیدن صدای خشمگین کیانوش ساکت شد چون نمیتونست ذاتا چیزی بهش بگه و یه جورایی هم باعث شادی من شده بود
وقتی پرستو ساکت شد کیانوش گفت :
_ هیچکس حق توهین به بهار رو نداره ، کافیه یکبار دیگه ببینم یا بشنوم واستون بد میشه مخصوصا شما زن عمو همراه دخترتون و بوسه

واقعا چرا تو مسائلی که اصلا بهش مربوط نمیشد دخالت میکرد قصدش چی میتونست باشه از این رفتار هایی که داشت از خودش نشون میداد ، شاید هم رسما یه روانی بود خدا میدونست اما حسابی داشتم به عقلش شک میکردم !
کیانوش بلند شد رفت سمت بیرون منم خواستم بلند بشم که بابا گفت :
_ واقعا دوست داری باهاش بری مسافرت ؟
_ آره
واقعا هم همینطور بود دوست داشتم باهاش برم بیرون و خوشحال باشم اینطوری بیش از حد شاد بودم چیزی که نمیتونست هیچوقت درکش کنه
بعدش بلند شدم به سمت اتاقم راه افتادم هنوز نرسیده بودم که بوسه صداش از پشت سرم بلند شد :
_ وایستا
ایستادم به سمتش برگشتم سئوالی بهش چشم دوختم که گفت :
_ میخوای بین من و کیانوش فاصله بندازی ؟
اخمام رو تو هم کشیدم دوباره شروع کرده بود به تکرار حرفایی که همیشه میزد
_ خودت خسته نشدی از اینکه همش میای همچین چیز هایی به من میگی ؟
_ نه
پوزخندی بهش زدم :
_ آره واقعا کاملا مشخص هست چرا باید خسته شده باشی این عادت همیشگی تو هستش
بعدش داخل اتاقم شدم در رو محکم پشت سرم بستم صحبت کردن با کسی که عقل نداشت فقط باعث میشد اعصاب خودمون خورد بشه
* * * *
_ چرا احساس میکنم ناراحتی ؟
_ نیستم
_ پس چرا چشمهات این رو نمیگه
تلخ خندیدم :
_ چون چشمهام دارند اشتباه میکنند من واقعا ناراحت نیستم کیانوش بریم ؟
_ بریم
باهاش همراه شدم که بوسه هم همزمان با ما از اتاقش خارج شد آماده شده بود چمدونش دستش بود ، به کیانوش نگاه کردم که انگار اونم نمیدونست چخبره خطاب به بوسه گفت :
_ جایی میری ؟
بوسه لبخندی بهش زد :
_ عشقم منم باهاتون میام اینطوری خیالم راحته
کیانوش خیلی سرد جوابش رو داد :
_ قرار نیست جایی بیای برو اتاقت زود باش
_ اما کیانوش من زنت هستم چرا …
کیانوش با عصبانیت به سمتش رفت و سرش داد کشید :
_ ساکت شو

بوسه ساکت شد اما از قیافه اش مشخص بود حسابی ناراحت شده
_ چرا داری سرم داد میزنی کیانوش منم زنت هستم دوست دارم باهات بیام چرا …
کلافه گفتم :
_ کیانوش میخوای ما بریم داخل تو و بوسه برید !
_ نیاز نیست بوسه قرار نیست جایی بیاد خودش خیلی خوب میدونه
بعدش به سمتم اومد چمدون ها رو برداشت بهنام تو بغلم بود از خونه خارج شدیم ، کیانوش داشت چمدون ها رو سوار ماشین میکرد که پرستو اسمش رو صدا زد :
_ کیانوش
کیانوش خیره به چهره ی ترسیده اش شد و گفت :
_ چیه ؟
_ بوسه خودکشی کرده قرص خورده باید ببریمش دکتر تو …
وحشت زده بهش داشتم نگاه میکردم که کیانوش خطاب به پرستو گفت :
_ الان زنگ میزنم آمبولانس بیاد
_ چی ؟
_ نکنه فکر کردی من دکتر هستم ؟
پرستو خشکش زده بود گیج داشت بهش نگاه میکرد منم حسابی گیج شده بودم بخاطر رفتارش رسما داشت عجولانه رفتار میکرد
_ بهار
_ هان
_ سوار شو
_ پس بوسه چی میشه ؟
_ زنگ زدم آمبولانس میاد
_ ولی …
با تشر اسمم رو صدا زد :
_ بهار
ناچار سوار ماشین شدم که راه افتاد اما حسابی باعث ترس من شده بود حالا قرار بود چ اتفاق هایی بیفته خدا خودش میدونست فقط امیدوار بودم همه چیز خیلی زود درست بشه وگرنه شک نداشتم من دیوونه میشدم !
_ کیانوش
_ بله
_ بوسه واسش اتفاق بدی نیفته من میترسم .
_ با وجود اینکه این همه اذیتت کرده نگرانش هستی واقعا ؟!
_ چرا نباید نگرانش باشم مگه در حق من بد کرده آخه
_ کم نه
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ میشه برگردیم ؟
_ نه
_ من میترسم !
_ نترس چیزیش نمیشه قرص کم خورده که سفر ما لغو بشه من خیلی خوب میشناسمش !.

حسابی در حیرت بودم یعنی واقعا همچین کاری انجام داده بود چقدر جونش واسه خودش بی ارزش شده بود که آخه همچین بلایی سر خودش داشت میاورد
_ بهار
_ بله
_ چرا دلت واسه ی کسی میسوزه که چشم دیدنت رو نداشت و حتی واسش یه ذره ارزش نداشتی .
_ بوسه واسم مهم نیست نگرانش نیستم اما راضی به مردنش هم نیستم انقدر در حق من بد نبوده
پوزخندی بهم زد :
_ یه چیزی واسم خیلی عجیب هستش
با چشمهای ریز شده داشتم بهش نگاه میکردم یعنی دقیقا چی واسش عجیب شده بود
_ چی ؟
_ چرا فکر میکنی در حقت بد نبوده ؟
_ چون نبوده
_ پس حرفاش ؟
_ حرفای کسی واسمون مهم میشه که تو زندگیمون نقشی داشته باشه
متفکر داشت بهم نگاه میکرد مشخص بود این حرف من واسش عجیب بود
_ فکر نمیکردم همچین آدمی باشی !
خندیدم :
_ یعنی انقدر به نظر میام ؟
_ نه ، زیادی خوب هستی
با شنیدن این حرفش ساکت شدم احساس خوبی بهم دست داد با این حرفش دوست نداشتم حرفاش واسم مهم باشه اما شده بود نمیدونستم چرا یه احساس آشنایی نسبت به کیانوش داشتم …
* * * *
با شنیدن صدای گوشیم جواب دادم :
_ بله
صدای عصبی پرستو داشت میومد ؛
_ بوسه در حال مرگ بود تو شوهرش رو برداشتی با خودت بردی خجالت نمیکشی ؟
_ درست صحبت کن پرستو تو کی هستی بخوای با من اینطوری صحبت کنی .
_ خفه شو
_ اتفاقا کسی که باید خفه بشه تویی نه من حالا گوشی رو قطع میکنم چون وقت گوش دادن به حرفای تو رو ندارم خداحافظ

بعدش گوشی رو قطع کردم چون بشدت داشت روی اعصابم راه میرفت ، مشخص نیست چی از جون من میخواد ، صدای کیانوش اومد :
_ با کی داشتی صحبت میکردی انقدر عصبی شدی ؟
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ مثل همیشه پرستو بود فقط قصدش این بود اعصاب من رو خورد کنه همین
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ مثل اینکه قصد نداره این نوع رفتارش رو تغیر بده همیشه باید به یه روشی اعصاب بقیه رو خورد کنه
نمیدونم چقدر گذشته بود که جفتمون ساکت شده بودیم ، بلاخره سکوت بینمون رو شکستم و پرسیدم :
_ بهنام خوابید ؟
_ آره
_ تنها نگرانی من پسرم هست
_ چرا ؟
_ چون باید بین یه مشت دیوونه بزرگ بشه ، وقتی مشکلات تموم بشه پسرم رو برمیدارم و میریم مشهد پیش مامانم نمیشه اینجا موند واقعا
کیانوش با صدایی خش دار شده گفت :
_ من اجازه نمیدم کسی باعث اذیت شدن پسرت بشه مطمئن باش
_ تو هم اجازه ندی هستن کسایی که اذیتش کنند انگار این واسشون عادی شده
_ منظورت پرستو هستش ؟
_ اره
_ اما اون بهنام رو دوستش داره .
_ اگه دوستش داشت انقدر جنگ اعصاب راه نمینداخت
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ نمیدونم چی باید بگم حسابی گیج شدم چون دلیل این رفتارت واسم مبهم هستش
چی میشد بهش گفت وقتی هیچی حالیش نیست
_ رفتار من مبهم نیست تو دوست داری همش از پرستو دفاع کنی
_ حرفات خیلی پوچ و بی اساس هستش خودتم نمیدونی چی داری میگی بهار
با عصبانیت بلند شدم و بهش توپیدم ؛
_ تو همیشه دوست داری من عصبی بشم انگاری این شکلی واست خیلی خوب هستش
_ نه
_ آره
بعدش خواستم برم که صداش بلند شد :
_ تو خودت باعث عصبانیت خودت میشی میدونی من هیچوقت اذیتت نمیکنم .
گوشه ی لبش کج شد :
_ جدی ؟
_ آره

انگار من و کیانوش اصلا نمیتونستیم با هم راه بیایم و همیشه باید دعوا میکردیم همین باعث شده بود اعصاب من بشدت خورد بشه اما تا جایی که میشد سعی داشتم اعصابم آروم باشه البته اگه میشد
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای گریه ی بهنام بلند شد سریع بلند شدم به سمتش رفتم و پرسیدم :
_ گرسنه ات شده عزیزم ؟
با چشمهای گریون سرش رو تکون داد :
_ آره
لبخندی بهش زدم خم شدم صورتش رو بوسیدم بعدش دستش رو گرفتم با هم بریم
_ بریم عزیزم
_ باشه
به سمت پایین بردمش بهش غذا دادم باهاش بازی کردم حسابی کنار پسرم خوشحال بودم هیچکس هم نبود تا اذیتم کنه همینم باعث شادی من شده بود
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش سرم و بلند کردم که دیدم تو چند قدمی ما ایستاده
_ بله
_ چرا اینجا نشستید ؟
_ بهنام میخواست بازی کنم آوردمش اینجا هوا هم خوب هستش
اخماش رو تو هم کشید :
_ هوا داره سرد میشه سرما میخوره
_ هوا زیاد سرد نیست بعدش لباس گرم پوشیده
کیانوش اومد پیشم نشست و مشغول تماشای بازی بهنام شد ، متعجب به سمتش برگشتم واسم عجیب بود بهنام رو دوستش داشت !
_ چیه چرا اون شکلی بهم نگاه میکنی ؟
_ واسم عجیب هستی !
یه تای ابروم بالا پرید :
_ من عجیب هستم ؟
_ آره
_ از چ لحاظ اونوقت ؟
_ فکر نمیکردم بچه ها رو دوست داشته باشی .
سرش رو پایین انداخته بود اما مشخص بود حسابی ناراحت شده از این قضیه انقدر که حد نداشت نمیدونستم چی باید بهش بگم تو قلبم آشوب به پا شده بود
_ کیانوش
_ بله
_ ببخشید !
خندید
_ نیاز نیست معذرت خواهی میکنی ، من بهنام رو دوستش دارم واسم خیلی عزیز هستش حتی حاضرم بخاطرش جونمم رو هم بدم
میتونستم بفهمم حرفاش بوی صداقت میده !

کنار کیانوش احساس امنیت میکردم با اینکه همش اذیتم میکرد اما میدونستم مراقبمون هست بعضی از رفتار هاش شبیه بهادر بود همین باعث میشد باهاش کمتر لجبازی کنم ، امشب شب اخر بود فردا باید برمیگشتیم تو بیرون نشسته بودم هوا سوز سردی داشت اما دوست داشتم همینجا باشم دلم واسه ی بهادر تنگ شده بود
_ بهار
به سمتش برگشتم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ چرا اینجا نشستی ؟
_ دلم واسه ی بهادر تنگ شده امشب خیلی زیاد
نگاهش عمیق و طولانی شد کنارم نشست و به آسمون خیره شد
_ چرا فراموشش نمیکنی ؟
_ نمیشه !
_ یعنی تا این حد دوستش داری ؟
_ بهادر اولین و آخرین عشقم هست مگه میشه فراموشش کنم ؟
_ بلاخره بعد این همه سال که از مرگش میگذره فکر کردم فراموشش کردی !
_ نه
واقعا فراموشش نکرده بودم اصلا نمیشد چون دوستش داشتم خیلی زیاد
_ بهار
_ جان
_ عاشق من نشدی ؟
با شنیدن این حرفش به سمتش برگشتم حالا اونم مستقیم داشت به من نگاه میکرد
_ نه
_ من شوهرت بودم !
_ این ازدواج بخاطر پسرم بود من عاشق شوهرم هستم میدونم زنده هستش و یه روزی میاد
نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد که باعث شد متعجب بشم چرا داشت اینطوری میگفت
_ کیانوش
_ جان
_ تو بوسه رو داری .
پوزخندی زد ؛
_ اره
_ پس نباید ناراحتش کنی میدونی که چقدر دوستت داره و واسش با ارزش هستی
با شنیدن این حرف من شروع کرد به خندیدن متعجب داشتم بهش نگاه میکردم ، وقتی ساکت شد خطاب بهم گفت :
_ میشه تمومش کنی ؟
_ چرا
_ چون …
یهو ساکت شد حرفش نصفه موند انگار دوست نداشت درموردش صحبت کنه .

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫50 دیدگاه ها

  1. رمان خان زاده ۶ پارت اومده نمیزارین؟؟
    دوستان رمان حان زاده بچه هاشون بزرگ میشن
    وانگار بچه مهتاب عاشق مونس شده

    1. عزیزم مهتاب بچه اولش پسر بود که اتفاقن بچه اهورا بود یعنی برادر بزرگتر مونس حساب میشد( از پدریکی از مادر سوا ) حالا به صورت مشکوکی هم مریض میشه تو بیمارستان میمیره•••• [ ۱•۲سالگی ]
      بحرحال بعدن خانواده اهورا زورکی مهتاب شوهر میدن بچش هم گفته شده دختره نه پسر
      (مگر اینکه پسره مهتاب زنده باشه و دشمن های اهورا بچه رو گرفته باشن••••••• )

    2. فکرکنم اشتباه گرفتی عزیزم احتمالن منظورت کیمیا هست چون اون هم یک پسر داشت بزرگتر از مونس

  2. سلام ادمین
    میگم دادا میشه تو تل
    اهنگای هندی ماله پادشا
    یا ارجیت سینگ هم بزاری
    و راستی اهنگ ترکی هم بزارمال
    فریده حیلال اکین
    ممنونت میشم 😊

                    1. بابا میگم روانی هستی میگی نه.
                      نیگا جملش.تو مدرسه استثنایی اینطوری جمله سازی نمیکنن.

                    2. خخخخخخ😂😂

                      یبار اینقدر اذیت کردیم معلممون سال اولش بود با جیغ گفت همتون برید به مدرسه استثنایی …

                      اینقدر خندیدم خودش گفت به شما امید ندارم😂😂😂

                    3. معلم ریاضی سال قبل ماهم یه ادم پیر بود مشق ننوشتیم قهر کرد رفت تو دفتر بست نشست.
                      انقدر خندیدیم که نگو تا اخر سال چند بار قهر کرد.

                    4. وایییییی خیلی خوب بود.
                      سال هشتم و نهم از بهترین سال های زندگیم بودن.
                      جرات حقیقت بازی میکردیم سر جرعت میرفتیم تو دفتر مدرسه جیغ میزدیم مدیر عین سگ میزدمون ماهم میخندیدیم.
                      یادش بخیر بهترین سال ها بود.

                    5. من سال دوازدهم یه معلم داشتیم خیلی بد اخلاق بود
                      اخر سال خواستیم اذیتش کنیم جلو دفتر ترقه انداختیم زیر پاش بیشوور با پا حلش داد داخل دفتر خودش نرفت داخل
                      یه صدایی داد حس کردیم کل مدرسه منفحر شد
                      معلم اای بیچاره از ترس رو به موت بودن 😅😅

                    6. خخخخخخخخخخخخخ نامرد پاره شدم از خنده.
                      مادرم میگه بچه چته امشب انقدر الکی میخندی نکنه مواد زدی؟؟
                      خخخخخخخخخخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان