codebazan

رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۳۴

_ مریم درست حرف بزن ببینم ، چیزی نشده پس چرا نگرانی ؟ عسل خونه تنهاست نمیتونم بیام
پوفی کرد و گفت : عسل اینجاست فقط زود بیا .

نزاشت چیزی بگم و قطع کرد . لعنتی وقتی عسل اونجاست یعنی…

کتم رو برداشتم و تند گفتم : امیر من باید برم ، نمیدونم باز چیشده . تو هم با این جلالی حرف بزن. خونه و ماشین منم بزار واسه فروش .

از شرکت زدم بیرون و با سرعت به سمت خونه روندم.
نباید میزاشتم تنها بره . مثل اینکه فعلا نمیتونیم آرامش داشته باشیم.
اون از کارای شرکت . اون از چکم که فردا اگه برگشت بخوره بدبخت شدم .اینم از… پوف

خواستم کلید بندازم در که باز شد .
متحیر به عسل چشم دوختم و گفتم : چیشده ؟
معلوم بود خیلی داره خودشو کنترل میکنه که بغضش نشکنه : میشه فقط بریم ؟

_ عسل جان دخترم بیا بشین باهم حرف میزنیم.
با صدای بابا سرم به سمتش چرخید و گفتم : میشه دقیقا بگید چی از جونمون میخواید ؟ اون از آقاجون اینم از شما . واقعا ازتون توقع نداشتم .

اخمی کرد و گفت : الکی واسه خودت حرف نزن اونجوری که تو فکر میکنی نیست .
عسل دستمو گرفت و کشید . زیر لب گفت : فقط بریم

مامان خواست جلو بیاد که بابا نزاشت و گفت : بعدا ، الان یکم فرصت بده بهشون .

در ماشین و باز کردم و عسل نشست .
چونش رو گرفتم و سرش رو آوردم بالا : منو نگاه کن عسل ، چی شده بهم بگو چیزی گفتن که ناراحتت کرده؟ گفتم که بزار…

با چشمای مظلومش نگام کرد:_نه چیزی نگفتن .

_ خب پس بهم بگو چرا انقدر بهم ریخته ای؟
چیزی نمیگفت. حتی نگامم نمیکرد. انگار اون یه جمله رو هم فقط گفته بود تا من دعوایی درست نکنم .

درو میبندم و خودم سوار میشم. میدونم تا نخواد حرف بزنه نمیزنه.

_ عسل نمیخوای حرف بزنی؟
صداش میلرزه. گریه میکنه؟

_ ماهان الان نه ، خواهش میکنم .

_ گریه میکنی؟!

جیغ میزنه ؟ عسل من !

_ گفتم الان نه

متحیر میمونم . چه اتفاقی افتاده که اینطوریش کرده . رنگ به روش نمونده .
سکوت میکنم و چیزی نمیگم. نمیخوام اذیتش کنم .
هیچوقت اینجوری ندیدمش. مثل کسی میمونه که تموم باوراش جلو چشمش نابود شده باشه . مثل کسی که انگار هیچی دیگه واسش مهم نیست…..

درو باز کردم و وایسادم تا بره تو . انقدر حالش بد بود که میترسیدم همین الان بی افته.
رفت تو و منم پشت سرش رفتم . قبل از اینکه بهش برسم رفت تو اتاق و درو قفل کرد .

نگرانش بودم . چرا درک نمیکرد که نمیتونم ولش کنم؟
درو محکم کوبیدم و گفتم : عسل این درو باز کن . نمیخوای حرف بزنی عیب نداره ، بیا بیرون یا حداقل درو باز کن .

جوابی نشنیدم که ایندفعه محکم تر کوبیدم : د لامصب نگرانتم میفهمی. بیا درو باز کن عسل تا نشکستمش .

_ خوبم ماهان فقط میخوام یکم تنها باشم

خوب ؟ صداش دقیقا برعکس اینو میگفت.

لگدی به در زدم و گوشیمو برداشتم .
_ الو مریم ، چی به عسل گفتین که اینجوری شده ؟

_ ماهان آروم باش ترو خدا ، نمیدونم چی گفتن ، فقط مامان با عسل داشت حرف میزد بعدم که بابا اومد . یکدفعه عسل بلند شد و شروع کرد داد و فریاد زدن . هیچکدوم هم حرف نمیزنن .

عصبی غریدم : به خدا فقط اگه بفهمم چی گفتن بهش ، فقط اگه بفهمم . شده عین روح قیافش چرا راحتم نمیزارین بابا . چه گناهی کردیم ما؟

گوشی رو قطع کردم و نگاهی به ساعت انداختم . چند بار عمیق نفس کشیدم تا آروم شم و بعد به سمت آشپزخونه رفتم .

همون طور که غذا رو گرم میکردم برای امیر نوشتم که فردا نمیتونم بیام حال عسل اصلا خوب نیست .

نامردی بود که تو این شرایط بهش بگم خودت حواست باشه به کارا . نامردی بود که بگم نمیام اما عسل..

گوشی رو بالای اپن گذاشتم و سینی به دست به طرف اتاق رفتم .
_ عسل درو باز کن . نمیخوای حرف بزنی قبول ، میخوای تنها باشی قبول ، ولی درو باز کن. درو باز کن غذاتو ازم بگیر حداقل .

وقتی نگران عزیزت باشی دست خودت نیست که صدات بالا بره . که بزنی همه چی رو درب و داغون کنی نه ؟

_ عسل با توام . چرا نمیفهمی نگرانتم . جون ماهان بیا درو باز کن .

مطمئن بودم از جان من نمیگذره که بعد چند دقیقه درو باز کرد .

خواستم چیزی بگم که سرش گیج رفت و افتاد تو بغلم . سینی از دستم افتاد و همش پخش زمین شد .

شوکه شده گرفتمش و گفتم : عسلم ، ببینمت چی شدی تو . چرا انقدر داغی؟ یا خدا عسل . عسل!

دستمو زیر پاش بردم و بلندش کردم ، جنین وار تو بغلم جمع شده بود . کلید ماشینم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم .

عسل رو آروم رو صندلی گذاشتم و مضطرب شماره رو گرفتم .
_ الو امیر، عسل حالش بد شده دارم میبرمش بیمارستان ، با شاداب بیا شاید لازم شد…..

شاداب با دیدنم هینی کشید و گفت : ماهان چیشده ؟ چرا این شکلی شدی ، رنگت پریده ، عسل کجاست؟
کلافه دستی تو موهام کشیدم و گفتم : خوبه حالش ، دکتر گفت شوک بهش وارد شده

امیر با تعجب گفت : شوک چی ؟ قضیه چیه ؟
بلند شدم و گفتم : زنگ زدم بابا الان میرسه ببینم چی بهش گفتن

شاداب : میشه برم عسل و ببینم ؟
خسته لبخندی زدم و گفتم : آره برو ولی اگه خواب بود حواست باشه بیدارش نکنی .

یکم که گذشت ، امیر نشست کنارم ، گفتم : عسل تو بدترین وضعیت هم اینجوری نبوده .
امیر آروم گفت : ماهان بابات اومد ، یه وقت چیزی نگیا ، بزار خودش توضیح بده .

بابا اومد سمتمون ، نگران پرسید : چرا اینجوری شده ؟

پوزخندی زدم و گفتم : شما باید بگید ، دکتر میگفت شوک عصبی بوده .
_ الان خوبه ؟
_ آره اگه شماها ولش کنید .

نفس آسوده ای کشید و گفت : خب خدا رو شکر . امیر جان میشه منو ماهان رو چند دقیقه ای تنها بزاری ؟

امیر : حتما ، من میرم ماشین رو بد جا پارک کردم درستش کنم میام.

بلند شدم و گفتم : بابا لطفا بهم بگید چیشده. از وقتی رفتیم عسل یک کلمه هم حرف نزد . رفت تو اتاق درم که باز کرد بیهوش افتاد تو بغلم . چی گفتید بهش ؟ یه چیزی بگید که من قانع شم .

دستش رو روی شونم گذاشت و فشار داد : بشین حرف میزنیم . چیزی بود که خودش میخواست بشنوه ، هر چند اگه خودشم نمیخواست مجبور بود با این اتفاقی که افتاده .

_ دارید نگرانم میکنید پدر .

نفس عمیقی کشید و گفت : همه مون همیشه به آوا حسودی میکردیم . بچه آخر بود و ته تغاری. از همون بچگیش همه رو به خودش جذب میکرد .

بر عکس ساره که خیلی ساکت و منزوی بود ، آوا سرشار از شادی و شیطنت بود .
خواستگاراش از همون سن کم شروع شدن و کم کم زیاد .

آقاجون عاشق آوا بود . بهش حق انتخاب داده بود در صورتی که به هیچکدوممون تو هیچ دوره ای از زندگیمون این حقو نداده بود .
آوا هر چقدر که بزرگتر میشد زیباتر و شاداب تر میشد.

من خودم اون موقع تو اوج جوونيم بود و به خودم بابت داشتن خواهری اینجوری افتخار میکردم. علاوه بر زیباییش هوش فوق العاده ای داشت .

اون موقع ما یه باغبون داشتیم ، مش رحمت . زنش فوت کرده بود و با پسرش زندگی میکرد. آقاجون بهشون اجازه داده بود همون جا زندگی کنن. اسم پسرش رضا بود ، بابای عسل.

ما همه با هم بزرگ شدیم . همبازی بچگیمون بود .
آقاجون هیچوقت نزاشت فکر کنه که پسر یه باغبونه ، بهش فرصت داده بود که دقیقا مثل ما زندگی کنه ، مثل ما بپوشه ، اما اون ساده بودن رو ترجیح داد ، با این حال بازم آقاجون واسه خودش و پدرش احترام قائل بود

رضا چه تو دبیرستان چه دانشگاه دوست صمیمیم بود .از چشمام بیشتر بهش اعتماد داشتم . ولی فرید و فریبرز زیاد باهاش احساس راحتی نمیکردن و دلیلشم این بود که خودشون رو برتر میدیدن.

آوا ۱۸ سالش بود که رضا باهام راجبش حرف زد . گفت خیلی وقته از آوا خوشش میاد. گفت نمیدونه باید چیکار کنه . کاش اون کارو نمیکردم.

آهی کشید و ادامه داد : من بهش گفتم اگه آوا مشکلی نداشته باشه من دوست دارم اون به عنوان شوهرش باشه . بچه بودم ، بچگی کردم . گفتم فردا از مدرسه میرم دنبالش باهاش حرف میزنم. گفتم نگران نباشه آقاجون هر کی رو آوا انتخاب کنه رد نمیکنه.

فرداش رفتم دنبال آوا تعجب کرده بود از دیدن من اونجا . تو راه براش قضیه رو گفتم . برخلاف تصورم که مخالفت می کنه ، چیزی نگفت ، یعنی گفت باید فکر کنه . بعد گفت نه ، میخواد باهاش حرف بزنه . شاید اگه من اجازه نمیدادم هیچ کدوم از اون اتفاقات نمی افتاد.

به رضا گفتم که آوا میخواد باهات حرف بزنه . یه قرار گذاشتیم تو رستوران. خودمم باهاشون بودم .

اون یه بار شد چند بار . یادم نیست اون روز چه اتفاقی افتاده بود من همراهشون نبودم . یکی دیده بودشون. رفته بود به آقاجون گفته بود .همه چی بهم ریخت .

وقتی رفتم خونه دیدم آوا گوشه حیاط افتاده و سر و صورتش خونی و کبوده. فرید و فریبرز افتاده بودن به جونش ، اگه مامان نمیزاشت کشته بودنش.
من رفتم با آقاجون حرف زدم . ولی تنها چیزی که نصیبم شد یه سیلی و شنیدن لفظ بی غیرت بود.

دیگه هیچ چیز اونجور که باید نبود . همه چی خراب شده بود . ولی بدتر هم شد وقتی که آقاجون گفت که باید آوا با پسر شریکش ازدواج کنه .
آوا هم قبول نکرد و گفت که رضا رو دوست داره . ولی ایندفعه همه چیز اهمیت داشت جز حرف آوا .

مش رحمت رو آقاجون بیرون نکرد ولی رضا رو چرا . اونم تا میخورد فریبرز و فرید کتک زده بودن .
آوا رو مجبور کردن به ازدواج با مسعود . دیگه چیزی طبق میل اون نبود

ayliiinn

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است... .

‫11 دیدگاه ها

    1. بچه بدی بودی نگفتی چرا من پارت بزارم .😒 حالا به خاطر بقیه که گناه دارن بخشش از منه پری خانم شماهم که بلاخره میگیی

    1. اه اه یکی بیاد اینو بگیره تا نزدم بکشمش .😐😐😂
      پری حالا که اینجوری شد میخواستم فردا جا حساس تموم نکنم اما نمیزاری که

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان