رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۳

نمیدونستم بخندم یا گریه کنم .
آیلین خنده ای کرد و گفت:به دیار باقی شتافتی؟
خندیدم و گفتم :نه هنوز ولی به زودی خواهم پیوست.

آیلین نگاهی به ساعتش کرد و گفت دیر وقته دیگه بریم آماده شیم راستی تو پیش زن عمو و دختر عموتی نه؟
_نه
_چه خوب یعنی خونه داری
_تقریبا اینجا که الان هستم خونه یکی از دوستامه خودش نیست من تا اون بیاد اونجام بعدش اسباب کشی میکنم به خونه ای که تازه دیدم فکر کنم صابخونه خوبی باشه..

به طرف آقا جون رفتم وگفتم : با من دیگه کاری ندارید؟
نگاهی بهم انداخت و رو به ماهان گفت :ماهان عسلو برسون

تا خواستم مخالفت کنم بهار زحمتشو کشید
_ اما آقا جون میخواستیم با بچه ها بریم به گشتی بزنیم .
ماهان بدون توجه به حرف بهار از همه خدافظی کرد و نشست تو ماشین. به سختی سوار شدم و درو بستم .

“ماهان”
وقتی آقاجون پیشنهادش رو داد کلی خوشحال شدم .
میخواستم بدونم کجا زندگی میکنه .آدرسو ازش پرسیدم و دیگه حرفی نزدم .اونم سکوت کرد.

اخمی کردمو گفتم :میدونی که از سکوت متنفرم.
باید میگفتم متنفر بودم اما الان عاشق اینم بشینم یه گوشه و به خاطراتمون فکر کنم .به تو لعنتی فکر کنم.

بدون اینکه نگام کنه گفت: آخه حرفی واسه گفتن ندارم.

پوزخندی زدم و گفتم :اوه بله یادم رفته بود که شما چقدر آدم ساکتی هستی.

_میخوای از این حرفا به کجا برسی؟

معلوم بود داره اذیت میشه؛ اما برام مهم نبود مگه من ۵ ساله خواب راحت ندارم کسی براش مهم بوده که الان واسه من مهم باشه.

_منظورم کاملا معلومه. چشیده پولات تموم شده یا طرف ولت کرده که اومدی دنبال خانواده.

خانواده رو با لحن مسخره ای گفتم .هر چند خودم میدونستم قطعا از ماجرای سهام ها خبر نداره اما از این بحث به شدت لذت میبردم.

بلاخره نگام کرد و عصبی گفت بفهم چی داری میگی ماهان من اگه واسه پول دندون تیز کرده بودم الان اینجا نبودم وضعم این نبود.

نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم :باش
عصبی تر شد و گفت: نه نه نگو باش

به طرف پنجره برگشتم تا لبخندم و نبینه و گفتم: پس چی بگم ؟
نفس عمیقی کشید و گفت: هر چی میگی بگو ولی این کلمه رو نگو چون میدونم واسه تایید و قبول کردن نیست .

اخلاقام و رفتارم رو از حفظ بود و چقدر تلخه کسی رو که دوسش داری دیگه دوست نداشته باشه. بهت اعتماد نداشته باشه و واسه به دست آوردنت تلاش نکنه.

از ماشین پیاده شد و گفت ممنون. چیزی نگفتم و بدون نگاه کردن بهش حرکت کردم…..

“عسل”
کلافه نگاهی بهش کردم و گفتم رها بیخیال نمیشی نه ؟

نوچی کرد و گفت: بیخیال چی بشم مگه آرشام هفته دیگه برنمیگرده. تو هم آدمی نیستی تو اون خونه باشی. با پول امشب میتونی اون خونه که دیدیم رو بگیری.دیگه مشکل چیه؟

سرمو بین دستم گرفتم .از طرفی حق با اون بود از طرفی دیگه سینا .دیروز زنگ زد بهم گفت قراره امشب بچه ها هم باهاش بیان و اگه نمیخوام کسی بفهمه من مسابقه میدم بهتره امشب نرم.

_عسل!
پوفی کردم و گفتم :به یه شرط؟
ذوق زده گفت :چی
_امشب هرچی روم شرط بستین نصف .جایزه مسابقه هم همین طور .

چپ چپ نگام کرد که گفتم: چیه خوبه خودت میدونی پول لازمم. خوبه همشو نخواستم

گوشیشو در آورد وشماره ای رو گرفت و گفت: صبر کن یه لحظه

_الو سلام تیام چطوری….خوبم میگم تیام یه چیزی میخوام بگم به خاطر من قبول کن..نه چیزی نشده فقط امشب همه چی رو با عسل نصف کنیم.میدونی که میخواد خونه اجاره کنه ..میدونم عزیزم حالا یه شبه دیگه باشه ؟..قوربونت برم من باشه فعلا

گوشیشو تو کیفش انداخت و گفت :بفرما اینم از خواستتون بانو

پوزخندی زدم و گفتم: فقط یه چیز .این پول صدقه نیست رها .فاز بخشش برتون نداره.حقمه حق این همه مسابقه که دادم و شماها خوردید .

دستشو پشت کمرم گذاشت و به طرف در هولم داد _وای عسل من کی اینجور چیزی گفتم
_نیازی به گفتن نیست حسش میکنم
_حست تو حلق شوهر آیندت. بجنب دیر شد .
سوار ماشین شدیم و رها گفت بزن بریم رفیق

پوزخندی زدم .دلم میخواست بگم همین تویی که رفیق صدام میزنی اگه دیگه برات نفعی نداشته باشم ،دیگه اسممو فراموش میکنی

گاه تنها میشوم تنهاتر از همه
گوشه ای میشینم و حسرت ها را مرور میکنم
نمیدانم کدام خواهش ها را نشنیدم
و به کدام تنهایی خندیدم که تنهاترینم…

از ماشین پیاده شدیم و به طرف تیام رفتم

تیام ماشینی رو نشونم میده و میگه اون ماشین.فقط عسل حواست باشه امشب حتما باید ببری .واسه خاطر خودتم که شده

نیش خندی میزنم و میگم :اصراری واسه اومدن نداشتم .حالا چقدر بستی ؟

_۵۰ میلیون. اگه ببری بیشتر از همه واسه خودت نفع داره پس تلاشتو دو برابر کن .
بی حوصله سری تکان میدهم .

رها با لحن شیطونی میگه: عسل این رفیق مهران زوم کرده روت ها

آب دهنمو قورت میدم و آروم نگاهی بهشون میندازم. سینا نگاهم میکند و به سامان چیزی میگوید.

سعی میکنم نگاه های متعجبشون رو نادیده بگیرم و رو به تیام میگم من میرم تو ماشین.
نگاهی به پشت سرم میکنه و میگه فکر کنم با تو کار داشته باشن نه؟

برميگردم و زیر لب سلام میکنم.
آیلین با تعجب میگه :سینا نگفته بود تو هم قراره بیایی
سینا با خنده میگه :ناراحتی

آیلین سریع میگه: نه نه فقط دیروز چون با عسل حرف زدم حرفی از این ماجرا نزد

مریم نگاهی به من و بعد به سینا میکنه و میگه: یعنی سینا بهت نگفته امشب بیایی
سینا با شیطنت میگه: نه بابا ما رو چه به عسل خانم

رها ابرویی بالا میندازه و میگه: معرفی نمیکنی سینا

سینا سری تکون میده و میگه :آیلین دختر دایی گرام ،داداشم سامان، مریم و بهار دختر عمو و در آخر ایشونم ماهان پس عموی بنده .

تیام میخنده و میگه: خانواده رو جمع کردی ها.

سینا نگاهی بهش میندازه و میگه آره حالا اینا رو بیخیال امشب شرط بستی دیگه
رها قبل از تیام میگه: ۵۰ میلیون تو بجنب جا نمونی.

سینا لبخندی میزنه و میگه: من امشب فقط اومدم تماشا. رو به من ادامه میده عسل موفق باشی ۵۰ تومن کم نیست ها

بهار مشکوک نگام میکنه و میگه :واسه چی عسل موفق باشه

رها گیج به من میگه :عسل اینجا چه خبره

نفس عمیقی میکشم و میگم بزار برای بعد .من میرم تو ماشین
بعدم بدون توجه بهشون به سمت ماشین میرم و سوار میشم.

زیر چشمی نگاهی بهشون میکنم. سینا داره براشون یه چیزی رو توضیح میده. خیلی سخت نیست بفهمم راجب چی حرف میزنه. از دست های مشت شده ماهان ،پوزخند بهار و نگاهای متعجبشون.

ازشون چشم میگیرم و چشمامو میبندم. آروم باش عسل باید امشب ببری هر جور که شده،  خیلی مهمه .

پرچم که بالا میره پامو رو گاز میزارم و اول همه حرکت میکنم .تمام حواسم رو به مسیر میدم و….

“ماهان”
_چرا قبلا نگفته بودی؟

سینا شونه ای بالا میندازه و میگه زیاد مهم نبود

آیلین نیشگونی از بازوش میگیره و میگه :خیلی هم مهمه.

بهار با نیشخند میگه تو که تو این چند هفته باهاش خیلی صمیمی شدی مگه فرقی برات داره؟

قبل از اینکه آیلین جوابشو بده گفتم :کافیه. مگه گیر نداده بودید به سینا یه بار بیاردتون اینجا خوب حالا آورده از این بحث بیاید بیرون.

مریم حالت تفکر به خودش میگیره و میگه:به نظرت برنده میشه؟ آخه درکش برام سخته که یه دختر انقدر جرئت داشته باشه بین این همه پسر بیاد مسابقه بده.

سینا میخنده و میگه:میدونی چند باره برنده شده و پوزه همو رو به خاک مالیده. خود من به خاطرش ۱۰ میلیون ضرر کردم .

سامان سری به تاسف تکون میده و میگه :تا تو باشی شرط نبندی. ولی بی شوخی این مسابقه رو باید ببره. اون پسره می گفت ۵۰ میلیون روش بسته. برنده نشه براش دردس..

حرفش با صدای جیغ یه دختر و پشت بندش صدای ترمز یه ماشین.

آیلین متحیر میخنده و میگه :باورم نمیشه برد

نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت اما اینو میدونم که زندگی اونقدر بهش فشار آورده که مجبور شده مسابقه بده .میدونم از شرط بندی و این چیزا اصلا خوشش نمیاد.

وقتی گم و گور شد وقتی حالم بد بود وقتی از همه دنیا متنفر بودم ،امیر نشست کنارمو گفت شاید باورش برات سخت باشه اما این حالتو میفهمم.

میدونم چته ولی باید باهاش کنار بیایی، باید فراموشش کنی،باید ازش فاصله بگیری
ﺑﺎﯾﺪ ﺁﺭﺍﻡ بری ،آﻧﻘﺪﺭ ﺁﺭﺍﻡ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ..رﻭﺯﯼ ﺩﻟﺶ ﺑﺮﺍﯼ ﺻﺪﺍﯼ ﻗﺪﻣﻬﺎت ﺗﻨﮓ بشه..
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺁﺭﺍﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺁﺭﺍﻣﺸﺖ..دﻕ کنه،این ﺳﺰﺍﯼ ﮐﺴیه ﮐﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩونه…

“عسل”

واسه اولین بار خوشحالم از بردم. نه برای پولش نه ؛فقط واسه اینکه بهشون ثابت کنم من از پس خودم بر میام. از ماشین پیاده میشم و میرم طرف تیام.

چشمکی میزنه و میگه مبارک بانو.

مهران پولو میده دست تیام و میگه خدمت شما .عسل گل کاشتی

لبخندی میزنم و میگم :ممنون

صدایی از پشت سر میگه: آقا قبول نیست تو مگه دختر عمه من نیستی باید واسه من مسابقه بدی .

رها ابرویی بالا میندازه و میگه :سینا امشب هوس کردی ها .یه جوری میزنمت تا چند روز نتونی پاشی .

میخندم و میگم :پسر دایی باشه برای بعد. رها من با ماشین تو میرم فردا بهت میدمش. تیام میرسوندت.

میخوام سوار شم که یکدفعه یه چیزی یادم میاد
_راستی آیلین امشب به خاله گفتی کجا میمونی؟

_گفتم میرم پیش یکی از دوستام

سری به تاسف تکون میدم و میگم در هر حال من سر قولم هستم .امشب بیا بریم خونه من

 

برچسب ها

ayliiinn

آیلین 1381، یاشا تبریزیم... حیات، غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست...

‫6 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن