codebazan

رمان نفوذی

رمان نفوذی پارت ۱۳

 

صدای چرخیدن کلید توی در شنیدم…
از داد و فریاد دست کشیدم و کمی از در فاصله گرفتم…
در باز شد…
و ادم قد بلند و کت شلواری جلوم ظاهر شد…

از ادمای دیشب نبود…توجه ای به چهرش نکردم…
ی ادم دیگه بود…
احساس میکردم پاهام دارن میلرزن…
که چند قدمی عقب رفتم…
و با بغض سنگینی که تو گلوم بود با عجز گفتم:

-چ…چرا منو اوردین اینجا؟
چرا منو شبنمو اوردین اینجا؟
صدام داشت کمی میلرزید…
اب دهنمو قورت دادم و ادامه دادم:
چیکار ما دارین؟
چرا…
از قدمای که مرده به سمتم اومد دیگه حرفم تو دهنم موند…
که مرده گفت:
ساکت باش..را بیوفت…
بازومو گرفت و منو به سمت در کشید…
به زور منو دنبال خودش میکشوند…
از در که بیرون رفتم…
شبنمو دیدم که همون مرد کچله دیشب بازوشو گرفته و داره به سمت ما شبنمو میکشونه…
شبنمم داد و فریاد میکرد و میگفت:
ولم کنید…چیکارم دارین؟…
ولم کن اشغال…
با صدای که از ته گلوم بالا میومد صداش زدم…
-شبنم
چشمش که به من خورد اول مکث کرد و چیزی دیگه نگفت …
توی چشاش میتونستم اشکای که تو چشاش موج میزنه ببینم…
از چهرهش معلوم بود فک نمیکرده که منم اینجا باشم…

ولی من از داد و فریادی که میکرد میدونستم اونم اینجاست…و اون کثافتا شبنمم اوردن…

نگاهی پر از بغض و نگرانی به هم داشتیم…
که شبنم با پته مته گفت:

-ها…هانا…
اینا چیکار ما دارن؟
مارو کجا اوردن؟
با سردرگمی گفتم :
نمیدونم…نمیدونم چرا مارو اینجا اوردن…اصلا نمیدونم کجاییم‌…

هر چی هم از این ادما میپرسیدیم که مارو کدوم خراب شده اوردن انگار لال بودن چیزی نمیگفتن و فقط تنها میگفتن:
خفه بشید!…

به زور مارو از پله ها پایین بردن…
انگار که گونی سیب زمینی باشیم مارو دنبال خودشون میکشوندن…

پله ای اخری نزدیک بود بیوفتم…
که تعادلمو حفظ کردم و ایستادم…مارو به سالن بزرگی بردن…
که دست کمی از قصر نداشت…
به شبنم نگاه کردم و گفتم:
نگران نباش …اینا ی مشت اشغالن شبنم…
چند نفر توی اون سالن نشسته بودن…

با دیدن چهره ی کسی که قبلا دیده بودیم مات و متحیر شدم…
نگاهی به شبنم کردم که اونم از چهرش معلوم بود تعجب کرده…

اون پسری که قبلا عکسشو بهم نشون داد الان اینجا بود…اون اینجا نبود ما بودیم که اینجا بودیم…
این همون پسره بود…
مسیح کیانی…
مارو به زور به زانو نشوندن…
که همون مسیح بلند شد و به سمتون اومد…

(زمان حال)

هر چی فک میزد فقط منو شبنم تو شوک بودیم…
اینکه چرا مارو اورده اینجا؟
باهامون چکار دارن؟

و هیچ مفهمومی از این حرفای مسیح نمیفهمیدم…
زندگی جدید!
یعنی چی؟
منظورش چی بود؟
متحیر منو شبنم با چهره ثابت شده نگاهش میکردیم…
پلک زدنم یادمون رفته بود…

لب خشک شدمو تر کردم با زبونم و کمی صدامو بلند کردم که نفهمیده باشه ترسیدم و گفتم:
ما کجایم؟
چرا مارو اوردین اینجا؟
چی از جونمون…
مسیح یهو با صدای بلندی عربده کشید و گفت:
خفهههه!
که خودمو شبنم قالب تهی کردیم… انگار لحظه ای قلبم از تپیدن دست کشید…
که مسیح پشت حرفش گفت:
کی بهت اجازه داد حرف بزنی؟
من ننه بابات نیستم زبونتو از حلقومت میکشم بیرون!…

با این حرفاش رسما لال شدم…
پسری که از اول اونجا نشسته بود و حرفای مسیح و ما گوشی میداد…
صداش در اومد و به مسیح گفت:
مسیح ،اروم چخبرته؟!!
مسیح نگاهی به پسره انداخت و بیخیال گفت:
یاشار،
خودم میدونم چیکار میکنم…
دوباره به سمت ما برگشت منو شبنم که انگار برق هزار ولتی بهمون وصل کرده باشن…
خوشکمون زده بود…
خفه شده بودیم..
من کمی ترس توی دلم بود ولی نمیزاشتم ریا بشه…

نگران بودم که کجاییم؟
دلیل اینکه الان اینجایم چیه؟

با صدای نکره ای مسیح که گفت:
بهروز سوار ماشینشون کن!
و رو کرد به مردی که از لباس پوشیدنش معلوم بود عرب
و گفت:
_تباع…(فروخته شدن)…یمنک النمر بنات حصلت….(میتونی ببری دخترا رو)

با حرفای که مسیح گفت به عربه نگاهی به شبنم کردم…
و با مغزی هنگ کرده گفتم:
-شبنم!
شبنم نگاهی بهم انداخت از چهرش معلوم بود که خیلی اونم تعجب کرده!
با دلهر ادامه حرفم گفتم:
-شبنم اینا چی دارن میگن؟
فروخته شدیم؟
یعنی …

هنوز حرفمو کامل نزده بودم که همون مرد ها بازمونو گرفتن و به هوا بلندمون کردن…

مارو به سمت در کشوندن…
شروع کردم به داد زدن و تقلا کردن…
-کجا مارو میبرین لنعتیا؟!
یعنی چی فروخته شدیم؟
مارو کدوم گوری میبرین؟
قبل بیرون رفتن …
مسیح گفت:
وایسا بهروز…
که این مرده بهروز از کشوندن ما وایساد…
با صدای بلندی گفتم:
ول کن دستمو مگه زندانیم؟!
نگاهم به سمت مسیح رفت که به سمتون اومد و با پوزخندی که زد گفت:
زندان؟
از الان زندگی شما دو تا بهشته!
تو بهشت زندگی میکنید!
جدی گفت:
از این به بعد به این شیخا سرویس میدن و تمکین میکنین…
از الان زندگی جدیدی برای خودتون شروع میکنین…
خندید و با خنده پوزخندی زد و به سمت عربه رفت…

با حرفای مسیح خون تو رگام یخ بسته بود!
دیگه هیچ جریانی احساس نمیکردم …خشک شده بودم…
بهشت؟
سرویس؟
تمکین؟
مغزمم نمیتونست این حرفارو بفهمه…
مرده دوباره بازوی منو کشید و به سمت در برد…
پلکی زدم و به خودم اومدم…
مارو فروختن؟
به کی؟
به این شیخای عرب؟
داشت چی میگفت؟
نه نه…محال…
دندونامو روی هم ساییدم و با تمام توان…
داد زدم:
ولم کن…ولم کن…
شماها هموتون عوضی هستین…
هیچی از ناموس و زندگی سرتون نمیشه…
شما فقط دخترا رو ی کالا میدونید…
این دفعه شبنم بود که با داد گفت:
شماها ادم های هستید که از ریشه خرابه، از ریشه خراب هم بودید که میوه خوب نمیده…
حتی بعد از هزار سال که اب بپاشی و کود بپاشی بازم خراب هستید!
اگه کسی با ناموس خودتون اینکارو میکرد چیکار میکرید؟!
اصلا حرفی از ناموس حالیتونه؟
میدونستم که حرف منو شبنم میشنوه…
میدونستم الان خونش به جوش اومده با حرفای ما…

قبل اینکه مارو سوار ماشین کنن..‌.
صدای یاشار اومد که گفت:
بهروز وایسا…دخترا بیارشون اینجا…
مارو دوباره کشوندن تا پیش یاشار…
یاشار با اخم و جدیدت گفت:
ولشون کنید…
که اون مرد ها بازو های مارو ول کردن و عقب رفتن…
یاشار پله هارو پایین اومد و رو به روی من ایستاد …
چشم تو چشم شدم باهاش…
یاشار برعکس اون مسیح ریلکس بود …
چرخشی به چشام دادم که گفت:
ببین دختر جون،تو چیزی نمیدونی و نخواهی هم دونست…
اول گیج حرف زدنش شدم که ادامه داد:
ما خوب از ناموس سرمون میشه…
لازم نکرده تو یاد اروی کنی بهمون…
ابرو هامو کمی بالا دادم و گبتم:
اگه از ناموس سرتون میشه پس چرا میخواید ناموس مردم کالا کنید؟
چرا مارو میخواید بفروشید؟
یاشار قدمی جلو اومد که من ناخوداگاه قدمی عقب رفتم…
که گفت:
به تو بچه نیومده که بخوای سرک تو کار ما بکشی!
الان هم خطر از بیخ گوشتون براتون گذشته مسیح نمی فروشتون…
ابرو بالا داد و گفت:
تفهیم شدی؟!
الان هم را بیوفتید برید داخل عمارت…
منو شبنم داخل عمارت شدیم…
کمی شوکه شدم…
یعنی مارو نفروختن؟!
حتما این مسیح میخواد به یکی دیگه بفروشمون…
یاشار که پشت سر ما میومد همنطور که راه میرفتم گفتم:
-ما الان کجاییم؟
ولی یاشار هیچ جوابی نداد و پشت سر ما میومد…

تو دلم گفتم خدایا خودت کمکون کن…
دوباره اون مسیح دیدم که با عربه داره حرف میزنه..‌.

::::مسیح::::

(چند دقیقه قبل)

بهروز گفتم که ببرشون توی ماشین بعد از بیرون بردنشون صدای داد و فریادشون بلند شد …
با شنیدن حرفای های که میزدن دندونام روی هم فشردم…
خونم داشت به جوش میومد..
انگار اب داغ رو باز کرده باشن…
داشتن حرف از ناموس میزدن…

پا تند کردم که برم سراغشون که با صدای یاشار وایسادم…
-مسیح وایسا …
به سمتم اومد و گفت:
-تو نرو …خودم میرم..
-چرا تو بری خودم باید حسابشونو برسم…
-نه …نمیخواد…به این شیخ محمودم بگو که دخترا رو نمیفروشی…!
-چرا؟دلیل اینکه نفروشمشون چی؟
یاشار با صدای کمی بلند گفت:
مسیح،ی چیز میگم گوش کن…
به نفع خودته…
و بعد به سمت در رفت…
بعضی تصمیم های که یاشار میگرفت درست بود…
ولی حساب من با میلاد رضایی تصویه نمیشه…
نمیدونستم چی تو سر یاشار میگذره…
فقط تصمیمی که گرفته بدرد من بخوره…
به صدای شیخ محمود به خودم اومدم…
-السید کیانی(اقای کیانی)
_ما کان؟(چیشد؟)…
ماذا یحدث هنا؟(چخبره اینجا؟)…
به سمتش رفتم و گفتم:
-الشیخ الفتیات لا تبیع (شیخ دختر ها رو نمی فروشم)…

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫19 دیدگاه ها

    1. فاطی تو کدوم فاطمه ای؟
      من واقعا موندم ماشالا فاطمه زیاده!
      پارت فرستادم گلی منتظرم داداش ادمین بزاره…

    1. اوه شتتتت
      روانی خودم نشدی ستااا؟!!
      پارت بعدی…گفتم بهت خوشگلم…

      تنکس که رمانو خوندی تنبل خانم‌..

  1. با اینکه هنوز اول رمان هستش ولی هیجان داخلش نهفته و خواننده رو مجذوب میکنه بخونش ممنون از پارت گذاری پارت بعدی کی هستش؟

    1. A … هفته یک باره…ولی سعی میکنم اگه تونستم زود تر پارت بزارم…و ممنون که رمان منو میخونید و نظر داد…

      1. نه بجز پروف…قضیه پروف را میدانم…
        .
        کلا سرچ میکنم مثلا پارت رمان بیارم بالا ی جوری برای ادمین عکسشو فرستادم…
        ‌‌.

        بعد ایلینی تو چجوری عکس داری؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان