codebazan

رمان نفوذی

رمان نفوذی پارت ۸

 

…بهروز کمی مکث کرد و ادامه داد:

پسری به اسم ارمان و دختری به اسم هانا داره…

رییس بخوایید امار همدستاشم براتون در میارم؟

مسیح دستی به موهاش کشید و گفت:

نه ..نیازی نیست …میتونی بری…

:::::مسیح:::::

من کسی نیستم که هر کسی ضربه ای بهم زد این کاروشو بدون جواب بزارم!

میلاد رضایی بازی که با من شروع کردی خیلی بد شروع کردی.
نمی دونی داری با کی بازی میکنی…حریفت ماهر تر از تو!….من کاری میکنم که دیدن ی بار دیگه عزیزت به دلت بمونه!

با صدای یاشار از افکارم بیرون اومدم و به سمتش برگشتم:
مسیح حالا میخوای چکار کنی؟
میلاد رضایی از دشمنای قدیمی عمو فرهاد بوده ولی چرا حالا تورو وارد بازی کرده؟
دشمنیش با تو چی؟؟
-حالا که وارد بازی کرده و دشمنی هم با من شروع کرده.‌‌..منم باهاش خوب بازی میکنم!

یاشار با اخم کم رنگی و مبهوت گفت:

میخوای چکار کنی؟؟

میخوام داغ دیدن ی بار دیگه دخترشو بزارم رو دلش…و یکمم کارای خودشو بهم بریزم..‌‌

-اووو….چه هدفی.. عجب نشونه ای..‌.
پوزخندی زد و ادامه داد:
فک کنم میلاد رضایی بدجور امپرش بره بالا!

-هه!…منو نباید دست کم میگرفت‌‌‌
..‌یاشار فردا چند نفرو بفرس سراغ دخترش.‌‌..
-باش

میلاد رضایی خودت کینه دشمنی با من شروع کردی..‌تو شروع کردی من تمومش میکنم…

::::هانا::::

…بابا گفت که باران گم شده!
ولی باران که بچه نیست گم بشه!
حالا بعضی وقتا هم خودشو ارمان با هم بحث میکردن…و باران هم میزد از خونه بیرون…

ولی حالا میتونست گوشیشو جواب بده و بگه من فعلان جام حالم خوبه…

مطمعنم که این دفعه اتفاقی براش افتاده!

به حرف شبنم از فکر بیرون اومدم که گفت:
رسیدیم،نمیخوای پیاده شی؟!

کمربندمو باز کردم و کیفمو برداشتم و پیاده شدم…
و شبنمم پیاده شد و ریموت ماشین زد و گفت:

تو فکر چی بودی؟؟
با زبونم لبمو تر کردم و گفتم:
تو فکر باران بودم…
میدونی که باران همیشه این بحث هارو داشت با ارمان و بعضی وقتا هم از خونه میزد بیرون…

ولی این دفعه چیشد یهو غیبیش زد؟؟
ایفون زد و گفت:

نمیدونم والا…شایدم براش اتفاقی افتاده باشه.

صدای مامان از ایفون اومد که شبنم گفت: شبنمم زن عمو …
خودمو شبنم با هم وارد حیاط شدیم که بابا و عمو حمید داخل حیاط ایستاده بودن و با هم حرف میزدن…
سلام کردیم و رد شدیم…
شبنم قدمی جلوتر از من به سمت در رفت…
درو باز کرد و منم پشت سرش داخل شدم.

چشمم به زن عمو افتاد که سرش پایین بود و مث ابر بهار گریه میکرد عمو شایان هم با چهره نگران و ناراحت کنارش نشسته بود…

خودمو شبنم به طرف مامان رفتیم و سلام ارومی کردیم …
کنار مامان نشستم و نگران با سوال های که توی ذهنم بود یکی مطرح کردم :
مامان قضیه باران چی؟؟
واقعا گم شده؟؟
اخه ی دفعه؟؟
مامان با ناراحتی گفت:
نمیدونم دخترم…از دیشب که اومده بوده خونه ما دیگه خبری ازش نشده…
اگه هم تا فردا خبری ازش نشد به پلیس خبر میدن…دست دست کردن فایدن نداره…

با سوال دیگه ی پرسیدم:
مامان کجا میتونه رفته باشه؟؟
…شاید هم براش اتفاقی افتاده باشه!

مامان که حواسش پیش زن عمو بود با اخم به سمتم برگشت و گفت:
عه هانا…خدانکنه..این چه حرفی…زبونتو گاز بگیر..
شبنم طرف دیگه مامانم نشست و با تاکید حرف من گفت:

زن عمو هانا درست میگه ‌… ولی شاید اتفاقی براش افتاده…
مامانم سر تکون داد و گفت:
نمیدونم بخدا…

حرفشو ادامه داد مامان و گفت:

من برم برا زهرا اب میوه شیرین بیارم الان که از حال بره.‌‌..
-باش مامان
رو به شبنم گفتم:
من برم پیش زن عمو…
-وایسا منم باهات بیام..‌
با هم به سمت زن عمو رفتیم …
کنارش روی مبل نشستم و با بغض گفتم:
زن عمو … نگران نباش باران پیدا میشه..
شبنم حرفمو ادامه داد و گفت:
بله، هانا راست میگه باران که بچه نیست گم شده باشه..شایدم رفته باش پیش یکی از دوستاش…

زن عمو اشکاشو با دستمال پاک کرد و با صدای بغض الودی گفت:
باران اگه رفته بود پیش دوستاش ی خبری به ما میداد…
و مارو اینطور نگران نمیذاشت..

و دوباره صدای گریه زن عمو اوج گرفت… و اشکاش روی گونش جاری شد…
دستمو روی دست زن عمو گذاشتم و زمزمه کردم:

زن عمو اروم باش…گریه کردن که فایده نداره ..‌
فقط روحیه خودتون خراب میشه…

مامانم با اب میوه به طرف زن عمو اومد و با تاکید حرف من گفت:

زهرا حق با هاناست فقط روحیه خودت خراب میشه عزیزم…

…اروم باش…گریه کردن دردی دوا نمیکه زهرا…
مامانم کنار زن عمو نشست و اب میوه رو داد دستش و گفت با چهره ی مهربونش گفت:
بیا یکم از این بخور هیچی نخوردی…فشارت میاد پایین بعد باید رونه ی بیمارستان شی خدای نکرده عزیزم…
زن عمو با حرف مامان به زور کمی از اب میوه خورد و اب میوه رو گذاشت رو میز و با اندوه گفت:
چجوری چیزی از گلوم پایین میره وقتی دخترم نیستش اخه؟؟
مامانم دستشو روی کمر زن عمو نوازش وار کشید و گفت:
پیدا میشه غصه نخور…

شبنم:ببخشید زن عمو دیر وقت.‌..با اینکه باران مثل خواهرمه هستش…
ولی مامان بابام اطلاعی ندارن من اینجام…فک کنم خودشو هم از گم شدن باران خبر ندارن وگرنه میومدن اینجا…
مامان:نه عزیزم اونا خبر ندارن…کسی نگفته بهشون…
شبنم:اها…پس من دیگه میرم با اجازه…فردا با مامان اینا میایم اینجا…
زن عمو اشکاشو پس زد و با غم گفت:

نه عزیزم برو…همین که الان موندی..ممنون عزیزم…
-خواهش میکنم …
شبنم خدافظی مختصری کرد و رفت.

…با صدای زن عمو خودمو مامان به سمتش برگشتیم که اروم و با غصه زمزمه کرد:
مهتاب شما هم تا الان موندین بخاطر باران ..خیلی ممونم..دیر وقت شما هم برید‌ عزیزم…
مامانم اخم کوتاهی کرد و گفت:

عه…این چه حرفی زهرا جان..باران مثل دختر من میمونه …ما هم نگرانشیم..اره دیروقت …ولی فردا دوباره میایم عزیزم…
مامانم دستشو روی دست زن عمو گذاشت و با چهره ی مهربونش ادامه داد:
توام دیگه گریه نکن زهرا جان سعی کن یکم اروم باشی…
مامان رو کرد سمت عمو شایان که کلافه و نگران بود و گفت:
شایان،حواست به زهرا باشه…عمو شایان باشه زیر لبی گفت..
.
.
.
بعد از خدافظی کوتاه و با نگرانی که از زن عمو اینا کردیم ..به خونه اومدیم..

بخاطر اینکه مامان و بابا فردا صبح دوباره باید میرفتن رفتن خوابیدن..
ارمان هم که قبل از ما از خونه ی زن عمو اینا رفته بود و خبری هم ازش نبود
بابا هم چند باری بهش زنگ زد ولی جواب نداد…

منم خسته شدم شده بودم امروز بی جون به سمت اتاقم رفتم و روی تختم ولو شدم…

خیلی خسته بودم انگار کوه جا به جا کردم که حتی نای لباس عوض کردنم نداشتم…

با گم شدن باران هم بل کل قضیه اون پسره رو فراموش کردم …خوبه خداروشکر خبری هم نشده ازش دیگه…

فقط نکنمم دیگه خبری ازش بشه و دنبال دردسر هم بگرده…
غلط زدم به پهلو و به ماه که از پنجره نمایان بود و خودشو توی ستاره ها بیشتر جلوه میکرد و روشنایی نورش که به داخل اتاقم میتپید نگاه کردم…
لبخند کم رنگی زدم و دستامو زیر سرم بردم و با خودم گفتم:

خلقت خدا چقدر زیباست!
هرچی نظم و ترتیب خودشو داره!
هر چیزی با هدفی افرید شده!
…کم کم چشام گرم شد … و پلکام اروم بسته شد…
.
.
با صدای زنگ گوشیم چشامو به زور از کم خوابی با کردم و پتو کنار زدم و خوابالود گوشیو برداشتم…

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫2 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان