codebazan

رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت ۱۲

“عسل ”
با استرس نگامو به در دوختم .
منشی گیج گفت : حالتون خوبه؟

سری تکون دادم و گفتم : بله ، ببخشید گفتید جلسه هیئت مدیره کی تموم میشه؟

خندید و گفت : شما همین چند دقیقه پیش پرسیدید که،  انقدر نگران نباشید

سری تکون دادم و مشغول کندن پوست لبم شدم .از یه طرف نگران این بودم که کارم رو نپسندن و از این ور هاشمی .

این چند وقته خیلی دیر میرفتم شرکت .ایندفعه حتما اخراجم میکنه.
دوباره نگاهی به ساعتم انداختم و با دیدن ساعت پوفی کردم .
ناچارا بلند شدم و گفتم : ببخشید میشه یه تاکسی برای من بگیرید.
چشمی گفت .

با صدای زنگ گوشیم نشستم و گوشیمو از تو کیفم در آوردم.
با دیدن اسم ماهان محکم زدم به پیشونیم. این یکی رو یادم رفته بود.

سریع جواب دادم و گفتم : الو ماهان گوش کن من الان شرکت آقا جونم منتهی دیرم شده گفتم یه ماشین برام بگیرن باید برم شرکت خودمون ایندفعه تاخیر داشته باشم هاشمی کلمو کنده .

صدای خونسردش مثل همیشه رو اعصاب بود
_ خب که چی ؟به من چه؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : باید یه موضوع رو بهت بگم میتونی ساعت ۴ بیای دنبالم؟
_نه
چشمامو باز و بسته کردم و گفتم : به درک انگار خیلی خوشم میاد باهاش حرف بزنم،  میگم کارم  مهمه . آدرس بده من میام.
_باش برات آدرسو میفرستم .فعلا

قطع کردم و گفتم : ماشین اومد ؟
_ بله پایین منتظرن بفرمایین
زیر لب تشکر کردم و راه افتادم سمت آسانسور.

بدبختی های خودم کم بود ماهانم اضافه شده .
خودش که میگه یک سال بگذره میریم طلاق میگیریم و اون جدا و من جدا .
از این طرف عروسی . آقاجون ول کن نیست.

سریع سوار ماشین شدم و آدرس رو دادم .
این خونسردی ماهان خیلی روی اعصابمه. اگه حتی فکر میکردم یه درصد هنوز دوسم داره الان مطمئن شدم که دنبال چیز دیگه ایه .

دنبال تلافی .دنبال دل شکستنه.
اما نمیدونه که چیزی واس شکستن وجود نداره

میگن ساکت شدی عوض شدی حرفی برای گفتن نداری
دوست دارم بهشون بگم نه این که حرفی نباشد، هست …
خیلی هم هست
اما دلشکسته ها می دانند
غم به استخوان که برسد
می شود “سکوت”…

سریع نشستم پشت میزم و شروع کردم به کارام.

رها نیم نگاهی بهم انداخت و گفت : خوبی ؟

_آره فقط ترسیدم دیر برسم اخراجم کنه این هاشمی

نیشش باز شد و گفت : بگو چیشد. یه دختر خوشگله سر ظهر اومد اینجا با هاشمی کار داشت .هاشمی کچلم هم تا دیدش افتاد تته پته .

خندیدم و گفتم : بدبخت دیگه اون قدر هم کچل نیستا

_کی کچل نیست .

با صدای نیما چرخیدم سمتش و گفتم : هیچکس کاری داشتید.
سری تکون داد و اومد نشست رو صندلی .

رها ابرویی بالا انداخت و گفت : مشکلی پیش اومده

نیما گوشه ابروش رو خاروند و گفت : آره احتمالا پیش اومده میشه چند لحظه مارو تنها بزاری.

رها نگاه مشکوکی بهش انداخت و گفت : آره حتما
بعدم بلند شد رفت بیرون.

سعی کردم خودمو مشغول کارام جلوه بدم تا زود تر بره
_خب میشنوم بفرمایین
_میگم که نظرت چیه من برم با فربد حرف بزنم

نگاش کردم وگفتم : با آقای هاشمی منظورتونه؟ خب به من چه ربطی داره؟
پوزخندی زد و گفت : میخوام بهش بگم که کارمندش یه جاسوسه
اخمی کردم و گفتم : منظورتون رو نمیفهمم

_خب بزار دقیق تر بگم .میرم بهش میگم که تو این یه هفته درگیر یه طرح بزرگ برای شرکتی بودی که رقیب اینجا محسوب میشه. با اونا هم که میپری.

خیلی خب مثل اینکه من حالا حالا قرار نیست نفس راحتی بکشم .

سعی کردم آروم باشم و گفتم : ببینید آقای سعادتی صاحب اون شرکت یکی از آشناهای من هستن از من خواهش کردن که اون طرح رو براشون انجام بدم در ضمن  اون طرح اولیه کار بنده نبوده اون طرح نصفه بود که من با کمک یکی از دوستانم کاملش کردیم همین .

بلند شد و گفت : اینا رو وقتی فربد صدات زد براش بگو هر چند که فکر نکنم قانع شه .
بعدم از اتاق رفت بیرون .
انقدر عصبی شدم که هر چی رو میزم بود زدم ریختم .

رها سریع اومد تو با دیدنم بهت زده گفت :یا خدا عسل چت شد ؟این مرتیکه چی گفت؟
_سیگار داری؟
_عسل با توام میگم چیشده؟ چی گفت که اینطوری شدی؟
چشمامو بستم و گفتم : فقط یه سیگار بهم بده

تو دلم پوزخند زدم .واسه نگرانیش..

من عادت کردم کسے نگرانم نباشہ…

عادت کردم کسے سراغم رو نگیره..

عادت کردم تنها باشم تا بعد کسے منت محبتشو روم نزاره…

عادت کردم شب ها بدون شب بخیر بخوابم…

عادت کردم منتظر زنگ کسے نباشم…

عادت کردم دلتنگ بشم و دلتنگم نشن…

عادت کردم بے دلیل بخندم و با دلیل گریہ کنم..

عادت کردم زندگے نکنم…

سختہ آره ولے عادت کردم …

سیگارو از دستش میگیرم و میرم کنار پنجره. روشنش میکنم و اولین پک میزنم.

رها میاد کنارم و میگه : عسل نمیخوای بگی چیشده.

بدون اینکه نگاش میکنم میگم : چیزی نشده فقط یه خورده زیادی بریدم که با ساده ترین حرف میشکنم.

بازم نگاش نمیکنم تا ترحم تو چشاش رو نبینم _ رها برام دل نسوزون چون خودمم دیگه برام مهم نیست ، یه چیزی میشه دیگه.

صدای در مانع حرف زدنش میشه .

تیام با ظاهری آشفته میاد تو میگه : چه خبره ؟ هاشمی خیلی عصبی شده بود از دستت .گفت بری پیشش

خونسردیم باعث تعجب هر دوشون میشه.

رو به رها گفتم : میشه لطفا این وسائلو جمع کنی تا من بیام

رها سری به تائید تکون داد و گفت : تیام باهاش برو تنهاش نزار .
لبخند تلخی زدم و اومدم بیرون .

آروم در زدم و وارد شدم .
نیما گوشه اتاق با پوزخند نگاهی بهم انداخت.

بدون توجه بهش رفتم جلو و گفتم : با من کاری داشتید آقای هاشمی؟

عصبی گفت : یعنی تو نمیدونی چیشده؟

آروم گفتم : نه خیر از کجا باید بدونم اگه چیزی شده بگید تا پاسخگو باشم .

مشتی کوبید رو میزش و گفت : اون موقع که اومدی اینجا سابقه کاری نداشتی دلم واست سوخت نمیدونستم که الان اینجوری از پشت خنجر میزنی.

_آقای هاشمی من از پشت بهتون خنجر نزدم .

_ اگه نزدی پس قضیه اون طرح چیه؟

نگاهی به نیما میکنم و با آرامش توضیح میدم : اون شرکت مال یکی از اقوام منه از من کمک خواستن منم با کمک یکی از دوستانم تا جایی که تونستم کم کردم .
آقای هاشمی اون طرح مال من نبوده اون کسی که اون طراحی رو کرده مرده و من فقط کار ایشون رو ادامه دادم همین.

نفس عمیقی میکشه و سعی میکنه خودش رو آروم کنه .

_ با اجازه کی ؟

ابروهام بالا میپره
_ آقای هاشمی فکر نمیکنم این کار ربطی به شما داشته باشه .انگار که من اضافه کاری کردم ، بعدم من از وقت شرکت برای اون کار نزدم اگه این چند وقته هم تاخیر داشتم برای کارای ازدواجم بوده.

نیما با تعجب میگه : ازدواج ؟

_ بله آقای محترم ازدواج

هاشمی میشینه پشت میزش و میگه : خانم کریمی لطفا برید حسابداری تسویه کنید .

با خونسردی که واسه خودمم غیر باوره میگم : اگه شما هم نمیگفتید من اینجا نمیموندم دوست ندارم جایی کار کنم که بهم هیچ اعتمادی ندارن با اجازه .
در مقابل چشمهای متعجبشون بیرون میام و درو میبندم .

میرم سمت اتاقم و کیفمو برمیدارم و رو به تیام میگم : میشه برام دنبال یه خونه کوچیک و جمع و جور باشی .جاش زیاد مهم نیست فقط به پولم بخوره میخوام بخرم.

رها گیج میگه : واس چی میخوای بخری ؟مگه چند وقت دیگه عروسیت نیست ؟اصلا چیشد هاشمی چی گفت ؟

_ اخراجم کرد .
رها هینی میکشه و تیام میگه : من باهاش حرف میزنم
بی تفاوت میگم : نمیخواد اینجا نشد جای دیگه ، نیاز نیست زحمت بکشی.
رها و تیام متعجب همدیگرو نگاه میکنن.
رها: دیونه شدی
شونه ای بابا میندازم و میگم : بیخیال رها بار اولم که نیست یاد گرفتم چه جوری زنده بمونم .تیام اون خونه که گفتم دنبالش باش اگه مسابقه ای هم بود بهم زنگ بزنید فکر کنم نیاز اساسی به پول دارم.
ازشون خدافظی میکنم و از شرکت بیرون میزنم.
یه ماشین میگیرم و آدرسی که ماهان بهم داده بود رو به راننده میدم.
تمام دنیا یه طرف ماهان یه طرف .وقتی پیششم همش میترسم که چشمام لوم بدن .
آرام زمزمه میکنم :

“چه سخت است ، تشییع عشق..

بر روی شانه هاي فراموشی و دل..

سپردن به آرامستان جدایی وقتی می داني..

پنج شنبه اي نیست تا رهگذری بر بی کسی ات…

فاتحه اي بخواند…”

 

 

ayliiinn

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است... .

‫6 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان