codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۸۲

 

خیره به من شد و گفت ؛
_ من میرم اما فردا میام وسایلت رو جمع میکنی میای عمارت پیش پسرت زندگی میکنی .
بعدش خواست بره که صداش زدم ؛
_ کیانوش
سرجاش ایستاد چشمهاش رو بهم دوخت که با صدایی گرفته شده گفتم ؛
_ من با چ عنوانی باید بیام پس کسایی که باهام غریبه هستند به همه ی اینا فکر کردی ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ آره
_ خوب ؟
_ مادر بهنام هستی میای بزرگش میکنی ، پیشش هستی درست مثل اول
با شنیدن این حرفش شروع کردم به خندیدن وقتی خنده ام تموم شد گفتم :
_ واقعا واسم خنده دار هستش !
_ بسه پاشو آماده شو
_ نمیام کیانوش داری خودت رو خسته میکنی ، میدونم مراقب بهنام هستند
_ از کجا میدونی ؟
نشستم خیره بهش شدم و جوابش رو دادم :
_ اگه مطمئن نبودم اصلا جایی نمیرفتم و پسرم رو با خودم میبردم
اومد روبروم نشست و پرسید :
_ این کینه واسه ی چی هستش ؟
_ کینه نیست !
_ پس چیه ؟
_ تو اون روز نبودی ببینی باهام چیکار کردند
بعدش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم نمیدونستم چی باید بهشون بگم خیلی بد شده بود
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ مطمئن باش اگه بودم تو الان پیش پسرت بودی نه اینجا بین فقر و بدبختی
تلخ گفتم :
_ فقر نیست من دارم کار میکنم از وضعیتم راستی هستم از اینجا برو کیانوش
سرد جوابم رو داد :
_ تا وقتی تو رو نبرم هر روز میام بهتره این و بفهمی
بعدش بلند شد که منم بلند شدم و صداش زدم :
_ کیانوش
_ بله
_ چرا میخوای من برگردم جایی که خودتون من رو انداختید بیرون
_ من نه اما کسایی انداختنت بیرون مجازات شدند ، بعدش باید پیش پسرت باشی دوست ندارم وقتی بزرگ شد عقده ی این رو داشته باشه که مادرش رو نداشته .

_ پسرم هیچوقت همچین کمبودی رو احساس نمیکنه چون میدونم مامان گیسو در حقش کوتاهی نمیکنه
پوزخندی زد :
_ هنوزم واست مامان گیسو هستش !
ساکت شدم آره واسم مامان گیسو بود چون دوستش داشتم خیلی زیاد ، درست بود بهم بد کرده بود اما یه سری چیز ها رو نمیشد عوضشون کرد و این باعث میشد قلب من به درد بیاد خیلی بد شده بود
_ بهار
به سمتش برگشتم خیره بهش شدم و گفتم ؛
_ بله
_ تو باید بیای !
ساکت شدم بیخودی داشت اصرار میکرد من قصد نداشتم برگردم جایی که واسم ارزش قائل نیستند ، بعد رفتن کیانوش حسابی تو فکر فرو رفته بودم اما میدونستم این بهترین کار ممکن هستش و من قصد نداشتم اصلا چیزی بگم چون اینطوری خیلی بهتر بود حداقل واسه ی من که خیلی بهتر بود
* * *
امروز وقتی کارم تموم شد خواستم برم واسه ی خودم یه لباس مناسب بخرم زمستون بود اما پولم نرسید باید صبر میکردم تا ماه بعد امیدوار بودم سرما نخورم
وقتی برگشتم خونه با دیدن کیانوش آریا جا خوردم اما وقتی طرلان رو دیدم متوجه شدم طرلان اونارو آورده پیش ما حسابی باعث میشدند اعصابم خورد بشه
_ بهار
با صدایی خش دار شده گفتم :
_ بله
_ ببخشید
_ بیخیال
میدونستم طرلان هیچ تقصیری نداره و مجبورش کردند ، با عصبانیت خیره به جفتشون شدم و داد زدم :
_ اینجا چیکار میکنید باز شما دوتا
کیانوش بلند شد به سمتم اومد و گفت :
_ صدات و بیار پایین
پوزخندی بهش زدم :
_ چیه میترسی !
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد
_ از چی باید بترسم ؟
_ اینکه کسی بشنوه بیاد و دردسر درست بشه هان ؟
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ بسه

طرلان اومد پیشم ایستاد و خطاب به کیانوش گفت :
_ بهتره به بهار فشار نیاریم !
کیانوش چند ثانیه فقط خیره به من شد بعدش رفت نشست ، کلافه رفتم نشستم و گفتم :
_ شما دوتا چرا هر روز هر روز میاید واسم مشکل ساز میشید
آریا خیلی سرد گفت :
_ باید برگردی زود باش وسایلت رو جمع کن ما بیرون منتظر هستیم !
بعدش بلند شد همراه کیانوش رفتند بیرون بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشند
_ بهار
خیره به طرلان شدم :
_ جان
_ باید برگردی !
_ بنظرت میتونم ؟
_ دیگه نمیشه کاری کرد
نمیدونستم چی باید بگم حسابی شوکه شده بودم بابت این موضوع واقعا هم هیچ کاری از دست من برنمیومد و این قضیه حسابی باعث آزار من شده بود ، قلبم به درد اومده بود
نمیدونم چقدر گذشته بود که اسمم رو صدا زد :
_ بهار
_ جان
_ من میخوام یه سئوال بپرسم !
_ خوب میشنوم
_ واسه ی چی داری همچین کار هایی میکنی ؟
_ چ کاری
_ اذیت !
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم واقعا نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی شوکه شده بودم ، چند دقیقه که گذشت بلاخره لب باز کردم :
_ طرلان تو که خودت میدونی من چرا نمیرم عمارت چرا اینطوری میگی پس
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ اما باید بری میشنوی !
نمیدونستم چی باید بهش بگم واقعا حسابی سردرد داشتم و وحشتناک شده بود
_ حسابی سردرد بدی دارم و این قضیه خیلی باعث شده بهم فشار بیاد
_ باید پیش پسرت باشی !
اشک تو چشمهام جمع شد واقعا داشتم عذاب میکشیدم این خیلی بد بود

میدونستم باید برگردم عمارت پیش پسرم باشم اما نمیشد من از ته قلبم داشتم عذاب میکشیدم و این قضیه باعث میشد نتونم درست حسابی به خودم بیام واقعا خیلی بد شده بود
_ بهار
خیره به طرلان شدم و گفتم ؛
_ جان
_ اگه به من اعتماد داری پس به حرفم گوش بده برگرد پیش پسرت اون الان خیلی بهت نیاز داره باید این رو متوجه شده باشی !
نفسم رو غمگین بیرون فرستادم متوجه این قضیه شده بودم میدونستم باید برگردم اما دست خودم نبود و همین باعث میشد حسابی تحت فشار باشم خیلی بد شده بود
_ طرلان
_ جان
_ اگه برگردم قول میدی پیشم باشی ؟
لبخندی زد و گفت :
_ من همیشه پیشت بودم و هستم مطمئن باش هیچوقت اجازه نمیدم تنها باشی
قطره اشکی روی گونم چکید
_ چند سال گذشته پسرم الان بزرگ شده تازه داره میره مدرسه شاید من رو نخواد
اخماش رو تو هم کشید :
_ این چ حرفیه من همیشه رفتم بهنام رو دیدم میدونم چقدر دوستت داره و منتظرت هست برگردی پیشش پس اینارو نگو
_ اما بوسه گفت واسش مادری کرده و …
وسط حرف من پرید ؛
_ چرت گفته فقط قصد داشته تو رو اذیت کنه پس به حرفاش گوش نده
_ طرلان
_ جان !
_ میترسم !.
_ از چی ؟
_ اینکه برگردم خودت میدونی من مریض هستم طاقت ندارم کسی باهام رفتاری بدی داشته باشه ، بعدش صبر و تحمل من مثل سابق نیستش این رو خیلی خوب میدونی با وجود همه ی اینا نمیدونم برگشت من درست هستش یا نه شاید اصلا بهتر باشه من ….
_ هیش !
ساکت شدم که ادامه داد :
_ قرار نیست با این چیزا تا آخر عمرت خودت رو زندونی کنی اینجا پسرت بهت احتیاج داره باید پیشش باشی !

_ بنظرت گیسو خانوم اجازه میده من پیش پسرم باشم ؟ وقتی من رو خودش انداخت بیرون حالا میزاره دوباره برگردم اونجا
طرلان پوزخندی زد و گفت :
_ انقدر پشیمون هست بابت اون روز که حد نداره شاید اولش خوشحال بودند تو رو فرستادند رفتی اما بعدش متوجه شدند تنها کسی که باعث شادی کیانوش میشه تو هستی
خندیدم واقعا هم خنده داشت چجوری وقتی واسشون منفعت دارم دوستم دارند
_ طرلان
_ جان
_ اصلا نمیتونم دوستشون داشته باشم با حرفایی که میگی فقط احساس بدی نسبت بهشون پیدا میکنم همین ! .
سرش رو با تاسف تکون داد ؛
_ واقعا دیگه نمیدونم چرا دارند اینطوری میکنند اما بهترین کار ممکن برگشت تو هستش
_ چاره ای جز این ندارم کیانوش هر روز داره میاد واقعا کلافم کرده
_ کاش ازش بپرسی چرا بهت دروغ گفته وقتی بهادر خودش هستش
_ تا خودش نگه من قرار نیست ازش چیزی بپرسم طرلان اینطوری بهتر هستش
_ کاش من میتونستم از آریا بپرسم حداقل این مسئله واست روشن میشد
_ نه
ناراحت داشت به من نگاه میکرد میدونستم نگران من هستش اما باید عادت میکرد
_ بهار
_ جان
_ من باید برم اما فردا میام وسایلت رو جمع کنم باشه ؟!
_ باشه
* * * *
کیانوش خیلی سرد گفت :
_ تصمیم درستی گرفتی دیگه فکر فرار به سرت نزنه که خیلی واست بد میشه
پوزخندی بهش زدم ؛
_ من فرار نکردم شماها خودتون من رو انداختید بیرون حالا این حرف و نزن خندم میگیره

🍁🍁🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫12 دیدگاه ها

  1. 😞😒جان.جان.جان.جان.جان.جان

    خو جان و کوفت
    خو جان مررررررض
    نه خدا وکیل اینم شد رمان؟

    برید از مهرنازنویسنده رمان گرگها یاد بگیرید😒

    خاک تو سرتون با رمان نوشتنتون😐😮😑

    پارت بعدی لطفا خواهشا دیگه جان نباشه😲

    همون هااااااا بگه خیلی بهتره والا😆

    این بهادر خاک توسرو هی زن میسونه توله
    چه خبرشه همیطو فرت فرت زن میسونه
    یه سه تای دیگه هم زن عقد کنه خوب میشه😡😡😡😡

    بعدشم خانواده ی بوسه خو راضی نبودن به ازدواجشون
    واسه عقد رضایت پدر دختر لازمه

    یعنیااااااااااااااا😩😩😩😩

  2. بعد یک سوال داشتم
    زن اولش که بچه نداشت ( بهادرورویا تاجایی که من میدونم بچه نداشتن ) زن سومش چییی؟! ( بوسه )

  3. من از همون اوایل که بهادر خودش بود و حتی رویا خواهرآریا هم زنش بود و بهار رو آزار اذیت میکرد
    ازش بدم میومد😐😑😶😓😒😯🤐🙁😣😥😫🤒🤕😔😞😟😤😳😵😨😡 هنوزم که هنوزه ازش ازش خوشم نمیاد خییییلی بددددددم میاد••••

  4. هرچی میخوام تصور کنم نثل این فیلمای ایرانیه مسخره شده که فقط حرفیه و کل رمان دارن میگن جان چقدرهم کشش میدن تموم کنید بره دیگه

  5. چه عجب این مزخرفه پارت اومد
    جان و کوفت ، جان و مرگ آدم بوق فلان فلان شده ی ….. خاک تو سرت
    اینام از دم خرن

  6. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان