codebazan

رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۴۳

یه چشم غره دیگه بهم رفت و روشو گرفت ، منم دیگه چیزی نگفتم و دوباره مشغول غذام شدم

_شما رشته اتون چی بوده؟

با صدای ساشا که طرف صحبتش ماهان بود سرمو بلند کردم

_من رشته ام معماریه و الانم با یکی از دوستان چند سالی هست یه شرکت زدیم.

_چه جالب! اتفاقا عموم یه پروژه ای داره که با یکی از شرکت هایی مثل شما خواسته قرارداد ببنده.

ولی خب مطمئن نیست ، شمام خودتون بهتر میدونید که تو این دوره نمیشه به کسی اعتماد کرد.

شما و عسل جان قطعا مورد اعتماد هستین و همونطوری که شما به ما اعتماد کردید ، فکر میکنم ماهم بتونیم اینکارو بکنیم، نظر شما چیه؟موافق هستید؟

ماهان یه لبخند گشاد روی لبش میشینه و میگه: بله حتما! باعث خوشحالیمونه.

ساشاهم لبخندی میزنه و سرشو تکون میده .

نمیدونم چه حسی دارم ؟ گیجی، خوشحالی ، ناراحتی ، شایدم …

با بلند شدن یهویی مریم از رو صندلی نگاه هر سه تامون برگشت سمتش .

لبخندی میزنه و میگه : با اجازه تون من برم دستامو بشورم برمیگردم .

لیوان آبمو برداشتم که همون لحظه گوشیم زنگ زد .

با دیدن اسم مریم چشمام گرد میشه دکمه اتصالو زدم و تا خواستم حرفی بزنم صدای مضطربش توی گوشم پیچید: عسل چیزی نگو فقط گوش بده ببین چی میگم لو نده منم

نفسی گرفت و ایندفعه با صدایی که عصبانیت توش بود گفت: یعنی چی که بیاد شرکت ماهان؟ تو حالت خوبه؟! برادر مسعود ماهانو ببینه که درجا میشناستش . بعد از ساشا

میپرسه که اسم زنش چیه ، خب نظر خودت چیه؟ عسل کریمی دختر عمه اش !

با این حرفش آبی که داشتم میخوردم پرید گلوم و به سرفه افتادم

ماهان زد پشتم که با دستم اشاره کردم نزنه و اروم لب زدم: خوبم چیزی نیست

از جام بلند شدم و گفتم: ببخشید من الان میام

سریع از میز فاصله گرفتم و همزمان ازمریم پرسیدم: الان من چیکار کنم؟

_خب یکم طولش بده ، قرار نیست که ساشا تا آخر عمر این موضوع رو نفهمه تو فقط باید یکی دو هفته بندازیش عقب .

نفسمو کلافه بیرون فرستادم و گفتم: باشه یه کاریش میکنم

تماسو قطع کردم با نفس عمیقی رفتم سمت میزمون و با یه لبخند نصفه نیمه نشستم سر جام.

چند دقیقه بعد مریمم اومد و ساشا یکم خیره نگاهش کرد و با لبخندی که روی لبش بود ازش پرسید: مریم خانوم شما دانشجو هستین؟

ناخوداگاه منم لبخندی روی لبم نشست..

حواسم رفت سمت ماهان که تا خواست چیزی بگه یکی محکم زدم تو پاش و بی توجه به قیافه پر غضبش یه لبخند ژکوند زدم و بی صدا بهش لب زدم: خفه شو

چشماش گشاد شد و خواست چیزی بگه که رومو ازش گرفتم و برگشتم سمت مریم که سرخ و سفید شده اروم گفت: بله من تربیت معلم میخونم.

ساشا لبخندش گشاد تر شد گفت: چه شغل خوبی! اتفاقا خیلی بهتون میاد یه معلم مهربون و باهوش

هر سه قرمز شدیم .

لبمو محکم گاز گرفتم که یهو اون وسط منفجر نشم از خنده.

جرعت نداشتم برگردم سمت ماهان میدونستم الان اونم در حال انفجاره ولی نه مثل من از خنده بلکه از عصبانیت! و همون صدای نفس های بلندش که به گوشم رسید،مطمئنم کرد…

****

_پس برای کارای قرارداد آدرس شرکت رو برام بفرستید لطفا

قبل از ماهان خودم گفتم: نه من خودم فردا بیام شرکت میدم خدمتتون

با تعجب میپرسه: مگه میاید شرکت؟

در اصل نمیخواستم برم شرکت و اخر شب با یه بهونه ای میپیچوندمش

با اینحال فقط بهش گفتم: بله میام

لبخندی زد و گفت: خب پس ،فردا مبینمتون

سری تکون دادم و چیزی نگفتم

بعد از دست دادن با ماهان و ابراز خوشحالی از اشنایی با مریم و خداحافظی با من راه افتادیم سمت ماشین…

از پنجره به تاریکی شب خیره بودم که با صدای گوشیم که نشون میداد برام پیام اومده به خودم اومدم

فرستنده پیام رو که دیدم ابروهام پرید بالا و با تعجب برگشتم سمت مریم که شیطون یه چشمک بهم زد و به گوشی دستم اشاره کرد

با همون تعجب پیامشو باز کردم و هر چی که بیشتر میخونم لبخندم عمیق تر میشد که دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیرخنده

ماهان از توی اینه ماشین نگاهی بهم انداخت و با تعجب گفت: به چی میخندی؟

با اشاره مریم نیشمو به هر زوری بود جمع کردم و در جوابش عادی گفتم: هیچی یکی از دوستام برام یه جوک فرستاده به اون خندیدم

ماهان با موذی گردی گفت: خب بخونش تا ماهم بخندیم

نوچی کردم و با شیطنت گفتم: برای سن تو خوب نیست

چپ چپ نگام کرد و گفت: اها پس حتما برای سن تو خوبه؟!

با پررویی گفتم: دقیقا

ازتو اینه یه چشم غره بهم رفت و به روبه روش خیره شد .

منم نیم نگاهی به مریم انداختم،و دوباره به متن پیامش دوختم و خودبه خود نیشم باز شد:

” عسل عجب برادری داری! . ازش خوشم اومد لعنتی تیکه ایه . شما هم که حواستون نبود شمارش رو بهم داد تا چشم ماهان کور شه نه البته کور نشه فقط امیدوارم نفهمه چون هم منو کور میکنه هم اونو هم تو رو که سبب اشنایی شدی!”

جوابشو که دادم نیش اونم باز شد:

” نگران نباش مطمئنم اونم از تو خوشش اومد تو همه نگاهاش معلوم بود . ماهانم فقط زورش به من میرسه نگران نباش ”

مریمو رسوندیم خونه و برگشتیم سمت خونه خودمون .

امروز روز خیلی خسته کننده ای بود و فقط دلم میخواست زودتر برسیم و خودمو بندازم رو تختم و با خیال راحت بخوابم…

خودمو رو تخت انداختم و گفتم: راستی، یکی از دلایلی که نمیخواستم عروسی بگیریمو یادم رفت بهت بگم

نگاهی بهم کرد و گفت: خب، چی بود؟

با یادآوریش حرصم گرفت و گفتم: این سخت گیریه تو توی خرید که پدر منو دراورده.

با غرور گفت: عزیزم من میخوام تو توی عروسیمون بدرخشی.

خواستم بگم من نخوام بدرخشم باید کیو ببینم که با حالت متفکر ادامه داد: ولی به نظرم فردا بریم لباس عروسه رو عوض کنیم.

چشمام گرد شد و نالیدم: دوباره چرا؟!

جدی گفت: چون دوست ندارم بقیه زن منو اینجوری ببینن.

در کنار حرصم یه لحظه خندم گرفت و گفتم: تکیلفت با خودتم معلوم نیست.

شونه ای بالا انداخت و گفت: فردا کارا که تموم شد میریم.

نمیدونم داشت جدی میگفت یا فقط منو اسکل کرده بود

اخرش طاقت نیاوردم و گفتم:

_ داری جدی میگی؟

_خب معلومه

_ماهان تو میدونی من چند تا لباس پوشیدم تا بالاخره یکیو انتخاب کردی؟!

_خب ایندفعه ام انقدر میپوشی تا یکی که مناسبه انتخاب کنم

_یه درصد فکر کن بیام

_یه درصد فکر کن نیای

_ خیلی مسخره ای

_ خیلی غرغرویی

_ماهان من کاملا جدیم

_چه جالب منم کاملا دارم اذیتت میکنم!

با حرص چشمامو بستم و بلند گفتم: مااااااهاااان

خندید ومثل خودم گفت: جاااااااااااانم…

ayliiinn

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است... .

‫23 دیدگاه ها

  1. النازم عشقم خوشکلمممممممم
    اجی یه کاردرعالم خواهریت برای اینجانب انجام بده ساشاروواسم جورکن بریم سرخونه وزندگیمون
    انجام میددی ااااایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    گناه دالم

  2. پری همون جمله که گفتی طرف گفته ….سراغ نداری بریم … 😂سانسور رو داری .
    بابا من و تصور کن ساعت ۱۰ صبح بلند شدم یه چشم باز یه چشم بسته کلاس زبان داشتم رمز گوشی رو که باز کردم رو صفحه پیامک بود . اومده بوده نمیدونم شماره کی رو از گوشبم در بیاره دیده پیامک و بازش کزده .
    هیچ آیلین مادر گرامی یکی از پیامای منو پوری رو اتفاقی دیده دیگه الان پیشتونم باید خدا رو شکر کنید😅

        1. آره گفنم پایین😂😂😂
          من ی یار ساعت ۵ صبح یکی از دوستام اس داد نخونده پاک کردم
          پاشدم گفت چی گفته بودی دوباره بفرست
          من خیلی قربانی شدم سر پاک نکردن اس ها
          گوشی و ازم گرفتن در این حد

      1. همه اش و بدع😂😂😂
        الی خوندم پیام تو جواب تو ندادم
        خواستم بگم یهو ناراحت نشی
        اوکی شدی خبر بده ی چیزی و بهت بگم

        1. پری یعنی دلم میخواست بکشمت جمله ات رو برون گاه کن . وای مامانم دیده بودش اگه بدونی چی کار کرد😐😐😂
          همین که الان زنده ام و در خدمتتون هستم باید خدا رو شکر کنم

          1. بابا مامانت حقشع حواسش بهت باشه
            خب میپیچوندی
            میگفتی قصد اصلی و
            بگو از من مشاوره میخواست
            😂😂😂😂ینیا هنوز اول راهی

            1. خاک تو سرت پری . اون جمله که گفته بودی ر۴ته بود تو چشش میخواست چشمای منو از تو کایه در بیاره😐😂😂
              مشاوره از من . دقیقا حرفش همین بود فدات سم میگفت دختر ۱۵ ساله و این حرفا ( خب طی جریاناتی خبر نداشت دیگه)
              خواهرم اگه نپیوندد بودم که الان با تو انیجا بحث نمیکردم زیر خاک بودم اونم مامان من که انقدر حساسه

              1. کدوم جمله؟؟؟
                میگفتی فقط به من اعتماد داره
                میگه از سنت بیشتز میفهمی
                بابا دیوار حاشا بلنده بگیر برو بالا
                اصلا واسه چی خوندی پیام و پاک نکردی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان