codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۷۹

 

_ بیخیال مهم نیست من از اولش میدونستم چه آدم هایی هستند واسه ی همین قصد ندارم خون خودم رو کثیف کنم هر کاری دوست دارند انجام بدن خوشحال باشند دیگه پیششون نیستم !
چند ثانیه ساکت شد بعدش با صدایی گرفته شده گفت :
_ اما کیانوش دیوونه شده بود همه جا داره دنبال تو میگرده ، حالش خیلی بده
تلخ خندیدم :
_ لابد اونم نتونسته انتقامش رو بگیره کامل و حالا داره دنبال من میگرده
_ نه
_ همینه اشتباه نکن اصلا تو اون رو نمیشناسی اما من که شناختمش میدونم
واقعا هم همینطور بود حالا که شناخته بودمش میدونستم چطور آدمی هست
_بهار اینطوری که من دیدمش حالش خیلی بد شده بود میدونستم همش بخاطر عشق هست
خندیدم :
_ شاید همینطور که تو میگی باشه اما بعضی وقتا باعث میشه از خودم متنفر بشم بخاطر دروغی که بهم گفته بود ، همیشه احساس میکنم یه احمق بودم
_ اینطور نیست
_ ازش دفاع نکن من که میشناسمش باعث میشه از خودم متنفر بشم !
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ دوست داشتم زندگیت درست بشه تا تو هم خوشبخت بشی بهار
_ اما انگار خوشبخت شدن تو زندگی من نیست باید همیشه سختی بکشم .
_ میخوای بهنام رو بیارم پیشت ؟
_ چطوری ؟
_ گاهی میارمش به یه شکلی مخفیانه تا تو ‌…
_ نه
_ چرا ؟
_ بزار بهنام خوشبخت بشه اونا با من بد بودند اما واسه ی بهنام بهترین زندگی رو میسازن من این رو مطمئن هستم واسه ی همین بزار پسرم خوشبخت بشه نمیخوام با دیدنش دلم هوایی بشه !
اشک تو چشمهاش جمع شد :
_ اما اینطوری اذیت میشی
_ مهم نیست هر چی قسمت باشه همون میشه تو نگران من نباش
_ مگه میشه ؟
_ آره

دوست نداشتم طرلان بخاطر من حتی شده یه ذره اذیت بشه یا اشک به چشمهاش بیاد ، خودم اذیت میشدم هیچ مشکلی نبود اما دوست نداشتم طرلان اذیت بشه اینطوری بهتر بود
_ بهار
_ جان
_ من باید برم‌چون دوست ندارم آریا شک کنه اما هر کمکی از دستم بربیاد واست انجام میدم ، من همیشه پیشت هستم پس اصلا نگران نباش
لبخندی بهش زدم حرفاش بوی صداقت میداد برعکس بقیه که همش باعث میشدند دیوونه بشم این اصلا درست نبود داشت اینطوری پیش میرفت
* * * *
چند سال گذشته بود تونسته بودم با کار کردن یه خونه خیلی کوچیک تو پایین شهر واسه ی خودم اجاره کنم ، روز ها میرفتم خونه های بقیه رو تمیز میکردم به همین زندگی ساده راضی شده بودم اینطوری بهتر بود
_ بهار
به سمت صاحب کارم برگشتم ، مریم خانوم خیلی با شخصیت و مهربون بود
_ بله خانوم
_ کارت تموم شده ؟
_ آره
_ اگه مشکلی نداره امشب اینجا باش به بقیه خدمتکار ها کمک کن چون مهمون داریم نیاز به کمک داریم
لبخندی بهش زدم :
_ چشم حتما
اینطوری هم میتونستم پول بیشتری بدست بیارم و پس انداز کنم تا امسال بتونم یه بارونی واسه ی خودم بخرم هوا حسابی سرد شده بود من جز مانتو های نازک چیزی نداشتم بپوشم خیلی وقت بود که اینطوری شده بود
_ بهار
به سمتش برگشتم و گفتم ؛
_ جان
_ تو هم امشب اینجا هستی ؟
_ آره
_ به خانواده ات خبر دادی
تلخ خندیدم و سرم رو تکون دادم هیچکس نمیدونست من تنها زندگی میکنم دوست نداشتم هم کسی متوجه بشه و من رو اذیت کنه اینطوری خیلی بهتر بود !
مشغول کار کردن شدم اینجوری شاید ذهن من مشغول بشه و به اتفاق های بدی که افتاده فکر نکنم ….

هیچکس نبود نگران من بشه ، خیلی تنها شده بودم جز طرلان هیچکس رو نمیدیدم همین طرلان واسم کافی بود بقیه جز عذاب هیچ چیزی بهم نداده بودند
میتونستم برم مشهد پیش مامان اما دوست نداشتم برم خانواده ی مامان رو میشناختم میدونستم چطور ادمایی هستند پس ترجیح میدادم ازشون دور باشم اینطوری خیلی بهتر بود
_ بهار
با شنیدن صدای مهدیه به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ کم کم مهمون ها دارند میان بریم لباس مخصوص رو بپوشیم میدونی که دوباره دخترشون میاد گیر میده
خندیدم حق باهاش بود برعکس مریم خانوم خودش که با شخصیت بود دخترش اصلا ادب و شعور نداشت تازه عاشق یه مرد زن دار هم شده بود
باباش باهاش موافق بود اما مریم خانوم بشدت مخالف این رابطه بود
گویا پسره هم اصلا نسبت بهش علاقه ای نداشت ، چند دقیقه که گذشت اسمم رو صدا زد :
_ بهار
_ جان
_ حواست کجاست ؟
_ چیزی گفتی ؟
_ آره خانوم صدامون زد زود باش
_ باشه
به سمت پایین رفتیم گویا مهمون هاشون اومده بودند ، زیاد نبودند
رفتیم میز شام رو چیدیم ، ایستاده بودم تا اگه چیزی لازم داشتند واسشون بیارم ، سرم رو بلند کردم که نگاهم به کیانوش افتاد اولش شوکه شده بودم اما بعدش خونسرد نگاه ازش گرفتم ما طلاق گرفته بودیم و این خانواده هیچ ارتباطی نمیتونست به من داشته باشه .
_ بهار
با شنیدن صدای مامان گیسو اصلا به سمتش برنگشتم هنوز یادم نرفته بود چجوری باهام برخورد کرده بود
خیره به مریم خانوم شدم و گفتم :
_ چیزی لازم ندارید خانوم ؟
_ نه میتونی بری
خواستم برم که دخترش مانا اسمم رو صدا زد ؛
_ بهار
سرجام ایستادم نگاهم رو بهش دوختم و خیلی سرد جوابش رو دادم :
_ بله
_ گیسو جون اسمت رو صدا زد مثل یخ ایستادی به چی خیره شدی عین ادم جوابش رو بده .
دستام مشت شد گاهی بیش از حد روی اعصاب راه میرفت کاش میتونستم خفه اش کنم .

_ دوست نداشتم جوابش رو بدم خودش متوجه شد این به شما ربطی نداشت .
با شنیدن این حرف من عصبانی شد اخماش رو تو هم کشید و گفت ؛
_ فکر نمیکنی داری زیاده روی میکنی ؟
نفس عمیقی کشیدم اصلا نمیدونستم چی باید بهش بگم رسما قاطی کرده بود ، مخصوصا با این رفتار زشتی که داشت و نشون میداد
_ نه
_ تو یه خدمتکار هستی نه خانوم این خونه که هر طوری دوست داشته باشی برخورد کنی
نمیدونستم چی باید بهش بگم رسما عقلش رو از دست داده بود
_ بهار
به سمت پرستو برگشتم و گفتم :
_ بله
_ برو
سری تکون دادم و گذاشتم رفتم ، عجیب بود که داشت باهام اینطوری برخورد میکرد شاید چون کیانوش پیششون بود قبلا رفتارشون خیلی توهین آمیز بود ….
کارم تموم شده بود نصف شب شده بود وسایلم رو جمع کردم میخواستم برم که مانا صدام زد :
_ وایستا
ایستادم که به سمتم اومد و گفت :
_ از فردا دیگه حق نداری بیای سر کار شنیدی ؟
_ آره
میدونستم چی داره میگه میخواست تلافی کنم ، خواستم برم که صدای مریم خانوم بلند شد
_ چرا نباید بیاد ؟
_ چون دوست ندارم دیگه واسه ی ما کار کنه مامان شما هم متوجه شدید
_ نه
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم چی میتونستم بهش بگم رسما عقلش رو از دست داده بود
_ از فردا بیا سر کارت
_ باشه
بعدش گذاشتم رفتم واقعا خیلی عجیب شده بود

تو خونه ی خودم نشسته بودم اما حسابی سردرد داشتم یه قرص خوردم میخواستم بخوابم اما نمیشد ، وقتی خوابم برد نیمه های صبح بود فرداش نتونستم برم سر کار به مریم خانوم خبر دادم که گفت اشکالی نداره
با شنیدن صدای زنگ در خونه بلند شدم رفتم در رو باز کردم طرلان بود
با دیدن چشمهام که حسابی قرمز شده بود نگران پرسید :
_ چیشده ؟
_ دیشب اشوب شده بود طرلان خانواده ی بهادر و خودش رو دیدم خیلی بد شد
چشمهاش گرد شد
_ اونا هم تو رو دیدند ؟
_ آره
دستم رو گرفت و با آرامش گفت :
_ بهتری ؟
_ نه
_ آروم باش انقدر خودت رو داغون نکن وگرنه بدتر میشی بعدش کاری که بهت نداشتند
_ اجازه ندادم هیچکدومشون باهام صحبت کنند ، من نسبت به همشون کینه دارم !
اشک تو چشمهاش جمع شد واقعا حالم بد شده بود ، نمیدونستم چرا اینطوری شده بودم ، چند دقیقه که گذشت صدام زد :
_ بهار
_ جان
_ میخوای بریم بیرون
_ نه
_ اما …
_ دوست ندارم جایی برم طرلان واقعا حالم خوب نیست ، کیانوش کنار بوسه خوشبخت بود خیلی زیاد میتونستم از چشمهاش متوجه بشم ، اون بهادر نیست کیانوش هستش عشق من نیست
من رو تو آغوشش کشید سعی داشت آرومم کنه نمیدونم چقدر گذشته بود ، که صدای زنگ خونه بلند شد متعجب بهم خیره شد و گفت ؛
_ منتظر کسی هستی ؟
_ نه
بلند شد رفت در رو باز کنه ، سرم رو بلند کردم با دیدن اریا و کیانوش خشکم زده بود اینجا چیکار داشتند به سختی لب باز کردم :
_ شما اینجا چیکار میکنید !

🍁🍁🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫11 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان