codebazan

رمان نفوذی

رمان نفوذی پارت ۱۲

 

توی ایینه اسانسور نگاهی به خودم انداختم…
توی ایینه فقط ی ادم که اخم توی چهرش نمایان بود میدیدم…
اصلا خندیدن هم یادم رفته بود…
خندیدن که هیچ…
لبخند زدن…
نمیدونم که این ادم شدم؟!
با کنج لبم پوزخندی زدم و با خودم گفتم:
از این یاشار جدیدم خوشم میاد…
دستی به موهام کشیدم که در اسانسور باز شد…

به طرف اشپز خونه رفتم و به یکی از خدمتکارا گفتم که قهوه ای برام بیارن…
که پشت سرم صدای تینا هم شنیدم که گفت:
برای منم ی قهوه ای ساده بیارین…

انگار هر جا میرفتم این عفریطه هم باید باشه!
لحظه ای یادم اومد که از این به بعد توی این عمارت و هر روز میخواد جلو چشم رژه بره…

نمیدونم چرا مسیح اوردش دبی؟
مسیحی که من ازش شناخت دارم ادمی نیست که اینقدر زود به کسی اعتماد کنه…
و اونو وارد زندگیش کنه و بزاره از مساعل زندگیش و کاراش سر در بیاره….

با صدای بزیش اسممو صدا زد..
-یاشار
ولی حتی سر برنگردونم و گفتم:
-هان؟
به سمت مبل قهوه ایی رنگی رفتم که حضور تینا هم پشت سرم حس میکردم…

-تو چرا اینطوری هستی؟
به سمتش چرخیدم و ی تای ابرومو بالا دادم و گفتم:

دقیقا من چطوری هستم؟؟؟

-چرا اینقدر خشک و خشن رفتار میکنی؟
نشستم روی مبل و انگشتامو توی هم قفل کردم ، بهش نگاه کردم و ریلکس بهش گفتم:

به ربطی نداره که من چطور هستم و چطور هستم!

کمی خودمو روی مبل مبل جلو بردم و با تن صدای بلند تری گفتم:

تو مواظب رفتار و کردار خودت باش که از حدت نگذری…افتاده؟

به سمت مبل رو به روی من رفت و نسشت و پاشو روی پاش گذاشت و با غیظ گفت:

باش،گرفتم…مواظب رفتارم هستم یاشار خان…

و بعد با صدای بلندی به خدمتکارا گفت:
پس این قهوه من چیشد؟

پوزخندی زدم و گفتم:
مخت ی جا دیگه داره سوت میکشه روی دیگران خالی میکنی؟
با صدای جدی تری گفتم:
فک نکن خانم خونه ای که به خدمتکارا دستور میدی..‌.

فقط سکوت کرده بود از چهره سرخ شده معلوم بود داره میسوزه…
چیزی نگفت میدونستم که داره با حرفای من اتیش میگیره…

بهروز صدا زدم که سریع خودشو از توی حیاط رسوند …
سرمو بلند کردم و بهش گفتم:
مسیح خان کجاست؟
بهروز همنطور که سرش پایین بود گفت:
اقا…
تینا: مسیح رفته سراغ اون دو تا دختر…ببینم به هوش اومدن یا نه؟
چشم چرخوندم سمتش و ابرو سمت چپمو بالا دادم و گفتم:
تو بهروزی؟
کسی از تو حرف خواست؟

به سرعت از جاش بلند شد و به سمت در رفت و به یکی از خدمتکارا گفت که قهوشو ببرن توی حیاط…

چه بهتر که گورشو از جلو چشام گم کرد…
دیگه داشت میرفت رو اعصابم…
جلو چشم نباشه که چش دیدنشو ندارم…

با صدای بهروز نگاهمو به سمتش برگدوندم
-اقا یاشار با من کاری ندارید؟

نیازی هست برم اقا مسیح صدا کنم؟
تیکه دادم به مبل و گفتم:
نه ،نیازی نیست….
منتظر میمونم تا خودش بیاد…
تو هم میتونی بری…

با اجازه زیر لبی گفت و رفت بیرون…

::::مسیح::::

کنار پنجره ایستاده بودم و تیکه ام به پنجره بود …
کمی از مشروب توی لیوان خوردم و لیوان روی میز کوچیک کنار پنجره گذاشتم…

و به سمت دختر میلاد رضایی رفتم…
که بیهوش روی تخت بود …
روی مبل کنار تخت نشستم…
و انگشتامو توی هم قفل کردم…

به چشم های بستش نگاه کردم که لحظه ای نگاهم رفت رفت روی لباش…

کلافه چشامو بستم و دستی به صورتم کشیدم…
و نگاهمو از چهرش گرفتم…

نگاهمو به سمت ماه که توی اسمون روشنایی خودشو به داخل اتاق میرسوند سوق دادم…

و زیر لب گفتم:
دلیل اینکه تو الان اینجایی و روی این تختی…
دلیلش…پدرته…
پدرت توی کارا و برنامه های من سرک کشید…
همه کارای منو بهم ریخت و ضرر بزرگی به من زد…

دستی به ته ریشم کشیدم …
و با صدا نفسمو بیرون دادم…
ادامه حرفم گفتم:
پدرت منو وارد بازی کرد…
منم باهاش بازی میکنم…
میخوام کیش و ماتش کنم…
میخوام داغ دیدن دخترشو روی دلش هک کنم…
نگاهمو از پنجره گرفتم و دوباره به چهرش چشم دوختم…

چهرش منو یاد کسی مینداخت که انگار میشناسمش…
انگار این چهره رو قبلا دیده باشم…
خیلی چهرش برام شبیه کسی بود که نمیدونستم اون کس کی؟
اصلا هر کی هست..
توی گذشته گم شده منه…
نفسمو بیرون دادم و از روی مبل بلند شدم…
وقتی که هر دو شما دختر عمو به شیخا با قیمت خیلی بالا فروختم…

اون موقع ضرری هم که پدرت به من زده صاف میشه!

هر دو توی ی اتاق جدا بودن چون میدونستم اگه به هوش بیان خیلی جیغ جیغ میکنن…

به سمت اسانسور رفتم و دکمه هم کف زدم…

با ، باز شدن در اسانسور سر خدمتکارارو دیدم و صداش زدم…
سریع خودشو بهم رسوند و گفت:
_بله اقا؟
-این کیلد های اتاق اون دو تا دخترست…برو توی اتاقشون پنجره هارو قفل کن…
ابرو بالا دادم و گفتم:
گرفتی چی گفتم؟
-بله..اقا…چشم الان میرم

به سمت سالن پذیرایی رفتم که یاشار و شیخ محمود دیدم که اونم اومده…

به سمتشون رفتم …
که شیخ بلند شد و با نیش بازش…باهام دست داد…
دست داد و سلام کردم…
-اسلام علیکم…
-اسلام علیکم و برحمت الله…
-کیف حالک شیخ محمود؟
(حالت چطوره شیخ محمود)

_انا بخیر..(من خوبم)

به سمت مبل رفتم و نشستم و شیخم نشست…
قبل از اینکه شیخ حرفی بزنه من اول گفتم:
-شیخ محمود مفاجئ اَذهب علی الموضوع الرعیسی …

(شیخ محمود بدون مقدمه میرم روی اصل مطلب)

هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای جیغ و داد دختری از طبقه بالا به گوشم رسید…

فهمیدم که دخترا به هوش اومدن…نگاهی به بهروز کردم و
با قیافه جدی گفتم:
برو دخترا رو بیار…
-چشم قربان…

ببخشید اقای رضایی ولی خودتون این بازی شروع کردید …
من هیچ دشمنی از شما نداشتم حتی شناختی هم نداشتم ازتون…

تا اینکه شروع بازی با من کردید…
بازی به نفع من تموم میشه و شما هم کیش و مات میشن..

بعد چند دقیقه بهروز دخترا اورد…

رو به روی ما به زانو نشوندشون…بلند شدم و به سمتشون رفتم…
با نیش باز رو بهشون گفتم:

به به دختر خانما..
خوب خوابیدن؟
کمی خودمو سمتشون خم کردم و لبخندمو محو کردم و جدی گفتم:
از الان زندگی جدیدتون شروع میشه!
اون دو تا دختر مات و متحیر مونده بودن و فقط به من زل زده بودن…و گوششون حرفای منو میشنید فقط…

نگاهمو به سمت دختر میلاد رضایی چرخوندم…ولی لحظه ای نگاهم روی چشمای ابی رنگش ثابت موند…
پلکی زدم و با جدیدت بهش گفتم:
برای تو یکی زندگی زیبا تری شروع میشه!…

“هانا”

(چند دقیقه قبل)

پلک هام خیلی سنگینی میکرد برام گه چشمامو باز کنم…
چشامو روی هم فشردم و باز کردم…

اتاق تقریبا تاریک بود…
نگاهمو دور تا دور اتاق چرخوندم…
متیحر شدم!
اینجا دیگه کجا بود؟
گیج و منگ بودم…
اینجا دیگه کجاست…
لحظه ای بعد تمام اتفاق های دیشب مثل یک فیلم از جلوی چشم رخنه کشید…

چشام تا ته باز شد …
مث برق گرفته ها سریع پتو کنار زدم و از تخت بلند شدم…
به سمت در رفتم و دستگیره رو فشردم…
ولی در قفل بود!
با دست محکم به در کوبیدم و از ته گلو فریاد زدم …
کی این در لعنتی بسته؟
منو کجا اوردین؟
پشت بند با دست به در میکوبیدم…
قلبم تند میزد و کمی ترس توی دلم بود…
نمیدونستم کجام؟!
کی هستن این ادما؟
چرا منو اوردن اینجا؟
اینقدر داد زده بودم که گلوم داشت دیگه میسوخت و دهنم خشک شده بود…
از شدت محکم کوبیدن به در دستم سرخ شده بود و گز گز میکرد…
استرس….ترس…نگرانی…
لحظه ای امونم نمیداد…
با دست و پا به در میکوبیدم…
ولی نگار کسی توی این خراب شده نبود…
صدامو نمشنید…
چند دقیقه بعد صدای نامفهوم دختری به گوشم رسید…
لحظه انگار قبلم ایستاد
با خودم گفتم:
نکنه شبنم!
نزدیک در شدم و صداشو گوش دادم…با شگفت از در فاصله گرفتم..
اره خوش بود…شبنم بود…
اونم اورده بودن …ولی توی ی اتاق دیگه…
دوباره شروع به داد فریاد کردم…
و اسم شبنمو صدا میزدم‌…

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫81 دیدگاه ها

  1. نفس طوری میگی نامزد بازی و از این بعد کامنتای اینجارم میخونی انگاری داری صحنه +۲۴ میبینی که
    آیلیییین این نفس فقط به تو و شهاب گیر میدادا😂😂😂

    1. بهههه
      سلام کیمی ی دونه…
      اری اری ذکر خیرت بودیم…بیشتر هم ذکر خیر زرشک جون!
      زرشک خاله حالش خوبه؟؟😅
      خوبی ؟(عه چنگیزم بایدن حالش خوب باشه مگه تا منو داره باید حالش بد باشه؟!)

      خوب از شوخی گذشته…
      دلم برات تنگ شده بود کیمی؟
      چطور مطوری خوشگلم؟

      1. سلام هانا جانم چطوری ؟؟؟
        آره دیدم ذکر خیر دخترم بود گفتم بیام خودی نشون بدم نگن دخترش بی مادره !😂😂
        اونم خوبه سلام می رسونه سلام داداش علیسا رو هم می رسونه 😂😅
        منم خوبم شکر خدا تو خوبی گل گلی خوشگله ؟
        من اندازه ی زمین تا سقف آسمون هفت دلم برات تنگ شده بود بیا اونور حرف بزنیم چرا نمیای ؟!؟! نبودی ببینی چنگیز بدبخت فوت کرد !😂😂😂
        ولی قبل فوتش گفت بهت بگم خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دوستت داره ! به اندازه ی تمام ریش و سیبیلاش دوستت داره 😂😂😂😂😅😘
        من که می گذرونم این روزارو که فقط بگذرن تو چطور مطوری جیگر خانوم ؟😘😂😁😅

        1. منکهههه این روزا حال دلم خوبه…اصلا به دلم رجوع میکنم خودم تعجب میکنم!😂😂
          واااای زرشککم …فدام بشه….😅😅
          همیشه خوب کیم کیم من…سلامتی مهم است!
          گفته کسیت فعلا نمیدانم!!
          اوووووو شت دختر چرا اینقدر دل تنگی ؟!
          منم به اندازه ایییی یک (.) دلم برات شده بود….
          باش میام اونورم…کامنت گذاشتم یکی ولی نمیدونم دید یا نه؟!
          راستی بیام چت روم یا استاد…؟!
          واااای عزیزم چنگیزم مرد اخ اخ …..حیف شدااا…
          براش شعر سروده بودم..😑😐😂😂
          والا منم دلم میخواد این روزا به سرعت باد بگذرن ولی لامصبا نمیگذرن….ادمو به……میدن تا بگذرن…

  2. خدایا 😂😂😂😂😂
    هیچی فقط حس گرفتم بگم خدایا و بخندم
    آجی هانا منم خوووووب جواب سوالاتتم که آیلی ژوووونم داد

    1. فاطی….خبرای جدید داری از سایت؟؟
      من نمیدانم؟
      از ملت بی خبرم😂😂نمیدونم ملتم چه میکنن!😐😑😂😂

      1. از ادمینم اگه سایت درست کرده تشکر کن…
        تونستم ثبت نام کنم…خداروشکر….
        ..
        .
        اره راستی میگی داداش ادمین…حرف نمیزنه…جواب کسی هم نمیده!😂😂

    2. من استاد خلافکار پارت های اخری نخوندم…
      حوصلم نکشید…دیه….

      خببببب
      خداروشکر تمام شد…
      پنجولای نویسنده درد نکنه…خیلی زحمت کشید…
      ادمینم خیلی زحمت کشید….خدا قوت…

      فقط…
      نگید که بازم این رمان استاد خلافکار میخواد ادامه پیدا کنه و فصل بعدش بیاد😐😑

    3. ممنون ایلینی….ایشالا….

      ایلینی از یاسی و نفس خبر داری؟؟
      خوبن؟
      دلم براشون تنگیده بی معرفتا…نمیدونم کجان؟!…
      ولی هر جا هستن سلامت باشن…😊😘

        1. سلام نفسی برسون و بهش بگو زرشک ابجی کیمی میفرستم سراغت!…

          یاسی…
          بچم حتما داره درس میخونه…
          مگه کنکور نداره یاسی؟

              1. نه فقط تو میخونی!
                من تو کلاس نمره اولم🙃
                من کنکور میگم میارم میرم نیارم آزاد،
                منظورم پزشکیه
                البته دولتی بهتره بعد نمیگن که آزاد که کاری نداره😐

            1. نفسسسسس تو درس میخونی؟!
              یعنی من باور کنم تو درس میخونی؟
              نچ …نمیشه…
              فقط خر خون خودمو فاطیم
              مگنه فاطیییی؟؟؟
              ….
              زرشکو که حتمااا میفرستم تا حالی ازت بگیره…

                1. بعله بعله فاطی(اگه گفتی چهار دست و پات نعله میام میزنم لهت میکنم پ مراقب باش!)
                  ما خر خونیم…تو تابستونم درس میخونیم..😂😂

      1. سلام خلای تو خونه فلک زده های نمونه🖐
        بههه هانا چطوری جیگر بالاخره یه سراغی از من پیر سالخورده گرفتی!
        دل منم برات اندازه سوراخ گوش آیلین شده بود😘😂
        من همه جا هستم تو نیستی😂
        آیلییننن شوهر ذلیل من علافم بی ادب با پدرت درست حرف بزن😐
        همه جا هست رو خوب اومدی😂

        1. سلام اکسیژن نمونه…
          تنفس ی دونه…
          سلامتی تو خونه…
          ارهههه بلاخره گفتم یادی از این ننه نفسی کنیم…دلمون براش تنگولیده!(الکی اصلا کی دلش برا تو تنگ میشه؟!)
          اگه همه جا هستی چرا من نمیبینمت؟!
          اره خب…
          تنفس…همه جا هست😂😂

          1. بله دیگه اگه من نبودم شما چیکار میکردین🤗
            بدون اکسیژن که نمیشه زندگی کرد😂
            بلههه شما خرخونی من سگخونم😂
            نه خدایی الان کمتر روزی دو سه ساعت
            ولی قبلا برای کنکور خیلی میخوندم😶
            من که مث شما نیستم چهارساله برا کنکور برنامه ریزی کردم😌

              1. اه اه تو بیای خواستگاری هم من بهت جواب منفی میدم ایییششش😌😂
                والا هانایی چی بگم من اعتماد به نفس ندارم که(خودم نفسم)😂
                اینا فقط حقایق جهان بود که مطرح کردم☺😂
                بله خیلی میخونم😌
                نخیر من با برنامه پیش میرم🙂😂

            1. واااای بابا این اعتماد از کجا اوردی تو تنفسم؟؟؟
              تا به این رسیدی ما خر خونیم؟؟
              اممم سگ خونو نشنیده بودم؟!!
              چجوری میخونی؟؟
              خیلییی زیاد میخونی؟؟
              والا منکه هیچ برنامه ریزی نکردم…
              فقط میخونم…

  3. سلام عزیز دل هانا…

    ممنون عزیزم ممنون که هستی…
    ممنون که منو همراهی و همایتم میکنی…
    وقتی تو کنارم باشی من به موفقیت های بیشتری میرسم عزیزم…
    تو عزیز دل منی…امید منی…فدات شه هانا…😗😘😘
    به قول خودت(خدا تورو واسم نگه داره)…☺🤗

      1. مرسییییی هانااااااا جانممممممم .

        فداتتت عزیزممممم ‌.

        فاطییی دده اینا خوشون بدترناااال خخخخخ خندمشون گرفته سایت هم شده سایت مزدوج هااا .
        هانا کجای کاری این شهاب ایلین خیلی وقته مزدوج شدن .

        تازه جزایرطاووسم رفتن

        بعد قناریم رفتن

        خلاصه همه جزایر رفتن .

        1. نشیییی گلم….
          جدا؟؟؟
          کجا هااا رفتن؟؟
          ماشالا تو این یک ماه؟
          منم خبر نکردن….
          ایلینی خوششش گذشت؟
          اب و هوا چطور بود؟؟؟😊😉😉

            1. اوووو ایلین انگار خیلی خوشت اومده خواهر…
              ابجی جاهای دیگه هم برو…جزایر دیگه…
              خوش بگذرد…بجا منم خوش بگذرون😂😂😂

    1. ممنون همیشه خوب باشی گلی…
      منم خوبم …خداروشکر…
      ..
      ایلینی راستی به ادمین بگو این سایت درست کنه…
      کامنتای جدید نمیاد..انگار هنگیده سایت…بعدمش میخواستم دوباره ثبت نام کنن نشد..میزد خطا..یاشارم میخواست ثبت نام کنه گفت میزنه خطا..به داداش ادمین بگو درستش کنه بی زحمت ممنون گلی…

            1. به داداش ادمین بگو ی دستی به سرو گوش سایت بکشه باوااا میخوام پروف بزارم…😑😐…
              .
              نه عزیزم چرا ناراحت بشم.‌‌…
              نه هنو نرفته چند روز دیه میره…

    2. اوماییییییی گاددددددد .
      اجییییییی هانا داداششش یاشاررر پایداررررر.
      ایلینننن ایننن زوج جوان دست تو وشهاب رو از پشت بستننن .
      خخخ

      1. سلام نسیییییی جونم خوبی گلی؟؟؟
        تا پارت ۲ رمانتو خوندم دختر خیلی خوشم امد…قلمت عالی…همینجوری پیش برو خواهری …میدونم و امیدوارم که به جاهای بالا تری برسی که کتاباتو من بخرم گلییی…

  4. سلام عزیز دلم خدا قوت قشنگم

    برای موفقیت همیشه نباید فوق العاده باشی. موفقیت یعنی پشتکار و سخت تلاش کردن برای به دست آوردن خواسته هات، بعد از این فوق العاده بودن خودش به سراغت میاد. امیدوارم همیشه بدرخشی زندگیم❤
    با احترامات فراوان YASHAR

    1. یا امام نفس
      شششتتت
      اینجا رو من ندیده بودم
      نامزدبازی!
      اوه مای گاد🤩😂😂
      از این به بعد کامنتای اینجا رو هم میخونم😐😂

    1. اوووووه دیدم آفرین هاناااااییی چطوری خواهری؟
      به به چشممان به جمال داداش یاشار منور گردید

      1. ممنون فاطی جونم منکه خوبم خداروشکررررر…
        خودت چطور مطوری خواهری؟؟؟
        ایلین داداش شهاب مزدوج شدن؟؟؟
        همین شهاب تو سایت!؟
        که ی ماه پیش اومد دیگه اره؟؟
        یا یکی دیگس؟؟

              1. اها ..اوکی…فک کردم قصدتون جدیدست….
                خب بگذریم ابجی…
                اون ورا چخبر؟؟
                خبرای جدید چیست؟؟
                که امد و که رفت؟
                من زیر استاد خلافکار پارت اخر کامنت گذاشتم ولی متاسفانه نمیدانم چه شد نیامد😑😐

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان