codebazan

رمان فقط برای من بخون

رمان فقط برای من بخون پارت ۶

به خونه هامون هم زنگ زدم ولی کسی جواب نداد هر طور شده باید

با هامون صحبت می کردم اها یادم افتاد حتما ستاره خبری از هامون داره

سریع خونه ی ستاره رو گرفتم کسی جواب نداد و تلفن رفت رو پیغامگیر

گوشی تلفنو با خشم خاموش کردم و کوبیدم رو مبل با صدای بلندی گفتم

لعنتیا معلوم نیست کدوم گوری هستن تلفن سام و هم نداشتم تا بهش زنگ بزنم

یاد شرکت افتادم اره حتما باید الان شرکت باشه شماره شرکتو گرفتم

هیچ کدوم از کارام رو قصد نبود مثل دیوانه ها شده بودم

وصل شدم به اپراتور منتظر موندم تا کسی پاسخگو باشه که شکر خدا یه دختری با ناز جواب داد

سریع گفتم من با اقای شمس کار دارم

دختره یکم من من کردو گفت : شما خانومه ؟

تو دلم کلی فحشهای رکیک بار این دختره کردم ولی با ارامش ساختگی

گفتم :من سعادت هستم انا بیتا سعادت می شه وصل بشم به اتاق اقای شمس ؟؟؟؟؟

دختره دوباره شروع کرد به من من کردن اگه کارم بهش گیر نبود

حتما می گفتم بره تخم کفتر بخوره بلکه زبونش باز بشه

جواب دختره حسابی شوکه ام کرد

( اقای شمس به مدت نامعلومی به مسافرت کاری رفتن (

بدون اینکه چیز دیگه ای از دختره بپرسم گوشیو قطع کردم

چرا از زمین و اسمون داره برام مشکل می باره خدا بخودت قسم من دیگه تحمل ندارم

دوباره ابلاغیه رو دستم گرفتم به نوشته هاش خیره شدم

مضمون نامه این بود که برای طلاق از هامون به دفتر ازدواج و طلاق شماره …. مراجعه کنم

نفرت عجیبی از هامون تو دلم ریشه کرد اگه حتی می خواست جدا هم بشه

نباید برام ابلاغیه می فرستاد نباید با ابروی من بازی می کرد

من که نمرده بودم به خودم زنگ می زد من که حسن نیتمو

بهش ثابت کرده بودم من که رضایت نامه ی محضری بهش داده بودم

دیگه این مسخره بازیا واسه چی بود ؟ به حد مرگ ازش بیزار شدم

دیگه اسمش یاد اور خاطرات خوش نبود دیگه اسمش چشمامو بارونی نمی کرد دیگه

هیچ چیز از هامون منو به وجد نمی اورد لعنت به تو هامون که اسمت

خط بطلانی شد روی تموم لحظه های شیرینم لعـــــــــــــنت به توووووووو

چند باری صدای ایفون به گوشم رسید ولی اصلا حوصله ی باز کردن و نداشتم

از شدت اظطرابی که بهم وارد شده بود احساس سرگیجه ی شدیدی می کردم و حس سبک شدن

همون جور با مانتو و شالی که رو شونه هام افتاده بود رو مبل دراز کشیدم

دیگه چیزی نفهمیدم جز سیاهـــــــــی مطلق

با حس سوزشی تو دستم چشمامو باز کردم من کجا بودم ؟ چی شده ؟

دستم دوباره به سوزش افتاد سرمو چرخوندم ببینم چی داره منو نیش می زنه؟؟؟

یه خانومی رو دیدم که فرم سفید پوشیده تا دید چشمام بازه با لبخندی گفت :

چه عجب خانوم چشماتون و باز کردید ؟؟؟؟!

با صدای که به شدت گرفته بود و گلویی که فقط مزه ی تلخی رو حس می کردم گفتم : من کجام ؟

پرستار جوابمو داد : بیمارستانی عزیزم سه روزه که بی هوشی

با تعجب به پرستار نگاه کردم و با سختی گفتم : بیمارستان ؟!!!! برای چی ؟

پرستار انژوکت دستمو عوض کرد و گفت : جواب سوال اولت : اره بیمارستان

ولی برای سوال دومت : نمی دونم ! الان همراهتو صدا می زم بیچاره ها خیلی نگرانت بودن

پرستار اینو گفت و سرم وصل شده به دستمو تنظیم کرد و از اتاق خارج شد

بعد از رفتن پرستار سعی کردم یادم بیاد برای چی کارم به بیمارستان کشیده شد ه

به لحظه نکشید که یادم افتاد فقط نفهمیدم منظور پرستار از همراه کی می تونست باشه ؟؟؟

تا اونجا که یادم می یومد کسی پیش من نبود پس کار کی بوده ؟که منو به بیمارستان اورده ؟

چشمامو بستم تا درست فکر کنم …………

با صدای خنده ی چشمامو سریع باز کردم

ارتــــــا !!!!!!!! این اینجا چی کار می کرد ؟؟

به به خانوم خوش خواب نه خدا وکیلی تو با خرس نصبتی نداری ؟

مگه این برادر من چقدر ازت کار کشیده که سه روزه یه بند خوابیدی ؟

اینو گفت و نگام می کرد ارتا نزدیک تخت رسید دستشو کشید رو صورتم

منم نگاهش کردم بر خلاف لبهای خندونش ولی چشماش ناراحت و غمگین بود

سعی کردم با اب دهنم گلومو کمی نرم کنم تا بتونم مثل ادم حرف بزنم

اینکارم نتیجه داد به ارتا گفتم : ارتا !! من چرا بیمارستانم ؟ پرستار گفت سه روزه بی هوشم ؟

کی منو اورد بیمارستان ؟؟؟؟؟

ارتا گفت نه مثل این که شکر خدا حالت خوبه چون دوباره زبونت شروع به فعالیت کرده

همه چی و می گم ولی به وقتش ..

به ارتا گفتم : نه الان بگو چی شد ه ؟ خواهش می کنم ارتا …

ارتا کنارم رو لبه ی تخت نشست سرشو انداخت پایین و گفت : اون روز خیلی خونت زنگ زدم هم

خونه هم موبایل ولی جواب ندادی دلم خیلی شور می زد حس می کردم اتفاقی برات افتاده

ولی بازم صبر کردم گفتم حتما می یای رستوران

ولی وقتی دیدم ساعت از ۶هم گذشته ولی تو نیومدی سریع

به اریا گفتم دلم شورتو می زنه خود اریا هم حالش بهتر از من نبود

می گفت از انا بد قولی بعیده سریع با همدیگه اومدیم سمت خونتون

ولی هرچی زنگ زدیم کسی جواب نمی داد من زنگ ایفون و می زدم و

اریا هم هی شماره موبایلو خونت و می گرفت ولی دریغ از جواب ….

دو ساعتی بود که جلو در خونتون بودیم به امید این که شاید جای رفتی

وموبایلتئو فراموش کردی یا کار فوری برات پیش اومده بدون

این که به ما خبر بدی رفتی …. ……..دل داری الکی بود که من و اریا به هم می دادیم

ولی هیچ خبری ازت نبود اریا گفت زنگ یکی از همسایه هاتون و بزنیم شاید ازت خبری داشته باشن

زنگ طبقه سوم و زدیم یه خانمی جواب داد وقتی گفتیم از تو خبری داره یا نه

گفت منتظر بمونیم می یاد پایین وقتی پایین اومد اول کلی سووال پیچمون کرد

وقتی بهش اطمینان دادیم که نگرانتیم و برای تو غریبه نیستیم گفت : دیده که ظهری

پستچی از دادسرا برات نامه اورده و دیگه ندیده که از خونه خارج شده باشی

وقتی حرفاش تموم شد اریا ضرب العجل پرید تو ساختمون و سریع پله هارو دوید

منم پشت سرش …..خانومه هم غر غر کنان پشت سر من و اریا …..وقتی جلو واحدتون

رسیدیم اریا دستشو رو زنگ گذاشت ولی باز کسی جواب نداد شوهر همون زنه هم از سرو صدای

زنش بیرون اومد یکمی هم با اریا بحث کرد ولی اریا دست بردار نبود

شوهره زنه اریا رو تهدید کرد که به پلیس می گه تو همین سرو صداها واحد روبروتون هم باز شد

یه خانوم مسن جلو اومد و مشکل و پرسید وقتی براش توضیح دادم خیلی نگران شد

به من و اریا گفت درو بشکنید جواب انا رو من می دم دیگه اریا لحظه ای صبر نکرد این قدر به درتون

ضربه زد تا قفل در شکست وقتی وارد شدیم اولش تو رو ندیدیم ولی همون خانوم مسن

متوجه تو شد با صدای یا خدای پیرزن فهمیدیم که کجا هستی

هرچقدر تو صورتت زدن و اب پاشیدن به هوش نیومدی

وقتی اریا دید این کاراشون بی فایده است سریع بغلت کرد و راه افتاد به سمت بیرون

منم جلوتر از اریا رفتم تا ماشینو روشن کنم وقتی رسیدیم بیمارستان

گفتن که دچار شوک شدی حدس من و اریا به همون نامه ای رفت که خانوم همسایتون گفت

با امروز سه روزه که بی هوشی انا

حالا همه چیو فهمیده بودم لحضه ای به این فکر کردم که اگه اریا و ارتا نبودن

چی به سرم اومده بود حتما تا الان مرده بودم و رفته بودم پیش

مادر و پدرم ای کاش اینطوری می شد منم از این فشارهای روحی خلاص می شدم

ارتا سعی می کرد منو به حرف بکشونه تا زیاد تو خودم غرق نشم

جکهای بامزه و بی مزه تعریف می کرد ولی دریغ از یه لبخند رو لب من با صدای باز شدن

در اتاق توجه جفتمون به سمت در رفت اقای دکتر بود به همراه همون پرستاره

که دیده بودمش دکتر پرونده ی منو از پرستار گرفت و خوند یه چیزای هم

به پرستار می گفت بعد هم اومد سراغ من پلکامو بالا و پایین کرد و فشارمو چک کرد

چندتا سووال مسخره هم ازم پرسید و علت شوکی که بهم وارد شده بود و می خواست بدونه

ولی من چیزی به دکتر نگفتم مثلا اگه بهش می گفتم قرار بود برام اپولو هوا کنه یا اینکه

داروی خاصی بهم بده مثل داروی فراموشی …………..

دکتر وقتی دید من مایل به جواب دادن به سوالاش نیستم بی خیال من شد و

رو کرد سمت ارتا و گفت : حال بیمارتون خوبه

ولی برای احتیاط بیشتر این خانوم امشب هم میهمان بیمارستان هستن با تثبیت

وضعیتشون فردا مرخص می شن

ارتا از دکتر تشکر کرد وقتی دکتر رفت

به ارتا گفتم بره خونه تا اونم بتونه استراحت کنه با اسرار من قبول کرد که بره

ولی گفت وقت ملاقات حتما می یاد با ارتا خدافظی کردم وقتی رفت احساس کردم بد جور

به خواب نیازمندم با این که به قول ارتا سه روزه مثل خرس کپیدم ولی بازم به

خواب نیاز داشتم شایدم خواب من دلیلش ضعف درونیم بود یا فراموش کردن اونچه

به سرم اومده بود اخه می گن خواب بهترین داروی برای فراموش کردنه

ولی بعید بدونم رو تائثیری بزاره

تو خواب و بیداری بودم که صدای ارتا رو که داشت با یه نفر حرف می زد

شنیدم وقتی چشممو باز کردم

دیدم یه دختر هم کنارش ایستاده چشمامو بیشتر باز کردم به دختره نگاه کردم

اونم وقتی دید دارم نگاش می کنم لبخند دلنشینی چاشنی صورتش کردو گفت : سلام انا جون

بلا به دوره خانوم ؟

این کی بود دیگه ؟ منو از کجا می شناخت ؟

صدای ارتا بود که جواب سوال ذهنمو داد

انا خانوم این دختر خوشگلی که می بینی همون عشق منه

که برات تعریف کردم بعد هم دستشو به پشت دختره انداخت و گفت :

معرفی می کنم عشقم محنا و این خانوم خوش خواب هم انا بیتا

ا پس محنا اینه ….. نگاه کردم و لبخند زدم و گفتم : سلام محنا جون ببخشید نشناختمت

زحمت کشیدی عزیزم

محنا جلو اومد وبی تکلف صورتمو بوسید و گفت : چه زحمتی انا جون خیلی وقت بود

دوست داشتم بیام ببینمت البته نه اینجوری امیدوارم هر چه سریع تر خوب بشی

از محنا تشکر کردم محنا دختره خیلی خونگرمی به نظر می رسید

چشمای درشت مشکی داشت قدش هم مثل من بود

با صورتی گرد و سبزه رو هم رفته جذاب بود و با نمک از اون چهرهها که تو نگاه اول به دل می شینن

همینجور داشتم محنا رو دید می زدم که ارتا با خنده گفت : انا !!! جان من از الان خواهر شوهر

بازی در نیار بزار اول من ازش جواب بله رو بگیرم بعدا

به ارتا نگاه انداختم معلوم بود خیلی ضایع داشتم محنا رو دید می زدم خودمو

به کوچه علی چپ زدمو گفتم :

خوب می خواستم ببینم زن داداشم چه شکلیه ولی خودمونیما ارتا سلیقه ات حرف نداره !!!!!!!

ارتا گفت: معلومه که سلیقم حرف نداره مگه شک داشت ی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

محنا در یخچال تو اتاقمو باز کرد و از توش اب میوه در اورد و گرفت سمت من

قبل از اینکه بخورم گفتم : اینجوری به من مزه نمی ده اگه تو یخچال بازم ابمیوه هست

بیار تا همگی با هم بخوریم

ارتا گفت : انا خانوم اریا خان این یخچالو تا خیکش پر کرده بعد تو می گی اگه هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به محنا اشاره کرد و گفت :

برو برای خودمون هم بیار عزیزم می گن اگه از اب میوه های یه مریض بخوری حاجت روا می شی ؟

محنا خندید و گفت : باشه می یارم ولی اریا گردن جفتمون و می زنه ..!

با تعجب به محنا گفتم : واسه چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ارتا گفت : اگه بدونی چقدر سفارش کرد که بهت برسیم حالا اگه بدونه به یخچال پاتک زدیم

عوض اینکه به خورد تو بدیم خودمون داریم می خوریم خون من و محنا حلال می شه

خنده ام گرفته بود

تو همون یک ساعتی که با محنا اشنا شده بودم خیلی باهاش احساس راحتی می کردم

انگار نه انگار این تازه اولین برخورد ما با هم بوده

اخرای وقت ملاقات بود که به ارتا و محنا گفتم برن محنا اسرار می کرد که شبو پیش من بمونه

ولی هیچ جوری راضی نشدم که بمونه به محنا گفتم نیازی به همراه ندارم

حالم خوبه و ازش کلی تشکر کردم

وقتی ارتا و محنا رفتن دوباره تو خودم غرق شدم نمی دونم کی اصلا شب شد

وقتی شام اوردن اصلا میلی به خوردنش نداشتم سینی رو دست نخورده رو میز مخصوص گذاشتم

محیط بیمارستان بد جور حال خراب منو خرابتر کرده بود تو فکرم هزار جور

نقشه میومد بعد هم مثل حباب می ترکید هنوزم از کار هامون تو شوک بودم

به همه چیز فکر می کردم طلبکارام …..فروش خونه ………. از همه اینها مهمتر هامـــــــون

با صدای در اتاق افکارم هم دور شدن یه پرستار دیگه بود

نزدیک من شدو گفت : عزیزم بهتری ؟

– بله ممنونم خیلی بهترم

پرستار لبخندی زدو گفت : یه ملاقاتی داری ؟

به پرستار گفتم : الان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پرستار گفت : اره با اینکه خارج از مقررات بیمارستانه ولی خوب این بار اشکالی نداره

خودم پارتی بازی کردم حالا بگم بیاد داخل ؟؟؟؟؟؟؟

با لحنی که هنوز اثار تعجب توش شنیده می شد گفتم : اشکالی نداره ولی کی هست ؟

– پرستاره چشمکی زدو گفت :الان خودش می یاد داخل می بینیش

با گفتن این حرف از اتاق خارج شد هنوز چند ثانیه هم نگذشته بود که شخصی وارد شد

و اون شخص کسی نبود به جز اریــــــــــــا دانـــــــــش

سریع رو تخت نشستم ملحفه ی رومو درست کردم

نمی دونم چرا از دیدنش خجالت می کشیدم سرمو تا جایی که می تونستم پایین انداختم

از صدای پاش و بوی عطرش فهمیدم که داره نزدیک من می شه

از اظطراب داشتم پوست لبمو با دندونم می کندم وقتی نزدیک به تخت شد

اروم سلام دادم و سکوت کردم

– سلام انا حالت چطوره ؟

– مرسی بهترم …..سکوت

نفس های عمیق اریا رو می شنیدم ولی جرات اینکه سرمو بلند کنمو نداشتم

صدای اریا دوباره به گوشم خورد : سرتو بالا بگیر

ولی من همچنان سر م پایین بود و سکوت کرده بودم

– می گم سرتو بالا بگیر

اینقدر جدی این حرفو زد که به ثانیه نکشیده سرمو بالا گرفتم

به اریا نگاه کردم با ته ریشی که گذاشته بود خیلی خواستنی تر شده بود

خیلی بهش زل نزدم یعنی روم نمی شد

– انا از چی خجالت می کشی ؟ می دونم چی شده ؟ همه چیو می دونم ؟ از ارتا شنیدم

با این حرف سریع به اریا نگاه کردم توقع نداشتم که ارتا به اریا حرفی بزنه

اریا لبخند کمرنگی زدو گفت : نمی خواد تو دلت به ارتا بدو بیراه بگی چون من به زور

چند تا مشت ازش حرف کشیدم

خیلی اروم گفتم : کار خوبی نکردید ارتا هم نباید چیزی بهتون می گفت

سرمو دوباره پایین انداختم خودمم نمی دونم چه مرگم شده بود که نمی تونستم تو چشمای اریا نگاه کنم

سکوت فضای اتاق و پر کرده بود و فقط صدای نفس های عمیق اریا بود که سکوت اتاقو می شکست

بعد از گذشت چند دقیقه اریا چونمو گرفت و کاری کرد که سرمو بالا بگیرم

– انا منو نگاه کن …… دوباره به اون چشمها نگاه کردم

اریا زل زد تو چشمام و گفت : وقتی باهات حرف می زنم لطفا منو نگاه کن نه در و دیوارو

ببین انا خوب گوش بده اینکه ارتا کار خوبی کرده یا نه بزار واسه ی بعد

ولی من بایــــــــد می دونستم چی به سرت اومده ؟؟!!

می دونی تا مرز سکته رفتی و برگشتی ؟نه نمی دونی

می دونی اگه دیرتر به بیمارستان می رسیدی چه اتفاقی برات می افتاد؟ نه نمی دونی

شایدم بدونی سکته تو جونی خیلی خطر ناک تر از سکته تو میانسالی وسالخوردگیه ؟

ولی نه مطمئنم اینم نمی دونستی

پس نگو ارتا کار اشتباهی کرده یا من نباید چیزی می فهمیدم

انا تو زندگی همه مشکلاتی هست اگه قرار باشه با هر مشکلی شکسته بشی

چیزی ازت باقی نمی مونه محکم باش محکم بمون شکست نخور شکست بده

انا بیتا جامعه پر از گرگه اگه بخوای میش باشی توسط گرگها دریده می شی

نمی گم درنده باش ولی اجازه نده بدرنت اجازه نده خوردت کنن تو زندگی

ممکنه یه جاهای بخوری زمین ولی سعی کن با زانو بخوری نه با صورت اگه با زانو بخوری

راحت تر بلند می شی ولی اگه با صورت بخوری زمین دیگه بلند شدنت کار خیلی سختی می شه

صبر نکن تا کسی بیاد حقتو بده باید خودت بری حقتو بگیری

اریا زل زد به چشمامو با صدای پر صلابتی گفت : اینها درسای ابتدایی زندگی کردنه دختر کوچولو

پس نشین و زانوی غم بغلنگیر …. بلند شو بجنگ ……….

اریا چونمو ول لکرد و پشتشو به من کرد و داشت از در خارج می شد ولی لحظه ای مکث کردو

بدون اینکه برگرده گفت : فردا مرخص می شی فردا رو

هم برو خونه و استراحت کن ولی از پس فردا من منتظرتم منتظر انا بیتای

قوی نه این دختره لوس ضعیفی که رو تخت بیمارستان افتاده

رو حرفام خوب فکر کن

****

اریا اینو گفت و از اتاق خارج شد چقدر اروم شده بودم چقدر حرفاش با اینکه تلخ زده شده بود برام شیرین بود چقدر عمیق حرفشو زد و رفت دستامو گذاشتم رو چشمامو فشار دادم

با صدای بلندی گفتم : انا با خودت چه کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ارتا صبح به بیمارستان اومد تا کارای ترخیصمو انجام بده

وقتی از بیمارستان خارج شدیم و به خونه رسیدیم با دیدن در خونه که عوض شده بود تعجب کردم

به ارتا گفتم : ارتا چرا در خونه عوض شده ؟

– خوب با هوش مگه نگفتم اریا در خونتو داغون کرد خوب فرداش به من گفت بیام و

در خونه رو تعمیر کنم منم همین کارو کردم دیگه

– اها دست درد نکنه

با ارتا وارد خونه شدیم همه چی مرتب بود رو مبل نشستم که موبایل ارتا زنگ خورد

ارتا به شماره یه نگاه کرد و سریع جواب داد

– جانم خان داداش !!!!!!!!!

– ……………….

– بله رسیدیم

– ………………

– اره خوبه

– …………………

– نه بابا همه چی اکیه

– …………………..

– ای بابا شک داری می خوای گوشیو بدم بخودش

– ………………….

– اها اون موضوع نه هنوز ولی باشه حواسم هست

– ………………………..

– ااااااااااا خان داداش داشتیم من کی خرابکاری کردم اخه ولی اونم رو جفت چشمام

از مکالمه ی بین ارتا و اریا چیزی دستگیرم نشد چشمم افتاد رو میز وسط مبلی

دوباره چشمام نمدار شد هنوز اون نامه روی میز بود ولی با خودم عهد کرده بودم قوی برخورد کنم

حتی اگه از درون داغون بشم حداقل می تونستم ظاهر قضیه رو حفظ کنم

هنوز نامه ی دومی رو نگاه نکرده بودم یعنی اصلافرصتی نشده بود دستمو

دراز کردم تا نامه باز نشده رو باز کنم ببینم محتوای این یکی چیه ؟

سریع نامه رو باز کردم نامه از بانک بود که قصد های وامو پرداخت نکرده بودم

یسری چرندیات خوبه خدا رو شکر از زمین زمان داره برام می باره

بی حال نامه پرت کردم رو میز همزمان با این کار ارتا هم صحبتش با اریا

تموم شده بود اومد و روبروی من نشست و نگاهم کرد

منم به ارتا نگاهی کردم و پوزخندی زدم و گفتم : نامه از بانک

ارتا نامه رو خوند و گفت : من هنوزم رو پیشنهادم هستم بزار من این پولو بهت قرض بدم

– ارتا منم رو حرفم هستم امکان نداره خونه رو می فروشم

– انا اگه واقعا رو حرفت موندی یکی از دوستای من یکمی سرمایه داره می خواد ملک بخره

با اجازه وقتی بیمارستان بودی اوردمش و اینجا رو دید بدش نیومده و خواهان خریدش شده

خوشحال از حرف ارتا بهش لبخندی زدمو گفتم : عالیه ارتا !!!!!

ارتا یکم خودشو کشید جلو گفت : مطمئنی ! پشیمون نمی شی ؟؟؟؟

– ببین ارتا اینکه مطمئنم پشیمون نمی شم با اینکه تو این خونه من بزرگ شدم ولی

چاره ای ندارم پس قصدم برای فروشش حتمیه اگه دوست تو هم این جا رو دیده

با رقمش هم مشکلی نداره بگو بیاد تا زودتر قال قضیه رو بکنیم فقط باید یکمی بهم

فرصت بده تا بتونم یه جایی رو برای خودم پیدا کنم فکر می کنی دوستت موافقت کنه ؟

اریا سرشو به علامت اره تکون داد

با ارتا داشتیم چای می خوردیم که زنگ اپارتمان زده شد خود ارتا رفت تا جواب بده

در و باز کرد وقتی ازش پرسیدم کیه ؟

جواب داد عشق من

– ارتا محناست >؟؟

– اره پس فکر کردی کیه ؟

تا اومدم جوابی به ارتا بدم محنا تو چارچوب در نمایان شد بلند شدم و به استقبالش رفتم

محنا رو دعوت کردم بشینه خودم هم رفتم تا چای برای محنا بیارم سه نفری در حال صحبت و خنده بودیم

موقع ناهار شد بلند شدم تا زنگ به رستوران سر خیابون بزنم تا برای ناهار یه چیزی سفارش بدم هنوز

زنگ نزده بودم که دوباره صدای زنگ خونه بلند شد تا اومدم بلند شم ارتا اشاره کرد خودش جواب می ده

و رفت تا جواب بده منم منتظر بودم تا بیاد ببینم کیه ؟ وقتی برگشت دیدم چند تا کیسه دستشه

– ارتا اینا چیه ؟ اصلا کی بود که زنگ زد ؟ چرا رفتی پایین ؟

– انا استپ کن چه خبره مثل رگبار سوال می پرسی ؟ از رستوران بود برامون غذا اوردن

من که از تعجب چشمام گرد شده بود گفتم : من که هنوز زنک نزدم چجور برامون غذا اوردن ؟

انا جون من تو چجوری مدرک مهندسیتو گرفتی ؟ اخه ایکیوت اندازه ی جلبلک ….

من و محنا همزمان گفتیم : ارتــــــــــا !!!!!!!!!!!

– ارتا دستشو به نشونه ی تسلیم بالا گرفت و گفت : باشه بابا شمشیراتون و غلاف کنید غلط کردم

خیلی جدی به ارتا گفتم پس این غذا از کجا اومد ؟؟؟؟؟؟

– انا جان این و اریا فرستاده البته منم نمی دونستم یه نیم ساعت پیش اس

داد که غذا نگیرید براتون می فرستم

زیر لبی تشکر کردم و با محنا بلند شدیم تا بساط ناهارو رو میز بچینیم

ارتا داشت غذاهارو از کیسه ها در می اورد وای چه بسته بندی جالبی داشتن

پیش خودم گفتم خدایی حتی بسته بندیه غذای این رستوران هم

با بقیه جاها فرق داره چقدر شیک کار می کنن

چند نوع غذا با همه جور مخلفات توش بود محنا نشستیم تا مشغول خوردن بشیم

که ارتا نزاشت و گفت : انا از اینها نخور مال تو جداست !!!!!

به ارتا نگاه کردم تا منظورشو بفهمم دیدم به یه غذایی که هنوز باز نشده بود اشاره کرد

رو ظرف غذا نوشته شده بود انـــــــــــــا

ارتا ظرف غذا رو به سمتم دراز کرد تا بگیرم وقتی باز کردم یه تیکه بزرگ گوشت استیکی

نظرمو جلب کرد قیافش که خیلی عالی و هوس انگیز بود ارتا سرشو جلو اورد تا ببینه تو ظرف چه

غذایی ؟ وقتی دید یه سوت بلند کشید و گفت : به به استیک گوشت اهو !!!!

با تعجب گفتم اهـــــــــــــوووو؟؟؟؟؟؟ !!!!

– ارتا گفت بله اهوووووو می گم انا ای کاش

– منم مریض بود بلکه این داداشم یکم

تحویلمون می گرفت بعد هم به محنا یه نگاه مرموز انداخت و جفتشون یه لبخند مرموزی

به همدیگه زدن منم بی خیال نگاهو لبخندشون شروع کردم به خوردن غذا

واقعا طعم بی نظیری داشت من تا حالا گوشت اهو نخورده بودم …

بعد از خوردن ناهار که با خنده ی شوخی بود بلند شدم تا میزو جمع کنم ولی محنا این اجازه

رو به من نداد و خودش مشغول جمع اوری میز شد با ارتا در باره ی فروش صحبت کردیم

و هماهنگ شدیم ارتا به من گفت نیازی نیست خودم حضور داشته باشم

همه ی کارها رو خودش انجام می ده منم از خدا خواسته قبول کردم

کمتر ار یک هفته خونه فروخته شد من حتی یکبار هم خریدار خونو

رو ندیدم حتی زمان انتقال سند هم نفهمیدم

کی خونه رو از من خریده تصمیم بر اون شد که خونه رو با وسایل اضافیش بفروشم

به غیر از پیانوی پدرم از اون پیانو هیج جور و به هیچ قیمت نمی تونستم بگذرم

تموم بدهیها تسویه شد خیالم راحت راحت شده بود همچنان به کارم ادامه می دادم

فقط مشکل خلاصی از هامون و پیدا کردن خونه برای خودم مونده بود هر چند خریدار

به ارتا گفته بود تا هر زمانی که دوست دارم می تونم تو اون اپارتمان بمونم ولی دوست نداشتم خودم یا ارتا زیر دین بمونیم باید زودتر جاییو پیدا می کردم

هر جا می رفتم واسه خونه تا می فهمیدن تنها زندگی می کنم

منصرف می شدن انگار دختر تنها جزام داره که بهش خونه اجاره نمی دادن

تو این مدت با محنا بیشتر از گذشته صمیمی شده بودم جوری که تو هفته چند باری همدیگرو

می دیدیم یا هر روز تماس تلفنی با هم داشتیم ………….

موضوع اجاره خونه رو به ارتا گفتم ارتا پیشنها دی بهم داد که خیلی عالی بود

تو رستوران پشت دفتر اصلیه اریا یه سوییت ۲۰متری وجود داشت من تا اون لحظه

خبری از این سوییت نداشتم با موافقت دوبرادر تصمیم بر این شد که موقتا تو سوییت رستوران

زندگی کنم قبلش با ارتا اون جا رو دیدم جای دنجو خوبی بود یه سوییت جمع و جور و تمیز با تمامی

امکانات کم تر از یک هفته به اون سوییت نقل مکان کردم فقط پیانو و لباسامو و

یادگاریهای کوچیک و عکسها رو از خونه برداشتم

به خواسته ی اریا قرار بود کسی از کارکنان رستوران نفهمن که من تو اون سوییت

هستم اینطوری برای منم خیلی بهتر بود حرف و حدیثی هم نقل دهن کسی نمی شد

از زکاوت و اینده نگری اریا خیلی خوشم می یومد خیلی نکته سنج بود

– صدای ارتا بود که از پشت سرم می یومد انا امشب برنامه ی ویژه داریما !!!!!!

– می دونم اقای محبی داشت به نسترن می گفت رستوران برای جشن تولد رزرو شده منم شنیدم !

– باریک اله عجب کارکنانی ان لاینی هستن ؟!!!!!!!!

– ارتا مثل اینکه فراموش کردی نسترن قسمت تزیینات و بعهده داره خوب معلومه که باید

خبر دار بشه !!!!!!

– ااااا راست می گیا یادم نبود حالا تو داری چی کار می کنی ؟

– هیچی دارم چند تا اهنگ اماده می کنم برای امشب …

– راستی ارتا حالا تولد کی هست ؟ منظورم اینکه مرد یا زنه ؟

– نه زنه یه دختری به اسم انوشا ..

با این اسم ذهنم به سمت تنها انوشای که تو زندگیم می شناختم برگشت یعنی تولد اون دختره ؟

شاید فقط تشابه اسمی دارن اصلا به من چه تولد هر کی می خواد باشه !!!!!

وقتی اهنگها رو اماده کردم و هماهنگیهای مربوطه رو با ارتا و نسترن انجام دادم بدون

جلب توجه رفتم تا اماده بشم وقتی وارد دفتر اصلی شدم اریا رو دیدم که رو کاناپه

دراز کشیده دستاش زیر سرش گذاشته بود به سقف خیره بود می خواستم

برگردم که صداش منو تو جا نگه داشت اریا از اون حالت خوابیده بلند شد و

رو کاناپه نشست

– نرو انا بیتا

یه نگاه زیر چشمی به اریا انداختم و گفتم : معذرت می خوام مزاحم استراحت کردن شما هم شدم

کلا فکر کنم از وقتی این جا مشغول به کار شدم جز دردسر برای شما و ارتا چیز دیگه ای نداشتم

اریا یه اخم پر رنگی به پیشونیش انداختو گفت : دیگه از این حرفها نشونم

بعد هم با سر به در سوییت اشاره کردو گفت : می خواستی بری اونجا ؟

– بله می خواستم حاظر شم

اریا از رو کاناپه بلند شد و به سمت میز کارش رفت و نشست

گفت : برو منم یکم به کارام سرو سامون بدم ….!

هنوز کامل در سوییتو باز نکرده بودم که اریا صدام زد

وقتی سرمو برگردوندم چشم تو چشم اریا شدم نمی دونم چرا ولی این اواخر نگاههای

اریا یه جور خاصی شده بود ولی هرچی تلاش می کردم جنس نگاهشو درک نمی کردم

بیشتر طاغت نیاوردم که چشم تو چشم اریا باشم سرمو پایین انداختم

صدای اریا که خیلی اروم بودو شنیدم گفت : تو نه دردسری نه مزاحم اینو هیچ وقت یادت نره !!!!

سریع وارد شدمو در بستم صدای ضربان قلبمو به وضوح می شنیدم

کمی که اروم شدم سریع رفتم تا یه دوش بگیرم وقته زیادی نداشتم

بعد از دوش مشغول به خشک کردن موهام شدم چون تولد بود تصمیم گرفتم لباس

مناسبی تنم کنم لباسمو انتخاب کردم و از کمد دیواری درشون اوردم یکم برسشون کردم

انتخاب خوبی بود برای امشب لباس استین بلند یقه سه سانتیمو که خیلی هم جذب بودو

تنم کردم با ساپورت ضخیم مشکی بعد هم یه سرافون جلو بسته ی ابی فیروزه ای روش پوشیدم

جلوی اینه یکم خودمو نگاه کردم خوب شده بودم کمر بند سرافون که از جنس خودش بودو از پشت

گره زدم بعد هم کمی به سرو صورتم صفا دادم و یه ارایش ملیح و لایت انجام دادم

صورتم با طراوت شده بود موهام خیلی بلند بودن و مجبور شدم سفت با یه کش ببیندم و بعد هم

موهامو دور کش پیچوندم و با یه کش دیگه بستم تا از پشت روسری بیرون نیفته

یه روسری مشکی با ضمینه ای ابی که همرنگ لباسم بودو سرم کردم

خودم از خودم خیلی خوشم اومده بود با نمک ترم کرده بود یه جفت کفش کالج تخت

مشکی هم پام کردم از نظر خودم اکی بودم به ساعت نگاه کردم و سریع به سمت در رفتم

وقتی وارد دفتر کار شدم اریا رو ندیدم بی خیال دیدنش وارد سالن شدم همه چی سر جاش بود

اروم به سمت پیانو رفتم و نشستم یه لحظه سرمو بلند کردم تا دفتر نت و بردارم چشمم خورد

به اریا که پشت میز روبروی پیانو نشسته بود داشت نوشیدنی داغ می خورد چون از فنجون تو دستش

هنوز بخار بلند می شد نگاش کردم یه لبخند محسوس رو لباش بود ولی وای از چشماش که همه حسهای خوب توش موج می زد تحسین….. ارامش…… امنیت …..غرق نگاش شده بودم

با صدای سرفه ای به خودم اومدم ارتا بود که داشت موزیانه می خندید

– ببخشید بانو مزاحمتون شدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

– خیلی اروم به ارتا گفتم: این چه حرفیه ارتا ؟؟؟؟؟؟؟

– اماده ای انا ؟

– بــــــــــــله

– این بله رو نباید به من بگی که…….. باید به یکی دیگه بگی …!!!؟

– منظورت چیه ارتا ؟

– هیچی بعدا خودت می فهمی بانو ….اومدم بگم اماده باش الانا می رسن

باشه ای گفتم و حواسمو دادم به کارم

قرار نبود سوت و دست و این چیزها داشته باشیم یا چون تولده بادکنک و کاغذ رنگی تو برنامه هامون

باشه اصلا این کارا به کلاس این رستوران نمی خورد تنها تزینات گل و شمع بود و موسیقی

خوشم می یاد در هر شرایطی کلاس کاری رستوران حفظ می مونه

با ورود میهمانها و جا گرفتن و پذیرایی اولیه فرصت داشتم تا یه برسی کلی داشته باشم

داشتم مدعووینو نگاه می کردم که چشمام خشک شد خدای من نــــــــــــــــــه

این هامون بود که زل زده بود به من تو اون لحظه نمی دونستم باید چی کار کنم ؟ مغزم فرمان نمی داد

چند لحظه ای می شد که میخ هم شده بودیم چشمامو سریع بستم تا ذهنم فعال بشه

بلند شدم و به طرف راهرو رفتم الان اصلا

امادگیشو نداشتم که با هامون روبرو بشم هامون اینجا چی کار

می کرد؟ مگه منشیش نگفت رفته مسافرت کاری یا شایدم اصلا از

اول مسافرتی در کار نبوده!!! فقط می خواستن منو بپیچونن ….دوباره

حالت هیستیریک بهم دست داده بود داشتم می رفتم که سینه به

سینه ی شخصی شدم سرمو که بلند کردم

اریا رو دیدم که با تعجب داره منو نگاه می کنه ازش فاصله گرفتمو وارد اتاق شدم

اریا هم پشت سرم وارد شد اختیار اشکامو از دست داده بودم

می خواستم وارد سوییت بشم که اریا دستمو کشید ایستادم ولی

سرم پایین گرفته بودم تا اریا اشکامو نبینه

دستهای اریا زیر چونه ام قرار گرفت و باعث شد سرمو بلند کنم

وقتی دید دارم گریه می کنم

بی حرف بغلم کرد محکم ………… مردونه ……بدون هیچ هوی و هوسی

گریه ام شدید تر شده بود

اروم گفت : پس بالاخره دیدیش ……..؟

ناخوداگاه سرمو بیشتر تو سینه ی اریا فرو کردم

ولی یه ان متوجه حرف اریا شدم یعنی چی دیدمش؟ سرمو بلند کردم به اریا نگاه کردم

اریا حلقه ی دستشو دور کمرم محکمتر کرد

اروم با خجالت گفتم : کیو می گید ؟

– اریا یه لبخند کجی زدو با یه دستش اشک چشمامو پاک کرد و گفت :

همون کسی که باعث شد این الماسها از چشمات سرازیر بشن

دوباره ادامه داد :انا

من از قبل می دونستم قرار بیاد بهت نگفته بودم چون معتقد بودم دیر یا زود باید

با این مسئله کنار بیای !!!!! انا خیلی دوسش داری ؟

به سووال اریا فکر کردم واقعا من هامون و مثل گذشته دوست داشتم

با نه قانع کننده به خودم از حصار دستهای اریا بیرون اومدم سرمو تکون دادمو گفتم : نــــــــــه – اریا خیلی جدی گفت : ولی این اشکها چیز دیگه ای و می گن ؟؟؟!

– مصمم به اریا نگاه کردم و گفتم : این اشکها فقط بخاطر یاداوری حماقتمه همین

و سریع وارد سوییت شدم درو بستم و به در تکیه دادم و چند نفس عمیق کشیدم

به خودم گفتم درستـــــــــــه دیگه هامون و مثل گذشته دوست ندارم یاد حرفهای اریا افتادم

باید مبارزه کنم باید محکم باشم و اجازه ندم کسی نابودم کنه از در فاصله گرفتم

رو تخت گوشه اتاق نشستم سرمو تو دستام گرفته بودم و فکر می کردم

دیگه گریه نمی کردم از اتاق صدای بحث اریا و ارتا رو شنیدم………….

– اریا چرا انا نمی یاد ؟ چرا یهو سالنو ترک کرد ؟

– بی خیال انا باش حالش خوب نیست !!!!!!!

– اخه اریا چی شده ؟ حالا این جماعت و چی کار کنیم ؟

– گور پدر همشون اصلا برو همه رو بنداز بیرون

– چـــــــــی ؟؟؟؟ حالت خوبه اریا ؟؟!!!!

سریع ازتخت بلند شدم اشکامو پاک کردم نباید اجازه می دادم

این اتفاق بیافته در و باز کردم اریا و ارتا هردو به من نگاه کردن

بهشون نزدیک شدمو گفتم : نه اقای دانش من می رم برنامه رو شروع کنم

می خواستم برم بیرون که اریا گفت صبر کنم و به ارتا اشاره کرد که از اتاق بیرون بره

وقتی ارتا در اتاق و بست اریا به من نزدیک شد و گفت : انا بیتا اجازه نمی دم با این حالت بری ؟

برای من اصلا مهم نیست تولدشون بهم بخوره !!نهایتش اینه که خسارت بهشون می دم

برای من حال روحی تو از همه چی مهمتره اشاره کنی همرو پرت می کنم بیرون !!!

به اریا نگاه کردم شرمنده این همه حمایت کردناش شده بودم گفتم : نه حالم خوبه می خوام برنامه رو

ادامه بدم به قول خودتون دیر یا زود باید با هامون روبرو می شدم ………

یه نفس عمیقی کشیدم به اریا که داشت با کنجکاوی منو نگاه می کرد لبخندی زدمو

ادامه دادم : می خوام همه چیو درست کنم البته مطمئن نیستم به تنهای از پسش بر بیام

ولی نهایت تلاشمو می کنم احساس می کنم به خودمو قلبم بیشتر از هر کسی مدیونم

اریا فاصله اشو با من کمتر کرد درست سینه به سینه ی همدیگه ایستاده بودیم جوری که حتی

صدای کوبش قلب همو می شنیدیم ضربان قلب من از شدت اظطراب می کوبید

ولی قلب اریا برای چی با این شدت کوبیده می شد ؟؟؟؟؟؟!!!!!

نمی دونم چقدر زمان بینمون گذشت ولی اریا بی محابا منو تو اغوشش گرفت

زیر گوشم زمزمه کرد تنها نیستی من تا اخرش باهاتم

بعد هم منو از خودش جدا کرد

ولی دستاش هنوز دور کمرم حلقه بود عمیق نگام کرد منم نگاهم سرکش شده بود و به این

فکر می کردم چی شده که اریا اینقدر با من احساس نزدیکی می کنه ؟؟؟؟؟!

اریای که تا چند وقت پیش فقط چند کلام با من حرف می زد

می دونستم دورادور هوامو داره

ولی بعد از قضیه بیماریم حس می کردم فاصله ها هر روز داره کمترو کمتر می شه

با صدای اریا به خودم اومدم ******

اریا از اون لبخندهای نادرش زدو گفت : خوبه من همین انا بیتا رو می خوام !محکم باش !!

دستاشو ازاد کرد ولی من هنوزم مسخ چشماش بودم وقتی دید بی حرکت ایستادم

پشتشو به من کردو گفت : انا برو نمی خوام کاری کنم که باعث شرمندگیم بشه

از اتاق اریا خارج شدم با قدمهای محکم و استوار به سمت سالن رفتم

یه نیم نگاه به هامون انداختم اونم متوجه حضورم شده بود یه نفس عمیق کشیدم

و به سمت جایگاه حرکت کردم گوشی میکروفونو تو گوشم گزاشتم و به

ارتا گفتم برای شروع برنامه حاظرم و شروع کردم به نواختن اولین اهنگ

بین انتراکها هم اصلا سرمو بلند نکردم میزی که برای هدایا و کیک در نظر گرفته شده بود

درست تو دید مستقیم من قرار داشت بعد از صرف شام نوبت به باز کردن هدایا رسید

زمانی که داشتن هدایا رو باز می کردن برای هر

کادو باید لانس متفاوتی می زدم لا نسهای کوتاه و شاد ………….

بیشتر هدیه ها باز شده بودن فقط چند تای دیگه مونده بود انوشا یه جعبه کوچیک از رو میز برداشت و با

ناز گفت : این کادو مال کیه ؟

کسی به غیر از هامون جواب نداد کنجکاو بودم ببینم

کادوی هامون به انوشا چی می تونه باشه ؟

انوشا یه نگاه حرص در اری به من انداختو پشت چشم نازک کرد

پس منو دیده و شناخته بود …………..

انوشا روشو سمت هامون کردو با ناز مسخره و مصنوعی گفت :

نمی شه خودتم باید کنارم بیای این هدیه باز کردنش فرق داره

حضار هم برای این حرف بی معنی کلی دست زدن مسخرها ااا

هامون از جاش بلند شد قلب منم کنده شد با هر قدمی که هامون به سمت

انوشا بر می داشت خنجری رو حس می کردم که به قلبم زده می شه

هامون نزدیک انوشا شد ولی به من نگاه کرد سریع جهت نگاهمو تغییر دادم

ولی هواسم بود ببینم چی می شه انوشا خیلی اروم کادو رو باز کرد

یه گردنبند بود حالا از چه جنس کوفتی نفهمیدم چون باید لا نس می زدم

اول تصمیم گرفتم قطعه ترسناک بزنم تا حال این دونفر جا بیاد

ولی منصرف شدم و یه لا نس فوق رومانتیک و طولانی زدم وقتی قطعه تموم شد

به هامون نگاه کردم … انوشا داشت گونشو می بوسید یه پوزخند بهش زدم

سرمو به سمت دیگه ای چرخوندم که نگاه اریا غافلگیرم کرد

اریا یه گوشه ایستاده بود تا الان دقت نکرده بودم چقدر خوش تیپه

یعنی اصلا هواسم نبود یه کت مشکی اسپرت پاییزه تنش بود با یه شلوار خوش کپ

جین از زیر کت هم یه بلوز مشکی تنش بود که چندتا از دکمه هاشو باز گذاشته بود

چقدر جذاب به نظر می رسید دیگه از فکر هامون بیرون اومده بودم و با اریا در حال نظر بازی بودیم

به سختی نگاهمو از اریا کندم صدای ارتا بود که می گفت : انا هواست کجاست بزن دیگه

***

تمام کادو ها باز شد و پذیرایی نهایی هم که کیک و قهوه بود هم انجام گرفت

اهنگ اختتامیه تولدو زدم وقتی اهنگ تموم شد لحظه ای هم صبر نکردم و

از جام بلند شدم تا برم قدمهام محکم و سریع بود

تو راهرو بودم که هامون صدام زد نمی خواستم بهش محل بدم همزمان اریا رو دیدم که

از روبروم پیدا شد به اریا نگاه کردم اونم با اخم به

هامون که حالا خودشو به من رسونده بود نگاه می کرد هامون روب روم و پشت به اریا ایستاد

نگاش کردم ولی نه قلبم لرزید نه دلهره سراغم اومد با دقت نگاش کردم تکون نخورده بود

حتی خیلی خوش تیپ تر هم شده بود پیش خودم فکر می کردم هامونم شاید مثل من

وزن کم کرده باشه ولی دریغ از یک مثقال ………….

با جدیت واخم به هامون گفتم : با من کاری دارید اقای شمس ؟؟؟؟

-اقای شمس ؟! حتی دوست نداری اسممو صدا کنی ؟

-ببینید اقای شمس من خسته هستم اگه کاری ندارید پس مزاحم نشید

هامون چیزی نگفت داشتم از کنارش رد می شدم که گفت : هنوز برای جدای نرفتی محضر ؟

چشمامو بستم تا به خودم مسلط بشم قدم برنداشته رو سر جاش گذاشتم

و گفتم : نه چون وقتشو نداشتم ولی ممنون که یاداوری کردید

فردا اولین کارم همین خواهد بود شب خـــــــــوش

دیگه صبر نکردم سریع وارد دفتر شدم رفتم سمت سوییت پالتومو برداشتم با کیف دستیم

دوست نداشتم هامون حتی به ذهنش خطور کنه که من این جا می مونم

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان