codebazan

رمان نفوذی

رمان نفوذی پارت ۱۶

۱_۱۶

(ژانر رمان:عاشقانه،هیجانی،اندکی غمگین)

نگاهی به شبنم کردم که کنج دو تا لبشو پایین داد و با اشاره ی دستش که تو هوا بود گفت:

-من چمیدونم….

-اینقدر پشت سر من وز وز نکنید بجای این کاراتون زود حرکت کنید…

باصدای زنه خودمو شبنم سکوت کردیم…این زنه هم انگار زندانی داره میبره …
بی ریخت! …
قلمبه! …

توی ذهنم سوالای زیادی صف کشیدن…
اول اینکه ما اینجایم ولی دزدیده شدیم!…
تینا اینجا چیکار میکرد؟…
شاید اونم خدمتکار یا بردست؟…
نه نه…اگه اون خدمتکار بود که همچین لباس های مارک داری نمی پوشید…
و اینجوری با ناز وارد عمارت نمیشد انگار ملکه الیزابت!!…
نه نه…این حتما ی سر و سری داره اینجا!…
شاید دوست دختر مسیح یا یاشار؟…
شایدم از فامیلشون؟!…
مگه خلافکار نیستن؟
پس این تینا اینجا چیکار میکنه؟

متفکر نگاهی به تینا کردم که به سمت سالن میرفت…
و ما به سمت اشپز خونه…

نگاهمو به سمت شبنم سوق دادم که نگاهمون توی هم گره خورد…

ابروهامو بالا دادم و گفتم:

-تو رو نمیدونم ولی من هزارتا سوال توی ذهنم به صف شدن…که باید جوابشون رو بفهمم…

شبنم لبخند دندون نمایی زد و گفت:
-میدونم چه سوالایی هستن هانا جوووون!…خودمون میفهمیم ماجرا از چه قراره…

با انزجار نگاهش کردم و گفتم:
-جونو کوفت…

با صدای نکره ی همون زن نگاهمو از شبنم گرفتم و بهش نگاه کردم..

-همه این سبزی ها رو که روی این میز پاک میکنید بعد هم میشورید و اب کش میکنید…
بعد که کارتون تموم شد میاید پیش من تا بگم دیگه چیکار کنید؟!…

و بعد تموم شدن حرفش بدون شنیدن حرفی از جانب ما از اشپز خونه رفت بیرون…

دو تا دستمو بالا اوردم و به حالت فک زدن ادای زنه رو دراوردم…

شبنم اول گیج نگاهم کرد بعد گرفت که دارم چیکار میکنم زد زیر خنده …
راست ایستادم و جبهه گرفتم و گفتم:

-دستور میده…زنه زشت..قلمبه….بی ریخت..چشم وزغی…

شبنم میون خندش گفت:

-وای هانا از دست تو…خوب که صداتو نشنید وگرنه خدا میدونه چی میشد؟…

۲_۱۶

کنج لبمو بالا دادم و پوزخندی زدم و گفتم:

-چی میخواست بشه؟!…فک کرده کیه؟
بهمون میگه این کارو بکنید تا کارتون تموم شد تا بگم دیگه چه کاری کنید!…

حیف که تو این موقعیتم وگرنه هزار تا فحش ابدار تحویلش میدادم و دو تا غودا هم حوالش میکردم!…

شبنم اشک ریخته شده از گوشه چشمشو پاک کرد و گفت:

-وای خدا…تو هر موقعیتی تو باید حرف خودتو بزنی البته این دفعه پشت سررررش…
…و دوباره زد زیر خنده!

سگرمه هامو تو هم کشیدم و دست به سینه گفتم:

-شبنم ببینم چی زدی انقدر میخندی؟
هان؟!
بگو تا منم بزنم به بدنم تا یادم بره خدمتکارم و تو این عمارتم…

شبنم خندشو خورد و لباشو لول کرد و گفت:

-عشقم تو که منو میشناسی میخندم دیگه..میخوام تو هر موقعیتی باشم…
من از خودم ضعف نشون نمیدم بلکه با …
“بغض میخندم تا صدای خندم به گوش همه برسه و بفهمن که من از دیروز قوی ترم!…

لبخندی به پهنای صورت زدم و گفتم:

-به …میبینم که فیلسوفم شدی!

لبخند پهنی زد و گفت:

_فیلسوف بودم تو خبر نداشتی خوشگلم…

-ههِ ههِ…اره ارواح عمت!…

چیزی نگفت و نگاهی به سبزی های روی میز انداخت و با مظلومی گفت:

-وای باید سبزی پاک کنم؟
سبزی بشورم؟
لب پایینشو شل و ول کرد و به ناخوناش و دستاش نگاه کرد …
اخه دستام رنگ سبزی میگیره …

ناخونای ناناسم زیرشون سبز رنگ میشه…
اوف…اوف…سرشو بالا برد و به سقف اشپز خونه نگاه کرد و گفت:

-ای خدا…قربونت برم…اخه اینم شد زندگی؟
شد تقدیر؟
شد سرنوشت؟
کجا بودیم به کجا رسیدیم…کجا زندگی میکردم الان کجا زندگی میکنم…!

۳_۱۶

پوفی از سر کلافگی کشید…

-شبنم این جمله رو شنیدی؟

یکی از صندلی هارو بیرون کشید و روش نشست و بدون اینکه نگام کنه گفت:

-چیو؟ بگو تا بشنوم!…

نفسمو بیرون فرستادم و گفتم:

-اینکه میگن:

“به سلامتی سرنوشت که ننوشت ،گر نوشت قلمش لرزید خط خطی نوشت!…”

الان هم باید بگیم به سلامتی سرنوشت که ننوشت ،گر نوشت قلمش واسمون لرزیده و زندگی مارو خط خطی نوشته…

نفسشو پر صدا بیرون فرستاد و همونطور که نگاهش به سبزی بود گفت:

-اره…برای ما بد جور لرزیده…

ولی از قدیم گفتن:

ادم میتونه خودشو تغییر بده پس ما هم شانس اینو حتما داریم که سرنوشتی که برای ما بد نوشته رو درست کنیم…
از مسیر خود نوشته سرنوشت خارج بشیم و بریم توی مسیری که خودمون مینویسم…

یکی از صندلی ها رو عقب کشیدم و رو به روش نشستم و نگاه بی مفهومی بهش کردم و گفتم:

-توام دلت خوشه هاا…ما کجا که بخوایم سرنوشت برای خودمون رقم بزنیم!…
من فقط امیدوام مامان بابا بیان و مارو از این عمارت عجیب غریب ببرن، همین…
تغییر دادن سرنوشتم میمونه در کوزه ابشو میخورم…

شبنم شونه هاشو بالا انداخت و گفت:

-نمیدونم…شاید واقعا سرنوشت یا همون تقدیر… چمیدونم مارو برای ی هدفی اورده اینجا …شایدم بختمون برگشته که الان تو این عمارت کوفتیم!…

لبخندی زدم و گفتم:

-با جمله اولی که حرفی ندارم چون فک نکنم…ولی دومی صد در هزار موافقم…

…هعی شانس…هعی خوشبختی…
اومدیم تو این عمارت ازمون گرفته شد …

با صدای لطیفی که از جانب فرد سومی به گوشم رسید به طرف در اشپز خونه نگاه کردم…

و شبنم که پشتش به اون دختره بود اول نگاهی به من بعد چرخید به طرفی که من نگاه میکنم…

-منم که روزای اول اومده بودم اینجا همین حرفا رو میزدم…

لبخند مهربونی روی لبش بود…

چهره ی سفید که چشمای متمایل به قهوه ایی روشن رو داشت…
و لبای غنچه ای و دماغ کوچیکی که به صورت گردش میومد…

توی ثانیه اول چهره خوش روشو انالیز کردم …

لبخندش پر رنگ تر شد و چند قدم به سمت منو شبنم اومد و با خوش رویی گفت:

-سلام…من آیلینم..

لبخند کم رنگی زدم و گفتم:

-منم هانام ..نمیتونم بگم از دیدنت تو این عمارت خوشحالم چون از اینکه خودمم تو این عمارتم خوشحال نیستم…

شبنم هم مطابق حرف منو زد…

آیلین یکی از صندلی ها رو بیرون کشید و روش نشست و با همون لبخند گفت:

-میدونم… حستونو درک میکنم که اینجا هستید و میخواید برگردید پیش خانوادتون …

۴_۱۶

لحظه ایی لبخند از صورتش پر کشید و جاشو بغض پر کرد و این صداش مشخص بود…

-منم روزای اول که اومدم اینجا فک میکردم خانوادم میان دنبالم..

سرشو دور تا دور اشپز خونه چرخوند و ادامه داد:

-فک میکردم میان منو از این عمارت میبرن…امیدوار بودم…

چند قطره اشک روی گونش سر خورد سریع با دستاش پاکش کرد و لبخند تلخی زد و گفت:

-ولی…ولی پدر و مادرم نیومدن…
انگار منی که اصلا به دنیا نیومده بودم و وجود نداشتم…
اره منم مثل شما امیدوار بودم…
کار کردن بلد نبودم…ولی مجبور شدم اینجا کار کنم…

دستمو روی شونش گذاشتم و گفتم:

-آیلین …خانواده ی توام میان دنبالت نگران نباش…منو شبنم مطمعنیم که پدر و مادرمون میان دنبالمون…

با چشمای اشکیش لبخند شیرینی زد و گفت:

-امیداورم…امیدوارم که بیان دنبالتون…

چشماشو چرخوند و به شبنم نگاه کرد و گفت:

-منو …مسیح یا یاشار ندزدیدن…

کسری ریاحی که هم دانشگاهیم بود…منو گول زد…و اون باعث و بانی اینه که من الان اینجام…

خودمو شبنم از شنیدن این جمله آیلین چشمامون چهار تا شد ..

شبنم با چشمای گرد شده گفت:

-کسری؟
تو کسری رو میشناختی؟

من هم با کسری دوست بودم یعنی اونم میخواست منو گول بزنه ؟
میخواست منم بدزده؟

ایلین انگاری تعجب کرده گفت:

-نمیدونم…شاید میخواسته بدزدتت … ولی اینو میدونم اون یه عوضیه…فقط همین…

من کسری رو میشناختم…یعنی ی جورای دوست پسرم بود…
داخل دانشگاه با هم دوست شدیم…
ی دفعه دستاشو مشت کرد و دندوناشو روی هم فشرد و گفت:

-ولی اون کسری بی همه چیز اشغال…منو گول زد …
منو دزدید…
وقتی فهمیدیم که توی این عمارتم و هیچ کاری نمیتونستم برای خودم انجام بدم…

نفس پر حرصی کشید و گفت:

-یه روزی که یاشار داشت با تلفن صحبت میکرد شنیدم که یکی که اسمش شهرام بود میگفت:

(دیگه دختر نفرستین …نمیخواد دخترا رو بدزدید، شهرام به اون کسری هم بگو که کاری به دخترا نداشته باشه وگرنه خودم خونشو میریزم…)

این جمله رو با عصبانیت داشت میگفت…
زیاد هم مطمئن نبودم ولی میدونم که مسیح و یاشار شاید برای هدفی دخترارو میدزیدن…

که بفروشن به شیخا ..ولی دختر زیادی هم نمیومد اینجا ..شاید جای دیگه ای میبردن دخترا رو…

تا بعد این حرف یاشار دختر دیگه ای نیومد…
ولی الان بجز شما دختر دیگه ایی نیوردن اینجا…

با حرف های آیلین که گفت داشتم توی ذهنم دنبال جواب برای سوال های خودم میگشتم …

چرا مسیح و یاشار منو شبنمو دزدیدن؟
اخه چه پدر کشتگی با ما دارن؟
یعنی ما هم مثل آیلین و بقیه اون دخترا برای هدفشون اینجاییم ؟

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫12 دیدگاه ها

  1. خیلی قشنگ بود آدم می اونه توی ذهنش تصور کنه همه چی رو …😍😉
    هانا جانم فقط یه پیشنهاد دارم میتونی بجای استفاده از ژانر اندکی غمگین از درام استفاده کنی چون استفاده از اندکی غمگین ( چون ژانر محسوب نمیشه ) خیلی کار درستی نیست. حالا من برای کیفیت کار گفتم وگرنه هر طور راحتی 🥰😉☺️😊

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان