رمان نفوذی پارت 3 - رمان دونی
رمان نفوذی

رمان نفوذی پارت ۳

هانا
بعد از خدافظی از سوگل،شبنم رسوندم خونه…
و ماشین به سمت خونه روندم . تو فکر این بودم که حالا به مامان چی بگم؟
راستشو بگم؟
…اره راستشو میگم،میگم حواسم به ساعت نبود.
امیدوارم قانع بشه!

…ماشین توی پارکینگ پارک کردم و ماشینو قفل کردم.
خم شده بودم داشتم بند کفشامو باز میکردم .دقیق ۹۰ درجه خم شده بودم که در باز شد و دو جفت پا جلوم ایستاد.

سرمو بلند کردم که دیدم مامان،دستاشو به هم گره زده و اخم توی صورتش نمایان بود.
سریع صاف ایستادم که مامان گفت:
تا این وقت شب کجا بودی ور پریده؟
-اممم…مامان راستشو بخوای اصلا حواسم به ساعت نبود.وقتی متوجه شدم که ساعت ۹ بود.

صورتمو مظلوم کردم مثل بچه های دو ساله و ادامه دادم:
مامان باور کن اصلا حواسم به ساعت نبود.
مامانم ابرو سمت چپشو بالا داد و گفت:
یعنی باور کنم که حواست به ساعت نبوده؟!

-اره مامان ،بخدا ساعت از دستم در رفت یهو متوجه شدم که ساعت ۹ بود.
باشه این دفعه رو نادیده میگیرم .
لبخند دندون نمایی زدم و سه پله که فاصله بینمون بود بالا رفتم و دستامو دور گردن مامان انداختم و محکم گونشو بوسیدم…
و با لبخندی که روی لبم بود گفتم:
ایییی…قربونت برم مامان

مامان کمی ازم فاصله گرفت و دستشو روی گونش گذاشت و با کمی اخم گفت:
تفیم کردی دختر، از دست لوس بازی های تو هانا…

خنده ای کردم و از کنار مامان رد شدم‌.
بوی غذای مامان توی خونه پیچیده بود نفس عمیقی کشیدم که بوی خوب غذای مامان وارد ریه هام شد.

مامان از کنارم رد شد و به طرف اشپز خونه رفت .
که نجوا کردم :مامان شام چی داریم؟!
مامان همنطور که پشتش به من بود گفت:زرشک پلو با مرغ
-پس منم برم لباسمو عوض کنم ی دوش بگیرم .
که دارم از گشنگی میمیرم…
پله هارو تند بالا رفتم و وارد که شدم کیفمو روی تخت پرت کردم و از توی کمد لباس برای خودم دراوردم و روی تخت گذاشتم و رفتم حموم…

لباسامو پوشیدم و موهامو سوشوار کردم و دم اسبی موهامو بستم …

و رفتم پایین مامانم داشت وسایل شام اماده میکرد و بابا هم که تازه از شرکت اومده بود روی مبل توی سالن نشسته بود …

با خوش رویی گفتم: سلام بابا جون، خسته نباشی…

بابا سرشو به طرفم برگردوند و لبخندی زد و گفت: سلام عزیزم،سلامت باشی دخترم…

ارمان هم که مثل همیشه روی مبل نشسته بود. و سرش توی گوشیش بود اما این دفعه انگار اخماش تو هم بود!

رو به مامان گفتم :
کمک میخوایی مامان ؟!
مامانم لبخندی زد و گفت: اره،نیکی و پرسش!
بشقابارو بزار رو میز …

خندیدم و گفتم :چشم مامان …
.
.
بعد از شام کمک مامان کردم .
چشام دیگه داشت از بی خوابی میسوخت
به سمت اتاقم رفتم و پله هارو اروم بالا رفتم جون تو تنم دیگه نبود.

هنوز پام به پله اخری نرسیده بود که با حرف ارمان همونجا ایستادم .
-هانا
به سمتش برگشتم و گفتم:بله؟
انگار نگران بود ! تا حالا این همه حالشو گرفته ندیده بودم .
با نگرانی گفتم:چیزی شده؟!!
-تو خبری از باران نداری؟!!

پله های بالا رفته رو پایین اومدم و کنارش ایستادم و لب زدم:
نه خبری ازش ندارم .چیزی شده مگه؟!اتفاقی افتاده؟
کلافه نفسشو بیرون فرستاد و گفت:
نه چیزی نشده.
و به سمت اتاقش رفت …نمیدونم چرا حالش اینقدر گرفته بود؟!
منم نگران کرد ..بهتره برم بهش ی زنگ بزنم ..
پله هارو بالا رفتم و وارد اتاقم شدم و گوشیمو از روی تختم برداشتم.
دو دل بودم این وقت شب زنگ بزنم یا نه؟
ولی خب نگران شدم حال ارمان دیدم بیشتر نگران شدم…
شمارشو گرفتم …
ولی گوشیش خاموش بود!

5 دیدگاه

    1. هانا اجیییییییییی حاللللل کردمممممم مرسیییییی اززز رمانتتتتت آفریننننننن

      جیگرررر قلمت عالیههه

  1. صلاعم هانا جوون
    رمانت مث دو پارت قبل عاالی بود عزیزم فقد پارت بعد بگو ک باران کیه عزیز دلم😘❤
    مهربون کی بودم منننن😁

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *