codebazan

رمان فقط برای من بخون

رمان فقط برای من بخون پارت ۸

-لبامو جمع کردم چند لحظه مکث کردم و گفتم : باشه ولی بگم من خوب نمی رقصما !!!

اریا بلند شد و دست منو گرفت و گفت : منم یکی مثل تو

با اریا به سمت جمعیت در حال رقص رفتیم من رقصم کلا اروم بود حالا حتی اگه

موزیک تند و خیلی شاد هم زده بشه ……ولی رقص من اروم بود

اروم داشتم روبه روی اریا می رقصیدم اریا هم مردونه و با لبخند فقط دست می زدو

پاهاشو تکون می داد خنده ام گرفته بود این که گفت می خواد برقصه

ولی فقط ایستاده و داره منو تماشا می کنه …………

اهنگ که تموم شد خواستم برم بشینم که برقها خاموش شد و رقص نور ارکستر

بیشتر تو چشم اومد یه موزیک لایت هم زده شد به اریا نگاه کردم تا بگم بریم بشینیم

که اریا دستشو دور کمرم حلقه کرد اروم تو گوشم زمزمه کردو گفت : اون اهنگ مال تو

این اهنگ مال من

منو به خودش نزدیکتر کرد ناچار دست انداختم دور گردنش

و همراهیش کردم

نمی خواستم ضایع بازی در بیارم من تا حالا تجربه ی این رقصو نداشتم

ولی خوب تو مهمونیا دیده بودم اریا سرشو به سمتم اوردو گفت :

انا تعطیلات عید می خوای چی کار کنی ؟

– در حال رقص شونه ای بالا انداختم و گفتم : نمی دونم من که جای ندارم خوب می مونم

تهران دیگه ….. شما چی ؟ تعطیلات کجا می رید؟؟؟

اریا نفس عمیقی کشیدو گفت :

منم می مونم تهران البته رستوران که تعطیله ولی خوب ….. تهران بمونم بهتره

بی اختیار گفتم : چرا بهتره ؟ و به اریا نگاه کردم تا جوابمو بده …!

اما اریا جوابی نداد و فقط نگاهم کرد یه نگاه پر عمق و طولانی

اهنگ که تموم شد هر دو اروم رفتیم به سمت میزمون با فاصله ی کمی از ما ارتا و محنا هم

اومدن خدا رو شکر ایلین دیگه پیش ما نیومد

محنا داشت درباره ی یکی از دوستاش حرف می زد که به تازگی ازدواج کرده

من بی اختیار یاد ستاره افتادم اخ ….ستاره ….. دلم براش تنگ شده بود

خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم من مشکل داشتم اون چرا یادی از من نکرد

شاید بخاطر هامون نمی دونم باید در اولین فرصت بهش زنگ بزنم

ولی به خودم گفتم : چرا الان زنگ نزنم ؟چرا بعدا ؟شاید دوباره نتونم یا یادم بره

با صدای محنا به خودم اومدم که می گفت : کجای انا غرق نشی ؟؟؟

نه تو درباره ی دوستت حرف زدی منم یاد یکی از دوستام افتادم

متوجه شدم که اریا و ارتا نیستن

به محنا گفتم : محنا برادران دانش کجا رفتن ؟

-هیچی رفتن لبی تر کنن

مگه مشروب می خورن ؟

اره ولی خدایش با جنبه هستن من چند باری ارتا رو امتحان کردم می دونم که از حدش خارج نمی شه

-ابروی بالا انداختم به معنی فهمیدن به محنا گفتم : محنا من برم یه جای خلوت

یه زنگی بزنمو برگردم

محنا هم گفت : برو عزیزم راحت باش ………!!!

از سالن که خارج شدم یه نفس بلند کشیدم از سرو صدا دیگه سر درد گرفته بودم

جلوی ورودی ایستادم واقعا ارامش عجب چیز خوبیه ………

شماره ستاره رو از لیست گوشیم پیدا کردم و زنگ زدم

بعد از چند بوق ستاره جواب داد

الو ستاره ……

وای انا توی ؟

اره عزیزم سلام حالت چطوره ؟

قربونت خوبم کجای دختر کم پیدایی ؟

شرمنده ستاره هر چقدر بهم بدو بیراه بگی حق داری ولی واقعا گرفتار بودم

می دونم انا سام بهم گفته چی شده ؟

توکجایی ستاره ؟؟؟ چقدر سرو صدا می یاد صداتو خوب ندارم ؟

احساس کردم ستاره هل شد وبه من من کردن افتاد یه حسی می گفت خبری هست!!

اروم به ستاره گفتم : چرا هل شدی ستاره من که سووال سختی نپرسیدم ؟

ستاره با لحن ناراحتی گفت : انا اخه چی بگم اگه بگم ممکنه ناراحت بشی …!!

-دیگه شکم به یقین تبدیل شد با این حرف ستاره اروم گفتم: چرا ناراحت ؟

اخه چه جور بگم ….امشب ….. امشب نامزدیه هامونه !!!!!

با شنیدن این حرف چشمامو بستم صورت هامون تو نظرم اومد پس نامزدی هامونه

-خیلی اروم و باصدای که سعی می کردم نلرزه گفتم :

ناراحت نشدم ستاره جون خوب از اولم قرار همین بود حالا این زن خوشبخت کیه ؟

ستاره گفت : همون دختره لوسه انوشا …..انوشا رو که یادت می یاد ؟

خاطره ی کوه – رستوران تو نظرم اومد ولی خودمو کنترل کردم و گفتم :

-اره ستاره جون خوب یادمه امید وارم خوشبخت بشن از طرف منم تبریک بگو

دوباره ادامه دادم : ستاره دلم هواتو کرده بود ولی گویا الان وقت مناسبی نیست که باهات حرف بزنم

یه روز بهم زنگ بزن تا همدیگرو ببینیم به شوهرتم خیلی سلام برسون

با ستاره خدافظی کردم و گوشیو قطع کردم

اروم رو پله نشستم با اینکه هوا سرد بود ولی من

اصلا احساس سرما نداشتم از درون می سوختم

به ماه نگاه کردم و گفتم : تو هم مثل من تنهایی ؟

تو می دونی چرا من تنهام ؟

چرا من مثل بقیه دخترای دیگه نیستم ؟

چرا یه زندگیه معمولی ندارم ؟

چرا اینقدر تو زندگیم تنش وجود داره ؟

چرا هامون منو نخواست ؟

یعنی نگاهش به من از رو محبت نبود ؟ از رو علاقه نبود ؟ یعنی من اشتباه می کردم ؟

یعنی همه چی دروغ بود ؟درووووووووووووغ

هامون خیلی ساده از من گذشت یعنی من اندازه ی انوشا هم نبودم

هامون می خواد چی به خان جون بگه وقتی فهمید ؟

سرمو تکون دادمو یاد گفته ی فریبا افتادم راست گفت زندگیمون دوامی نداشت

یاداوری خاطرات هامون بعضی جاها لبخند رو لبام می یاورد و گاهی

خشمگینم می کرد ولی اشکی نمی ریختم

دیگه مثل اوایل دلم با اسم هامون نمی لرزه ؟

یعنی باور کنم حسی که به هامون داشتم از رو عشق نبود ؟یعنی باور کنم

تو اون ۵…۶ماه عادت به دیدن هامون داشتم ؟؟؟

پس اون اشکها واسه ی چی بود ؟ پس چرا عکس هامون شبا تو بغلم بود ؟

خدایا دارم دیونــــــــــه می شم ؟؟

دیگه باورم شد که قصه من و هامون هم به انتهاش رسید ! تمـــــــــام ؟؟؟؟

سرمو بیشتر رو به اسمون گرفتم انگار می خواستم خدارو ببینم گفتم :

خدایا ببین منم بنده ات انا …. ببین چه تنهام …..ببین بی یاورم …..خدایا ببین اواره ام

خدایا بابامو ازم گرفتی گفتم حتما مصلحت در این بوده

مامانمو گرفتی گفتم حتما حکمتی داشته

واسه این یکی چی بگم …..بگم قسمتم این بوده ؟؟؟

خدایا این بنده ات کم اورده خودش داره بهت می گه

خوب گوش کن من …….کم ……….اوردم !!!!!

خدایا از خودم بدم می یاد……..ببین دارم با هر تلنگری

می شکنم …….له می شم ………. یعنی باور کنم منو به این دنیا اوردی که بازنده باشم

چی قراره سرم بیاری ………..؟؟؟؟؟

حس کردم کسی روم چیزی انداخت

سرمو بلند کردم اریا رو دیدم که کتشو رو شونه های من انداخته

بی حرف کنارم نشست چه دقیقه ای بینمون سکوت بود

فکر کردم فلسفه ی حضور اریا در اوج تنهایام چی می تونه باشه ؟؟؟؟؟

اریا سکوت بینمون و شکست و گفت : انا دلتنگی ؟

-خیلی و بغضم بیشتر شد

-انا قسم خوردم تا اخر راه تنهات نزارم یعنی منو قبول نداری ؟

به اریا نگاه کردم و بغضمو فرو دادم گفتم : نه قبولتون دارم شما برام حق برادری و تموم کردین

با این حرفم اریا از کنارم بلند شد و یه پله پاین رفت خودشو به سمتم خم کرد فاصله صورتمون

به اندازه ی یک نقطه کرد جوری که هرم نفسهای داغ اریا به صورتم می پاشید

به چشماش نگاه کردم چشماش جدی و عصبی بود اریا دست گذاشت

زیر چونه ام تا صورتمو حرکت ندم و گفت : انا من برادر تو نیستم به من هم به چشم برادری نگاه نکن

همون ارتا برادرت شده کافیه دوست ندارم منو هم برادرت بدونی

اریا یه نفس عمیق کشید ولی بازدم نفسش رو صورت من ریخت جوری که موهام لرزیدن

دوباره اریا ادامه داد : یادت نمی ره که ؟ هر روز به خودت بگو اریا برادر من نیست

اومده تا منو از تنهای در بیاره اگه فکر می کنی از یادت می ره بنویس و همه جا بزن

تا همیشه جلوی چشمات باشه

اریا خودشو صاف کرد گره ی کرواتشو شل کردو دو تا از دکمه های بلوزشو باز کرد

حس کردم نفس کم اورده ولی قلبم لرزید از حرفاش از لحنش از نگاهش

ترسیدم از خودم از قلبم از اینده ام از شکستم من تحملشو نداشتم

اریا با یه حرکت دست انداخت زیر بازوی من و منو وادار کرد تا بلند شم

حالا سینه به سینه ی اریا شده بودم اون با سر پایین افتاده منو نگاه می کردو من

با سری بالا نگاهش می کردم با این که کفش پاشنه بلند پام بود ولی بازم

از اریا کوتاه تر بودم اریا کفت : بریم تو دارن شامو سرو می کنن

اروم کت اریا رو از رو دوشم برداشتم و گرفتم جلوش

اریا کتو گرفت ولی دیگه نپوشید

وارد سالن شدیم و بی حرف به سمت ارتا و محنا رفتیم

ارتا برای ما هم غذا اورده بود ولی من هیچ میلی برای خوردن نداشتم

بیشتر با غذام بازی می کردم هواسم بود که اریا داره زیر چشمی منو می پاد

برای این که بی ادبی نکرده باشم چند لقمه ای به زور نوشابه قورت دادم

بعد از شام دوباره بساط بزن و برقص به راه شد ارتا چند باری از من پرسید چمه ؟

ولی جوابی نداشتم که بدم از اون لحظه های بود که نمی دونستم چه مرگمه

اریا هم کنار من نشسته بود و تو فکر بود

محنا به ارتا گفت :

ارتا بیا بازی کنیم ؟

ارتا خندید و گفت : بازی ؟ مگه بچه ای ؟ بابا من اب شنگولی خوردم تو چرا داغ کردی عزیزم ؟؟؟

محنا با حالت قهر بامزه ای گفت : لوس خوب بازی مگه بزرگ و کوچیک داره اصلا باهات قهرم

ارتا دستشو دور کمر محنا انداختو گفت : چاکرتم عروسک …….. باشه بیا بازی فقط دنبال بازیو گرگم به هوا

نباشه که خیلی ضایع است !!!!!!!!

محنا که لجش گرفته بود دست ارتا رو از دورش باز کردو گفت : مسخره اصلا نمی خواد !

ارتا دوباره از در دلجویی وارد شد و گفت : غلط کردم ببخشید باشه !!! حالا قهر نکن بگو چه بازیه ؟

خندم گرفته بود ارتا بامزه منت کشی می کرد تو همون لحظه اریا رو دیدم که با لبخند من

لبخندی زد سری تکون داد ……

ارتا این قدر منت کشی کرد تا محنا باهاش اشتی کرد

به محنا گفتم : حالا این بازی که باعث شد ارتا این همه منت کشی کنه چی هست ؟

محنا گفت : نگاه کنو پلک نزن !!!!

و بعد هم شروع کرد به توضیح دادن بازی….. فهمیدم کدوم بازیو می گه چون خودمم تو دوران دبیرستان زیاد

از این بازیا با بچه ها می کردیم قرارشد هر ۴نفریمون تو این بازی شرکت کنیم البته اریا رو به سختی

تونستیم قانع کنیم برای بازی

اول قرار شد ارتا و محنا بازی کنن

محنا می گفت اوستای این بازیه…. اتفاقا خوبم ادامه داد ولی ارتا با شیطنت یه بوس فرستاد برای محنا که باعث شد

محنا بخنده و چشماش بسته شه ………

برنده باید با من بازی می کرد

من و ارتا به هم زل زدیم اریا هم تکیه داده بود و دستاشو تو هم قفل کرده بود و با دقت

نگاه می کرد

ارتا هی مسخره بازی در می اورد تا باعث بشه من پلک بزنم ولی من اصلا اعتنای نکردم اخرم

ارتا باخت ……..

محنا گفت : حالا نوبت اریا خان و انا خانومه !!!!!!!!!

ارتا سریع گفت : بیا شرط بندی کنیم من می گم اریا می بره

محنا گفت : باشه ولی من می گم انا می بره اگه اریا برد من یه روز کامل هرچی بگی گوش می دم

ولی اگه انا برد تو چی کار می کنی ؟

ارتا سرشو به سما محنا خم کردو در گوشش یه چیزی گفت که صدای جیغ و خنده ی محنا بلند شد

با علامت دادن محنا بازی منو اریا هم شروع شد ………

دلم تو اون لحظه شیطونی می خواست به فکر خودم یه لبخند ی زدم ……

بدون پلک زدن زل زدم به چشمای اریا

می خواستم ببینم تو نگاه کردن من کم می یارم یا اریا ؟؟؟؟؟؟؟ برای خودم جالب شده بود

ارتا بود که هی مزه پرونی می کرد و می گفت : هی بچه ها !!!!! زنده اید؟ مراقب باشید غرق نشید ؟

ولی هیچ کدوم جواب ارتا رو ندادیم ….

چشمای من دیگه خسته شده بودن به اب افتاده بودن ……..ولی دوست نداشتم کم بیارم

ارتا و محنا با دقت مارو می دیدن محنا….. اریا رو و ارتا……. منو

-صدای ارتا بلندشدو خطاب به اریا گفت:

اریا خان… اخوی گرامی …….. عمه شهین داره می یاد اینور …. الان یه چی بار می کنه ها !!!!!

با این حرف ارتا هواسم نزدیک بود پرت بشه ولی زود خودمو جمع کردم تا پلک نزنم

اریا بی خیال از حرف ارتا داشت نگاه می کرد

منم که سرتق تر …….

صدای ارتا پیچید :اریا به جون مامان داره به شما دونفر بد نگاه می کنه همش هفت یاهشت قدم

باهاتون فاصله داره

اریا همچنان جدی نشسته بود و با سکوت به نگاهش ادامه می داد

احساس می کردم رنگ نگاه اریا فرق داره می خواد با چشماش یه چیزی بگه ولی ……..

چند ثانیه بعد اریا به صورت لبخونی گفت : تو بردی……

و نگاهشو از من گرفت و به عمه خانومش که حالا با ما فاصله ای نداشت انداخت

به احترام این عمه خانوم بلند شدیم

هنوز عمه خانوم حرفی نزده بود که یکی از خدمه ها چیزی تو گوش اریا گفت

اریا با یه ببخشید سریع رفت حالا من و محنا و ارتا مونده بودیم و عمه خانوم

عمه خانوم با اخم به من گفت : چی کار می کردید ؟؟؟؟

یه ان یاد یکی از دبیرای سخت گیر مدرسمون افتادم ..زمانی که داشتم به یکی از دوستام

تقلب می رسوندم مچمو گرفت سه روزم منو از کلاسم محروم کرد

دوباره صدای این عمه خانومه بلند شد

هنوز نمی دونی نباید تو چشمای کسی زل بزنی ؟

یعنی کسی نبوده که یادت بده ؟

از اریا این کارا بعیده من حواسم به شما بود …….

ارتا خندید در واقع می خواست به من کمک کنه با همون خنده گفت : عمه بازی نگاه کردن بود

چیز خاصی نبود که ؟ اصلا شما هم بفرما بازی !!!!!

عمه یه اخم هم به ارتا کردو گفت : تو نمی خواد طرفداری کنی تو خودت بدتری

بعد هم انگار داشت با خودش حرف می زد گفت : من نمی دونم نادر چی به شما یاد داده ؟؟؟؟

اون از اریا .اینم ار ارتا که دست یه دخترکه معلوم نیست کیه رو گرفته می گه نامزدمه !!!

هر سه سکوت کرده بودیم جو بدی بینمون حاکم بود

عمه خانوم وقتی دید ما ساکتیم دیگه دنبال حرفشو نگرفت وبا یه چشم غره ی

وحشتناک به هر سه نفرمون رفت …………..

سرمو بلند کردم چشمم به محنا و ارتا افتاد اوه محنا که خیلی عصبی بود ولی ارتا بی خیال ……

منم خیلی ناراحت شدم این فقط یه بازی بود حالا تو این جمعیت چرا گیر داد به ما ؟؟؟؟؟؟؟

یکمی اطراف و دید زدم ببینم کسی متوجه رفتار عمه خانوم بود یا نه

که شکر خدا همه یا در حال خوردن و حرف زدن بودن یا در هر حال رقصیدن

اروم نشستم رو صندلی دلم واسه محنا هم سوخت چقدر این زن بد حرف زد

ارتا وقتی دید منو محنا ناراحتیم خندیدو گفت : بزارید هر چی دوست داره بگه

چشم اریا رو دور دید که نیشمون زد بهش اعتنا نکنید …!

بعد هم دست دور کمر محنا انداختو گفت : عشق من بزار هر کی هر چی دوست داره بگه

مهم منم که می دونم تو چه فرشته ای هستی ….!!!

بعد هم اروم گونه ی محنا رو بوسید

از اریا خبری نشد یه موسیقی شاد زده شد

ارتا دست محنا رو گرفت و گفت بیا بریم برقصیم تا این عمه خانوم من جونش در بیاد

محنا که انگاری با حرف ارتا جون تازه ای گرفته بود به ارتا لبخندی زد و با هم رفتن تا برقصن

با نبود اریا بدجور حس غریبگی بهم دست داد یکم دیگه چشم چرخوندم

ولی ندیدمش چشمام افتاد به چشمای عمه خانومه که زوم شده بود رو من

نخیر مثل اینکه این خانوم تا منو سکته نده ول کن معامله نمی شه

فکر کنم ارث پدریشو از من طلب داره چه بد نگام می کنه

تنها واسه خودم نشسته بودم که صدای که منو مخاطب قرار داد توجهمو به خودش جلب کرد -اجازه هست این جا بنشینم ؟

نگاه کردم یه مرد خوش پوش جوانی بود گفتم : خواهش می کنم بفرمایید!!!!!

مرد یکی از صندلی هارو عقب کشید و نشست

خودمو معرفی می کنم : من شهاب حجتی هستم پسر یکی از دوستان اقای دانش و شما ؟

به مردی که خودشو شهاب معرفی کرد نگاهی انداختمو گفتم : من انا بیتا سعادت هستم و یکی از دوستان

اقای دانش ………

شها ب گفت : خوشبختم خانوم انا بیتا

-همچنین

شهاب بود که پرسید : پس چرا تنها نشستید ؟

-نه تنها نیستم ارتا و محنا رفتن که برقصن اریا هم که نمی دونم کجا رفت ؟

-اهان اره اریا رو دیدم که داشت با عجله می رفت …..!!

ببخشید انا جان این سوالو می پرسم..اخه من تقریبا تمام کسانی که این جا حضور دارن و می شناسم ولی

برای بار اوله که شما رو می بینم از اقا نادر هم پرسیدم ایشونم گفتن که شما یکی از دوستان اریا هستید

شما دوست دختر اریا هستید ؟؟؟؟؟؟

یه لحظه موندم چی به شهاب بگم شهاب که دید من حرفی نمی زنم و جوابشو نمی دم گفت :

معذرت می خوام حرف بدی زدم ؟ از دست من ناراحت شدید؟

باور کنید قصد بدی نداشتم فقط برام جالب بود اخه تا حالا اریا رو با هیچ خانومی ندیده بودم

به خاطر همین کنجکاو شدم ……….

به شهاب نگاه کردم باید یه چیزی می گفتم لبامو با زبونم یکمی خیس کردم و گفتم :

نه ناراحت نشدم تعجب کردم من دوست دختر اریا نیستم در واقع یه جورای کارمند ایشون هستم

البته خوب دوست هم هستیم ولی نه اونجور که شما فکر کنید !!!!!!!

شهاب لبخندی زدو گفت : تو رستوران اریا کار می کنید ؟

بله همینطوره …..!

-می شه بپرسم تو چه سمتی ؟

نفس عمیقی کشیدمو گفتم : من تو رستوران پیانو می زنم !/

شهاب سری به علامت تائید حرفام تکون داد و ادامه داد :

اریا مرد خود ساخته ای با این که پدرش کلی اسرارکرد که مدیریت هتلهاشو به عهده بگیره

ولی اریا قبول نکرد و بیزنس خودشو راه انداخت ..

اخه پدر من و اقا نادرو شهین خانوم با هم شریکن چند تا هتل تو مالزی دارن

با حرف شهاب از سرم دود بلند شد بابا مایه دارا ……….

یکمی دیگه شهاب حرف زد از خودشو و کارشون می گفت که محنا و ارتا هم به جمعمون

اضافه شدن معلوم بود ارتا و شهاب خیلی با هم صمیمی هستن اینو از شوخیهای که با هم ی کردن

فهمیدم شهاب پسر خوبی به نظر می رسید شهاب به ارتا گفت : راستی اریا کجا غیبش زد

ارتا گفت : مثل این که مشکلی براش پیش اومد رفت تا جایو برگرده الاناست که پیداش شه !

ارتا ادامه داد و گفت : راستی شهاب هنوز خامت نکردن ؟

شهاب منظور ارتا و گرفت و گفت : نه هنوز که شهین جون تیرش به هدف نخورده

ارتا ببخشیدا ولی من نه از شهین خانوم خوشم می یاد نه از دخترش هیچ جوری هم راضی به این وصلت

نمی شم

ارتا گفت : ولی بابا نادر می گفت پدرت با این ازدواج موافقه

شهاب : مگه بابام می خواد با ایلین ازدواج کنه بزار بگن مهم منم که زیر بار نمی رم

شهاب یه نگاهی به من انداخت و ادامه داد : معیار من برای ازدواج چیزای دیگه ای!!!

اون ها هم دارن زور الکی می زنن دقت نکردی از اول مهمونی تا الان من اصلا یه جا بند نمی شم

دوست ندارنم ایلین به من بچسبه خودمم موندم این همه اسرار برای چیه ؟

ارتا خندیدو گفت : خوب عمه من می خواد دومادش تو باشی در ضمن ثروت این سه نفر هم

دست غریبه نمی افته دوباره بین خودتون می مونه بابا نادر که از من و اریا نا امید شد

ولی پدر تو عمه شهین…… خوب……… سیاست خودشون و دارن !!!

شهاب سرشو تکون دادو گفت : اریا کار خوبی کرد از اول مسئولیتی قبول نکردو خودشو کنار کشید

ای کاش منم از اول زیر بار نمی رفتم ولی خوب من هنوز تو موضع خودم هستم و با این ازدواج

سرسختانه مخالفت می کنم

از حرفای ارتا و شهاب یه چیزای دستگیرم شد مشغول حرف زدن با هم بودیم که اریا هم اومد ولی خیلی

کلافه به نظر می رسید

ارتا و شهاب ازش پرسیدن کجا بود ه که اریا جواب درست حسابی به اونا نداد یه جورای حرف و عوض

کرد

********

حسابی خسته شده بودم به ساعتم یه نگاه انداختم هنوز ساعت یازده و نیم بود دلم می خواست زودتر این

جشن تموم بشه اصلا از اول کار درستی نکردم که اومدم ولی خوب کاری که شده

صدای شهاب اومد که اریا رو مخاطب قرار داد ……..

شهاب گفت : راستی اریا !!! امشب تولد تو هم محسوب می شه دیگه ؟

اریا به یه لبخندی گفت : اره دیگه می رم تو ۳۷سالگی !

شهاب به شونه ی اریا زدو گفت : پیر شدی پسر …یه استینی بالا بزن ؟؟؟

اریا خیلی جدی گفت : استین بالا زدم منتظر نتیجه شم!!!!!

شهاب سوتی کشیدو گفت :

اریا زیر ابی می ری بی خبر ؟؟؟ حالا طرف کی هست ؟؟؟؟

اریا که هنوز لحن جدیشو حفظ کرده بود گفت : به موقع اش می فهمی عجله نکن ….!

در حال گوش دادن به حرفای جمع بودم که مادر و پدر اریا نزدیکمان اومدن سریع بلند شدم

همگی از کار من تعجب کردن ولی وقتی علت کارمو فهمیدن اونا هم بلند شد ن

مادر اریا یه لبخند مهربون زدو گفت : جوانها خرجیتون و از ما پیرا جدا کردین ؟

هرکدوم یه چیزی گفتیم …………

پدر اریا گفت : اریا جان با من می یای

اریا هم سری تکون داد و گفت : هستم در خدمتتون

ارتا با خنده گفت : جناب دانش فقط پسر بزرگتون بیاد بعد هم یقه ی کتشو مرتب کردو گفت : این شاخه

شمشاد نیاد ؟؟؟؟

پدر اریا خندید و گفت : پدر سوخته فعلا با تو کاری ندارم بعد پایین عصای چوبی زیباشو زد به ساق پای

ارتا

اریا و پدر و مادرش به سمتی رفتن که گروه ارکستر بود …..!

پدر اریا چیزی گفت و میکروفن و از خواننده گرفت

روشو به سمت حاظرین کردو گفت : از این که تشریف اوردین ممنونم همگی می دونین امشب تولد پسر

بزرگمه این پسر افتخار من و مادرشه خواستم جلوی همتون کادوی تولد پسرمو بدم

بعد هم به یکی از خدمه ها اشاره ای زد اون شخص هم یه بسته داد دست اقای دانش

پدر اریا گفت : این ۷۰درصد سهام خودمه که به عنوان کادوی تولد به پسرم می دم

همه ی حاظرین دست زدن اریا یه چیزای به پدرش می گفت و پدرش با لبخند جواب می داد

یه لحظه خیلی شلوغ شد هر کی به سمت اریا می رفت وتبریک می گفت و یه کادو می زاشت رو میز

اریا هم با لبخند تشکر می کرد ولی دست به کادوها نزد

مونده بودم چه جوری کادومو به دست اریا برسونم خجالت می کشیدم جلوی چشم همه به اریا هدیه بدم

پس گزاشتم واسه فرصت بهتری که کمی خلوت شد

ارتا و محنا هم به اریا یه ساعت کادو دادن قبلا محنا گفته بود برای تولد اریا چی خریدن

سر اریا خیلی شلوغ شده بود دور و برش پر بود از ادم گروه ارکستر هم که

شروع به زدن و خوندن کرده بود داشتم جمعیتو می دیدم که شهاب جلو اومد

و گفت : افتخار رقص و به من می دی انا ؟؟!!!!!!

تا اومدم جواب بدم چشمم خورد به انتهای سالن عمه خانوم بود که بازم داشت با خشم نگام می کرد

لعنتی با این سن و سال چه چشمای تیزی داره حالا اگه من به این سن و سال برسم

شب کوری و اب مروارید می گیرم شایدم فکر می کنه می خوام قاپ داماد اینده اشو بدزدم

حواسمو به شهاب دادم و با لبخند ساختگی عذر خواهی کردم و پا درد و بهانه کردم

شهاب زیاد اسرار نکرد و از میز فاصله گرفت و به سمت دیگه ای رفت

یا خــــــــــــــدا ……. این شهین خانوم که دوباره داره می یاد اینور

بابا من که با شهاب نرقصیدم اه ه ه بیا همه ی شهاب مال تو دخترت ……

اخه چرا هی گیر داده اینور خدا کنه با من کاری نداشته باشه

ولی خوب دعام مستجاب نشد چون دقیقا اومد سمت من

دوباره از سر ناچاری ایستادم ولی این دفه سرمو پایین ننداختم

اصلا من که کاری نکردم بخوام خجالت بکشم !!!!!!!!!

عمه خانوم به صورتم نگاه کرد ولی هنوزم اخم داشت

من بودم که پرسیدم کاری با من داشتین ؟

عمه خانوم گفت : چهره ی زیبای داری ولی خیلی گستاخی دختر !!!!!!

باید باهاش برخورد می کردم اصلا این کی هست که بخواد به من اهانت کنه ؟؟؟

گفتم : فکر نمی کنم به شما گستاخی کرده باشم خانوم دانش !!!!!!!

-همین که جلوم ایستادی زل زدی و جواب بر می گردونی یعنی گستاخی !!!!

یعنی اگه اجازه بدم هر چی دوست دارین به من بگید اون وقت دیگه گستاخ نیستم ؟

البته اون موقع می شم احمق درست نمی گم خانوم دانش ؟؟؟!!!!!

عمه خانوم که حسابی قرمز شده بود با لحن طلبکارانه ای گفت :من نمی دونم تو کی هستی ؟

ولی دوست ندارم تو و اون دختره اینجا حضور داشته باشید ؟

عمه خانوم این حرفو زد و رفت …………………….

تو دلم گفتم : به جهنم که دوست نداری حالا انگار من مرده ی این جشنم خوبه که دیگه اخرای این جشنه

دیگه موندنم و جایز ندونستم …. خودم هم دوست داشتم برگردم

سریع کیفمو برداشتم یه نگاه به جمع رقصندگا ن انداختم

ولی موفق به دیدن اریا و بقیه نشدم

به سمت بیرون رفتم از همون خانومه مانتومو خواستم وقتی اورد

سریع پوشیدم ولی یه لحظه یاد کادوی اریا افتادم

از کیفم جعبه کادو در اوردم و دادم به خانومه و گفتم بده به اریا

و سریعا از محوطه اصلی خارج شدم

جلوی در با اقای جهانرو برخورد کردم تعجب کردم این اینجا چی کار داشت؟؟؟ اقای

جهانرو مسئول خرید رستوران بود ولی من هیچ وقت از این یارو خوشم نمی یومد خیلی

چشماش هیز بود ناچارا” سلام دادم

-سلام اقای جهانرو

-سلام خانوم سعادت شما هم اینجا هستید ؟

-بله دعوت داشتم

-جهانرو داشت با چشماش منو قورت می داد باید زودتر می رفتم بهش گفتم

-با اجازه اقای جهانرو خدافظ

هنوز نرفته بودم که جهانرو گفت : پس بچه ها درست می گفتن بین تو اریا یه چیزای هست ؟؟

-با حرف جهانرو عصبی شدم و برگشتم سمتش و گفتم : مراقب حرف زدنتون باشید اقای جهانرو

-من مراقبم خوشگله برو به عشقت بگو از شکایتش بگذره !!

به مرز انفجار رسیده بودم با خشم به اقای جهانرو گفتم :

اقای جهانرو من اصلا نمی دونم در مورد چی حرف می زنید ؟ولی حتما کاری کردین که اقای

دانش از شما شکایت کرده !!!!!!!

جهانرو نزدیک من شدو غرید : اگه این اقای دانشت از شکایتش صرف نظر نکنه داغ تو رو به دلش می

زارم من از هیچی و هیچ کسی نمی ترسم جیگر طلا

جهانرو از سر تا پایین منو یه نگاه هرز انداختو گفت : نه خوشم می یاد این اریا خان هم دنبال بد

مالی نمی ره ولی خوب اگه تصمیمش عوض نشه این مال زخمی و

خط خط می شه …گرفتی که چی می گم ؟؟؟؟؟؟

از جهانرو ترسیده بودم ولی نباید خود جهانرو می فهمید با صدای که سعی در پنهان کردن لرزشش

بودم گفتم : تو …موجود حقیر داری تهدیدم می کنی توی بی وجود…..

من اصلا تو رو ادم حساب نمی کنم

اگه یکبار دیگه اراجیف ببافی و تحویل من بدی حتما به اقای دانش می گم تا برخورد کنه !!!

شما هم گرفتید که چی می گم اقای جهانروووووو!!!!!؟

سریع از جهانرو فاصله گرفتم و با اولین تاکسی خودمو به خونه رسوندم

با کلیدی که داشتم درو باز کردم عجب شب جهنمی شد اصلا خوشی به من نیومده

داخل سوییت شدم مانتومو در اوردم ولی حس اینکه لباسمو در بیارم نداشتم

بی حوصله خودمو انداختم رو مبل سرمو تکیه دادم به مبل از اتفاقات امشب

سر درد بدی گرفته بودم تو این چند ساعت چقدر اظطراب بهم وارد شده بود

دیگه از توانم خارج شده بود ………

تمام ذهنم پر شده بود از نامزدیه هامون ….

خشم بی دلیل عمه خانوم ….کلافگیه اریا …..تهدید جهانرو ……ترس خودم

وای خدا …….دارم می میرم سرمو تکون دادم تا از این افکار بیرون بیام

به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم تا ابی به سرو روم بپاچم

بعد از زدن مسواک لباسمو در اوردم اولین لباس خوابی که

به دستم رسید تنم کردم یه لباس مشکی حریر بود که قسمت

سینه تا روی شکم تور کار شده بود همون و تنم کردم و رفتم که بخوابم

ولی مگه خوابم می برد اخرین فکری که به ذهنم رسید بود جهانرو بود ….

یعنی جهانرو چی کار کرده بود که اریا ازش شکایت کرده ؟؟/

********

هنوز خوابم خیلی عمیق نشده بود که حس کردم کسی کنار گوشم داره نفس می کشه

بازدمشو کنار گوشم حس می کردم

با ترس و لرز لای پلکمو باز کردم طپش قلبم به صدهزار رسیده بود …..

این اریــــــــــــــــــــــــا بود

دیگه کاملا خواب از سرم پرید چشمامو چند بار بازو بسته کردم تا درست تر ببینم

خودش بود اشتباه نکردم

سریع رو تخت نیم خیز شدم اریا هم وقتی دید من بیدار شدم حالتشو عوض کرد

اریا رو تخت به پهلو کنارم بود با دیدن من که نیم خیز شده بودم اونم سریع نشست

به اریا گفتم : اای …این جا چی..ی کار می کنید؟؟؟؟؟؟

چشمای اریا قرمز بود و موهاش اشفته و درهم شده

منتظر بودم تا اریا جواب سوال منو بده

اریا خیلی عصبی به نظر می رسید

اریا با صدای خشمگینی که سعی می کرد پایین نگه داره گفت : اومدم ببینم چرا تنها اومدی ؟؟؟؟

چرا چیزی بهم نگفتی ؟؟؟

تا اومدم جواب بدم ………

صدای گوشیم بلند شد از رو پاتختی برش داشتم ارتا بود به ساعت رو دیوار

نگاه کردم ساعت حدود ۲شب بود

ای بابا امشب چه خبره اخه ؟؟؟؟؟؟

-الو ……..

-الو انا …اریا پیش توست ؟؟؟

یه نگاه به اریا کردم

-اره

-حالش خوبه

-اره

از رو تخت بلند شدم و رفتم سمت یخچالی که گوشه اتاق بود صدامو اروم کردمو گفتم :

-چی شده ارتا ؟؟ داداشت چرا اومده اینجا؟

-وای نمی دونی که امشب چی شد!!!!!!

-مگه چی شده ارتا ؟

ارتا که به صداش هیجان داده بود گفت :

– انا بعد از رفتن تو ما همه جارو گشتیم من و اریا فکر می کردیم

رفتی تو باغ قدم بزنی ولی وقتی عمه شهین با خونسردی به من و اریا گفت

بهت چی گفته و ازت خواسته بری اریا غوغا کرد مهمونیو هم بهم زد

چشمام از حرف ارتا گرد شده بود برای چی اریا جشن و بهم زده بود ؟؟؟؟؟

دوباره صدای ارتا تو گوشی پیچید و گفت :

اریا تا یه ساعت پیش فقط فریاد می زد جوری که دیگه عمه شهین هم از اریا

عذر خواهی می کرد من تا الان اریا اینجوری ندیده بودم وحشتناک شده بود ا نـــــــــا !!!!!

-نفس عمیقی کشیدمو گفتم :که اینطور….ارتا !! ای کاش از اول نمی یومدم به این مهمونی !!!!!!!

-دیونه شدی دختر تو مگه مقصری این وسط ؟؟؟ شنیدی که نیششو به محنا هم زد …

این عمه شهین رو هیچکی نمی تونه بنشونه سر جاش به غیراز اریا

در ضمن عمه ی من دلش از جای دیگه پر بود امشبم که …..

ارتا دیگه ادامه ی حرفشو نگفت …………..

-چی بگم ارتا ؟؟

انا اگه ممکنه امشب مراقب اریا باش هر کاری کردم خونه ی خودش نرفت نزاشت منم باهاش بیام

-نفس عمیقی کشیدمو به ارتا گفتم :باشه خیالت راحت ……حواسم بهش هست

ممنون انا راستی اگه مشکلی پیش اومد من گوشیم روشنه …… خدافظ

خدافظ

سرمو انداخته بودم پایین یه لحظه حواسم به ساق پام افتاد که لخت بودن……..

تو یک صدم ثانیه فهمیدم چی تنمه خدای من …………….

برگشتم

از شدت خجالت نفسم به شمارش افتاده بود لبمو گاز می گرفتم

دیگه جای از بدنم نمونده بود که اریا ندیده باشه حالا اریا پیش خودش چه فکری راجع به من می کنه ؟

می خواستم فرار کنم ولی به کجا ؟؟؟؟؟؟

اریا با یه قدم خودشو به من رسوند حالا رو به روی هم ایستاده بودیم

از شدت هیجان قفس سینه ام به شدت بالا و پایین می رفت

اریا پشت دستشو کشید رو بازوم و نوازش کرد تموم تنم گر گرفته بود

نباید صبر می کردم تو شرایط بدی بودیم نمی خواستم اتفاقی بینمون بیافته .!

می خواستم سریع از کنارش رد بشم ولی اریا مچ دستمو گرفت و از پشت

بغلم کرد سرشو تو موهام کرده بود پشت گردنمو بوسید نفس های

اریا هم حالت عادی نداشت لباش داغ بود وقتی لباش به سرشونه یا گردنم می خورد می سوختم

اریا یه دستشو رو شکمم گذاشته بود فشار می داد اون یکی دستشم بالای سینه ام گرفته بود

اریا واقعا حالش خوب نبود حال منم داشت خراب می شد

یکم تقلا کردم ولی مگه می شد از حصار دستهای اریا خارج بشم

دست از تقلا زدن کشیدم و گفتم :اریا ولم کن

اریا چند تا بوسه از کتف و بازوهام کردو گفت : انا قسم می خورم هیچ وقت هیچ گزندی از

جانب من به تو نمی رسه فقط الان ارامش می خوام بزار اروم شم داغونم …..

نفس حبس شدمو خارج کردم وبا بغض گفتم : خواهش می کنم ولم کن !!

با این کارت حس هرزه بودن بهم دست می ده !!!!!!؟

با این حرفم حلقه ای دست اریا یکباره شل شد و من سریع از اغوشش بیرون اومدم

اولین کارم این بود که لباسمو عوض کنم

اصلا به اریا نگاه نمی کردم سریع از کمد یه شلوار و بلوز استین دار در اوردم و به سمت سرویس

حرکت کردم نباید بزارم اریا تحریک بشه لباسمو عوض کردم چند مشت اب سرد به صورتم پاشیدم

تا از اون حالت در بیام به اینه نگاه کردم موهام صورتمو قاب گرفته بودن

از سرویس خارج شدم اریا رو دیدم که رو تخت نشسته و با دستاش داره پیشونیشو ماساژمی ده

تا منو دید گفت : انا شرمنده اتم به شرافتم قسم نمی خواستم بهت اسیبی برسونم یا

اینکه تو دچار این حس بد بشی ؟ نفهمیدم دارم چی کار می کنم ؟؟

الانم می رم تو اتاق کارم تو هم بیا کارت دارم …..

اریا با این حرف اروم و با سر پایین افتاده از اتاق خارج شد مونده بودم با اریا چی کار کنم ؟

گیج و منگ شده از اتاق خارج شدم ……..

اریا رو کاناپه نشسته بود و عمیقا تو فکر بود تا صدای قدمهای منو شنید سرشو

بالا گرفت و خیلی اروم گفت :

انا چرا واینستادی تا خودم بیام؟ چرا میدون و خالی کردی ؟

منظور اریا رو فهمیده بودم منم که اروم شده بودم به اریا گفتم :

-نمی خواستم اصطحکاکی بوجود بیاد این که چرا عمه تون از من خوشش نمی یادو نمی دونم

ولی ایشون ارجح تر و مقدم تر از من بودن پس بهتر این بود که من توجشن نباشم

صدای پر از تمسخر اریا رو شنیدم : ارجح تر ؟؟؟مقدم تر ؟؟؟

-بله هم بخاطر خویشاوندیتون و هم بخاطر مسئله ی سن و سالشون از من مقدم تر و ارجح تر بودن ..!

اریا چند لحظه ای سکوت کرد شاید داشت به حرفهای من فکر می کرد بعد از دقایقی

گفت : انا بیتا احترام گذاشتن خوبه ولی نه برای هر کسی …نه برای کسانی که ارزش احترام کردن ندارن

من نمی گم بهش بی ادبی می کردی ؟نه اصلا منظورم این نیست !!

ولی صبر می کردی تا من بیام خودم جوابشو بدم یا خودت بهم می گفتی !!!

اریا ادامه داد :

عمه ی من اگه احترام سرش می شد به مهمون عزیز کرده ی من بی احترامی نمی کرد !!!!

چیزی نداشتم برای گفتن اریا درست می گفت اون زن مستحق احترام نبود و یا من نباید

بی اطلاع می یومدم صدای اریا که خیلی جدی بود دوباره بلند شد و گفت :

انا بیتا بار اخرت باشه بدون این که به من بگی جای بری تو همراه من اومده بودی ……

باشه ی ارومی به اریا گفتم تا دیگه بحث نکنه

بعد یاد کلافگی اریا افتادم کنجکاو بودم علتشو بدونم

نگاش کردم اریا سرش پایین بود خیلی اروم صداش زدم

اقای دانش : می شه یه سووال ازتون بپرسم ؟؟

اریا نگام کردوبا لبخند گفت: کدومو باور کنم انا ؟

با تعجب نگاش کردم یعنی چی کدومو باور کنم ؟

به اریا گفتم : متوجه نشدم ؟؟؟

اریا لبخند ش پر رنگ تر شدو گفت : اریا گفتن های اظطراریتو….. یا این اقای دانش گفتنتو؟؟؟ بعد هم اریا ادامه داد انا دوست دارم صدام بزنی عزیزم من اسم دارم …اسممو بگو

مثل من…… که انا صدات می زنم بدون هیچ پیشوند یا پسوندی ….!

-اخه …..

-اخه نداره انا خانوم اگه اریا صدام نزنی به هیچ کدوم از سووالات جوابی نمی دم

حالا هم بپرس ……هر چی که دوست داری ازم بپرس …..!!!

بهش نگاه کردم که خیلی جدی بهم نگاه می کرد مثل کسایی که تموم وجودشون گوش می شن برای شنیدن

صدامو صاف کردمو گفتم : امشب خیلی کلافه به نظر می رسیدید ؟ مشکلی پیش اومده ؟؟؟

اریا ابروهاشو بالا انداختو گفت سوالتو دوباره مطرح کن اون جور که دوست دارم و الان برات تو ضیح دادم

اروم گفتم: اذیت نکن بگو دیگه ؟؟؟

صدای خنده ی اریا بلند شد که می گفت : اینـــــــــــه

چشم می گم ……

چند وقتی بود فهمیده بودم تو فاکتورهای خرید دستکاری می شن یادت که می یاد

خودتم کمکم کردی

اروم سرمو تکون دادم می دونستم اریا داره در باره ی کدوم فاکتورها حرف می زنه

اریا ادامه داد

پیگیر که شدم دیدم جهانرو با یکی گاو بندی کردن و پنهانی دزدی می کنن وقتی

موضوع رو به روی جهانرو اوردم زیر بار نرفت تا الان خیلی دزدی کردن

تصمیم گرفتم بدون درگیری با خودش قانونی اقدام کنم تومهمونیم بهم زنگ

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان