codebazan

رمانرمان فقط برای من بخون

رمان فقط برای من بخون پارت اول

فقط برای من بخون

نویسنده : mansi1982 

ژانر : عاشقانه ، همخونه ای 

 

رو سنگ قبر اب ریختم گلهای که خریده بودمو پرپرکردم این جا خونه ی مادرم بود مادری عزیز ونمونه

مادری عاشق مثل تمام مادرای ایرانی مادری که ۴ماهه منو تنها گذاشته و رفته پیش پدرم و پدری که عاشق خانواده اش بود

و اما من انابیتا سعادت ۲۲ساله با چشمای بین قهوه ای و عسلی که خیلی ها از قشنگیشون حرف می زدن صورت گرد و استخوانی دارم با هیکل خوبی که به قول دوستام از اون شاسی بلندها هستم و لبهای که خدا خودش برام پروتز کرده من زاده ی عشقم ازپدری هنرمند و مادری مهربان .پدرم اهنگساز بود نه در حد بتهون ولی خیلی از همسن و سالاش با اهنگ های که ساخته بود خاطره داشتن زندگی مون اروم بود اقوام پدری نداشتم چون پدرم هم تک فرزند بود ولی اقوام مادری با ازدواج مادرم مخالف بودن و می گفتن افت داره که مادرم با یه مطرب وصلت کنه این شد نتیجه ی تنهایی الان من . مطرب چه جالب به هنرمند چه لقبهای که داده نمی شه پدرمو تو صانحه رانندگی از دست دادیم ولی مادرم مدتها بود که با سرطان دست و پنجه نرم می کرد این اواخر که واسه شیمی درمانی می رفت دیگه نای حرف زدن هم نداشت قسمم می دادکه دیگه بیمارستان نبرمش می گفت بزار تو خونه تو ارامش جون بدم وقتی منو می بری بیمارستان هر ثانیه هزار بار جون می دم وقتی با دکتر معالجش حرف زدم گفت شیمی درمانی هم دیگه جواب نمی ده بزارید بیمار هر جور که دوست داره این اخر عمری زندگی کنه حالا مامانم راحت شد از اون همه درد خلاص شد ولی من چی ؟ من باید چی کار کنم ؟ نمی دونم یعنی خودمو بسپارم به سرنوشت چاره ی دیگه ای ندارم ولی این جا ایران ایرانی که اگه بفهمن تنها و بی کس هستی تا می تونن اذیتت می کنن نگاه بد دنبالته باید اسه بری و اسه بیای تا گربه شاخت نزنه می دونم زندگیم سخت شده باید قبول کنم و باید یک تنه به جنگ خیلی از مشکلات برم امید وارم اینقدر توان داشته باشم تا به زانو نیافتم

سنگ قبر مادرمو بوسیدم اون جاش خوب بود تازه پدرمم باهاش بود به اسمون نگاه کردم یعنی اونا هم دارن منو نگاه می کنن هوا رو به غروب می رفت تو قبرستون دیگه کسی نبود منم بلند شدم خاک مانتومو گرفتم و اسه اسه از کنار جدول پیاده رو حرکت کردم از کار بی کار شده بودم چون یک خط در میون می رفتم حالا یه دختر تنها و بی کار تازه برای معالجه ی مادرم هم تا تونستم وام و کوفت و زهر مار گرفتم اگه مادرم خوب می شد حاظر بودم که همه هستیمو به حراج بزارم ولی مادرم رفت . باید بدیهامو صاف کنم باید به خودم بیام یاد حرف اخر مادرم افتادم که می گفت ادم زنده زندگی می خواد پس باید زندگیمو بسازم از قبرستون بیرون اومدم وارد خیابون اصلی شدم خیابونی خلوت که بوی مرگ می داد منتظر تاکسی بودم ولی هیچ خبری نبود

یه لکسوز و دیدم که چراغ می زنه کنار من که رسید زد رو ترمز من اصلا نگاه نکردم ولی صدای پایین اومدن شیشه رو شنیدم و بعد صدای صاحب ماشین

خانوم برسونمتون

یه نگاه به راننده انداختم یه پسر جون تقریبا ۲۷ ساله

– ممنون اقا منتظر می مونم

– خوب تا الان نیومده یعنی قالت گذاشته خوشگله

– برو گمشو عوضی و چند قدم از ماشین فاصله گرفتم فقط یه مزاحم کم داشتم تو زندگیم

– بیا بریم نمی زارم بهت بد بگذره پول خوبیم می دم

– برو به ننت پول بده کثافت لجن

– باشه بابا لجنم ناز نکن بیا بالا

– مثل اینکه زبون ادم ایزاد سرت نمی شه برو رد کارت حیوون

– هوی زنیکه تا نیومدم پایین جنازتو ننداختم بگو غلط کردم

– غلط و تو کردی اشغال

– پسره سریع ترمز دستیو با صدا کشیدو از ماشین پیاده شد و به سمتم خیز برداشت تو اون لحظه واقعا ترسیدم به اینو رو اونور یه نگاه انداختم ولی کسی نبود ماشین تک و توکی رد می شد وای عوضی داره به سمت من می یاد پسر می خواست دست بندازه منو بگیره که فرار کرد رفتم وسط خیابون پشت سرمو نگاه کردم که ببینم اون مردک هنوز می یاد دنبالم که با صدای وحشتناک بوق و ترمز ناگهانی یه ماشین کپ کردم پاهام قفل شده بودن گفتم الان که له بشم ولی ماشین چرخید و خورد به یه جدول صدای بدی تو گوشم پیچید یه لاستیک ماشین افتاد تو جدول به پشت سرم نگاه کردم لکسوزیه سریع پرید تو ماشینشو جیم زد حیوون اشغال همش بخاطر اون بود . به خود م گفتم انا در برو اگه یارو صدمه دیده باشه چی کم بد بختی داری همین جوری هم وایسادی به پاهام قدرت دادم تا فرار کنم چند متری دویدم ولی یه ان فکر کردم اگه حالش بد باشه و بیمارستان نرسه چی تا اخر عمرم باید عذاب وجدان بگیرم برگرد انا هرچی بادا باد دوباره راهم کج کردم و خودمو به ماشین رسوندم یه ماشین بنز مشکی بود از بیرون هیچی نمی دیدم به خاطر تیره بودن شیشه ها نزدیکتر شدم می خواستم در و باز کنم که در ماشین به سرعت باز شد از ترس یه جیغ بنفش کشیدم یه مرد جوون گفت خفه شو جیغ نکش بیا کمکم کن یه قدم جلوتر اومدم نباید جوابشو می دادم چون مقصر من بودم به اطراف یه نگاه انداختم کسی نبود صدای مرد دوباره من و متوجه خودش کرد بیا اینو بکش سمت داشبورد تا بتونم بیرون بیام ایربک ماشین باز شده بود رفتم کمک کردم مرد به سختی خودشو کشوند بیرون وقتی دیدمش گفتم عجب هیکلی می خورد که بدنسازی کار کرده باشه چارشونه و هیکلی بود ولی نه از این هیکل گلدونیا صورت جذابو خشنی هم داشت با موهای واکس خورده که الان دیگه خیلی بهم ریخته شده بودن به تیپش نگاه کردم خدایی بنز سواری بهش می یومد

– چیه چرا اینجوری نگام می کنی ؟

– سلام

– علیک زدی داغون کردی اه لعنتی ببین چی شد این دیگه ماشین نمی شه واسه من

– دور و بر ماشین و نگاه کردم یه چرخ تا وسطهای ماشین داخل جوب افتاده بود لاستیکش کج شده بود وای کاپوت هم که داغون شده من اصلا نفهمیدم به درخت هم خورده بود بدبخت شدی انا

– حالا می خوای چی کار کنی ؟

– ها من

– نه عمه امو می گم که خیلی دوسش دارم

– خوب حادثه بود تازه تقصیر منم نبود

– راست می گی اها تو نبودی که مثل دیوونه ها پریدی جلوی ماشین من

– چرا ولی اصلا متوجه خیابون نبودم اخه یه مزاحمه می خواست اذیتم کنه

– معلومه تو این ساعت اونم تو جاده که صد سال یه بار ماشین رد نمی شه گرفتار مزاحمم می شی

– سرمو انداختم پایین تا ببینم می خواد چی کار کنه

– داشت با موبایلش شماره می گرفت فکر کردم می خواد به پلیس راه زنگ بزنه بهش گفتم

– اقا می شه به پلیس زنگ نزنید ؟ خودم هزینه ی تعمیر ماشینتونو می دم

– مرد هم گوشیشو تو جیب شلور ش گذاشت و گفت :جدا پس مایه داری خوبه باشه زنگ نمی زنم

– خوب من که نمی دونم هزینه تعمیر چقدر می شه ؟

– مرد به ماشینش یه نگاه گذرا انداخت و گفت ۲۰تا اب می خوره تازه از کون ماشین هم افتاد جزء ماشینهای تصادفی شد کلی رو قیمتش تاثیر می زاره و بعد انگار خودشو خطاب کرده باشه گفت : اه گند ت بزنه شانس

اااا من فکر می کردم الان می گه دو سه میلیون هزینه تعمیر می شه به ماشین با دقت نگاه کردم نه این ماشین که با ۲۰هزار ماشین نمی شه شاید منظورش میلیون باشه با ترس گفتم

– ببخشید ۲۰ هزار تومن می شه

– مرده بلند خندید گفت نه ۲۰هزار ریال می شه دختر جون ۲۰میلیون تومن می شه حالا خسارتو بده

– با تعجب گفتم ۲۰میلیون تومن اقا مگه چی شده دوتا تقه به کاپوت می زنن درست می شه دیگه مگه اینجا سر گردنه است ؟

– نخیر خانوم . اون دوتا تقه که می فرمایید مال پیکانه نه بنز در ضمن شاسی ماشین شکسته مگه چرخو نمی بینی ایربکها هم که باز شده فقط هفت هشت میلیون می گیرن تا ایربکها رو جمع کنن کجای کاری جانم

– خوب من این پولو ندارم که

– اشکالی نداره عزیزم کارت شناسایی داری پیشت

– بله کارت ملیم همراهمه

– می شه ببینمش

اصلا نفهمیدم که کارت شناسایمو واسه چی می خواد فکر کنم هنوز تو شوک بودم مثل احمقها کارت ملیمو از کیفم در اوردم دادم بهش دیدم موبایلشو در اورد و گفت خوب که نمی تونی هزینه ماشینو بدی اشکالی نداره الان به پلیس زنگ می زنم

ای بابا اقا خواهش می کنم گفتم پرداخت می کنم ولی خیلی زیاده خوب من این پولو ندارم

از پدر مادرت بگیر

پدر مادرم در قید حیاط نیستن فوت شدن

خدا رحمتشون کنه خوب از خواهری برادری فکی فامیلی چیزی ازشون بگیردیگه

نمی دونم چرا از بی کسیم عصبانی شدم با لحنی که ازش عصبانیت می بارید گفتم

ندارم اقا من کسیو ندارم حالا می گی چی کار کنم ؟

– یعنی چی می خوای بگی بی کس و کاری ؟

– اره بی کسو کارم خوب اطلاعاتتون کامل شد ؟

– ببین دختر جون یا پولمو بده یا بزار زنگ بزنم پلیس بیاد این کارتم می مونه پیش من اگه فرار کنی هم پیدات می کنم چون ادمشو دارم که سر سه سوت پیدات کنن پس فکر فرار هم به ذهنت راه نده

– می شه قسطی پولشو بدم ؟

– نه مگه می تونم قسطی برم ماشینو تعمیر کنم

اه چه گدایی بود این مرتیکه خوبه حالا ماشین ۴۰۰میلیونی زیر پاشه نداره خودش بره تعمیر کنه بعد من پولشو بدم

– خوب شما خودتون از پول خودتون پرداخت کنید بعدش من قسطی بهتون می دم

– نه نمی شه همون بزار پلیس بیاد تکلیفو مشخص کنه

– ببین اقا هی پلیس پلیس نکن اگه به پلیسم بگید بیاد من مقصر نیستم چون من عابرم اگه امی بینید فرار نکردم و موندم چون باعث این حادثه من بودم نمی خواستم دینی گردنم بمونه حالا اصلا زنگ بزنین پلیس راه تا بیان ببینم منو مقصر می دونن ؟؟

– مرده دیگه چیزی نگفت و منو نگاه کرد یارو فکر کرده از پشت کوه اومدم و چیزی نمی دونم خوبه بخاطر عذاب وجدان موندم چشمامو انداختم تو چشماش که ببینم چی کار می خواد کنه

– پس بخاطر احساس دین موندین ؟؟؟؟!

– محکم جواب دادم بله

– می خوای جبران کنی ؟

– خواستن که می خوام ولی این پولو ندارم باید بهم فرصت بدید

– چه فرصتی ؟ تا کی ؟

– تا وقتی یه کار پیدا کنم چون از کارم اخراج شدم خونمون که رهن بانکه که بگم می فروشمش و خسارتتون و می دم پس باید بهم زمان بدید

– چرا اخراج شدی ؟

– یه خط در میون می رفتم شرکت

– چرا بخاطر بی نظمی ؟

یه نفس عمیق کشیدمو با حرص گفتم نه مادرم بیمار بود تو بیمارستان گرفتار بودم

مرد یه کارت از جیبش در اورد و به سمتم گرفت

بیا این کارت شرکت منه یه شرکت بازرگانیه بیا شاید بتونم یه جا برات جور کنم

کارتو گرفتم یه شرکت بازرگانیه معروف بود سرمو بلند کردمو گفتم

چرا ؟دلتون برام سوخت اینارو نگفتم تا شما دلسوزی کنید گفتم تا بهم فرصت بدید همین . خودم دنبال کار می گردم ممنون .و کارتو بسمتش گرفتم

کارت و ازمن نگرفت و بجاش جواب داد من به خودمم دلسوزی نمی کنم بیا اونجا کار کن تا حسابتو با من تسویه کنی

اگه هم نمی خوای خوب نیا ولی من پولمو می خوام

یه لحظه پیش خودم دودوتا چارتا کردم خوب اگه بخوام جای دیگه هم مشغول به کار بشم طول می کشه پس همینو قبول می کنم دستی که دراز شده بود و انداختم

کی بیام ؟

فردا

چه ساعتی ؟

فردا ساعت ۱۰بیا من قبلش یه جلسه دارم اون موقع وقتم خالیه .

باشه حالا کارت شناسایمو می دید ؟

نخیر تا زمانی که تسویه حساب با بنده نکردید این کارت پیش من امانت می مونه

باشه به هر حال من نمی خواستم فرار کنم اگه با این کارت شما خیالتون راحت می شه مشکلی نیست بمونه دست شما خداحافظ

داشتم می رفتم که گفت

کجا ؟

یعنی چی کجا ؟خوب برم دیگه

می خوای منو اینجا تنها بزاری ! با یه ماشین داغون چی کار کنم ؟

من چه می دونم من که میکانیک نیستم

نگفتم بمونی مکانیکی کنی

تو هم بمون اینجا بزار زنگ بزنم یه ماشین بیاد تا بکسور کنن تازه این وقت شب کجا می خوای بری دوباره گیر مزاحم می افتی بمون با هم بر می گردیم

راست می گفت هوا تاریک تاریک شده بود برگشتم و رفتم رو لیه ی جوب نشستم

مرد هم چند تا زنگ زدو اومد کنارم نشست

کارت ملیمو نگاه می کرد

انا بیتا خیلی بچه هستی همش ۲۲سالته که

ببخشید بابا بزرگ که دیر به دنیا اومدم باور کن مقصر من نبودم خدا منو دیر به پدر مادرم داد

بابا بزرگ چیه دختر من همش ۳۲سالمه من و پیر کردی که …تازه هنوز به چل چلیم نرسیدم

ماشین کی می رسه به نظرتون ؟

به ساعت مچی ش نگاه کردو گفت فکر کنم یه نیم ساعت دیگه برسن

درسم خوندی ؟

درس نه بی سوادم فقط مکتب رفتم

بلبل زبونم که هستی ؟

شما اینجور فکر کن مهم نیست

خوب می خوام ببینم تو چه حرفه ای راه دستی که تو شرکت اون قسمت بزارمت اصلا بگو ببینم شرکت قبلیتون در چه زمینه ای فعالیت داشت ؟

یه شرکت واردات و صادرات لوازم پزشکی بود در ضمن منم مهندسیه پزشکی خوندم

براوو مدرکتو از کدوم مکتب گرفتی اون وقت ؟

جزء اسراره دلیلی نداره اسم مکتبمو فاش کنم

نگو باشه خودم کشف می کنم در ضمن شرکت من در زمینه ی حمل و نقل هوایی فعالیت داره به درسی که خوندی نمی خوره ولی بیا مشغول شو تا بعدا یه کار با زمینه ی تحصیلیت پیدا کنی

ممنون همین کارم می خوام کنم

ولی معلومه درستم خوب بوده ها ؟

چطور ؟

خوب هم رشته ات با پدر مادرداره و هم تونستی تو این سن مدرکتو بگیری

اره درسم بد نبود

الان چی کار می کنی ؟

سرمو چرخوندم دیگه زیادی احساس خودمونی بودن بهش دست داده گفتم

چرا باید جواب بدم

خوب نده بعدم زیر لب یه بد اخلاق نثارم کرد

دیگه چیزی نپرسید هر دو سکوت کرده بودم و منتظر ماشین بودیم هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که از دور چراغ گردان یه ماشین نظرمون به خودش جلب کرد یه ماشین بوکسور بود هر دو ایستادیم ماشین که نزدیکمون رسید توقف کرد مرد هم سریع به سمت ماشین رفت و یه توضیحاتی داد ماشین و بردن ولی یارو کنارم موند پرسیدم

پس چرا شما باهاشون نرفتید ؟

نیازی نبود .الان که می برن پارکینگ فردا باید برم که ماشینو ببرم نمایندگی مجاز الانم کاری نداشتم

خوب حالا چی کار کنیم ماشینیم که رد نمی شه تا کی منتظر ماشین بمونیم ؟

چرا الانا پیداش می شه به دوستم زنگ زدم که بیاد دنبالمو ن

باشه ای گفتمو رفتم سر جای قبلیم نشستم مرده هم یکمی قدم زد و با نوک کفش می کوبید به لبه ای جدول سرو صدایی راه انداخته بود واسه خودش

موبایلشو در اورد و زنگ زد

کجایی پسر علف زیر پام در اومد ؟

کوشی پس نمی بینمت

همین جوری داشت حرف می زد که یه ماشین لنگه ی ماشین خودش تو خیابون رویت شد

اها دیدمت و گوشیشو قطع کرد به سمت من اومدو گفت بلند شو رسید بیا بریم

بلند شدمو دنبالش راه افتادم

مرد در عقب و برام باز نگه داشته بود اروم سوار شدم و سلام دادم

راننده از اینه ماشین منو نگاه کردو جوابمو داد

مرده هم سوار شد و کمربندشو بست وا چه جون دوسته این بشر

داشت با راننده درباره ی تصادف حرف می زد منم اروم داشتم گوش می دادم

به راننده گفت : سامی خدا رحم کرد اگه فرمونو نپیچونده بودم روح این خانوم الان در حال سیرو سفربه دیار باقی بود راننده با لبخندی گفت :

هامون زبنتو گاز بگیر یه دور از جونی بگی نمی میری پسر

ااا پس اسمش هامون بود حالا معنیش چی چی هست ؟

راننده که اسمش سام بود از تو اینه یه لبخندی زدو گفت ببخشید خانومه … ببخشید اسم شریفتون ؟؟؟؟

اومدم فامیلیمو بگم که هامون سریع گفت انا بیتا اسم این خانوم انا بیتا سعادت هستش

سام از تو اینه نگاهم کردو گفت خوشبختم منم سام عیوضی هستم

– خوشبختم اقای عیوضی منم که ایشون معرفی کردن دیگه

– ایشون یکم بعد به حالت قشنگی نشون داد که کم داره

– خندیدم که سام یه پس گردنی از هامون خورد احمق من کم دارم

– خوب نداری داری دیگه چرا بهت بر می خوره اها راستی تا یادم نرفته هامون مادر بزرگت امروز دوباره زنگ زد گفت حرف من همونیه که به هامون گفتم از حرفم هم بر نمی گردم یا ازدواج می کنه یا دور ارث و میراثو خط بکشه

– ای بابا این خان جون منم تا منو بدبخت نکنه بی خیالش نمی شه که

– خوب بابا بیا همین دختر عمه ی ترشیده اتو بگیر و خلاص تو که می دونی خان جونتم راضیه دوتا نوه هاش با هم سرو سامون می گیرن ارث و میراثتونم به غریبه نمی رسه

– خفه شو سام عمرا برم با اون عجوزه ازدواج کنم اصلا تو این نخها نیستم زن بگیرم پا بند می شم منم که اصلا مرد پابندی نیستم باید یه فکر دیگه کنم شایدم خان جون از حرفش برگرده و پشیمون بشه فعلا که موضوع جدی نیست

– می گم کم داری می گی چرا ؟ این تو بمیری از اون تو بمیریهای که ۵ساله می گه نیست ها خان جونت امروز خیلی محکم حرف می زد کلی هم تهدیدت کرد حالا از من گفتن بود دوست داری بشنو دوست نداری نشنو به درک

– دیگه چیزی نگفتن هردو سکوت کرده بودن سام ضبط ماشینو پلی کرد بعد از رد کردن چند اهنگ یه اهنگ قشنگی گذاشت خدا جونم این اهنگیه که پدرم ساخته چشمام پر از اشک شده بود راست می گن که ادمها می رن ولی خاطره هاشون می مونه این دوتا اگه بدونن من دختر همین کسیم که دارن اهنگشو گوش می دن چی می گن اهنگ تموم شد به سام گفتم

– می شه خواهش کنم این اهنگو مجدد پلی کنید

– از این اهنگ خوشتون می یاد

– خیلی زیاد دوسش دارم کلی برام خاطره زنده می کنه

– سامم لطف کردو اهنگ و از اول گذاشت هر سه سکوت کرده بودیم نزدیکای خونه رسیده بودم که گفتم

– اگه ممکنه نگه دارید

– چرا خانوم

– اینجا نزدیکه خونمه بقیه اشو می تونم پیاده برم خیل ی لطف کردید که منم رسوندید

– نگید خانوم وظیفه بود ولی الان اخر شبه اجازه بدید تا خونه برسونمتون فقط ادرس و بگید

– بعد از کلی تیکه پاره کردن تعارفات معمول و گرفتن ادرس منو تا خونه رسوندن وقتی داشتم پیاده می شدم

– از سام و هامون تشکر کردم وقتی پیاده شدم هامون هم پیاده شد و در بست به سمتم اومد و گفت فردا یادت نره منتظرتم ساعت ۱۰ حالا هم برو

– بهش اطمینان دادم که فردا می یام و خدا حافظی کردم وارد خونه شدم یه نفس عمیق کشیدم از گرسنگی در حال غش کردن بودم سریع مانتو شلوارمو در اوردم یه تونیک بلند گله گشاد تنم کردم اخی چقدر راحته این لباس در یخچال و باز کردم طبق معمول غذایی نپخته بودم پس شکم خودمو با دوتا نیمرو پر کردم یکمی هم تلویزیون دیدم اه هیچی نداره لعنتی از این سریالهای ابدوخیاری پخش می کرد بی خیالش شدم تلویزیون و خاموش کردم رو مبل دراز کشیدم داشتم فکر می کردم یه ادم عوضی ببین چجوری روزمون و خراب کردو منو تو دردسر انداخت حالا باید ۲۰میلیون هم بزارم رو کل بدهکاریام اه رقمش دیگه نجومی می شه خونه رو هم که نمی شه فروخت چی کار کنم پس خدا کنه حداقل حقوق خوبی بده مفت و مجانی نخواد براش کار کنم .

می گم هامون عجب دختره خوشگلی بود

اره خوشگل ولی زبون داره اندازه ی اتو بان صدر

معلومه بد نیشت زده اره

گاهی بد می زد تو برجکم

خوب می خوای چی کار کنی ؟

هیچی قراره بیاد تو شرکت کار کنه راستی دختره مهندس پزشکیه

نه بابا ایول مخ

اره به قیافش نمی خوره

ولی خوب من دختر رو نگفتم خره ننه بزرگتو می گم می خوای چی کار کنی ؟ بد گیر داده

تو اگه جای من بودی چی کار می کردی ؟

ازدواج

لابد با اون عجوزه اره

نه حالا مگه زن قحط برم یه شوهر مرده رو بگیرم

ولی من نمی خوام ازدواج کنم تو دیگه از برنامه هام خبر داری

هومان چرا ساخت و پاخت نمی کنی ؟

یعنی چی کار کنم ؟

به قول معروف ازدواج صوری ؟ هان خوبه ها ؟

کسی رو سراغ داری ؟

نه

پس زر الکی نزن

چرا یکی از اون دخترها که باهاشون حشر و نشر داری رو راضی نمی کنی ؟

اونا همشون معلوم الحالن اگه بعد ها اویزونم شدن چی ؟ چه تضمینی هست که اخر ماجرا بی دردسر بزارن و برن

خوب وعده ی پول بده همون انوشا می میره واسه پول یه پولی بده تا نقش زنتو بازی کنه هر چند الانم داره نقش زنتو بازی می کنی

خفه بابا خان جون نمی پسندش تازه اون هر شب مست و پاتیل می کنه فقط کافیه یه بار وقتی مست می شه خان جونم ببیندش گندش در می یاد خان جون زرنگه

پس چه فکری داری ؟

بی خیال حالا برو به سمت یه رستوران تا اومدن خان جون چهار پنج ماهی فرصت دارم

سام ماشینو به سمت رستوران همیشگیشون هدایت کرد .

//////////////////////////////////

خوب نظرت چیه ؟

از بیکاری بهتره ولی حقوقش چی ؟

کنار می یایم

ترجیح می دم الان کنار بیایم

چقدر می خوای ؟

خب من الان بگم ماهی ۱۰۰تا شما قبول می کنید ؟

۱۰۰هزار تومان !!!

نخیر ۱۰۰هزار ریال

چه زود تلافی حرفمو کردی حداقل می زاشتی یه ۲۴ساعت از گفتنش می گذشت

عادت ندارم زیر دین باشم

بی شوخی چقدر مد نظرته ؟

منم شوخی نکردم جناب هر چقدر بیشتر برای من بهتر (اوه چه قایفه هاش به هم می یان )

باشه حقوق کارمند ارشدو برات در نظر می گیرم ولی تو چطور با من تسویه می کنی ؟

یک سوم حقوق مال شما بابت اقساط تعمیر ماشین

اینجوری که چند سالی طول می کشه خانوم جون

به هر حال من فقط به شما بدهی ندارم باید بتونم بقیه ی بدهیامو هم تسویه کنم

خیلی خوش بحالتون نمی شه !

نه شما خیالتون راحت

نمی دونم چرا ولی باشه قبول از کی اماده به کاری ؟

هر وقتی بگید ؟

فردا روز اول کاریته دیر نمی یای

قبول

دیگه موندن زیاد جایز نبود پس بلند شدم و با یه خداحافظی شرکتو ترک کردم

سوار اسانسور شدم دکمه همکف و زدم ولی در هنوز کامل بسته نشده بود که دستی مانع بسته شدن کامل اسانسور شد و این یعنی شخص دیگه ای هم می خواد سوار بشه یه مرد جون سوار شد یه نگاهی بهش کردم و خودمو با گوشیه موبایلم سر گرم کردم همیشه از جاهای بسته بدم می یومد مخصوصا که باید جنس مذکری هم تحمل می کردم ولی خوب این اسانسور که ارث پدریم نبود پس مثل همیشه صبرو پیشه خودم کردم هردو تو طبقه ی همکف پیاده شدیم البته اون مرد جون خودشو کنار کشید تا اول من خارج بشم منم یه ممنون گفتمو ازش دور شدم

وقتی به خونه رسیدم از دیدن بیژن تعجب کردم رو پله ها نشسته بود

بیژن تو اینجا چی کار می کنی ؟

انا اومدی خیلی وقته اینجا نشستم و منتظر تو بودم

چی کارم داری ؟

نمی خوای منو دعوت کنی داخل همسایه هاتون ببین می گن چه دختر بدی مهمونشو جلوی در نگه می داره

کلید و از کیفم در اوردم و در و باز کردم برگشتم سمت بیزن و با طعنه گفتم بیا تو تا همسایه هامون نگفتم من یه دختر بی ادبیم

بیژن بدون مکث وارد خونه شد با دست اشاره کردم که بشینه خودم هم رفتم تا شربت بیارم وقتی با سینی محتوی شربت برگشتم دیدم بیژن داره به پیا نو دست می زنه برگشت منو دید و گفت

هنوز این پیانو رو داری ؟

مگه قراره نداشته باشمش

نه فکر کردم فروختی و دادی رفته

کدوم دختر و می شناسی که یادگار پدرشو بفروشه که من دومیش باشم بیا شربتت و بخور گرم می شه

بیژن دوباره اومد و رو مبل نشست یه لیوان شربتو یجا سر کشید و منو نگاه می کرد بعد از گذشت دقایقی دیدم خیال حرف زدن نداره منم خسته بودم عادت نداشتم تو خونه با مانتو و روسری باشم می خواستم زودتر از شر بیژن هم خلاص شم پس من شروع به حرف زدن کردم

– خوب تا کی می خوای نگاه کنی نگو این همه معطل شدی تا فقط بیای و منو تماشا کنی چرا اینجا هستی ؟

– چرا بر نمی گردی شرکت ؟

– الزایمر دوران جوانی گرفتی بیژن یادت رفته پدر بزرگوارتون عذر بنده رو خواستن یادت که نرفته جلوی همه منو سکه ی یه پول کرد اگه یادت رفته بگو تا با جزییات یادت بندازم ؟

– پدرم از بیماری مادرت خبر نداشت ؟

– پدرت خبر نداشت تو که خبر داشتی گرفتارم چرا به پدرت نگفتی ؟

– نمی شد اخه تو اون لحظه پدرم خیلی عصبانی بود

– الکی خودت و توجیح نکن من و تو از دانشگاه همدیگرو می شناسیم بیژن

– خوب قبول من اشتباه کردم که به پدرم درباره ی مادرت چیزی نگفتم حالا بر گرد شرکت باور کن دلم برات تنگ شده شرکت بی تو دیگه برای من هیچ جذابیتی نداره

– شرکت برای کار نه واسه خوش گذرونی در ضمن من الان کار دارم نمی تونم برگردم و باید بگم که اگه بی کارم بودم بر نمی گشتم اینو مطمئن باش من خیلی بیشتر از اون چه که تو فکر می کنی برای شخصیتم احترام قایلم حالا که حرفاتو زدی و جوابتو شنیدی برو من خسته هستم می خوام استراحت کنم

– انا خواهش می کنم می دونی که دوست دارم این کارو با من نکن منو از خودت نرون

– بیژن بچه نباش من هیچ احساسی به تو ندارم در ضمن تو سختیهام فهمیدم که رفیقم و کی نارفیق

از رو مبل بلند شدم و در ورودی خونه رو باز کردم و به بیژن اشاره کردم و گفتم

به سلامت از دیدنت نه خوشحال شدم نه ناراحت دیگه دلم نمی خواد هیچ بر خوردی با هم داشته باشیم خدا حافظ

بیژن یه نگاه مکث داری به من انداختو گفت این حرف اخرت انا بیتا ؟

اره

باشه ولی بدون دوست داشتم خدا حافظ و از خونه خارج شد

درو بستم در حال نشستن رو مبل شالم و از سرم باز کردمو پرت کردم رو مبل بیژن از همکلاسیهای من تو دوران دانشگاه بود بچه ی بدی نبود ولی شخصیت محکمی نداشت خیلی وابسته به پدر و مادرش بود و البته مثل چی از پدرش حساب می برد چند باری تو حرفاش اشاره کرده بود که به من علاقه داره ولی من از شخصیت ضعیفی که داشت خوشم نمی یومد بیخیال این فکرها بلند شدم و لیوانهای خالی رو بردم اشپزخونه دلم می خواست امروز اشپزی کنم پس دست به کار شدم دلم هوس کباب تابه ای کرده بود یه بسته گوشت چرخ کرده از فریز در اوردم و مشغول به کار شدم بعد از تموم شدن اشپزیم و خوردن رفتم یه چرتی بزنم بعد از فوت مادر و پدرم دیگه مثل سابق با حوصله نبودم دوستهای زیادیم نداشتم از اولم رفیق باز نبودم رو تختم دراز کشیدم و چشمامو بستم ولی خوابم نبرد یکمی رو تخت غلط زدم ولی بی نتیجه بود به یاد بابا افتادم وقتی خیلی ناراحت بودم برام پیانو می زدو می خوند به منم از همون بچگی یاد داده بود خیلی از اهنگها رو با هم می زدیم بلند شدم دلم واسه بابا تنگ شده بود از اتاق خوابم بیرون اومدم یه راست به سمت پیانو بابام که گوشه ی سالن بود رفتم پشتش نشستم وبه کلاویها ی سفیدو سیاه پیانو دست کشیدم جای انگشتهای پدرم روی تک تک اونها حس می کردم چه اهنگها که با این پیانو ساخته نشده شروع کردم به زدن و خوندن یکی از اهنگها که پدرم خیلی دوسش داشت و خودش هم می خوند :

شد خزان گلشن اشنایی

بازم اتش به جان زد جدایی

عمر من ای گل طی شد بر تو

وز تو ندیدم جز بدعهدی و بی وفایی

با تو وفا کردم …. تا به تنم جان بود….عشق وفاداری … با تو چه دارد سود

آفت خرمن مهر و وفایی … توگل گلشن جور وجفایی

از دل سنگت اه ه ه ه

دلم از غم خونین است …..روش بختم این است

از جام غم مستم …..دشمن می پرستم …..تا…… هستم

تومست از می به چمن ……..چون گل خندان از مستی در گریه ی من

بادگران در گلشن نوشی می …….من از فراغت ناله کنم تاکی

تو ومی چون ناله کشیدن ها .من و گل چون جامه دریدن ها

زرقیبان حواری دیدن اه….. دلم از غم خون کردی

چه بگویم چون کردی ……… در..دم …افزون… کردی

برو ای ازمهر و وفا عاری

برو ای عاری زوفاداری

که شکستی چون …. زلفت عهد مرا

دریغ و درد از عمرم که در وفایت شد طی ……………

ستم به یاران تا چند

جفا به عاشق تا کی ………..

نمی کنی ای گل یک دم یادم

که همچو اشک از چشمت افتادم

اه از دل تو ….گرچه زمحنت خوارم کردی ..با غم و حسرت یارم کردی

مهر تو دارم باز

بکن ای گل با من هر چه توانی ناز

کز عشقت می سوزم باز (زنده یاد بدیع زاده )

اشکام بود که پایین می یومدن این اهنگ خاطره ی خیلی از لحظه های شاد زندکیمو به رخم می کشید وقتی برای بار اول پدرم گفت با این اهنگ بخون چقدر مسخره بازی در اوردم ولی پدرم می گفت انا بیتا تو صدات معرکه است از اون به بعد پای ثابت میهمانیهای شدم که پدرم می رفت دیکه از اینکه جلوی جمع بخونم خجالت نمی کشیدم یه جورایی افتخار هم می کردم پدرم می زد و منم می خوندم یه زوج هنری خیلی خوبی بودیم ولی اه ه ه از جور زمونه که تنهام کرد. هنوز از پشت پیانو بلند نشده بودم که زنگ اپارتمان رو زدن بلند شدم ببینم کیه ؟

از چشمی نگاه کردم فخری خانوم بود همسایه ی روبه رومون

دروباز کردم

سلام فخری خانوم حالتون چطوره ؟

سلام انا جان ممنون بد نیستم تو خوبی دخترم ؟

قربان شما خوبم بفرمایید داخل جلوی در بد؟

نه دخترم دیدم بعد از چند ماه صدای خوندنت می یاد اومدم بگم مادر دوباره به این طبقه روح دادی چقدر دلم برای پیانو زدنت تنگ شده بود تا اخر اهنگ در اپارتمان باز گذاشته بودم تا صدات خوب بیاد باور کن انا یه لحظه مادر و پدرت جلوی چشمام اومدن که لبخند می زدن خدا رحمتشون کنه همسایه های خیلی خوبی بودن فقط اومدم بگم دست درد نکنه دل منم با شنیدن صدات باز شد برو دیگه دخترم منم برم به کارام برسم

خیلی ممنون فخری خانوم تشریف می یاوردید داخل خوشحال می شدم

باشه یه وقت دیگه بهت سر می زنم الان برم دیگه خدافظ عزیزم

خدا فظ فخری خانوم و در و بستم

فخری خانوم همسایه خیلی خوبی بود سه تا بچه داشت دوتا پسر و یه دختر که هر سه المان زندگی می کردن طفلک تنها بود چند سالی بود که شوهرش فوت شده بود اونم یکی مثل من تنهای تنها به سمت عکس بزرگی که منو بابا و مامان انداخته بودم رفتم تو این عکس من ۱۸سالمه رو عکس دست کشیدم

مامان …بابا … فخری خانوم می گه خوشحال اید می خوام بگم نگران من نشید رومو کردم سمت عکس بابا و گفتم بابا قول می دم هر چند وقت یکبار پیا نو بزنم که یادتون باشه اموزشی که به من دادید بی نتیجه نمونده هر دوتا تونو دوست دارم روحتون شاد باشه برگشتم به سمت اشپزخونه دلم یه لیوان اب می خواست خیلی وقت بود که نخونده بودم بخاطر همین احساس کردم گلوم خشک شده

خوب امروز حقوق گرفتم به من حقوق کارمند ارشد و دادن خوبه این پسره نزد زیرش چون تو قرار داد جای رقمو خالی گذاشت به سمت اتاقش رفتم و به منشیش گفتم که باهاش کار دارم اونم تلفنی از هامون اجازه گرفت که داخل بشم بعد از دو تقه به در وارد شدم دیدم داره با لب تابش گیم بازی می کنه

یک سوم پولو شمردم و گذاشتم رو میز

– بفرمایید اینم از قسط اول تعمیر ماشینتون

– ولی ماشین من هنوز تو تعمیر گاه رقم دقیق تعمیرشو نمی دونم

– به هر حال این قسط اوله دست من بمونه خرجش می کنم بعدا حساب و کتاب می کنیم

هامون یه نگاه به من یه نگاه به پول می نداخت یه لبخند رو لبش کاشتو گفت

– فعلا لازمش ندارم پیش خودت بمونه

– نه الوعده وفا حرف زدم پای حرفمم می مونم

از میز فاصله گرفتم تا برم بیرون داشتم در اتاق و باز می کردم که صدام زد نمی دونم چرا اسممو بدون خانوم صدا می زد یا اصلا چرا فامیلیمو صدا نمی زنه این جا شرکته یعنی نمی فهمه یا زیادی راحته ؟

– انا بیتا

– بله ؟

– تعارف نکردم با سر به پول اشاره کرد و گفت برش دار

– منم تعارف ندارم این یه معامله بود منم ادمی نیستم که بزنم زیر حرفم یا معامله ام

اینو گفتمو از در اتاقش بیرون زدم و رفتم به سمت اتاق خودم و شروع کردم به مطالعه ی پرونده هایی که از موعد تاریخ مالیشون گذشته بود من کارم مشاور بخش امور مالی شرکت بود کارم خیلی سنگین نبود ولی حساس بود کارم که تموم شد اماده شدم که از شرکت بزنم بیرون فقط از منشی شرکت خدا حافظی کردم کس دیگه ای رو ندیدم فردا جمعه بود می خواستم برم کوه پس تصمیم گرفتم واسه فردا یکم خرید کنم

خونه که رسیدم اولین کارم جابجایی وسایل خریدم بود بعد هم یه دفترچه از کیفم در اوردم که توش بدهی امو نوشته بودم چند تا از قسط بانک دیر شده بود یکم از پولو برداشتم تا فردا صبح قبل از شرکت برم بانک و قسط و بدم یکم برداشتم برای خرجی خودم تهش هر چی موند گذاشتم تو کشو میزم تا به زخمهای دیگم بزنم به دونفر دیگه بدهکار بودم که باید برم باهاشون تسویه حساب کنم

شامم و خوردم و خودمو سپردم به خواب ولی قبلش ساعت موبایلمو روشن کردم که فردا برای کوه خواب نمونم .

اه چقدر دیگه مونده تموم عضلاتم درد گرفته بود خیلی وقت می شد که دیگه کوه نرفته بودم عضله هام خشک بودن باید بیشتر بیام کوه کولمو جابجا کردم و قمقمه ای که توش اب پرتقال ریخته بودمو دستم گرفتم یه گروه دختر و پسر جلوی من حرکت می کردن کوهو گذاشته بودن رو سرشون اینقدر که جیغ و ویغ راه انداخته بودن یه لحظه یه دختر برگشت و پشت سرشو نگاه کرد و دوباره سرشو برگردوند ولی به سرعت دوباره برگشت و منو نگاه کرد منم نگاش کردم چهره اش برام اشنا می زد ولی یادم نبود کجا دیدمش دختره بر بر منو نگاه می کرد منم قدمهامو اروم کردم ولی اون وایساد از گروهش عقب افتاده بود یهو به سمتم اومد و گفت

– انا بیتا

– بله ولی منو از کجا می شناسی ؟

– دختر نشناختی منو و بغلم کرد

– منم ستاره . ستاره روشن دل انا سال اخر دبیرستان الزهرا حالا یادت اومد

از بغلم اومد بیرون با دقت بیشتری نگاه کردم راست می گه این ستاره است یه دختر سبزه با چشمهای سبز خوشرنگش با هم دوست بودیم ولی وسطهای سال ستاره رفت چون پدرش ارتشی بود و باید به مدت دوسال به یه شهر مرزی می رفتن دیگه از اون وقت هیچ خبری ازش نداشتم

– ستاره اصلا باورم نمی شه دیدمت ؟ کی برگشتید تهران ؟ چرا تماسی نگرفتی ؟

– وای انا خیلی خوشحالم که پیدات کردم ما هم ۲سال بعد برگشتیم تهران ولی شماره تماستو گم کرده بودم

– حالت چطوره ؟خاله مهناز عمو بهروز چطورن ؟

– سرمو انداختم پایین و گفتم هردو فوت شدن ستاره

– ستاره مات منو نگاه کرد دوباره بغلم کرد و زد زیر گریه همون جوری داشت گریه می کرد که دیدم گروهش دور شدن ولی یکی از پسر ها داره سوت می زنه

– ستاره کارت دارن

ستاره اشکاشو پاک کردو پشتشو نگاه کرد به اون پسره دست تکون داد دوباره به سمت من چرخید

– متاسفم انا خیلی ناراحت شدم چطور شد که فوت کردن ؟

– بیا بریم تو راه بهت می گم از گروهت جا موندی

– بی خیال ااونی که دست تکون داد سامان برادر شوهرم بود .

– مگه ازدواج کردی ؟

– اره بابا نامزد دارم ۶ماه دیگه عروسیمه

– مبارک باشه ولی زود نبود مگه جند سالت بود ترسیدی بترشی

ستاره خنده ی بلندی کردو گفت

– مگه نمی دونی قحطیه شوهر اومده

لحن ستاره دوباره بوی غم گرفت و گفت تعریف کن انا تو این چند سال چی شد ه ؟

با ستاره اروم قدم می زدیم و به سمت بالا حرکت می کردیم و من داشتم خلاصه ای از مرگ بابا و مامانم تعریف می کردم دیگه به گروه رسیده بودیم برادر شوهر ستاره سریع بسمتمون اومد و گفت

– ستاره شوهرت و جمع کن

– باز چی شده سامان ؟

– می گه چی شده …بیا برو ببین دختر مردمو متلک بارون کرد

– کیو می گی ؟

– انوشا – خیلی بهش تیکه می ندازه دختره هم دهنش چاک و بست نداره یه وقت دیدی یه چی گفتا !!!.

– بی خیال سامان بزار تیکه بندازه حق انوشاست دختره ی جلف

– ستاره برگشت سمت من و گفت ببخشید معرفی می کنم برادر شوهر عزیزم سامان

– و روشو کرد به سامان و گفت اینم دوست عزیزم که بعد از چند سال پیداش کردم انا بیتا

– سامان دستشو دراز کزدو گفت : خوشبختم خانوم انا بیتا

– باهاش دست دادم و گفتم منم از اشنایی با شما مسرورم

به ستاره نگاه کردمو گفتم ستاره از دیدنت خیلی خوشحال شدم دیگه مزاحمت نمی شم شمارمو که دادم بهم زنگ بزن همدیگرو ببینیم می خواستم ازشون جدا بشم که ستاره گفت :

– کجا می خوای بری انا مگه می زارم بیا با هم بریم تو رو خدا تازه می خوام با شوهرمم اشنات کنم روشو کرد به سامانو گفت

– سامان می شه سامو صدا بزنی ؟

– اره الان صداش می زنم و رفت به سمت گروه که حالا همگی نشسته بودن و حرف می زدن رومو کردم به سمت ستاره و گفتم

– حالا چند وقته نامزد داری ؟

– تقریبا ۵ماهی می شه تو عروسی یکی از دخترای همکار بابام همدیگرو دیدیم پسر خیلی خوبیه عاشقشم

– مبارکت باشه امید وارم خوشبخت بشی

یه صدا با عث شد که جفتمون به سمت صدا برگردیم

– اا این که که همون پسره سامه

– سام هنوز نگاهش به ستاره بود و می گفت چی کارم داری ؟

– بیا اینجا می خوام با دوستم اشنا ت کنم

– سام تا منو دید یه لبخند بزرگی زدو با قدمهای بزرگتر از لبخندش به سمتمون اومد

– – سلام خانوم انا حالتون چطوره اینجا چی کار می کنید ؟

ستاره یه نگاه مشکوک به من و سام انداختو گفت : همدیگرو می شناسید

جواب سلام سامو دادم و رومو کردم به سمت ستاره و براش علت اشنایمون و تو ضیح دادم

– چه جالب سام بهم یه چیزای گفته بود ولی اصلا فکرشم نمی کردم که اون انایی که سامی می گه تو باشی خدایی چقدر دنیا کوچیکه

سام دوباره منو مخاطبش قرار داد و گفت :

– اینجا چی کار می کنید شنیدم تو شرکت هامون مشغول شدید ؟

– اینکه اینجا چی کار می کنم دقیقا کار شمارو انجام می دم و می خوام از صبح روز جمعه ام استفاده کنم و از کوه لذت ببرم و بله درست شنیدید فعلا که تو شرکتشون مشغول هستم

– ستاره اون دوستی که می گفتی باهاش صمیمی بودیو گمش کردی همین اناخانوم خودمون هستن

– اره سامی اولش فکر کردم چشمام اشتباه می کنن ولی با دقت که نگاه کردم دیدم نخیر ایشون همون دوست جونیه خودمه

حالا چرا اینجا وایسادید بیاید بریم پیش بقیه بچه ها

– نه ممنون اقا سام من مزاحم نمی شم

ستاره زد به کتفمو گفت چه تعارفی شدی واسه من بیا ببینم تازه رییس جونتم اینجاست و دست منو کشوند و به سمت گروه حرکت کرد اروم گفتم ستاره دستمو ول کن کش اومد بابا

ستاره خندیدو گفت : دستو ول کنم که فرار کنی بیا بریم کم حرف بزن به گروه که رسیدیم با صدای بلندی گفت

بچه ها این دوست عزیز منه انا بیتا خیلی وقت بود دنبالش می گشتم امروز تو کوه دیدمش

منم دیدم ضایع است که مثل لالها وایسم یه سلام دسته جمعی ب همشون دادم ولی سرمو هنوز بالا نگرفته بودم که چشمام تو یه جفت چشم مشکی خیره موندن حالا فهمیدم منظور ستاره چیه از اینکه گفت رییس جونتم اینجاست نگو هامون و می گفت

هامون هم داشت نگام می کرد شاید فقط چند لحظه بود ولی از نگاهش گرم شدم نگاه هامون خیلی عمیق بود سریع با سر سلام دادم ولی هامون …………

به به انا خانوم چشم ما منور شد از دیدنتون خوش اومدید

– مگه تو هم می شناسیش هامون جون ؟

این صدای یه دختر بود که داشت از هامون می پرسید یه دختر با صورت برنزه تیره ابروهای شیطونی قهوه ای و موهای طلایی که خیلی چهره اش و غلط انداز کرد ه بود

هامون بسمت دختره یه نگاه گذرا انداختو گفت بله می شناسمشون و یه لبخند از روی بد جنسی به من زد

دعا کردم قضیه تصادفو نگه که خدا حرفمو شنید و حرفی از اون تصادف زده نشد با بچه های گروه اشنا شدم بچه های خوبی بودن ولی همشون تقریبا از من بزرگتر بودن فنچاشون من و ستاره بودیم

– چرا تنها اومدی کوه ؟

بچه ها همه سکوت کردن این دختره از کی پرسید ؟

دیدم بچه ها دارن منو نگاه می کنن مخصوصا هامون که زل زده بود به من

به انوشا که این سوالو پرسیده بود نگاه کردم و گفتم

– با منی ؟

– اره دیگه چرا تنها اومدی ؟ نگو که بی شانسیو یاری نداری ؟

– اشکالی داره تنها بیام ؟!!!

– اشکال که نه ولی خوب هوای کوه می طلبه که با یار بیای

– تا حالا که بی شانس بودم چون هر وقت تخم مرغ شانسی خریدم که از توش یار در بیارم به جای یار اسباب بازی در می یومد حالا دعا می کنم این دفعه خوش شانس باشم

– با گفتن این حرف همه ی مردا صداشون دراومد و اعتراض کردن ولی دخترها دست زدن و صوت کشیدن می گفتن ای ول راست می گی این مردها همشون از جعبه شانسی در اومدن

نگاهمو از انوشا گرفتم وبه ستاره نگاه کردم که داشت می خندید به هم یه چشمکی هم زد

یکم جابه جا شدم پاهام خشک شده بودن

انوشا با ناز گفت بی مزه من که یارمو از مهمونی پیدا کردم مگه نه عشق من ؟

منظورش هامون بود . هامونم یه پوزخند بدی زدو جوابی به انوشا نداد

یکی از دختر ها گفت بچه ها موافقید یه چیزی بخوریم ؟

همه موافقت کردن و هرکی هرچی که داشتو وسط گذاشت روی زیر انداز حصیریکه پهن کرده بودن منم از کولم سالاد الویه و میوه ها رو در اوردم و دادم به ستاره تا بزاره رو حصیر هر چی که فکرشو کنی رو حصیر بود از املت سرد گرفته تا کو کو دیگه مهم نبود کی چی اورده هر کی از هر غذایی که دوست داشت بر می داشت سام یه نگاه به من کردو گفت ستاره یکم از دوستت یاد بگیر دیشب چقدر از پشت تلفن التماست کردم سالاد الویه درست کن ببین خدا چقدر دوسم داره دست شما درد نکنه انا خانوم و یه لقمه از سالاد الویه برداشت رو کرد به هامون و گفت بیا پسر من که می دونم جون می دی واسه سالاد الویه بیا ببین چه خوش مزه هم هست هامون یه نگاه به ظرف الویه کردو گفت اگه کالباس داشته باشه نمی خورم بعد هم از من پرسید الویه اتو با کالباس درست کردی ؟

نه نه کالباس توش نیست چون من خودم از کالباس بی زارم

هامونم یه لبخند قشنگی به من زدو گفت پس خوردن داره

بچه های دیگه هم هرکدم یکمی خوردن به غیر از انوشا که خودشو با میوه داشت سیر می کرد منو ستاره و یکی از دختر ها هم مشغول خوردن غذایی شدیم که ستاره با خودش اورده بود بعد از اینکه تغذیه ها خورده شدن مهدی یکی از پسرها ی ناز جمع از تو فلاکسی واسه همه چای ریخت و داد دستشون من هنوز چایمو نخورده بودم به خوردن چای داغ عادت ندارم بچه ها همگی از خوشمزه بودن الویه تعریف کردن و از من تشکر حالا شکر خدا شانسی تو ظرف بزرگ الویه ریختم بازم صدای این دختره ی ایکبیری بلند شد

واه چقدر از الویه تعریف می کنید مگه کاری داره چندتا سیب زمینی و گوجه رو قاطی پاتی کنن

با گفتن این حرف همه ریسه رفتن

نازی یکی از دختر ها که همراه دوست پسرش نیما اومده بود گفت انوشا زیاد از هنرت تعریف نکن یهو دیدی چشم خوردیا خلاصه همه یه تیکه به این دختره انداختن انوشا هم هی به هامون می گفت هامون ببین یه چی بهشون بگو دیگه وقتی دید هامون محل نمی ده گفت :

من که دست به سیاه و سفید نمی زنم ما که مستخدمو اشپز داریم این کارای کلفت خونمونه

کثافت داشت به من می گفت کلفت شیطونه می گه بلند شم از اون گیسای زردش بگیرم که مثل اسب شیهه بکشه

هامون یه اخم غلیظ به انوشا انداختو نمی دونم دم گوشش چی گفت که حال این دختره بدجور گرفته شد

منم حقیقتا بهم برخورد ولی ظاهرو حفظ کردم ستاره دم گوشم گفت توجه نکن از اون بیشوراست سام که دشمن خونیه این عجوزه است من نمی دونم این هامون چی تو این دختره دیده که باهاش دوست شده

به ستاره لبخندی زدمو گفتم خوب مطمئنا چیزای خوب خوب دیده که به تو نشون نداده

ستاره منظورمو خوب گرفت و باصدای بلندی زد زیر خنده هر کی م یگفت چی شده به انوشا نگاه می کردو می گفت خوصی بود نمی شه جلوی بعضیها گفت دوباره می خندید

– هامون سرشو به سمت سامان چرخوندو گفت سامان سازتو نیاوردی ؟

چرا هامون اوردم مگه می شه بی یار به کوه اومد منم که یارم همیشه پر شالمه

– این یعنی یه متلک به انوشا که به حالت بدی از هامون اویزون شده بود اه ه حالم بد شد چقدر جلفه این دختر

اولین کسی که دست زد سامو ستاره بودن سامان هم کیف گیتارشو باز کرد و مشغول کوک کردن سازش شد یهو ستاره با صدای بلندی گفت

– راستی بچه ها این دوست من صداش معرکه است وای اگه بشنوید چه صدای داره

همه ی بچه اسرار کردن که بخونم فقط هامون چیزی نمی گفت یه سقلمه به ستاره زدم و گفتم لال شی چرا گفتی دیونه میان می گیرنمون

– اااا انا ! ناز نکن دیگه بخون اگه گرفتنمون با من مثل اینکه بابا جونم سرهنگه این مملکته ها !

– اخه دوست ندارم بخونم

– جون ستاره بخون مثل همون وقتایی که تو کلاس می خوندی جون من اصلا مرگ من بخون دیگه

سامان به من نگاهی کردو گفت خوب انا چی می خونی ؟

لیوان چایمو که هنوز نخورده بودم و گذاشتم کنارم

دیگه نمی شد کاریش کرد اگه نمی خوندم بچه ها فکر می کردن دارم کلاس می زارم و ناز می کنم ستاره هم ناراحت می شد پس به سامان گفتم می تونی از سرهنگ زاده بزنی ؟

-۰ اره کدوم اهنگو بزنم ؟

به شوق روی تو

بچه ها هم یه دست پر سرو صدا زدن سامان جاشو عوض کردو اومد کنار من و ستاره که روی تخته سنگ بزرگی نشسته بودیم نشست گفت حاظری ؟

حاظرم بزن و دست های هنرمند سامان روی سیم های گیتار لغزیدن و شروع به نواختن کردن منم یکم صدامو صاف کردمو شروع کردم به خوندن :

بسوی تو . به شوق روی تو

به طرف کوی تو سپیده دم ایم

مگر تورا جویم بگو کجایی ؟

نشان تو گه زمین گاهی ز اسمان جویم

ببین جه بی پروا ره تو می بویم بگو کجایی ؟

کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم

به غیر نامت کی نام دگر ببرم

اگر تو را جویم حدیث دل گویم

بگو کجایی ؟

بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی

فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی

یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من

دگرچه پرسی زحال من

تا هستم من اسیر روی توام به ارزوی تو ام

اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی ؟

بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی ؟

فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی ؟

بعد از پایان اهنگ صدای جمعیتیو شنیدم که دورمون جمع شده بودن از پیر گرفته تا جون اینا کی اومدن دور ما که من حواسم نبود نگاهم به سمت جمعیت رفت که همشون دست و صوت می کشیدن خوبه یه کنسرت مجانی دیدن نمی دونم چی شد که سام و هامون از جاشون بلند شدن و به سمت یکی از پسر ها رفتن دوربین پسره رو گرفتن و یه چیزی گفتن که من نشنیدم یکمی هم با دوربین پسره ور رفتن و دادن بهش دیگه جمعیت متفرق شدن با بجه های دیگه هم دوست شدم بعضیاشون واقعا خوب و خوشرو بودن ولی بعضیای دیگه هم با حسادت با من رفتار می کردن به ساعتم نگاه کردم اوه ساعت ۱۲بود دیگه باید می رفتم کولمو ور داشتم و بلند شدم به ستاره گفتم که می خوام برم اونم گفت بزار با هم بریم ولی دیگه حوصله نداشتم بیشتر بمونم خسته شده بودم از ستاره و بچه ها خداحافظی کردم دیگه گوش به اسرارشون ندادم به سمت پایین حرکت کردم . داشتم به ستاره فکر می کردم خیلی خوشحالم که دیدمش معلومه خیلی سامو دوست داره داشتم راه خودمو می رفتم که از پشت کولم کشیده شد داشتم سکندری می زدم که از پشت گرفته شدم ترسیدم و برگشتم همون پسره بود که هامون و سام رفتن پیشش

– چی کار داری می کنی چرا کیفمو کشیدی مگه مریضی ؟

– ای بابا حالا که هیچی نشد اخه خیلی صدات زدم اصلا تو این دنیا نبودی مجبور شدم

– خوب حالا چی کار داری ؟

– خوب من عاشق صدات شدم منم اهل هنرم می شه با هم دوست شیم

– نخیر

– چرا دوست پسر داری ؟

– اومدم لیچار بار پسره کنم که صدای هامون و شنیدم

– اره دوست پسر داره دوست پسرشم منم حالا که جوابتو گرفتی برو رد کارت

– چرا دروغ می گی تو که تنگ دل اون دختر مو زرده نشسته بودیو لاو می ترکوندی

– پسره دوباره به سمت من برگشت و کارتشو به سمتم دراز کرد

– بگیر دیگه از دوستی با من ضرر نمی کنی باور کن

– نمی دونم که چی شد هامون یقه ی پسره رو گرفت و مشت زد به صورتش پسره هم کم نیاورد به هامون حمله کرد من که مثل سگ ترسیده بودم جیغ می کشیدم هیچ کی نبود بیاد این دوتا رو از هم جدا کنه باید خودم یکاری می کردم کولمو انداختم زمین و رفتم سمت هامون دستشو گرفتمو کشیدم به پسره هم گفتم گمشو دیگه الاغ هر دوشون درب و داغون شده بودن البته پسره بیشتر یقیه لباسش بد جر خورده بود

بازم یکم برای هم کری خوندن و از هم جدا شدن دست هامون و هنوز نگه داشته بودم می ترسیدم دوباره به سمت پسره یورش ببره پسره که از ما دور شد هامون و رو یه سنگ نشوندم از تو کولم اب معدنیه که استفاده نکرده بودم در اوردم و گفتم :

بیا دست و روتو بشور گوشه ی لبت خون می یاد

هامونم بدون یک کلمه دست و روشو شست و دستای خیسشو به موهای اشفتش کشیدو مرتب کرد

بیا اینم از خوندن جنابعالی ببین چه شری درست کردی ؟

مگه من خواستم بزنیش ؟ با حرفم می شد دکش کرد

دیدی که چه سیریشی بود حالا تازه این اولیشه تا پایین بری وضع همینه ندیدی چقدر پسر جوون وایساده بودن و برات هورا می کشیدن حالا همشون یه جا تو همین راه کمین کردن که ببین تو تنها می ری پایین تا بهت پیشنهاد بدن

خوب تقصیر من که نبود ستاره ازم خواست بخونم

ستاره شاید چیزهای دیگه ازت بخواد تو باید به حرفش گوش بدی ؟

حالا که چیزی نشده

راست می گی رو صورت تو که گل کلم نکاشتن چیزی شده باشه

من نخواستم که بیای دنبالم پس منت سرم نزار

اره خوب شاید اگه من نبودم پیشنهاد پسره رو می پذیرفتی

با خشم به هامون نگاه کردمو گفتم

– اگه قبولم می کردم طوری نمی شد در ضمن به حرف دوست دخترتون هم گوش می دادمو بی یار نمی موندم هامونم با صورت عصبانیش صداشو بلند کردو گفت :

– دوست دختر من غلط اضافی کرده زر مفت زد برو کولتو بردار بریم

– با تعجب گفتم کجا بریم ؟

– خونه عمه قراره کجا بریم خونه دیگه تا پایین می رسونمت تنها نری بهتره

– نمی خواد شما به زحمت بیافتید برگردید پیش دوست دختر نازتون نمی خواد نگران تنهایی من باشید

گفتم تا پایین می یام اینقدر صداش عصبانی و خشمگین بود که ترسیدم چیز دیگه ای بگم کولمو برداشتو با هم به سمت پایین حرکت کردیم تو راه دیگه حرفی بینمون ردو بدل نشد وقتی پایین رسیدیم می خواستم ازش تشکر کنم که گفت تا خونه می رسونتم من از خدا خواسته حالا که دوست داره فردین بازی در بیاره پس منم با کمال میل می پذیرم سوار ماشین که شدیم این من بودم که سکوتو شکستم

شما که گفتید ماشینتون هنوز تو تعمیر گاه

– این ماشین اون نیست عادت ندارم سوار ماشین تصادفی بشم اون یکیو همون جوری زیر قیمت فروختم

– خیلی ضرر کردید ؟

– به این کارها کار نداشته باش

– یعنی چی می خوام بدونم چقدر بهت بدهکارم ؟

– دقت کردی به حرف زدنت

با تعجب و چشمای گرد شده به سمتش چرخیدم و منتظر ادامه ی حرفام شدم

هامون خندید و گفت چرا اینجوری نگام می کنی چشات چه بامزه شدن

منظورتون از اون حرف چی بود ؟

منظورم اووووم خوب وقتی عصبی می شی منو با فعل مفرد صدا می زنی وقتی عادی هستی با فعل جمع خودت نفهمیده بوی ؟

نه دقت نکرده بودم با این حال معذرت می خوام سعی می کنم از این به بعد مراعات کنم

اینو نگفتم که مراعات کنی راحت باش هر جور که دوست داری حرف بزن من که عادت ندارم با فعل جمع باهات حرف بزنم اخه خیلی کوچولویی

– کوچیک بودن که به سن و سال نیست به عقل و درکه که منم فکر می کنم خیلی عاقلم

– بر منکرش لعنت مادمازل ولی حالا از شوخی گذشته صدای خوبی داری اهل سازم هستی ؟

– هی بگی نگی یکمی پیانو بلدم

– راست می گی ؟

– اهل دروغ نیستم اینو هنوز متوجه نشدید ؟

– اووه ساری کلاس رفتی ؟

– یجورایی اره

– برای اوازم کلاس رفتی ؟

– نه به اون صورت

– چرا تلگرافی حرف می زنی خوب مثل یه دختر خوب کامل جوابمو بده می ترسی انرژیت تحلیل بره

– دقیقا از همین می ترسم

– بهت نمی خوره ترسو باشی ؟ اتفاقا جسارت تو چشمات برق می زنه

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان