codebazan

رمان نفوذی

رمان نفوذی پارت ۱۹

 

با دیدن یاشار دست و پامو گم کردم و استرسم بیشتر شد…
دستامو بهم فشردمو گفتم:

-خب… اممم… هیچی…!

یاشار چند قدم به سمتم اومد که من ترسیده چند قدم عقبتر رفتم…

از جایی که من داشتم مسیح و تینا رو دید میزدم یه نگاه انداخت…

و بعد به سمتم برگشت و مقابلم ایستاد همونطور که دستاش توی جیب شلوارش بود گفت :

-هیچی؟…
چرا نمیگی داشتی صحنه مثبت ۱۸نگاه میکردی؟!

با گفتن این جملش ضربان قلبم از ترس به شدت بالا رفت….
استرس مثل خوره به جونم افتاده بود…
نمیدونستم چی بگم!..
سرم پایین بود و با ناخونام ور میرفتم..

یاشار که سکوت منو دید گفت:

-برو کارتو بکن… دیگه هم نبینم این گوشه و اون گوشه سرک بکشی که به ضرر خودته!..

دستشو از کتش بیرون آورد و انگشت اشارشو مقابلم گرفت…
و گفت:

-درضمن زود کاراتون رو تموم کنید که امشب چند تا مهمون داریم… باید شام آماده کنید …
نمیخوام چیزی کم و کسری باشه…

با دلهره گفتم:

_باشه…

و به سمت آشپزخونه قدم برداشتم…
قبل اینکه یک قدم دورتر بشم گفت:

_وایسا ببینم…

یه قدم رفته رو برگشتم و دوباره مقابلش ایستادم ولی سرم پایین بود…

-نشنوم دیگه بگی باشه… باید بگی چشم…

تن صداشو بلند تر کرد گفت:

-فهمیدی چی گفتم؟

سر بلند کردم و نگاه منزجری بهش انداختم و به زور زبونم رو توی دهنم چرخوندم و گفتم:

-چشم…

و بعد به سرعت برق و باد به سمت آشپزخونه رفتم..

به دیوار آشپزخونه تکیه دادم و نفس حبس شدمو رها کردم…

دستمو روی قبلم گذاشتم که تالاپ و تلوپش آروم تر شده بود…

زیر لب گفتم:

-یاشار نیومد.. نیومد موقعی که من داشتم مسیح و تینا رو دید میزدم اومد؟!..
ایی بخشکی شانس!..
اوف…
حالا پسره ی گاو برا من میگه بگو چشم…
انگار که کی هس حالا!..
فک کرده تام کروز… پسره ی اخمو..
حالا هم هی باید بگم چشم.. چشم..
هووف…

تکیه امو از دیوار گرفتم که دوباره جمله ی یاشار تو گوشم اکو شد..

“چرا نمیگی داری صحنه مثبت۱۸نگاه میکنی”

ابروهامو متفکر توی هم کشیدم و با خودم گفتم:

-اونقدار هم صحنه ۱۸نبود!…
توی فیلما صحنه مثبت ۱۸ میدیدم ولی الان پخش زنده بود!…
به جواب خودم خندیدم..

خاک تو سرت هانا میخواستی صحنه مثبت ۱۸چجوری باشه؟!

نکنه میخواستی توی سالن لخت بغل هم باشن؟

زدم به پیشونیم و گفتم :

-اینا چه فکراییه؟.. اوووف…
مخ منم که فقط منفی میره!…

پوفی کشیدم و رفتم سراغ وسایل..

وسایل رو برداشتم…

قبل بیرون رفتن از آشپرخونه صدای قارو قور شکمم بلند شد…

دست گذاشتم روی شکمم و زیر لب زمزمه کردم :

-اوف لعنتی… باید یه چیزی بریزم تو شکمم.. از دیشب تا حالا هیچی نخوردم…
وگرنه صدای شکمم دیوونم میکنه..!

وسایلی رو که تو دستم بود، گذاشتم روی میز وسط آشپزخونه و رفتم سراغ یخچال…

لعنتی وقت غذا خوردنم نداشتم…
کی فکرشو میکرد من یه روز خدمتکار بشم؟
حتی خودمم تو خوابمم نمیدیدم خدمتکار بشم..
چه برسه به الان…
هعی…
سریع چهار تا موز برداشتم و در یخچال رو بستم..
سه تا موز رو توی سه سوت خوردم…!

ولی چهارمی که توی دستم بود گذاشتم توی جیب لباسم و پوست بقیه موز هارو انداختم توی سطل زباله…

وسایلارو برداشتم و از آشپز خونه زدم بیرون..
پله هارو سریع بالا رفتم..
به پله آخری که رسیدم نفسم برید…

ایستادمو نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-من آخر توی این عمارت کمرم رگ به رگ میشه…
دیسک کمرم میگیرم..
همه دردی که نداشتم رو میگیرم توی این عمارت…

لبامو آویزون کردم و غمگین گفتم:

-خدایا این چه زندگیه؟
چه شانسیه؟..
از بخور و بخواب بودن و خوشبختی…
رسیدم به خدمتکاری و بشور و بساب…

لپامو باد کردم و پوفی کشیدم…

چشامو برای ثانیه ای بستم و زیر لب با خودم گفتم:

-میگذره هانا… میگذره.. توام عصبی نشو…
آخر مامان و بابا میان دنبالمون..

چشامو باز کردم و به سمت اتاق یاشار رفتم..
با پا زدم به در که بعد از چند ثانیه شبنم درو برام باز کرد..

وسایلی که دستم بود رو دادم دستش و گفتم:

-تو اینارو ببر من میرم پیش آیلین گفت جارو برقی بالا هم هست…
ببینم کجاست..
میگیرم میام..

شبنم پلکی زد و گفت:

-باش..

به سمت اتاق تینا رفتم..
از بس رفتم این اتاق و اون اتاق..
و رفتم پایین و اومدم بالا دیگه خُل شدم..
پاهام دیگه فلج شدن..

درو باز کردم و آیلین رو دیدم که داشت لباسای تینا رو جاسازی میکرد توی کمدش…

همونطور که داشت کارشو انجام می‌داد نگاهی به سمتم انداخت و گفت:

-جانم هانا؟

دستامو توی هم قفل کردم و گفتم:

-اممم… آیلین… اومدم بهم جارو برقی بدی …

آیلین لباسایی رو که توی دستش بود گذاشت توی کمد و به سمتم اومد…

لبخندی بهم زد و گفت:

-هانا یه جوری با مظلومیت میگی حرفتو آدم دلش کباب میشه برات…
بابا چرا اینقدر خجالتی؟؟!

توی چشمای آیلین که برق می

زد نگاه کردم و گفتم:

-من؟؟؟ …. من؟؟؟ .. منو خجالتی؟!!
اصلا محاله..
فقط میخواستم با مظلومی بگم…
و لبخند ژیگولی به صورتش زدم

لبخند شیرینی به چهرم زد و گفت:

-با این چشمای خوشگل خوب میتونی خودتو مظلوم کنیااا..

مخ زنی هم با این چشما عالمی داره..
و بعد این حرفش ریز ریز خندید..

با بی حوصلگی گفتم:

-ول کن مظلومیت و مخ زنی رو…
بیا بریم بهم جارو برقی بده…

لبخند دندون نمایی زد و گفت:

-باشه…

-آیلین بخدا من اگه از این عمارت برم نذری میدم…

با هم از اتاق بیرون رفتیم..

-میری… از این عمارت… نگران نباش…

بعد به سمت اتاقی که ته راهرو بود رفتیم..
آیلین در اتاق رو باز کرد و رفت داخل..
میخواستم پشت سر آیلین وارد اتاق بشم که صدای تینا به گوشم خورد…

کمی سرمو عقب بردم..
آره خودش بود..
داشت با تلفن حرف میزد..
با عجله حرکت میکرد و پشت سرشو نگاه ميکرد ..!

رفت داخل اتاقش و درو بست..

ابرو سمت راستمو بالا انداختم و گفتم:

-مگه این پایین نبود داشت با مسیح عشق حال میکرد… چیشد اومد بالا؟!

چرا عجله داشت؟
چرا پشت سرشو هی نگاه می‌کرد؟!

این از اونجا که با پسرای دانشگاه لاس میزد..
اینم از اینجا که پیش مسیح و یاشار..
این دختره ننه بابا نداره؟!
ننه باباش کجان که گذاشتن این بیاد دبی؟
خدا میدونه با چه بهونه ای مادر و پدرشو خر کرده..!!

باید بفهمم که این تینا چرا اومده اینجا؟
آره میفهمم..
پاروچین پاروچین به سمت اتاقش رفتم..
دستامو آروم گذاشتم روی در و سرمو نزدیک کردم..
گوشامو تیز کردم ببینم چی میگه؟

میخواستم بدونم با کی حرف میزنه که اینقدر عجله داشت؟!

“… دارم اعتمادشو به خودم جلب میکنم… بهش نزدیک شدم … میگم نمیدونم… نمیدونم چه نقشه ای دارن… ازش پرسیدم ولی چیزی بهم نگفت… این یاشار خیلی باهوش اون مسیح هم دست کمی ازش نداره.. باش… میگم باش… تو دیگه به من زنگ نزن… من خودم بهت نزن میزنم… منو تو دردسر ننداز… “

میدونستم آخر مکالمش سریع از در فاصله گرفتم…

پا تند کردم و به سمت اتاقی که آیلین بود، رفتم..

آیلین جارو به دست به سمت در اومد و با کمی اخم گفت:

-کجا رفتی هانا؟
دختر چند بار صدات زدم.. میخواستم بیای جارو رو کمک من از اون گوشه اتاق بیاری…

جارو رو ازش گرفتم و گفتم:

-رفتم پیش شبنم و اومدم …

چشمامو مرموز کردم و گفتم :

-آیلین نکنه توام مث شبنم ناناسی هستی؟!

اخم از صورتش کنار رفت و بجاش خندید و گفت:

-نه بابااا… ناناسی چیه؟
آخه جارو یکم سنگین بود… بعد اون گوشه اتاق هم گیر کرده بود..
خواستم بیای کمکم..

از اتاق زدم بیرون و گفتم:

-باش… حالا همیشه این جارو رو جا به جا میکردی.. فک کن الانم من نبودم…

به سمت اتاق یاشار میرفتم که صداشو از پشت سرم شنیدم که گفت:

-هانااا… خیلی پررویی میدونستی؟؟!!

سرمو به سمتش برگردوندم و با نیش باز گفتم:

-میدونم قند عسلممم… میدونم..

در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل..
ولی شبنم رو ندیدم!…

جارو رو کنار گذاشتم و شبنم رو صدا کردم…
صداشو از اتاقی که رو به روم بود و درش نیم باز شنیدم…

به سمت اتاق رفتم و درشو کامل باز کردم…

شبنم توی اتاق دیدم…
اول نگاهمو توی اتاق چرخوندم…

اتاق نه چندان بزرگی بود که یک تخت یک نفره داخلش بود و یک مبل یک نفره طوسی… با پنجره ای کوچیکی که پرده ی سفیدی داشت…

و بعد نگاهمو به سمت شبنم سوق دادم..
موشکافانه داشت توی کمد رو نگاه میکرد ..

کنج دو طرف لبمو پایین دادم و گفتم:

-عجب اتاقی…!
درش همرنگ دیوار..
کسی متوجه نمیشه اتاق دیگه ای هم توی این اتاق هست..!

شبنم که داشت لباسارو روی آویز کمد این ور اون ور ميکرد..
نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت:

-آره اتاق جالبیه… کمد لباساشم اینجاست..

سرکو کمی کج کردم و داخل کمد نگاه کردم..

دستمو توی هم گره زدم و گفتم:

-چه منظم!..

شبنم در ریلی کشید و در کمد بست..
و در دیگه ی کمد رو باز کرد..

جوری توی کمد نگاه میکرد انگار چیزی کشف کرده!..

-هانا ببین… ادکلن هاش اینجاست…

چشامو توی حدقه چرخوندم و گفتم:

-خب به من چه حالا؟!!

یه عطر برداشت و نگاهی بهش انداخت و بعد به دماغش نزدیکش کرد و نفس عمیقی کشید…

-هوووم… تام فورد…

ابروهامو توی هم گره زدم و گفتم:

-شبنم بیا بریم سراغ کارمون…

شبنم توجهی به حرف من نکرد…

و عطر رو سر جاش گذاشت و دوباره در کمدو بست…
و در دیگشو باز کرد..
از بالا تا پایین کمدو از نگاه گذروند و زیر لب گفت:

-کروات… جوراب… اووووه… لباس زیراشم اینجاست..

اخمامو بیشتر تو هم کشیدم و تشر گفتم:

-شبنممممم…
بیا بریم یکی میاد میبینه…!

دهن باز کرد حرفی بزنه که صدای در اتاق اومد..
ترسیده یه نگاه به در اتاق کوچیک انداختم و یه نگاه به شبنم…

-بیا دیدی گفتم یکی میاد…

شبنم سریع در کمد بست…
و به سمت من اومد…
هر د

و سریع از اتاق زدیم بیرون…

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫20 دیدگاه ها

  1. دلم تا برایت تنگ می شود
    نه شعر می خوانم
    نه ترانه گوش می دهم
    نه حرف هایمان را تکرار می کنم

    دلم تا برایت تنگ می شود
    می نشینم
    اسمت را
    می نویسم
    می نویسم
    می نویسم
    بعد می گویم
    این همه او
    پس دلتنگی چرا؟

    دلم تا برایت تنگ می شود
    میمِ مالکیت
    به آخرِ اسمت اضافه می کنم
    و باز عاشقت می شوم…

    ۱۳۹۹/۷/۱

    ~~….yashar…. ~~

    1. میرم دیگه میرم خدایی حقه من نبود جدایی حالا که میرم کجایی

      بدرقه ی راه تو اشکام شده پوتین پاره چقد بگم گریه نکن دل چاره ی تو طناب دار
      الان کجایی نمیدونم دست کیو گرفتی آروم تنهایی و منو یه برجک هق هقهای زیر بارون
      از دست تو نیست تقصیر دنیاست اگه تو نامردی دیوونه نشو ندیدی با دله من چیکار کردی
      نفرینه منه یه روزی مثله خودم تنها می مونی بدون آهه منه اگه یه روز دیدی دیگه نمیتونی

      اینقد بی تو توو این پادگان غریبم که نگو همرنگ خیابونا یه نفرو گم کردی آره
      از سر تب اینقد عکساتو بوسیدم که نگو ما که گفتیم خاکی ایم له کردی آره
      روزا زود میگذره چون بگذرد غمی نیست ولی این دو سال منو میکشه عمر کمی نیست
      یه نامه میرسه دستت با اسمه نویسنده دعا کن مادرم نبینه که دیگه نمیخنده

      تمومه خاطرات باهامه تو کوله انفرادی خدا حلالت نکنه منو با گریه فرستادی
      این هوای سرد این مرخصی کشتم بذار نگاهی بندازم به خاطراته پشتم
      چند وقت پیش یه نفر یه یادگاری داد یه جمله که حالمو گرفت یه دفعه
      گفت سربازا محکومن به بیداری حاجی گفتم بیخیال مشتی اونکه رفته رفته

      عاشقتم پدرسگ حاله منو نگاه همه دنیا به ما زدن تو هم مارو ب.ا
      اصن بیخیال اگه منو به درد کشوندن پول خوندن نداشتم تکست دادم بالاییا خوندن
      همه بچه هایی که باهاشون میپریو دیدم تیغت کارساز نیست همه میخوان واسه ی بریدن
      شکستم بی ناموس چقد پای این رابطه من میترسم میترسم به غریبه پا بده

      از این کوچه ها رد میشم دوباره یاد تو به این تفنگ نگاه کنم دوباره یاد تو
      تو این هوای سرد پیاده دوباره یاد تو چشم نامحرم زیاده بپوش لباستو
      قسم خوردن نداره ولی ابلفضلی ظلمه تو روشن بپوشی ولی لباس من فرمه
      شبا روی برجک با یادت چشامو میبندم سیگار جواب نمیده دیگه گل بارونه مغزم

      تکست آهنگ سرباز مهراب و شایان جوکار

      از دست تو نیست تقصیر دنیاست اگه تو نامردی دیوونه نشو ندیدی با دله من چیکار کردی
      نفرینه منه یه روزی مثله خودم تنها می مونی بدون آهه منه اگه یه روز دیدی دیگه نمیتونی
      همه ی شهر مهیاست ها نکنه تو رو آتیشه معرکه بالاست ها نکنه تو رو
      پشته دیوار نشستن نکنه تو رو نانجیبا همه هستن نکنه تو رو

      نکنه نکنه بهم بگن رفتی نکنه چشامو ماتم بگیره
      نکنه روزی بیای که دیگه خیلی دیره آخ مهراب میمیره
      خدای من راضی کلاه سربازی پوتینه من قاضی تو منو میشناسی
      اینقد داغونم که مادرمم نگاهم نمیکنه این سرباز فقط واسه ی تو اضافه میخوره

      سخته شبا با چشم انتظاری دود دود تا صبح بیداری
      میخواد عشقشو ببینه ولی اجباره موندنش اگه دست بزنه بهت با یه گلوله کشتمش
      بندای پوتینمو بستم دارم میرم از این دیار ببین حتی واسه آخرین بار وداع نکردیا
      دیگه دارم میرم عشقم منو نمیبینی بگو خدمت برسن با یه جعبه شیرینی

      با همه گند کاریایی که کردی بازم عاشقتم به قول یکی از رفیقام میگم چاکرتم
      عاشقی هم این زمونه بی مایه فتیره چرا پولدار نه وقتی سرباز فقیره
      من شاهم ولی از سرباز عاشق میترسم تو عروسی کن من رو برجکم میرقصم
      پا میکوبم هر روز احترام میذارم جدیدا گلارو دوست دارم من خوابم یا بیدارم

      میبینی رد دادما بیا بزن در گوشم تنها تویه خونه لباس دامادی میپوشم
      بهت گفته بودم رد میدم اگه زور بگن بهم داستان اینه بنال بنال تا یه مرخصی بده
      دارم میرم عشقم واسه دو ساله اساسی کارم از خون بازی گذشت دیگه رسید به سربازی
      بازی بازی کن با این موهای کوتاه این موها یه روز بلند لای دستای تو بود ها

      خ تف تویه این دنیات که وفا نداره توش من از زیر و بم میکشم دنیات هی میذاره روش
      با تو هم می خونه تو که یه دنیا رو گشتی بذار سر بسته بگم سربازتم مشتی
      از دست تو نیست تقصیر دنیاست اگه تو نامردی دیوونه نشو ندیدی با دله من چیکار کردی
      نفرینه منه یه روزی مثله خودم تنها می مونی بدون آهه منه اگه یه روز دیدی دیگه نمیتونی….. 🖤

      ۱۳۹۹/۷/۱

      ::::yashar:::::

  2. وایییییییییی بلاخارهههههه اومددددد .یوووهوووووووووو..

    خیلییی قشنگهههههههه زود زودد بنوییسسسسس من عاشق این رمانم اصلاا😍😍😍😍

      1. ممنون گلم پارت ۲۰رو هم نوشتم ولی هنوز تایپش نکردم…
        چون درگیر درسامم زیاد وقت نکردم..
        چشم وقت کردم میزارم…
        ..
        .
        بعد اصل میدید؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان