رمان نفوذی پارت 10 - رمان دونی
رمان نفوذی

رمان نفوذی پارت ۱۰

 

نگاهمو از شبنم گرفتم و به جلو نگاه کردم…
ماشین مشکی رنگی بود…

از این ماشین خفنا که اسمشون نمیدونستم…

عصبی ی ابرومو بالا دادم و گفتم:
بزار ی دوتا حرف بزنم بهش وگرنه دلم خنک نمیشه…

شبنم ماشین خاموش کرد و گفت:
وایسا منم بیام…

با هم از ماشین پیاده شدیم من قدمی جلو تر با سمت ماشین رفتم…
شبنم که پشت سرم بود گفتم مواظب باش ماشین بهت نزنه…
با انگشت اشارم ضربه ای به شیشه ای جلوی راننده زدم…

شیشه دودی بود و چیزی نمیشد ببینم…

با صدای باز شدن در عقبی ماشین خودمو شبنم به سمت در عقب رفتیم…

عقب فقط یک مرد هیکلی و مشکی پوشی نشسته بود که با نگاهی که به منو شبنم کرد لحظه ای ترسیدم…

ولی ترسمو ریختم و ابروهامو توی هم فرو بردم و گفتم:

هوی یابو به رانندت بگو مگه کوری ؟!
ماشین به این بزرگی …

هنوز حرفم تموم نشده بود که کسی دست به پشت کمر منو شبنم گذاشت و مارو هل داد داخل ماشین…

خودمو شبنم توی کف ماشین پرت شدیم…
ولی زود خودمو جمع جور کردم به سمت در نگاهی کردم که در پشت سرمون بسته شد.
و مرد کچل و هیکلی دیگی هم وارد شده…
با چشای گرد شده رو به مرده که روی صندلی نشسته بود گفتم:
هوی عوضی چکار میکنی؟
چیکار ما دارین؟
درو باز کن چرا درو بستی؟؟
شبنم با دلهره گفت:
اصلا هر جور رانندگی کردین مهم نیس برامون…درو باز کنید ما بریم… شبنم توی صداش کمی ترس موج میزد ولی مخفیش میکرد…
من به سمت در رفتم ولی در فقل بود با دست کوبیدم به شیشه و بلند داد زدم:
چیکار ما دارین؟؟
ضربان قلبم اوج گرفته بود …
ولی ادامه دادم چی از جونمون میخواین اشغالی عوضی؟؟

مردی که از اول توی ماشین نشسته بود با چشم اشاره کرد به مرد کچله…خودمو شبنم کنار در مچاله شده بودیم…

که مرد کچله به سمتون اومد..
اول به طرف شبنم رفت و دستمال سفیدی روی دهن شبنم گذاشت!…

سریع به زانو شدم و داد زدم:
ولش کن عوضی…
دستمو به سمت دست مرده بردم تا عقب بکشمش ولی قوی تر از این حرفا بود…

شبنم پشت دست مرده فریاد خفه میکشید…
هر کاری میکردم مردم جم نمیخورد… دست لرز برداشته بود..
دهنمو روی دست مرده گذاشتم و با تمام توان گازش رفتم…
مرده صدای اخش بلند شد و دستشو روی دهن شبنم برداشت….
منو به سمت در پرت کرد …
پهلوم محکم به در برخورد کرد و صورتم از درد جمع شده، درد بدی توی کمرم پیچشد …
در همین هین دستی روی دهنم گذاشته شد .

چشام تا ته باز شد و دستمو روی دست مرده گذاشتم نگاهم به شبنم بود که چشاش نیمه باز بود و اسم منو زمزمه میکرد….
محکم پاهامو به کف ماشین میکوبیدم و دست مرده رو پس میزدم…
ولی چشام تار شد و پلکام روی هم افتاد و سیاهی مطلق…

 

::::یاشار::::

فیلتر سیگار انداختم روی زمین و زیر پام خاموشش کردم…
سرمو به سمت شهرام چرخوندم که داشت به سمتم میومد…
قبل از اینکه شروع به حرف زدن کنه پیش قدم شدم و گفتم:

منگه به تو گفتم دیگه برا من دختر نفرس؟!
هان؟!
گفتم دیه قاچاق دخترا رو نمیکنیم!…
تو حرف تو کلت نمیره؟
به چه زبونی باید به تو بگم شهرام؟؟

شهرام دستی به صورتش کشید و با کنایه گفت :
چیشده حالا قاچاق نمیکنید؟
دفعه های قبل که قاچاق میکردید حالا قاچاق نمیکنید؟

کمی جلو اومد و ادامه داد:
میدونی که پولی هنگفتی گیرتون میاد …
یک سومش هم بدید به من …
اینجوری هم کار من را میوفته هم شما پول پارو میکنید…

بهتر از این که دخترا هم که باکره ان میتونی اون ور به شیخا بفروشی…با قیمت …بالا
کمی مکث کرد و ی تای ابروشو بالا داد و گفت:

سرت خورده به سنگ که دیه قاچاق نمیکنی؟
-شهرام میدونی من حرفی که بزنم دیه تغییرش نمیدم…
پس همین که گفتم و همینی که شنیدی…
و شمرده شمرده دوباره حرفمو تکرار کردم..
من دیگه قاچاق نمیکنم
افتاد؟
دستشوی به معنای هر چی تو بگی بالا اورد و گفت :
اوکی …اوکی،هر چی تو بگی اخرش همون میشه…
ولی اگه نظرت عوض شد ….
توی حرفش پریدم و گفتم:

نظر من عوض نمیشه
-باش…اها،گفتی امشب میخواید برید دبی …کار همه ردیفه میتونین همین امشب برید..
-خوبه ،پس همین امشب میریم…کارای ما تموم شدس توی ایران…
نفسشو با صدا بیرون داد و گفت:
اگه با من کاری نداری من برم؟
-کار که همیشه هست ..ولی الان نه…زود گورتو گم کن…
خواست حرفی بزنه که پشیمون شد و رفت…

خواستم دوباره سیگاری روشن کنم که با صدای نحس تینا منصرف شدم
-یاشار ،مسیح گفت بگم بیای کار داره باهات!
پوزخندی زدم و گفتم:
مسیح کار داره با من یکی دیگه رو بفرسته بیاد چرا توی سلیطه رو میفرسته؟!

چند قدم جلو اومد و با عشوه گفت:
عه!…دلت میاد به من میگی سلیطه؟
اخه تو چرا اینقدر با من بد رفتاری میکنی؟
من میخوام با تو راه بیام تو راهتو عوض میکنی!

این دفعه من قدمی برداشتم و ی قدمیش ایستادم و با تمسخر گفتم:
تو ی چیزی بدتر از سلیطه هستی!
که فقط خدا میشناست!
تو با من راه بیای؟!
هه! تو هر چقدر بخوای با من راه بیای من تو رو میفرستم بی راهه پس سعی نکن با این عشوه اومدنات و ناز کردنات بخوای منو خر کنی!

من دخترای مثل تورو خوب میشناسم…اخر میفهمم که چرا دور ور مسیح هستی!

درضمن ی چیز دیگه هم بهت بگم فال گوش حرفای من واینسا وگرنه کاری میکنم که مرغای اسمون به حالت گریه کنن!….
و از کنار رد شدم …به سمت در رفتم…
من خوب میدونم که این تینا نقشه ای داره که دور ور مسیح و مسیح تور کرده!

از روز اول که وانمود کرد که ی دختر فقیر و پدر و مادرش توی تصادف مردن و داداششم اونو مقصر مرگ پدر و مادرش میدونه …ولش کرده و تنهاش گذاشته!…و تینا خودش خرج و مخارج خودشو دراورده…

توی این خونه هم که اومد کاراش مشکوک بود…
اخر میفهمم دلیل اینکه دور ور مسیح میپلکه چی؟

با صدای یاشار از افکارم بیرون اومدم و نگاهی بهش انداختم…
-چیشد یاشار؟
با شهرام حرف زدی؟
کارا ردیف دیگه؟
روی مبل تک نفری نشستم و گفتم:
اره،همه چی ردیفه …همین امشب میتونیم بریم…
تو چکار کردی دختره رو؟
ادمات پیداش کردن؟
یا هنوز گربه هات دنبال موشن؟
تکیه به مبل داد و پاشو روی میز گذاشت و لبخند دندون نمیای زد و گفت:
اره گرفتن موش رو…
اما انگار با ی تیر دو نشون زدیم…
ابرو هامو بالا دادم و سوالی نگاهش کردم که ادامه داد
-ی دختر دیگه هم همراش بوده …
رسیدن اینجا…سریع جمع میکنیم میریم…
-عجب! ی تیر دو نشون
این نشونات ی وقت دردسر نشن برات که توی گودال فرو بری نتونی بیای بالا!

-تو نگران نباش..من خودم میتونم از پس خودم بر بیام…
دستمو بالا اوردم و گفتم:
باشه ،میبینیم…

مسیح رو به بهروز گفت:
بچه ها رو بگو اماده باشن تا چند ساعت دیگه میریم…

بهروز که کنار ستون ایستاده بود سری تکون داد و گفت:
چشم رییس

و بیرون رفت…

با رفتن بهروز تینا داخل اومد اصلا ریختشو میدیم …امیدی که به زندگی داشتم به فنا میرفت…

نمیدونستم چرا اینقدر ازش متنفرم !
با ناز به سمت مسیح رفت و کنارش نشست و با لبخند مسخره ای که روی لبش بود به مسیح گفت:

عزیزم امشب میریم دبی؟

مسیح دستشو دور کمر تینا انداخت و گفت:
اره خوشگله…
حوصله این فیلم بازی کردنای تینا رو نداشتم و بلند شدم به سمت اتاقم رفتم…
یاشار:چیشد رفتی؟
سرمو برنگردوندم و همنطور که از پله ها بالا میرفتم گفتم:
شما به معاشقتون برسید من میرم اتاقم…با تنهایم بیشتر حال میکنم..‌.

وارد اتاق شدم و به سمت پنجره ای تمام قد اتاق رفتم…
تیکه به پنجره دادم و سیگاری روشن کردم …پک عمیقی از سیگارم کشیدم…

احساس میکردم هوای اتاق گرفتس …
پنجره رو باز کردم و رفتم روی صندلی همیشگیم نشستم و پامو روی میز گذاشتم و به اسمون که چند ستاری داخلش پیدا و نا پیدا بود خیره شدم…

این شبم مثل شب های همیشه من بود…
حال گرفته…تنهایی…سیگار…سردرد…بی خوابی…
پک عمیقی دوباره از سیگار کشیدم و دودشو از ریه هام بیرون دادم…

چند ساعتی خیره به اسمون دودی تهران بودم…و تنها سیگار بود بود که همراه تنهایی من بود…

با در زدن کسی به اتاقم از فکر بیرون اومدم…
و گفتم :
بیا داخل…

بهروز وارد اتاق شد و گفت:
اقا یاشار،مسیح خان گفتن که اماده بشین تا چند دقیقه دیگه حرکت میکنیم…
-باشه…تو میتونی بری…من هم الان میام

بعد از رفتن بهروز به سمت کمد رفتم ، اسلحه ام رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم…

 

37 دیدگاه

  1. سلام هانا خوشگلم خوبی فداتشم عزبزدلم ممنونم ک ب یاد من و آریا بودی گلم بابت تبریکت هم یه دنیا ممنونم انشالله تندرست باشی همیشه ایشالا عروسیت مهربون❤🥰😘

    1. آزاده گلی راستی حالمو پرسیدی …
      ببخشید عزیزم ندیدم…
      خوبم عزیزم خودت خوبی گلی؟؟
      چخبرا؟
      کی جنتلمن آزی؟…

      1. بعله بعله الناز خانم…
        تو به این راحتی دل نمیکنی!!
        اگه از بقیه هم دل بکنی از من حق نداری دل بکنی !!…وگرنه اون موقع زرشک ابجی کیمی بهت پرتاب میکنم..😊😃😀

        1. چشم 😂 من رو حرف بزرگترم نه نمیارم (ارواح عمه محترمم😂😂 )
          زرشک که بچه خودمه بچه آدم که به خودم آدم نمیزنه میزنه؟؟

    1. سلام ابجی کیمی چطوری مطوری دختر؟
      خوبی ؟سرحالی؟
      راستی از توام ممنون گلی که به یاد من بودی قشنگم…
      چکار میکنی با زرشک ابجی؟
      حالش خوبه زرشکم؟؟…

      1. سلام عزیزم من که خوب نیستم ولی خب سعی می کنم خوب باشم …تو چی ؟ خوبی خوشی سلامتی ؟ من همیشه به یادت گلکم
        زرشک هم خوبه بد نیست اون هم بی حوصله شده جدیدا 😂 از وقتی داداش علیسا تبخیر شده دیگه کسی نیست که بهش پرتاب شه اینه که بی حوصله اس 😂

        1. ایییی چرا خوب نیستی ؟ …میدونم افسردگی اینا…
          ابجی من کسی نیستم کسی نصیحت کنم خیلی کم پیش میاد کسی نصیحت کنم…بخاطر همین چیزی نمیگم…چون میدونم خودت عاقلی و راحت از این مخمصه ای که داخلشی در میای و به موفقیت های بزرگی هم میرسی…منم مث توام ولی اصلا چیزی نمیگم فقط تو خودم میریزم…خو بیخی اجی…
          .
          .
          منم خوبم خداروشکرررر میگذره…امممم زرشکو پرتاب کن به یاسی 😁😊…
          فدات ابجی که همیشه به یاد منی گلی…

      1. سلام نفسی خوبم ابجی ..خودت چطورررری گلم؟؟؟😉
        چخبرااا بدون من خوش میگذره؟
        ممنون ابجی گلم…
        پارت بعدیم نوشتم ولی خستمه بخدا تایپ کنم😐😑تنبل شدم…
        النازی خوشگل من میای برام رمانو تایپ کنی اخ که من خستم…😂😂

          1. سلامممممم ایلین دونقوزززز(با اینکه نمیدونم یعنی چی)

            چطور مطورییییی ؟
            هیچی سلامتی رهبر…😊
            اره مشکلاتی در دسترس بودن‌‌‌…
            ولی الان کم و بیش در دست رستونم😀😀😄

              1. عه!!!
                چه جالب😀
                عششک یعنی چی؟؟
                ایلینی از طرف من تولد پسر ابجی زهرا بهش تبریک بگو….بگو ایشالا خدا حفظش کنه خوشگل من😘😘❤💋
                اگه تونستم اونورم میام…
                الان اینجا کامنت میزارم
                میخوام همتونو بکشونم اینجا😂😂

                1. اوووو چیزای خوب خوب دارم یاد میگیرم! ☺🤗
                  استاد دیگه چه کلمه های خوشگلی هست؟؟😁
                  چشمانت سالم بماند عزیزم…😘😘

                  اره دیه کاری خوبی میکنم😄
                  میخوام بعد استاد خلافکار همتونو بکشونم اینجا…
                  نمیخوام که متفرقه بشید…

        1. سلام فاطییییی خله چطوری؟؟
          منکه خوبم…خداروشکر …
          تو خوبی؟؟
          اگه هم خوب نیستی مهم نیستااا

          امتحانو دادم ولی وقتم کم بود دو سه سوال نتونستم بنویسم…
          اخرش مدیرمون خو میخواد بگه بر طبق نوبت اول…

    2. الناز کدوم گوری بیا اینجا ببینم!!
      من خوبم عسلم ..خودت خوبی ؟؟
      اخ دختر تو سایت اخر رو سرمون خراب میکنی!😂😂

      1. ای قوربون احساساتتون بشم😐😂😂
        خوبم عزیز عالی
        کار پسندیده ای میکنم مگه بده بعدم من دل نمیکنم به این آسونی مخصوصا از آدماش

  2. ادمین میخوام برم روی حسابم…ولی هیچی نمیاد …همش میره روی صفحه اصلی!
    دلیلش چی؟
    .
    .
    بعدش مگنه گفتم ی پیام بهم بدید داخل وات؟!😐😑

  3. خوبه فک کردم حسابم پریده!

    سلام دخترا…
    خوبین؟
    بخدا حوصله تایپ کردنو ندارم…
    ممنون ایلینی و زهرا جونم که به یاد من بودی…
    و یاسی گلی فدا سرت همینجا درخدمتتم…
    و همینطور نسترن و الناز و فاطمه….که منو از یاد نبردید …
    البته من هیچ موقع انتظاری از کسی ندارم …
    .
    .
    فاطی ابجی بود امتحان که بهت گفتم…
    مدیرمون گفت شنبه ساعت ۱۰ شب ازت میگیرم😑…بازم جای شکر داره …شادمم که پاک شده همش تقصیر ارمان گوشی مامانمو دست کاری میکنه….😐😐

      1. سلام هانایی
        چطوری ابجی
        حال و احوال
        دلم واست تنگ شده بود 😢
        بیا بغلم‌ماچت کنم😚

        راستی بچه ها
        تینا و ارشام کجان؟؟
        خبری ازشون نیست
        راد هم امروز نبود

        1. سلام خواهر گلمممم
          منکه خوبم ابجی …خداروشکر میگذره…
          خودت چطوری خوبی؟؟
          فدای اون دلت😗❤ بشم منم دلم براتون تنگ شده بود…
          🚶🚶🚶🚶ابجی اماده باش که اومدم …
          خواستی بوسمم کنی دوتا گونمو بوس میکنی هاااا☺😊😉

          خب دیه چخبرا ابجی؟؟

            1. همیشه خوب عشقممممم…
              ایییی این کرونازم ول کن نیستا…
              من بوس میخواستم😐🙁…

              یاسی پروفت خیلی خوشگل یعنی بین هزارتا کامنت بد جور نمایان میکنه خودشو پروفت😂😂😂

                1. عه عه !!
                  خوشگلم منکه مسخره نمیکنم میگم خوشگله 😂😂

                  افرین پروف عوض کردی خوب کردی!😆
                  الان این خودتی نه؟
                  اگه خودتی چرا سایتو انداختی جلو چشام در بیا ببینم میخوام خورشیدیو ببینم …
                  تورو دیدم امید نا چیزی هم که از زندگی داشتم بر باد فنا رفت 😐😑😋😂😂

      2. ابجی نسترن مسیح و یاشار قبلا قاچاق دختر میکردن…
        ولی یاشار به شهرام گفته که دیه قاچاق نمیکنن…
        گرفتی ابجی؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *