codebazan

رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۶

گوشیمو در آوردم و عکس دست جمعی که سینا گرفته بود نشونش دادم و گفتم:هر کدوم به نظرت آشنا اومد اونه

گوشی رو گرفت و گفت:مگه تاحالا دید..

چشماش گرد شد و با تته په گفت:این..این

پوزخندی زدم و گفتم :دختر خالمه

گوشی رو روی میز گذاشت و گفت: ماهان کار احمقانه ای…

انگار تازه فهمید قبلش چی بهش گفته بودم

_ماهان با این ؟ازدواج؟ مسخرم میکنی.

نگاش کردم که گفت :نه نه ماهان بس کن دیونه خل میفهمی داری چی کار میکنی

زل زدم تو چشماش و گفتم :خودت گفتی، مگه نگفتی باید کاری کنی دق کنه؟

با عصبانیت گفت :ماهان منظور من چیز دیگه ای بوده خودتم خوب میدونی .میخوای چی کار کنی؟

شونه ای بالا انداختم وگفتم :نمیدونم

_اما من میدونم. دوسش داری ولی نه به اندازه قبل خودتم خوب میدونی .قطعا نمیخوای عشقو…

پریدم تو حرفش و گفتم:آره هنوز دوسش دارم ولی نه اونقدر که دیگه بهش صدمه نزنم

چند بار زد تو پیشونیش و گفت: ماهان بچه بازی رو بزار کنار

تا خواستم حرف بزنم صدای در اومد . سرابی سرشو آورد تو و گفت: جناب مهندس پرونده هایی که گفتید آوردم با آقای پرتوی هم هماهنگ کردم .

امیر با خشونت پرونده ها رو ازش گرفت و گفت :خیلی خوب بفرمایین

خندم گرفته بود از حرکاتش. سرابی سریع درو بست و رفت .

امیر برگشت سمتم و گفت: نخند ماهان نخند اعصابمو خورد نکن .میخوای چی کار کنی ها میخوای چی کار کنی؟

با خونسردی گفتم :میخوام خوردش کنم.میخوام کاری کنم باهاش که ۵ سال پیش با من کرد…

“عسل”

رعنا بچشو از بغلم گرفت و گفت :عسل فقط حرف نزن خب لال شو

بهزاد خندید و گفت: امشب زنده بری خونه صلوات

بی حوصله گفتم:خونه نمیرم. آقا جون گفته باید تا وقتی تکلیفمون روشن شه اونجا بمونم

با این حرفم انگار آتیش رعنا رو روشن کردم.

_تکلیف ؟کدوم تکلیف؟ عسل ماهان قابل اعتماد نیست. ۵ سال پیش ولش کردی

نالیدم :به خاطر خودش بود

بهزاد کنارم نشست و آروم گفت :عسل اونم فهمید؟ درک کرد دلیلتو؟

درمونده نگاش کردم که لبخندی زد وگفت : مطمئنم کنارش اذیتی نه؟

لبخند تلخی زدم و گفتم:معلومه که نه ولی راحت نیستم اینکه ازم متنفر باشه اذیتم میکنه اینکه از حضورم خوشش نیاد  اذیتم میکنه.

 

رعناا آماده توبیخ کردنم بود که صدای آلا کوچولو مانع شد .
چشم غره اساسی بهم رفت و گفت:من اینو بخوابونم میام.

اون که رفت بهزاد دستشو رو شونم گذاشت و گفت :عسل اون هم جنس منه حالا به هر دلیلی تو ولش کردی مطمئنن ضربه بدی بهش خورده .من بودم بد تلافی میکردم.

بلاخره خندیدم و گفتم:حالا چی کار کنم تو بگو

_همین الان برو پیش پدربزرگت و بگو پشیمون شدم

چپ چپ نگاش کردم و گفتم :مگه الکیه؟ نمیگه دیشب لال بودی نگفتی ؟

بلند شد و گفت :نمیدونم برم دو تا چایی بیارم بشینیم باهم فکر کنیم

بلند شدم و گفتم :تکلیف که معلومه الانم کار دارم باید برم بعدا باهم حرف میزنیم.
_رعنا بفهمه بدون خداحافظی رفتی کلتو میکنه

درو باز کردم وگفتم :بفهمه میخوام برم که نمیزاره ، در هر صورت که کلمو میکنه بیخیال

خنده ای کرد وگفت :مراقب خودت باش بعد  باهم حرف میزنیم

لبخند تلخی زدم و گفتم:مرسی بهزاد که همیشه مثل برادر پشتمی.

_برو دیگه منو خر نکن
خندیدمو ازش خدافظی کردم. یه ماشین گرفتم و آدرس شرکتی که سامان داده بود رو بهش دادم…

_ببخشید با آقای سامان معینی کار داشتم
نگاهی با تمسخر به سر تا پام کرد وگفت :وقت قبلی داشتید؟
_بله
_اما ایشون به من گفتن

سعی کردم خودمو کنترل کنم و شمرده گفتم :خوب بهشون بگید عسل اومده خودشون میدونن.

پوزخندی زد .میدونستم الان چه فکرایی میکنه اما مهم نبود تا خواست حرفی بزنه در یکی از اتاقا باز شد و دایی فریبرز ازش اومد بیرون .

کلافگی از صورتش داد میزد. دلم سوخت. نمیدونم چرا همیشه دل بیچاره من باید بسوزه کسی نیست واسه من دل بسوزونه.

تا منو دید تعجب کرد و اومد سمتم .

منشی بلند شد وگفت :سلام آقای معینی ایشون با آقا سامان کار داشتن ولی خب وقت قبلی نداشتن ایشونم سرشون خیلی شلوغه

دایی فریبرز بی توجه به حضور منشی گفت :با سامان چی کار داری؟

آروم گفتم :دیشب سامان قبل شام گفت بیام شاید..شاید بتونم کاری واسه اون طرح بکنم

مثل اینکه خیلی اوضاع خراب بود که گفت:بیا ببین عیبی که نداره همه اومدن گفتن تو یه هفته نمیشه اینجور طرحی ، شاید تو بتونی دختر آوا

لبخندی زدم و گفتم :مرسی

منشی با تعجب به رفتار صمیمی ما زل زده بود .دایی نگاش کرد و گفت :چته به آقای عباسی زنگ زدی؟

منشی با تته پته گفت:ببخشید بله زنگ زدم

دایی گفت :بیا بریم ببینم تو چه میتونی بکنی

دنبالش رفتم در یکی از اتاقا رو باز کرد و رفت تو .

سامان با دیدنم از جاش بلند شد و گفت:خوشحالم اومدی.

دایی طرحو به سمتم گرفت و گفت :باید کامل شه .ببین میتونی روش کار کنی؟

نشستم رو یکی از صندلی ها و طرحو جلوم گذاشتم.

دایی گفت :من برم کار دارم سامان از عسل پذیرایی کن

سامان ابرویی بالا انداخت و گفت:مگه اومده مهمونی

دایی چشم غره ای بهش رفت که باعت خندم شد .
_حرف نزن انقدر ، بگو چشم

سامان سر تکون داد و گفت :چشم

سامان نشست کنارم و گفت :خوب نظرت چیه؟

لبخند ژکوندی زدم و گفتم: یه هفته فقط میشه روش فکر کرد چه برسه تموم شه این کلی کار داره تا بشه اونجور که باید.

بلند شد و گفت :پس تو هم نمیتونی کاری کنی

بلند شدم و طرحو لول کردم ._چرا میتونم ولی با خودم باید ببرمش چهارشنبه قبل از جلسه به دستتون میرسونمش

_خوب ما باید قبلش طرحو ببینیم نظر بدیم که خوبه یا…

پریدم وسط حرفش و گفتم :من اینو درست میکنم قول میدم ولی زمان زیاد میخوام

مردد نگام کرد که با اطمینان گفتم: مطمئن باش اونجوری که باید درستش میکنم

پوفی کشید و گفت: عسل بهت اطمینان میکنم ولی یادت باشه این طرح درست نشه بابامو جلو همه خورد میکنه آقا جون با اینکه مقصرش هم بابام نیست .میدونم باهات خوب نبوده اما درکش کن .

لبخند تلخی زدم و گفتم:عادت کردم .نگران نباش قبل جلسه به دستت میرسونمش

لبخندی زد و گفت :ممنون چایی یا قهوه

بلند شدم و گفت:نه ممنون کار دارم باید برم

_هر جور راحتی

ممنونی زیر لب گفتم .

سامان نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:بریم من میرسونمت

خواستم مخالفت کنم که گفت :حق مخالفت نداری دختر خاله، خودمم بیرون کار دارم
سر تکون دادم و گفتم من بیرون منتظرتم

اومدم بیرون که با دیدنم منشی از جاش بلند شد

لبخندی زدم و گفتم :راحت باشید
لبخند زوری زد و گفت:ببخشید شما چه نسبتی با آقا سامان دارید؟
_دختر خالشونم.

ابروش بالا رفت. یکم نگام کرد و به زور پوزخندش رو مخفی کرد و گفت:آها

آدما رو از رو ظاهر قضاوت نکن .بابام زیاد اینو میگفت

نگامو ازش گرفتم و نشستم منتظر سامان

بعد چند دقیقه ای سامان اومد و گفت :بریم به بابا گفتم ، سرش شلوغ بود گفت ببخشید نتونست بیاد خدافظی کنه

_مشکلی نیست بریم

با سامان اومدم بیرون و رفتیم پارکینگ

سوار ماشین شدم و گفتم :نیاز نبود تو زحمت بکشی، خودم میرفتم

همون جور که کمر بندش رو میبست گفت :عیب نداره گفتم که خودم کار داشتم .کجا برم؟

_میرم خونه خودم یکم لباس بردارم آقا جون امر فرمودن

از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و گفت:مجبور نیستی هر چی بگه قبول کنی

پوزخندی زدم و گفتم:تو هم بودی همین کارو میکردی همون طور که دایی و بقیه میکنن

نگاهی بهم انداخت و گفت:نمیدونم ولی شاید اگه من جای تو بودم انقدر زود وا نمیدادم

پوزخندی رو لبم نقش میبنده و میگم :کی تاحالا سرنوشت گذاشته من انتخاب کنم که الان بتونم. تاحالا به بن بست خوردی؟ میدونی بن بست زندگی کجاست؟وقتیه که نه حق رسیدن داری نه توان فراموش کردن گذشته.

_خب راستش من نمیدونم چی باید بگم فقط میتونم بگم گذشته رو فراموش کن
میخندم به حرفش.

گیج نگام میکنه و میگه :کجای حرفم خنده دار بود

_همه جاش .گذشته فراموش شدنی نیست. همیشه باهاته مثل همین الان گذشته مادر و پدرم باعث وصل شدن شما ها به من شده و دردسرهاش

_منظورت ماهانه؟

لبخند تلخی میزنم و میگم :همش ماهان نیست فکر کنم نیاز به توضیح نباشه رفتار بقیه با من .فکر کنم فقط عمه ساره از حضورم راضی باشه .

_خب من …

وسط حرفش میپرم و میگم :میدونی خیلی سخته برای کسی که آتش گرفته توضیح بدی که ندوعه. الان تو داری همین کارو میکنی

به سمت شیشه رو برمیگردونم تا حرف زدن رو متوقف کنم.
به قول مامان از دوست جدید رازت رو پنهان کن،
از دشمن قدیمی که طرح دوستی دوباره با تو ریخته خنجرت رو،
چون اولی باورت را نشانه می گیرد دومی قلبت رو

از سامان تشکر میکنم و میگم :ممنون تو برو به کارت برس دیگه من خودم میرم خونه آقا جون
نگاهش رو از روبرو میگیره و میگه :منتظرت میمونم تا بیای

اما من حواسم به کسی است که مقابل ساختمان مشغول خوش و بش با سرایدار است
بی توجه به سامان از ماشین پیاده میشم و با خوشحالی به سمت آرشام دویدم.

با دیدنم از آقا رحمان چشم برمیداره و محکم بغلم میکنه و زیر گوشم زمزمه میکنه :چطوری ابجی کوچولو.

ازش جدا میشم و میگم :من کجام کوچولو آخه .جرئت داری یه بار دیگه بگو کوچولو تا برم پیش هدیه از سابقه درخشانت بگم

میخنده و میگه :نه ترو خدا تازه آشتی کردیم
لبخندی میزنم و با خوشحالی از ته دل میگم :واقعا دلم واست تنگ شده بود
میزنه رو شونمو میگه : خیلی ها دلشون واسم تنگ میشه.
چپ چپ نگاش میکنم که با خنده میگه :باش بابا چه خبر چرا خونه نبودی ؟

تا میخوام جوابی بدم صدایی از پشتم میگه :عسل معرفی نمیکنی

به کل حضور سامان رو فراموش کرده بودم .

رو به آرشام که مشکوک منو نگاه میکنه میگم :این دوستم ، البته میشه گفت برادر ، آرشامه
ایشونم سامان پسر دایی من هستن.

تا اینو میگم آرشام با تعجب میگه :چی ؟پیداشون کردی؟

_نه پدربزرگم اومد سراغم بگذریم ماجرا طولانیه. سامان بازم ممنون تا چهارشنبه به دستت میرسونم.

سامان که معلومه از آرشام زیاد خوشش نیومده میگه: من منتظر میمونم تا بری وسائلت رو بیاری

آرشام به جای من میگه :شما بفرماین آقا سامان من میبرمش جایی بخواد بره

سامان پوزخندی میزنه و میگه :لزومی نمیبینم تا من هستم شما زحمت بکشید

جدی میگم :نیاز نیست سامان من خودم میام الان کار دارم تو هم برو به کارات برس
نیشخندی میزنه و به سمت ماشینش میره…

 

ayliiinn

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است... .

‫10 دیدگاه ها

  1. سلام
    عاشق رمانتونم
    خیلی خیلی ممنونم که زود زود پارت ها رو میذارین. اونقدر اونیکی نویسنده ها دیر میذارن که ولشون کردم چسبیدم به رمان شما.
    ممنون :)

    1. سلام عزیزم مرسی گلم 😍
      واییی خیلی خوش حالم که خوشتون اومده😊
      خواهش میکنم ممنون از شما که دنبال میکنید . اگه ایراد یا مشکلی هم داره حتما بهم بگید به عنوان تجربه اولمه 😅☺

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان