codebazan

رمان نبض سرنوشت

رمان نبض سرنوشت پارت۴

با ذوق میگه :باشه .پس بهار حواست باشه سوتی ندی ها .

سوار ماشین میشم و نگاهی به ماهان میندازم. دلم میخواست ساعت ها بشینم و نگاش کنم.

نگامو ازش میگیرم و با سوار شدن آیلین حرکت میکنم.

_باورم نمیشه
بدون اینکه نگاش کنم میگم:چی باورت نمیشه
_اینکه تو مسابقه دادی و از همه مهمتر بردی.
شونه ای بالا میندازم و میگم :اینکه باور پذیره
میخنده و میگه: خیلی باحالی دختر. خوشحالم که بلاخره یکی پیدا شده همش بهارو ضایع میکنه .

یکدفعه رنگش میپره و ادامه میده :وای عسل خیلی برات بد میشه ،اگه بفهمن که تو مسابقه میدی. بهار واسه اینکه تو رو…

وسط حرفش میپرم و میگم: بزار هر چی میخواد بگه اصلا بره به آقا جون بگه،فکر نکنم زندگی من به کسی ربط داشته باشه.

_اوف دختر خدا نکنه کسی عاشق تو شه .جوانمرگش میکنی.

“وای عسل از دست تو ، یه دقیقه آرومت بگیره

_نمیخوام ماهان برو بخر دیگه چرا اذیتم میکنی میخنده و میگه خیلی خوب من نمیدونم قراره زن بگیرم یا بچه بزرگ کنم…”

_هوی عسل حواست به من هست
گیج سر تکان میدم و میگم :چی میگفتی
چشماشو ریز میکنه و میگه: به کی فکر میکردی؟
_چیز خاصی نبود

انگار یه چیزی کشف کرده باشه با ذوق خاصی میگه :تو تاحالا عاشق شدی؟
چپ چپ نگاش میکنم و میگم :این همه ذوق داره دیگه
ایشی میگه و ادامه میده: سوالم جواب نداشت.

لبخند تلخی میزنم و میگم :آره ولی چندان موفق نبود
چنان آهی میکشه که خندم میگیره و میگم: دیگه اونقدر هم ناراحت نیستم ها.

شیشه رو میزنه پایین و میگه :نه واس خودمه عاشق نشدیم حداقل شکست عشقی بخوریم افسرده شیم.

با تاسف میخندم و میگم :مگه خوبه ؟
_آره بابا مد شده اصلا مزه عشق به شکست خوردنشه.
خندم بیشتر میشه و میگم :تو دیونه ای دختر………

تونیک سیاه رنگی رو از تو کمد در میارم و میگم :این خوبه

نگاهی بهم میندازه و میگه:نه بابا مگه میخوای بری ختم .اون آبی نفتیه قشنگه
لباسی که گفته رو دستم میگیرم و میگم: آیلین یه خورده میترسم. تو این دوباری که خانواده معینی دور هم جمع شدن زیاد خوشایند نبوده.

آیلین سری تکون میده و میگه :حق داری تازه تو دوبارش بودی.هر وقت خونه آقاجون همه جمع میشیم یکی هست که گند بزنه بهش.من میرم بیرون لباس عوض کنم تو هم سریع آماده شو .

باشه ای میگم و لباسی که آیلین گفت میپوشم.یه شلوار جین و شال همرنگش هم از تو کمد برمیدارم و میپوشم.

میخوام از اتاق برم بیرون که گوشیم زنگ میخوره. آرشام..لبخندی رو لبم نقش میبنده و گوشی رو برمیدارم

_سلام بر عسل بانو احوالات شریفه؟
_سلام خوبم تو چطوری ؟
_منم خوبم.البته اگه این به قول شما عروسکی که برامون گیر آوردی کمتر اذیتمون کنه

میخندم و با اعتراض اسمشو صدا میزنم و میگم :به اون خوبی اصلا تقصیر منه اگه دیگه من برای تو کاری بکنم

_لطف بزرگی میکنی. راستی هدیه هم سلام میرسونه میگه هنوز کسی رو خر نکردی؟!
_واقعا که .بگو نه همین تو که اینو خر کردی بسه برای هممون.

_اولا دلتم بخواد دوما چرا زنگ میزنم رعنا جواب نمیده.میخواستم هر چی زودتر قضیه هدیه رو بگم خسته شدم از این بلاتکلیفی

_آره قشنگ معلومه بلاتکلیف موندین مخصوصا تو .حالا فعلا آرشام من کار دارم باید برم
_باش وقت کردی برام یه زنگ بزن کارت دارم

باشه ای گفتم و قطع کردم.از اتاق که اومدم بیرون با قیافه شیطون آیلین روبرو شدم.

سوالی نگاش کردم که گفت :آرشام کیه؟

ابرویی بالا انداختم و گفتم :تاحالا اسم حریم شخصی به گوشت خورده ؟

با نیش باز گفت :نه متاسفانه افتخار آشنایی باهاش رو نداشتم .نگفتی آرشام کیه؟

اومدیم بیرون و همون طور که درو فقل میکردم گفتم :مثل داداشمه.

لبخند شیطونی زد و گفت:منم طرف رو داداش صدا میزنم جلو بابا.

دکمه آسانسور رو زدم و گفتم:آرشام برادر صمیمی ترین دوستم رعناس. من کلی بهشون مدیونم. همین خونه ای که توشم هم مال آرشامه .

چشماش گرد شد قبل اینکه بخواد حرف بزنه گفتم:خیال پردازی نکن .خودش چند ساله دانشجو اصفهان بود و منم در نبودش تو خونش .الانم درسش تموم شده میخواد برگرده منم باید بگردم دنبال خونه .سوالی نیست ؟

لبخند مسخره ای زد و گفت :با تشکر از توضیحات کامل و دقیق شما استاد.

_خواهش میکنم.فردا باید مرخصی بگیرم برم دنبال خونه
سری تکون داد و گفت:حیف کلاس دارم و گرنه باهات میومدم
_اشکالی نداره
_ماشین دوستت رو کی پس میدی؟
_قراره بیاد در خونه آقاجون ازم بگیرش.

ضبط رو روشن کرد .چند تا آهنگ رو بالا پایین کرد تا رسید به آهنگ مسخره بازی تتلو .

خندید و گفت :این دوستات پاین واسه این چیزا

خندیدم و گفتم :تو از اونا بدتر .

کل راه با شوخی ها و مسخره بازی های آیلین گذشت .از ته دل خوشحال بودم که یه خواهر دیگه پیدا کردم .

دم در منتظر شدیم تا رها بیاد و بعد اینکه کلیدو بهش دادم و اومدیم تو خونه .

از شانس من با چهره بهار و مامانش روبرو شدم .تو چند برخورد قشنگ فهمیدم که متنفرن ازم .دایی فرید و فریبرز هم معلوم بود دل خوشی ازم ندارن .

بقیه باهام خوب بودن البته آقاجون تقریبا خنثی بود .از رفتارش اصلا نمیشد فهمید که چه احساسی نسبت بهت داره.

به آیلین گفتم میرم طبقه بالا مانتوم رو عوض کنم.

دست بردم در یکی از اتاقا رو باز کنم که یکی صدام زد .برگشتم و سعی کردم به تپش های قلبم توجهی نکنم و گفتم : بله ، کارم داری ؟

ماهان اشاره به اتاقی کرد که میدونستم واسه خودشه و گفت :بیا کارت دارم
تا خواستم مخالفتی کنم رفت تو اتاق .

نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم آروم باش دختر ماهانه دیگه میخواد باهات حرف بزنه خوب مشکل منم دقیقا با شخصش بود .میترسیدم چشمام لو بدنم.

مخصوصا حالا که فهمیدم یه چیزایی بین ماهان و بهار هست .مثل اینکه آقا جون برنامه هایی براشون داره.

به زور به طرف اتاقش رفتم و آروم وارد شدم .
با دیدنم اومد طرفمو درو بست و اشاره کرد به صندلی و گفت :بشین
-ببین من ….
_گفتم بشین.

رفتم نشستم و سعی کردم خودمو کنترل کنم .روبروم نشست و زل زد تو چشمام و دقیقا این چیزی بود که من ازش واهمه داشتم.

_خیلی عوض شدی
نگاش کردم و گفتم :چی؟؟
_اونی که میشناختم نیستی هر چند اون موقع هم تظاهر میکردی.
_تموم مزخرفات؟
_احتمالا این مراسم یه جور نامزدی به حساب میاد .

گیج نگاش کردم که ادامه داد بابا قبل اینکه بیایم گفت مثل اینکه آقا جون منو احتمالا بهارو قراره امشب نامزد کنه و زنگ بزنه یکی بیاد یه صیغه موقت بخونه

با این که منتظر این حرف بودم ولی حالم بد شد .مطمئن بودم رنگم پریده .گفتم :خوب، خوب به من چه ربطی داره

پوزخندی زد وگفت :اصلا دوست ندارم هیچ کس از رابطه ای که باهم قبلا داشتیم بدونه حتی آیلین. دوست ندارم اسمم کنار کسی بیاد که دیشب فقط یه چشمش بوده قطعا

نیش خندی زدم و گفتم :ظاهرا من فقط تغییر نکردم ، بعدم کارای من به تو ربطی نداره اگه میخواستم کسی از این ماجرا بو ببره تا الان گفته بودم .

به سمت در رفتم و قبل اینکه از اتاق برم بیرون گفتم :بابت اتفاقات گذشته متاسفم. من چاره ای جز اون انتخاب نداشتم .تو پسری بودی که تو ناز و نعمت بزرگ شده بودی و من فکر میکردم به درد هم نمیخوریم و امیدوارم منو بخشیده باشی…

بدون اینکه منتظر جوابی باشم سریع اومدم بیرون و رفتم طبقه پایین.

آذین تا منو دید گفت :اه چی شد آیلین گفت رفتی لباس عوض کنی!
_آخه نمیدونستم .تو همین اتاق پایین عوض میکنم
مشکوک نگام کرد و گفت: خوبی رنگت پریده ، به نظر نمیاد…
پریدم تو حرفش و گفتم:خوبم بعدم سریع رفتم تو اتاق و درو بستم .

پشت در نشستم و سرمو بین دستام گرفتم. مطمئن بودم طاقت نمیارم امروز.کاش میشد بزنم بیرون ،اما نمیشه.

بلند شدمو مانتوم رو در آوردم و آویزان کردم .سر و وضعم رو مرتب کردم و رفتم بیرون و نشستم رو مبل .

سامان سرشو از گوشیش در آوردو لبخندی زد _چطوری دختر عمه جان ؟
لبخند زورکی زدم و گفتم :بد نیستم تو چطوری ؟
دستی لای موهاش کرد و گفت :افتضاح!
_چرا کاری از من بر میاد؟

حالت تفکر به خودش گرفت و گفت :شاید بتونی. راستش یکی از کارمندامون فوت شده تو یکی از طرحاش به مشکل برخوردیم و متاسفانه این طرحو باید برای جلسه هفته آینده آماده باشه .

_چرا از ماهان کمک نمیگیری؟

تکیه زد و گفت :ماهان یه سر داره و هزار سودا. سرش خیلی شلوغه وگرنه به اون میگفتم. آقا جون حسابی سر این موضوع بهم ریخته جلسه هفته بعد که تمام هیئت مدیره هم هستن خیلی مهمه براش .

_خوب من نمیدونم از پسش بر میام یا نه ولی حتی اگه بتونمم این کارو نمیکنم

ابرویی بالا انداخت و گفت :چرا

_خوب همین طوری همه فکر میکنن که من اومدم سهم اونا رو بخورم. این طرح اونجوری که تو میگی خیلی واستون مهمه پس اگه من کمکی کنم فکر میکنن اومدم خودشیرنی واسه آقا جون

با خنده میگه :نکته جالبی بود ولی واقعا این طرح مهمه بعدم تو کارت به کار کسی نباشه .حساب منم از بقیه جدا کن

لبخندی میزنم و میگم :چشم قربان
_فردا میتونی بیایی؟
_خوب راستش فردا باید برم دنبال خونه .باید از اون خونه ای که نشستم پاشم
_خوب من میام دنبالت اول یه نگاهی به طرح بنداز بعد خودم میبرمت دنبال خونه بگردیم
_آخه من نمیخوام به تو زحمت بدم خودم میرم

اخمی کرد و گفت :بیخود حرف نزن که ناراحت میشم.
بلند شدم و گفتم :باش ممنون پس من فعلا برم کمک بقیه .

خواستم برم تو آشپزخونه که دیدم سینا و ماهان دارن حرف میزنن اما ماهان حواسش به اون نیست و با اخم منو نگاه میکنه.

بی توجه بهش رفتم طرف آیلین و گفتم: کمک نمیخوای؟

نگاهی بهم کرد و گفت :نه عزیزم فقط بی زحمت بعدم یکم از مکالمه عاشقانت با سامان رو برام بگو.

جوری نگاش کردم که آذین خندید و گفت :این یعنی نبندی خودم دست به کار میشم

آیلین تو خفه ای بهش گفت و رو به من گفت :اگه عاشقانه نبود پس خنده هاتون این وسط چی بود. بعد تازه زن دایی سهیلا هم یه جوری نگاتون میکرد .

سعی کردم نخندم و گفت :چه جوری مثلا

سرشو خاروند و گفت :چه میدونم از این نگاها که قوربون عروس و پسر گلم بشم یه همچین چیزایی.

آذین پخش زمین شده و بود و به زور خندشو کنترل کرد و گفت:یه جوری حرف میزنی انگار خودت عروس داری بعد به عروست از اون نگاه که گفتی زیاد انداختی

به اپن تکیه دادم و گفتم :دلم واسه اونی که گیر تو بی افته سوخت

آذین دستی رو شونم گذاشت و گفت :آره منم همیشه دعا میکنم حداقل دو سال اینو تحمل کنه ما یکم آرامش داشته باشیم .

-چه خبره اینجا ؟

با شنیدن صدای آقاجون لبمو گاز گرفتم و سرمو انداختم پایین.
آیلین نگاهی به من و آذین انداخت و گفت :هیچی آقا جون این دو تا دارن منو مسخره میکنن که البته خودم آدمشون میکنم.

آقا جون نگاشو از منو آذین گرفت وگفت :پس کی تو رو آدم میکنه.

منو آذین ریز ریز خندیدیم و آیلین قرمز شده گفت :دست شما درد نکنه آقا جون

آقا جون همون طور که داشت بیرون میرفت گفت :آذین نزار اون سالادو درست کنه گوجه هاشو افتضاح خورد میکنه.

به محض اینکه آقا جون رفت صدای خنده دو نفر دیگه هم بلند شد .ماهان و سینا تکیه زده بودن به دیوار و میخندیدن.

آذین نگاش کرد و گفت :شما کی اومدین؟

سینا وسط خندهاش گفت :خیلی قشنگ آقا جون آسفالتت کرد!

ayliiinn

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است... .

‫2 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان