codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۸۰

 

کیانوش با عصبانیت به سمتم اومد و گفت :
_ به به خانوم فراری
نفسم رو با عصبانیت بیرون فرستادم اصلا حق نداشت بیاد خونه ی من و ازم حساب بپرسه ، بلند شدم روبروش ایستادم و گفتم :
_ از خونه ی من گمشو بیرون همین الان
با خشم فریاد کشید :
_ خفه شو دهنت رو ببند تا یه بلایی سرت درنیاوردم واقعا عوضی هستی
نمیدونستم چی باید بهش بگم اما حسابی حالم بد شده بود خیلی سخت شده بود
_ کیانوش
به سمت طرلان برگشت :
_ از تو دیگه انتظارش رو نداشتم طرلان
طرلان سرش رو پایین انداخت که نفس عمیقی کشیدم نمیشد ساکت شد
_ واسه ی چی اومدی ؟
_ واسه ی چی پسرت رو گذاشتی رفتی ؟
_ من پسرم رو گذاشتم و رفتم ؟
_ آره
قهقه ای زدم :
_ مثل اینکه اون دوتا عفریته نگفتن چجوری پسرم رو ازم گرفتند و تنها چیزی که بهم دادند شناسنامه و مدارکم بود بعدش مثل یه تیکه زباله پرتم کردند بیرون
کیانوش جا خورده بود انگار این حرفا رو واسه ی اولین بار بود داشت میشنید
_ تو داری واقعیت میگی ؟
_ مگه مریض هستم بهت دروغ بگم آخه ؟ حرفام همش عین واقعیت هست
_ واقعا ؟
_ آره
صدای طرلان بلند شد :
_ حتی پولی که مال خودش بود رو هم خواهرت ازش گرفت چیکار میتونست بکنه !.
اولش چند دقیقه ساکت شد بعدش حق به جانب گفت :
_ باید میموندی تا من بیام نه اینکه بزاری بری میفهمی ؟!
چشمهام با درد روی هم فشرده شد
_ بسه دیگه خسته شدم دوست ندارم شما رو ببینم جفتتون از اینجا گم بشید ‌

کیانوش پوزخندی زد :
_ انقدر مادر بی احساس و سنگدلی بودی که واسه ی بدست آوردن بچه ی خودت هم نجنگیدی .
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم ، اجازه میدادم هر چی دوست داشت بگه اما واسم عجیب بود که میتونست انقدر راحت من رو قضاوت کنه
_ بهار
به سمت طرلان برگشتم و گفتم ؛
_ جان
_ قصد نداری چیزی بهش بگی ؟
_ نه
_ اما …
_ طرلان خواهش میکنم !.
صدای سرد آریا بلند شد :
_ کاری که انجام دادی اصلا درست نبوده من واست داداش نبودم ؟
با خشم غریدم :
_ نه
متعجب شد کاملا از چشمهاش مشخص بود اما واسم مهم نبود مگه اون براش احساسات من مهم بود دوستم داشت اصلا که اینطوری برخورد میکرد چند دقیقه که گذشته بود صدام زد :
_ بهار
_ جان
_ آروم باش باشه اینطوری باز حالت بد میشه یادت رفت دکتر چی گفته بود ؟
یادم نرفته بود اما وقتی از دستش عصبانی میشدم همه چیز یادم میرفت و باعث میشد قلب من به درد بیاد
صدای عصبانی کیانوش بلند شد :
_ مشکلش چیه ؟
_ مشکلم هر چی باشه به تو یکی ربطی نداره حالا گمشید از اینجا
بعدش رفتم نشستم قلبم داشت تند تند میزد دوباره داشت حالم بد میشد ، طرلان متوجه شد رفت واسم قرص بیاره بعد گذشت چند دقیقه اومد خوردم حالم بهتر شد اما نه زیاد ولی بازم بهتر شده بودم که این واسه ی من خیلی خوب شده بود
_ بهار
به سمت آریا برگشتم و گفتم :
_ چیه
_ واسه ی امروز کافیه اما بعدش باید صحبت کنیم ،
_ من هیچ صحبتی با شما ندارم بهتره از اینجا برید و دیگه به هیچ عنوان بیاید پیش من شنیدید ؟
_ نه

با رفتن آریا و کیانوش داشتم دیوونه میشدم چجوری اینجا رو پیدا کرده بودند ، خوب بود طرلان پیشم مونده بود وگرنه دیوونه میشدم ، دستم رو تو دستش گرفت و نگران شده پرسید :
_ خوبی ؟
_ بنظرت میتونم خوب باشم مخصوصا بعد اتفاق هایی که امشب افتاد ؟
_ تو ضعیف نبودی بنظر من مثل همیشه از پس این برمیای من مطمئن هستم
لبخندی گوشه ی لبم نشست شاید داشت درست میگفت مثل همیشه از پسش برمیومدم ، چند دقیقه که گذشت صداش بلند شد :
_ کیانوش واسه ی چی اومده بود ؟
پوزخندی زدم :
_ اومده بود زندگی من رو بررسی کنه تا دلش خنک بشه ، وگرنه دلش واسه ی من نسوخته
_ بهار
_ چیه
_ اینطوری نگو مشخص بود دوستت داره
_ خیلی ساده هستی که فکر میکنی کیانوش میتونه عاشق بشه اگه دوستم داشت بهم میگفت بهادر هستش نه اینکه مخفی کنه و بوسه رو پیش خودش نگه داره .
_ شاید یه دلیلی داشته باشه
_ درسته اونم این هستش که بوسه رو دوستش داره و من واسش یه هوس بودم همین بعدش پرو پرو اومده میگه مادر بدی هستی اره من بد هستم چون نخواستم پسرم آسیب ببینه و میدونستم جاش پیش پدرش امن هست .
طرلان من رو تو آغوشش کشید و گفت :
_ هیس آروم باش واسه ی قلبت اصلا خوب نیست
_ مگه اجازه میدن حال من خوب باشه تا فرصت گیر میارن میخوان اذیت کنند
_ تو بهشون این فرصت رو نده
_ ذاتا دیگه قصد ندارم بهشون فرصت همچین چیزی رو بدم اینبار نه
* * * *
_ بهار
سرد گفتم :
_ بله
_ من داداشت بودم نبودم ؟
_ نه
آریا چنگی تو موهاش زد و با خشم غرید :
_ غلط میکنی ، دوست داری یه بلایی سرت بیارم همش همین رو تکرار میکنی ؟
_ نه دوست ندارم بلایی سرم بیاد اما این رفتارت واقعا زشت هستش میفهمی ؟
_ نه

_ من دوست نداشتم اصلا باهات روبرو بشم آریا چون تنها چیزی که به من میرسه از شما عذاب هست
با عصبانیت به سمتم اومد بازوم رو تو دستش گرفت و با خشم غرید ؛
_ من اذیتت میکنم ؟
_ آره
صدای طرلان بلند شد :
_ آریا آروم باش داری چیکار میکنی مگه دیوونه شدی آخه ؟
آریا به سمتش برگشت و رو بهش توپید :
_ ساکت شو واسه ی تو هم دارم از شوهرت مخفی میکنی کجا میری آره ؟
_ نه
_ چرا میگی نه وقتی همینطوره
_ ببین من میتونم توضیح بدم اما فعلا داری با این کارت بهار رو اذیتش میکنی
به سمت من برگشت و پرسید :
_ من اذیتت میکنم ؟
_ آره
دستش رو برداشت رفت نشست :
_ خوب میشنوم واسه ی چی فرار کردی الان هم داری اراجیف تحویل من میدی ؟
_ آریا ….
رو به طرلان توپید :
_ ساکت
طرلان ترسیده ساکت شد که نگاهش رو به من دوخت :
_ خوب میشنوم
_ چی رو میخوای بشنوی بهم بگو تا بهت بگم ؟
_ چرا رفتی ؟
_ چون باید میرفتم چرا باید جایی میموندم که هیچکس دوستم نداشت دیوونه بودم ؟
نفسش رو با عصبانیت بیرون فرستاد :
_ همه دوستت داشتند
با صدای بلندی زدم زیر خنده چقدر ذهنش مریض شده بود که همچین چیزی داشت میگفت
_ تو واقعا حسابی ذهنت مریض هست میدونستی ؟
_ نه
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ بهانه هایی که داری میاری هیچکدومشون خوب نیستند من نمیتونم اجازه بدم بیشتر از این اینجا باشی پس بهتره تمومش کنی شنیدی ؟
_ نه
واقعا دیگه داشت اراجیف میگفت و رسما رد داده بود حرفاش داشت عذابم میداد خیلی بد شده بود چی میشد بهش گفت مخصوصا با رفتار زشتی که داشت و از خودش نشون میداد
_ من دارم اینجا زندگی میکنم دیگه واسم مزاحمت ایجاد نکنید اجازه بدید خونه ی خودم باشم همین !

با عصبانیت بلند شد و گفت :
_ بهار داری عصبیم میکنی بهتره زود بلند بشی بیای وگرنه ممکن هست کار دستت بدم .
بلند شدم روبروش ایستادم و گفتم :
_ من خونه دارم کار دارم ، این زندگی منه هر جوری دوست داشته باشم زندگی میکنم واسه ی همین بهتره هر چه زودتر از اینجا بری شنیدی ؟
_ نه
چشمهام با درد روی هم فشرده شد نمیدونستم دیگه چی باید بهش بگم حسابی حالم بد شده بود
_ آریا
به سمت طرلان برگشت و گفت :
_ چیه !
طرلان ترسیده جواب داد :
_ بهتره بریم اجازه بدیم بهار یکم آروم بشه بعدش بیایم الان جفتتون عصبانی هستید
آریا تیز به سمت من برگشت :
_ میرم اما مطمئن باش دوباره میام و حسابت رو میرسم .
آریا گذاشت رفت ، طرلان خیره به من شد ؛
_ تو آروم باش باشه حواست به خودت باشه ، اگه مشکلی پیش اومد بهم خبر بده
_ باشه
_ من برم آریا رو آرومش کنم انشاالله دفعه ی بعدی جفتتون آروم باشید
بعدش گذاشت رفت ، من دوست نداشتم آریا و کیانوش رو ببینم اما جفتشون دست از سر من برنمیداشتند مشخص نیست میخوان چیکار کنند
* * *
مشغول تمیز کردن شده بودم که صدای مریم خانوم اومد :
_ بهار
به سمتش برگشتم و گفتم‌ :
_ جان
_ یکی تو سالن هست باهات کار داره برو پیشش
_ باشه
بعدش متعجب به سمت سالن رفتم ، ببینم کی باهام کار داره با دیدن بوسه حسابی متعجب شده بودم اینجا داشت چ غلطی میکرد ، با عصبانیت پرسیدم :
_ چی میخوای ؟
_ اومدم باهات صحبت کنم پس بیخود گارد نگیر
پوزخندی زدم :
_ اما من هیچ صحبتی با شماها ندارم دست از سرم بردارید هم تو هم شوهرت واسه چی میاید ؟
یه تای ابروش بالا پرید :
_ شوهرم !
_ آره

با عصبانیت بلند شد و گفت :
_ کیانوش اومده پیش تو ؟
_ آره اومده پیش من چرا عصبانی میشی مگه تو خبر نداشتی ؟
_ نه
بعدش با عصبانیت ادامه داد :
_ نمیتونم بفهمم واسه ی چی بعد گذشت چند سال چرا دوباره اومدی تو زندگی ما چی میخوای هان ؟ قصدت چیه میخوای دوباره کیانوش عقدت کنه
شروع کردم به خندیدن چقدر داشت واسه ی خودش اراجیف میگفت ، واقعا چی با خودش فکر کرده بود داشت اینطوری میگفت
_ دیوونه شدی
بعدش خواستم برم که بازوم رو تو دستش گرفت و با عصبانیت داد زد :
_ وایستا ببینم
بازوم رو با شدت از دستش کشیدم بیرون و فریاد کشیدم :
_ خفه شو هرزه خانوم همین مونده بود یکی مثل تو بیاد من رو بازخواست کنه
_ بهار
با شنیدن صدای مانا به سمتش برگشتم ، نفس عمیقی کشیدم سعی کردم آروم باشم ، وقتی آرومتر شدم جوابش رو دادم :
_ بله
_ چیزی شده ؟
_ نه
دوست نداشتم فکر کنه اتفاق بدی افتاده که همش داشت اینطوری میکرد
_ پس چرا داد میزنید ؟
بوسه گفت :
_ این هرزه مثل توی جنده چشمش دنبال شوهرم هست نکنه اصلا با هم دست به یکی کردید آره ؟
مانا با تحقیر نگاهی بهش انداخت :
_ فکر کردی همه مثل خودت هستند
نفسش رو با عصبانیت بیرون فرستاد :
_ حق نداری به من تهمت بزنی ؟
_ جدی
_ بله
_ پس تو با کدوم جرئت اومدی خونه ی من بهم توهین کنی …
_ تو چشمت دنبال شوهرم هست
مانا قهقه ای زد :
_ عقلت رو از دست دادی ؟ چرا فکر میکنی من چشمم دنبال شوهرت هست
_ چون هستش !.

مانا با عصبانیت به سمتش اومد :
_ همین الان از اینجا گورت رو گم میکنی وگرنه یه بلایی سرت میارم تا عمر داری فراموش نکنی شنیدی ؟
_ نه
خدایا داشتم عقلم رو از دست میدادم ، چرا اینا دست از سر من برنمیداشتند دستام دوباره شروع کرده به لرزیدن رفتم یه گوشه نشستم ، نمیدونم چقدر گذشته بود بلاخره بوسه گورش رو گم کرد
_ بهار
با شنیدن صدای مانا سرم رو بلند کردم خیره به چشمهاش شدم که نگران پرسید :
_ خوبی ؟
_ آره
شاید دلش واسم سوخته بود وگرنه مانا اصلا رفتارش با من خوب نبود
_ چرا سکوت کرده بودی در مقابلش
نفس عمیقی کشیدم وقتی حالم بهتر شد جوابش رو دادم ؛
_ من سکوت نکردم اما این زن انقدر بی شرم و حیا هستش که هیچ چیزی اصلا حالیش نیست فقط خودش مهم هست همین
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ درسته
_ مانا خانوم
_ بله
_ شما چرا دخالت کردید
_ نمیتونستم ببینم به خودش اجازه داده بیاد خونه من پرو بازی دربیاره اصلا ازش خوشم نمیاد با خودش چی فکرده میگه من به کیانوش چشم دارم انگار اصلا خبر نداره من شریک و دوست چندین ساله ی کیانوش هستم
حسابی شرمنده اش شده بودم پس تمام این سال ها بیخود گناهش رو شسته بودیم .
_ ببخشید
یه تای ابروش بالا پرید ؛
_ بابت
_ فکر های اشتباهی که تا حالا نسبت به شما داشتیم واسه ی همین میگم .
_ مهم نیست همه درمورد من بد فکر میکنند .
بلند شدم خواستم برم سر کارم که صداش بلند شد
_ تو حالت خوب نیست امروز میتونی بری بهار خونه واست بهتر هست
_ اما ….
_ بهار
_ باشه !.

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

یک دیدگاه

  1. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان