codebazan

رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۳۰

با صدای عسل از فکر بیرون اومدم.

_ماهان

_جان دلم?

آب دهنشو قورت داد و با صدای لرزونی که قلبمو لرزوند گفت: تو..تو..م..منو..ب..بخشیدی؟

خیره شدم به چشمای تاریکی که به خاطر نم اشک مثل دوتا تیله برق میزد و حالمو دگرگون میکرد.. بخشیدمش، ..ناراحت شدم..اما بخشیدمش..دلم

شکست.. اما بخشیدمش..عذاب کشیدم..اما بخشیدمش..آره بخشیدم چون عآشـــقم ….

” در سایه ی یک نگـــاه
گاهی می توان دمی آسود

در جاری یک صـــدا
گاهی می توان غرق بودن شد

در حجم بودن عـشــق
گاهی می توان هیچ شد

در اوج یک آسمان مـهـــر
گاهی می توان از هزاران قله گذشت

می توان در هجوم تمام هستها نیست شد
و در برابر تمام نبودنها به یک بـــودن بالید”

به جای جواب دادن بهش لبامو گذاشتم رو لباش و میبوسمش .
لبخندی میزنم و میگم : جوابتو گرفتی با بیشتر بهت توضیح بدم؟

با شیطنت ابرویی بالا میندازه و میگه : نه استاد متوجه شدم . بعدم شما خسته اید .

میخندم و با لحنی مثل خودش میگم : آره خیلی سختم ، درست حسابی چیزی نخوردم.

تصادف کردم ، ماشینم داغون شد ولی من که نمیتونم سوال دانشجوی عزیزم رو جواب ندم ، میتونم؟

بلند میشه و میگه : پاشو خسته ای بریم استراحت کنی .
بلند میشم و میگم : بریم، فردا کلی کار داریم ، برمیگردیم تهران .

اخمی میکنه و میگه : ایندفعه با پای خودت اومدی یه چند روز بیخیال کار و بارت شو .
شالش رو روی سرش میندازم و میگم : فقط امیر میدونه اومدم اینجا ، نگران میشن ، بعدم کلی کار داریم بزار برای بعد .

به سمت پایین تپه راه می افته و تو همون حالت میگه : پس من نمیام
_ مگه دست خودته؟
_آره

دنبالش میرم و میگم : متاسفم ولی اصلا حق انتخاب نداری هر جا من برم جنابعالی هم میایی.
برمیگرده طرفم و میگه : منم متاسفم ایندفعه شما حق انتخاب نداری. اینجا میمونیم

چپ چپ نگاش میکنم که میگه : بزار چند روز آروم باشیم ماهان ، برگردیم بدبختی هامون شروع میشه باید جواب عالم و آدم رو بدیم.

ناچارا سر تکون میدم که میپره بغلم .
خنده ای میکنم و دستامو دورش حلقه میکنم .

_این یعنی همون عسل قبل .

نگام میکنه و تلخ میگه : ولی خیلی چیزا مثل قبل نیست . اولیشم خودمم وضعیت الان…
نمیزارم ادامه بده و میگم : راجب این قضیه اصلا نمیخوام بشنوم حتی یک کلمه . به موقعش ، اونم تو حق دخالت نداری .

میخواد اعتراض کنه که میگم : گفتم نه عسل ، خودم درستش میکنم . الانم بریم من واقعا خستم . راستی لباسام رو چی کار کنم با این سر و وضع که نمیشه .

_ فکر کنم بتونم برات از علی لباس بگیرم .
ابرویی بالا میندازم و میگم : علی کیه؟
_ پسر عمه پدرم .

_ نمیخواد همینو رفتیم بشور . تا صبح خشک میشه دیگه.
_ بعد شب تا صبح چی میخوای بپوشی ماهان وسواس بازی رو بزار کنار.
_گفتم نه عسل اه چقدر بحث میکنی؟

پشت چشمی نازک کرد و گفت : باش ولی سرما خوردی نگی برگردیما ، از این خبرا نیست
_پس بگو واسه من نگران نیستی.

_دیونه پس واسه کی نگرانم . بیا بریم دیر شد فکر کنم لیلا هم اومده .
سری به تائيد تکون میدم و میگم : اون گفت اینجایی

با تعجب میگه : لیلا رو میشناسی؟

_آره تو جاده دیدمش گفت مسیرش آلاشت منم باهاش اومدم که بعد فهمیدم آشنا دراومدیم و…..

“عسل”

_ماهان دیونه ام کردی میدونی چند بار صدات زدم پاشو دیگه.
بلند میشه و میشینه اما هنوز چشماش بسته اس .
سرمو نزدیک گوشش میبرم بلند میگم : ماهان!

چشماشو با عصبانیت باز میکنه و نگام میکنه .
لبخند ژکوندی میزنم و لباس رو طرفش میگیرم : بپوش بریم چقدر تو میخوابی

به جای گرفتن لباس مچ دستم رو میگیره و میکشه تو بغلش.
همون حالت دراز میکشه و میگه : حرف بزنی خفت میکنم بگیر بخواب.

میخوام بلند شم که نمیزاره و محکم تر بغلم میکنه
_ ماهان ولم کن زشته همه بیدارن .
_عیب نداره من از چیزای زشت خوشم میاد. مثل تو

اخمی میکنم و میگم : خیلی بیشعوری من به این خوشگلی
یه چشمی نگام میکنه و با شیطنت میگه : باش

_باش و مرض . باش و الان میگم ها . پاشو ببینم حداقل لباس تنت کن یکی میاد میبینه.
ماهان با…..

با کارش اجازه تمام کردن حرفم رو نمیده .
دوباره میبوسم و میگه : از صبح همش بالا سرم غر زدی نزاشتی یکم بخوابم حالا حداقل یکم ساکت باش آمادگی بیرون رفتن پیدا کنم .

میخندم و میخوام چیزی بگم که مجال نمیده و دوباره لباش و رو لبام میزاره اما ایندفعه منم همراهیش میکنم.
انگار یادمون رفته کجاییم. دستش زیر لباسم میره و قفل لباس زیرمو باز میکنه.
دستام بالا میبرم تا لای موهاش فرو کنم که صدای در مانع میشه.

سریع از ماهان جدا میشم و میشینم.

_عسل صبحونه که چه عرض کنم شد نهار نمیخواید بیاید بیرون ؟
سعی میکنم صدام خش نداشته باشه اما بی فایده اس : الان میایم لیلا چقدر غر میزنی.

صدای غر زدنش رو میشنوم : ساعت ۱۲ کمک که نمیکنه هیچ میگه غرم میزنی .

دور که میشه صدای خنده ماهان بلند میشه.
خنده ای میکنم و میگم : همش تقصیر تو دیگه

کنارم میشینه و میگه : حالا انگار به زور خفتش کردم .

چپ چپ نگاش میکنم که میگه : مگه دروغ میگم خیلی هم تو بدت میاد.
چشم غره ای بهش میرم و بلند میشم : بی زحمت اگه آمادگی پیدا کردی بپوش بریم .

_ اگه بگم هنوز آمادگی بیرون رفتن رو پیدا نکردم چی کار میکنی؟

از این همه پرویی دهنم باز میمونه : ماهان پا میشی یا من برم باز خودمو گم و گور کنم از دستت؟
خنده ریزی میکنم و ادامه میدم: انصافا این اخلاقات یادم رفته بود و گرنه اصلا…

با اخم وحشتناکی که رو صورتشه بقیه حرفم یادم میره.

بلند میشه و انگشتش رو تهدید وار جلو صورتم میگیره : حتی یک ثانیه فکر اینکه بتونی دوباره ازم دور شی رو دور بنداز .

با بهت میخندم : ماهان شوخی کردم دیونه چرا اینجوری میکنی؟!
_ شوخیشم قشنگ نیست این مسئله. هر دومون طعم این جدایی رو چشیدیم

دستامو دور گردنش حلقه میکنم و بوسه ای رو گونش میزنم : ببخشید دیگه شوخیشم نمیکنم

لبخندی میزنه و میگه : دیگه نمیخوام حتی واسه چند دقیقه از جلو چشمام دور شی .

_ نه دیونه بودی دیونه تر شدی ماله کم خوابیه عزیزم . ماهان من میرم کمک بی بی و لیلا بنده خدا ها همه چی رو خودشون حاضر کردن تو هم زودتر بیا .
از اتاق بیرون میام و میرم تو حیاط .
لیلا با دیدنم میگه : به خدا انقدر که کمک میکنی من معذبم .

لبخند خجولی میزنم و میگم : ببخشید ، یعنی الان دیگه کاری نمونده؟

_ کی گفته نمونده ؟ کلی هم مونده برو اون سبدا رو بیار بزاریم تو ماشین . حالا لازم بود این شوهر جونتو ببری کنار آبشار نهار بهش بدی؟ پدر کمرم در اومد خودتم که انگار نه انگار .

_ اه لیلا گفتم ببخشید دیگه الان میرم میارمشون الان .

دو تا سبد رو برداشتم و خواستم برم که علی سر رسید.
نگاهش و ازم دزدید و گفت : بده من میبرم سنگینه.
از دستم گرفت و رفت سمت در .

خواستم برم دنبالش که با صدای ماهان منصرف شدم .
برگشتم ، رفتم سمتش و دلخور گفتم : آبرومونو بردی همه کارا رو کردن.

بیخیال میگه : مثلا مهمونیم! بعدم خسته بودیم دیشب تا صبح حرف زدی نزاشتی بخوابم .
_اه من حرف زدم یا تو .

خواست جوابمو بده که عمو احمد با دو تا لیوان سر رسید و سمتمون گرفت : صبحونه که نخوردید حداقل اینا رو بخونيد سر حال بیاید.

ماهان لیوانا رو گرفت و تشکر کرد .

عمو احمد زد رو شونش و گفت : عسلم مثل دخترمه وقتی فهمیدم ازدواج کرده خیلی خوشحال شدم . تو هم معلومه پسر خوب و فهمیده ای هستی همدیگه رو هم دوست دارید ، پس قدر تک تک لحظاتتون رو بدونید و هیچوقت زندگی رو به خاطر چیزای کوچیک به خودتون زهر نکنید .

لبخندی زدم و گفتم : چشم عمو احمد ببخشید باعث زحمتم شدیم .

_ زحمت کجا بود دخترم شماها رحمتید . شما ها برید تا ماهم بیایم.

ماهان دستمو گرفتو رفتیم بیرون.

ayliiinn

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است... .

‫6 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان