رمان نفوذی پارت 5 - رمان دونی
رمان نفوذی

رمان نفوذی پارت ۵

 

رو به مامان با لب های اویزون گفتم:
مامان خب منم حوصلم سر میره توی خونه،ولی تقصیر شبنم ..منو وسوسه میکنه که برم بیرون…
هنوز جملم تموم نشده بود که شبنم از در اشپز خونه اومد داخل و معترضانه گفت:
اسممو شنیدم که اسممو اورد؟
چی تقصیر شبنم؟
هانا خانم من نیستم داشتی پشت سرم غیبت میکردی؟
چشامو ریز کردم و گفتم :
نه گی اسم تو عجوزه رو اورد؟
و بعد تک خنده ای کردم…
شبنم با کیفی که دستش بود ضربه ای به کمرم زد و با اخم گفت:
عجوزه منم یا تو؟!
با نیش باز گفتم :معلومه توی…
روشو ازم برگردون و چیزی زیر لب گفت که نشنیدم…
مامانم با لبخند ملیحی که روی لبش بود گفت:
از دست شما دو تا یکی بدتر از یکی دیگس!
شبنم پشتش بهم بود که گفت:
هانا میای بریم یا نه؟
-حالا چرا اینقدر عجله داری؟..باش میریم‌..
بعد از خدافظی از مامان هر دو از خونه زدیم بیرون….
.
.
رو بهش گفتم با ماشین من بریم یا تو؟
فک کنم عمو سامان تورو تنبی کرده بود …برا ماشین..
با غیظ گفت:
اره تنبه بودم …ولی تو که میدونی من خوب بلدم خودمو لوس کنم…
البته از لوس بازی های تو یاد گرفتم…
و بعد خنده کوتاهی کرد…

در ماشینو باز کردم و گفتم:
اینقدر حرف نزن شبنم …سوار شو ببینم منو کدوم گوری میخوایی ببری!
ماشینو دور زد و سوار شد.
ماشین روشن کرد و پاشو روی گاز فشرد ..که ماشین از جاش کنده شد
با چشم های گرد شده رو بهش گفتم:
شبنم چخبرته؟!
اروم برو
خندید و همینطور که نگاهش به مسیر بود گفت:
میخوام تند برونم میترسی؟
تو که خودت تند تر از من میرونی!
اره تند میرونم ولی نه دیگه مث تو خر میشم
حالا کجا میخوایی ببری منو؟!
میخوام ببرم کافه که همیشه خودمو خودت میرفتیم…با کسری قرار دارم …
با ابرو های بالا پریده وسط حرفش پریدم و گفتم:
چی؟!
تو با اون بیشعور قرار داری منو میخوایی ببری کجا؟
ریز ریز خندید و نجوا کرد:
-اروم باش بابا،شوخی کردم
چرا عصبی میشه حالا…
سوگل زنگ زد بهم گفت برو دنبال هانا …دو تایی بریم پیشش ..
راستی هانا
بی رمق گفتم:بله؟
شبم ی پارتی هست بعد از پیش سوگل بریم یکم خرابکاری کنیم …ساغر گفت بیا گفتم میام ولی هانا هم میارم…

رو بهش گفتم :اصلا، من نمیام …
مامانم رو که میشناسی اگه فهمید شاخه شاخه موهامو میکنه!

-خوب زودی میریم بر میگردیم نمیخوایم که تا اخر شب بمونیم…
نگران نباش زن عمو نمیفهمه‌‌‌…

فقط خدا کنه مامان نفهمه وگرنه کشتم…
.
.
میلاد
حمید چکار کردی؟! همه چی ردیف؟
-اره میلاد،امادیم که فقط جناس رو بیارن …
-خوبه،پس تا اون موقع هر اتفاقی افتاد منو در جریان بزار…
-باش
تماس قطع کردم و اسوده روی مبل نشستم…فقط منتظرم،منتظرم ببینم با بهم ریختن ی کارتون..و ی ضرر حسابی چه حالی میشین فرهاد خان!
منو دست کم گرفتی..
.

مسیح
همه چی که ردیف؟ خطری که نیس؟
چقدر دیگه جناس ها میرسن؟
-رییس همه چی ردیف و امن امان ،شما نگران نباشید .‌‌..الانا جناسا میرسن
-پس جناسا رسید به من خبر بدید
-چشم رییس
با صدای یاشار به ستمش برگشتم
-چیشد جناسا رسیدن؟
-نه هنوز،رسید خبرشو به من میدن…اگه اسن جناسا رسید امشب جشن میگیریم ..این جناسا بیشتر از جنس های قبلی و پول زیادی به من تو میرسه!

یاشار سیگاری روشن کرد و پکی از سیگارش زد وگفت:
-تا ببینیم چه شود…
اها..این شهرامم ی چندتا دختر فرستاده برام بفرستم بره اون ور اب؟
میدونی نمیشه زیاد نگهشون داشت ممکن جامون پلیسا پیدا کنن.‌.گفتم اینارو بفرستم …حالا رفتیم دبی خارج از کشور بهتره …تا که الان داخل کشوریم…
-اره ،بفرستشون..

هانا

پام روی پام گذاشتم و رو به سوگل و شبنم گفتم:
ارمان دیشب حالش خیلی گرفته بود..فک کنم دوباره خودشو باران بحثشون شده.‌‌..
سوگل با نگرانی گفت:
چرا این دو تا با هم دعوا میکنن …چشونه اینا؟
خب بشین با هم حرف بزنن ..طبق معمولم فک کنم باران قهر کرده‌‌‌.
شبنم ادامه داد:
بعد ادعاشون میشه همو دوست دارن!
ناسلامتی پسر دایی،دختر عمه ان از هم شناخت هم دارن…
-دیشب به باران زنگ زدم ولی گوشیش خاموش بود…
نگرانش شدم..حالا دوباره بهش زنگ بزنم…
کیفم کنار شبنم بود دستمو دارز کردم و گفتم:
کیفمو میدی شبنم؟
کیفمو بهم داد و گوشی از توی کیف دراوردم و شماره ی باران گرفتم…
بازم گوشیش خاموش بود…
با صدای سوگل به طرفش برگشتم که گفت:
چیشد جواب نداد؟
-نه گوشیش خاموش ،نمیدونم چرا گوشیش خاموش نمیگه یکی نگرانش میشه ؟
-شبنم:بیخیال،وقتی خودش فکر نمیکنه ..تو هم نگران نشو.‌..
بعد چند لحظه مکث ادامه داد:
-هانا بریم دیگه ؟
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:اره،بریم
سوگل با اخمی که توی صورتش نمایان شد گفت:عه…تازه اومدید کجا میخوایید برید؟
کیفمو برداشتم و گفتم:
۲ ساعت اینجاییم سوگلی بلد میگی تازه اومدیم؟
حالا دوباره هم میام‌‌‌.‌‌..
-باش پس اگه نیومدید از دستتون ناراحت میشم‌‌‌.
شبنم با غیظ گفت:
باش نازنازی کشتی مارو…
سوگل لبخندی زد وگفت:
باش….
.
.
همنطور که نگاهم مستقیم مسیر بود گفتم:
رفتیم زیاد زیاد نمیمونیم من حوصله ندارم ‌…شبنم لبشو به دندون کشید و گفت:
باش..حالا اینقدر غر نزن..
بیا نگاه کن ساغر ادرس برام پیامک کرده…نگاه کن بگو بهم…

… بعد از پیدا کردن ادرس که ۱۰ دقیقه گذشته بود …ماشین رو شبنم پارک کرد…
چراغ سقفی ماشین روشن کردم و از توی ایینه ماشین یکم ارایش کردم …بعد از ماشین پیاده شدم.
خودمو شبنم به سمت در ورودی رفتیم و از روی سنگ فرش های باغ داخل رفیتم…
نگاهمو توی کل محوطه باغ چرخوندم‌.
باغ بزرگی بود که پایه های چراغ روشن شده بود.
و دختر پسرای که توی باغ بودن و با هم حرف میزدن و میخندیدن..‌.
با صدای شبنم به سمتش برگشتم..
اینارو با چه تیپی اومدن ما با چه تیپی اومدیم.
خندیدم و گفتم :
خب تیپ میزدیم که چی بشه؟‌…همین الان هم از اون دخترای زشت خوشگل تریم…
شبنم خندی ریزی کرد و گفت:
گل گفتی دختر…
با صدای که به گوشمون رسید به سمت صدا برگشتیم…ساغر بود ..با تیپ سر تا پا مشکی و لباس بد نمایی..و کفشای پاشنه بلند و ارایش غلیظ…
با لبخند دندون نمایی به سمتون اومد و گفت:
-سلام دخترا…خوش اومدین..
-شبنم:سلام…به به ساغر خانم..چه تیپی زدی..خبر مبری؟..به ما هم بگو..اینقدر به خودت رسیدی …
ساغز خندید گفت:
-نه عزیزم..خبر مبری هم نیست…تازه منکه همیشه به خودم میرسم …
حرف ساغر ادامه دادم و گفتم:
ساغر اخه زشت هر چی به خودش برسه زشته مگنه شبنم؟
شبنم خنده ای بلندی کرد و گفت:
ایی قربون دهنت..‌.
با نیشگونی که ساغر از دستم گرفت اخی گفتم
ساغر با اخم گفت:
نشنوم دیگه به من بگی زشت‌‌‌…
لبخند حرص دراری زدم د گفتم:
میگم…میخوام ببینم چکار میکنی؟!
شبنم با صدای کمی بلندی گفت:
بسه دیگه دخترا…ساغر میگم چیز میز کجا پیدا کنیم برا خوردن؟
ساغر به سمت میزی اشاره کرد و گفت:
برید اونجا از خودتون پذیرای کنید..‌.منم میرم پیش بقیه ..دوباره میام پیشتون…
خودمو شبنم به سمت میز کوچیکی رفتیم .
کنار میز ایستادیم که شبنم گفت:
من برم ی چیزی بیارم بخوریم‌‌.‌‌..
بعد از رفتن شبنم نگاهی به ساعت مچیم کردم …خوبه هنوز ساعت ۱۰‌‌‌‌..
با صدای بم پسری که شنیدم سرمو بلند کردم که گفت:
به به خانم خوشگله ..تنهایی چرا؟
اخم هام توی هم گره خورد و گفتم:
برو رد کارت پسر جون حوصله ندارم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *