codebazan

رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۲۹

بیشتر غذام مونده و من دیگه میلی به خوردنش ندارم . پولو حساب میکنم و میام بیرون .
هر چه زودتر برسم بهتره و به این فکر میکنم که وقتی رسیدم آلاشت از کجا شروع کنم …؟

تمام حرفای عسلو تو ذهنم مرور میکنم تا نشونی برای پیدا کردنش پیدا کنم .
پنجره رو تا آخر میزنم پایین تا شاید این خوابی که اومده سراغم بپره.

چند بار پلک میزنم و دست میبرم تا از تو داشبرد آب بردارم ، یهو با صدای بوق ماشینی فرمونو میچرخونم و ……

” عسل ”

_ بی بی بزار من اینا رو بشورم.

_ نمیخواد عزیزم خودم میشورم
اخمی میکنم و میگم : اینجوری که نمیشه نمیزاری اصلا کمکت کنم مهمونم که نیستم ماشالا . معذب میشم بی بی بزار کمکت کنم .

آب و میبنده و برمیگرده طرفم : بیخود معذب میشی تو کمکت رو کردی ، اصلش هم لیلا بود که بهم برگشته.

لبخندی میزنم و میگم : قربونت برم لیلا خودش عاشق شماست ، فقط نیاز به یه تلنگر داشت .حالا کی برمیگرده ؟

_ تا یکی دوساعت دیگه احتمالا پیداش بشه . نکنه باز میخوای بری اونجا ؟

میخندم و میگم : خدایی از اون منظره قشنگ تر من ندیدم. هم آرومه هم جای خوبی برای فکر کردن .

_ خسته نشدی مادر انقدر فکر کردی؟

پوزخندی میزنم. من هیچوقت از فکر کردن به ماهان خسته نمیشم. چقدر این دنیا نامرده. من که چیز زیادی نخواستم. اول خانوادمو ازم گرفت و بعد ماهان .

در خونه رو باز میکنم و میخوام بیام بیرون که با علی برخورد میکنم.

سرمو میندازم پایین و میخوام رد شم که جلومو میگیره.

نگاهی بهش میکنم و میگم: چیزی شده ؟

_ از علاقه من به خودت خبر داری . خودتم نفهمیده باشی لیلا بهت گفته نه ؟

_ میشه بری کنار چند ساعت دیگه لیلا اینجاست ، میخوام زود برم که زود برگردم .

_ اگه ازم خوشت نمیاد عیبی نداره ، ولی چرا دروغ میگی اگه ازدواج کردی ؟ پس شوهرت کو؟

چشمامو رو هم فشار میدم و کنارش میزنم : من دروغ نگفتم و فکر کنم به تو ربطی نداشته باشه نه ؟

ازش دور میشم اما صدای قدم هاش پشت سرم رو میشنوم .
_ آره راست میگی به من ربطی نداره ولی من نباید بدونم چرا یه زن شوهر دار بدون شوهرش اومده اینجا اونم سه هفته ؟ چیکار کردی که….

برميگردم و اجازه کامل شدن حرفش رو نمیدم : من واقعا متاسفم . تصور دیگه ای از تو داشتم . علی بهتره بیخیال من شی اگه ناراحتی از حضور من ، از اینجا میرم.

_ آره ناراحتم .
لبخند تلخی زدم و به راهم ادامه دادم . ناراحت نشدم . دیگه نمیشم از شنیدن برو . ..

ساکت موندم و جوابی به حرفای هیچکس ندادم تا هر چی میخوان بگن.

این روزها ساکت که بمانی…می رود به حساب جواب نداشتنت،
عمرا اگر بفهمند داری جان میکنی…تا احترامشان را نگه داری …

نشستم و کفشامو در آوردم . یکی از سرگرمی دوران بچگیم این بود که کفشامو در بیارم رو چمن راه برم ، حس خوبی داشت .
پوزخندی رو لبم اومد. چه سرگرمی هایی داشتیم . چه آرزو های کودکانه ای
کاشکی بزرگ نمیشدیم . کاشکی هنوز دنیاهامون رنگارنگ بود . کاشکی…..

“ماهان ”

دندونامو رو هم فشردم . ماشین روشن نمیشد و تو جاده هم گوشیمم خاموش شده بود.
تکیه دادم به ماشینو و آروم دستمال و رو پیشونیم گذاشتم . قیافم واقعا خنده دار بود .

ماشینی کنارم نگه داشت . به سمتش رفتم که دیدم راننده زن بود . خب امروز واقعا ظرفیتم پر شده بود ولی این ساعت این جاده شلوغ نبود . اگه این میرفت باید قید رفتن به آلاشت رو میزدم.

عینکشو زد بالا و نگاهی به سر و وضعم کرد .
_خوبید ؟
لبخند مسخره ای زدم و گفتم : عالی ، بهتر از این نمیشم. این سر و شکلم اینم ماشین . خانم واقعا سوال پرسیدن داره ؟

جلو خندش رو گرفت و گفت : ببخشید . فکر کنم گوشیتونم شارژ تموم کرده ، نه؟
سری تکون میدم که میگه : براتون زنگ میزنم جرثقیل بیاد ماشینو ببره . کجا میرفتید؟
_آلاشت .
_چه خوب منم همون جا میرم میخواین بیاین من میرسونمتون .

بدون تردید قبول کردم .به اندازه کافی هم دیر شده بود .
زیر لب تشکر کردم و سوار شدم . دختره هم سوار شد و کمربندش رو بست….

_واسه تفریح میرفتین آلاشت ؟
نگاهی بهش کردم و گفتم : نه دنبال گمشده ام اومدم .
زیر لب گفتم : خدا کنه همین جا باشه .

ابرویی بالا انداخت و گفت : تاحالا اینجوریش رو نشنیده بودم . اونم تو آلاشت . صورتتون خیلی داغون شده ، مطمئنید خوبید؟ میخواید ببرمتون درمانگاه؟

_ نه چیزی نشده . چقدر مونده تا آلاشت ؟
_ زیاد نمونده . تقریبا یه ساعتی دیگه شایدم زودتر خلوته جاده . دستمال و آب تو داشبرد هست بردارید حداقل بزارید رو زخمتون.

بی توجه به حرفش سرم و تکیه دادم به پنجره و چشمامو بستم .
به این فکر نکرده بودم که ببینمش میخوام چی بهش بگم . چی باید میگفتم؟
تو کل زندگیش همه شکستنش ، من نباید اینکارو میکردم. من احمق باید میفهمیدم…

_گفتید دنبال گمشدتونید؟
بی حوصله گفتم : آره . شما از اهالی همون جایید؟
_ بله چطور؟
نیشخندی زدم و گفتم : بهتون نمیاد.

مثل اینکه از لحنم زیاد خوشش نیومد چون دیگه حرفی نزد .

_ خب پس چون از اهالی اونجایید همه رو میشناسید نه؟
_ تقریبا من چند سالی هست تهران زندگی میکنم .
نگاش کردم و گفتم : کسی رو میشناسید که فامیلیش کریمی باشه ؟

با تعجب گفت : دنبال کسی هستید که فامیلیش کریمیه ؟ اسم کوچیکش چیه؟
_ عسل .
_ چه نسبتی باهاش دارید .

صاف نشستم و گفتم : میشناسی کسی به این اسم؟
لبخندی زد و گفت : باهم بزرگ شدیم . شما چه نسبتی باهاش داری ؟
_ شوهرشم…..

” عسل ”

دل صدچاک ما را تیغ ترحم بدرید دل ما را به همان قیمت ارزان بخرید
دل من گرچه شکسته ، گوهری ناب شده عشق در قلب تو آن تحفه ی نایاب شده

آروم بلند شدم و نشستم . خسته نمیشدم از اینجا نشستن . خسته نمیشدم از فکر کردن بهش.
دلم واسه همشون تنگ شده . خانواده ی شلوغ و پر دردسری بود . هیچکدومشون باهم صادق نبودن. همه مشکلات خودشون رو داشتن و خودشون هم باید حلش میکردن تنها .

تنها بودن سخته . تنهایی کشیدم چون واقعا تنها بودم .اما اونا تنها نیستن همدیگه رو دارن ولی تنهایی رو ترجیح میدن.

زانو هام رو بغل کردم و سرم رو پام گذاشتم . با خودم دارم لجبازی میکنم. دلم ماهان و میخواد . دلم آغوشش رو میخواد.

کـاش فقــط بود…
وقتی بغــض میکردم …
بغلـم میکرد و میگفت …
ببینـم چشاتو…
منـو نگا کُن …
اگه گریــــه کنی قهر میکنــــم میرم…

_از دروغگو ها متنفرم. حالا فکر کن کسی که دنیامه بهم دروغ بگه . بعد تکلیف چیه ؟

امکان نداشت این صدای ماهان باشه . اشتباه شنیدم از بس تو فکرشم.

زیر گوشم نجوا کرد : تو بگو به خاطر ۵ سال عذاب خودم و خودت چه تنبیهی باید در نظر بگیریم برات ؟

خودش بود..خود خودش ..ماهان بود…کنارم بود..

آروم برگشتم و خیرش شدم .
لبخندی زد و گفت : خوبی ؟
جوابم سکوت بود . باور نمیکردم اینجاست .پیشمه !

موهامو پشت گوشم زد و گفت : اینجا قشنگه ها . منو اینجا هم میخواستی بیاری؟

_ماهان!

_جانم؟!

با هق هق دوباره اسمش رو صدا زدم .

_ نزاشتن وگرنه الان باید میرفتی تشییع جنازش .
با بهت گفتم : چیکار کردی ؟
_ چرا بهم نگفتی ؟ فکر نکردی بلاخره یه روز میفهمم ؟

دست برد و اشکامو پاک کرد و ادامه داد : فکر نکردی بدون تو نمیتونم زندگی کنم؟ فکر نکردی خودت میخوای چیکار کنی ؟ فکر نکردی وقتی این همه تهمت رو به جون میخری و صدات در نمیاد چی به روزت میاد؟ تو فکر نکردی ، اما من فکر کردم دیگه نمیزارم هیچ کسی تورو از من بگیره..حتی خودت.

ناباور با چشمای اشکی نگاش کردم. باورم نمیشد این همون ماهان قبل باشه.

گفتم: تو…تو..

نزاشت ادامه بدم و گفت: اره من همه چیو فهمیدم دیگه میدونم چرا ۵ سال هر دومونو عذاب دادی
با حرص ادامه داد: خودم اون پسره بی همه چیز رو میکشم حالا ببین.

هنوز باورم نمیشد این ماهانه که جلوم ایستاده..همینطوری خیره خیره نگاش میکردم که لبخند جذابی زد و دستمو گرفت…..

****
“ماهان”

بهشت روبروم و فرشته کوچولویی که سرشو گذاشته بود رو شونه ام ارامشی رو به تمام وجودم تزریق میکرد که تمام این مدت برای به دست اوردنش به هر

دری زده بودم اما همیشه اون بود که این ارامشو بهم میداد…

“گر تو گرفتارم کنی من با گرفتاری خوشم

داروی دردم گر تویی در اوج بیماری خوشم”

ayliiinn

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است... .

‫11 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان