رمان نفوذی پارت 9 - رمان دونی
رمان نفوذی

رمان نفوذی پارت ۹

 

نگاه نکردم کی و تماس وصل کردم..
-الو؟
-الو سلام،تو هنوزی خوابی؟ بیدار شو بابا…الان میام دنبالت ..
دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
بیای دنبالم؟!
برای چی؟
-بریم خونه چند تا از دوستای باران،ببینیم دوستاش خبری ازش ندارن…
-وای خدا…اصلا حواسم به باران نبود..
باش،فعلا
-فعلا
تماس قطع کردم ، پتو کنار زدم و بلند شدم به طرف سرویس رفتم ..
ابی به سرو صورتم زدم و عجلی لباسی پوشیدم و رفتم پایین…
به پله اخری که رسیدم مامانو صدا کردم
-مامان؟
اما جوابی نشنیدم نگاه به ساعت کردم ساعت ۸ بود فک کنم مامان و بابا زود تر رفتن خونه عمه اینا !
خب چرا منو بیدار نکردن؟
…بی رمق به طرف اشپز خونه رفتم ..خودم تنها خونه بودم و حوصله خوردن صبحونه هم نداشتم به سمت یخچال رفتم و درشو باز کردم که صدای ایفون شنیدم…
.
در یخچال بستم و رفتم ببینم کی؟
خب کی میخواست باشه؟ شبنم بود دیگه…
درو باز کردم..
به سمت در سالن رفتم درو باز کردم که تازه وارد حیاط شد و گفت:

چرا نمیای بریم؟
دم در منتظر بودما!
-خب وایسا کیفمو بردارم بریم چرا عجله میکنی حالا؟
-باشه،پس من میرم داخل ماشین تا تو بیای
-باشه

کلید رو برداشتم و از خونه زدم بیرون به سمت ماشین رفتم و سوار شدم …
در حال بستن کمر بندم بودم و گفتم:
مامان اینا خونه عمه اینا هستن؟
-اره،تازه از پیششون اومدم
-حال عمه چطور بود؟…به پلیس خبر دادن؟
-عمه مثل دیشب بود تغییری نکرده بود ،اره به پلیس خبر دادن …
-اها…خوبه پس…
-گفتم منو تو هم ی کمکی بهشون کنیم..فقط خدا کنه اتفاقی برای باران نیفتاده باشه!
-خدا کنه

گوشیمو از کیفم دراوردم و شماره مامان گرفتم..‌
بعد از دو بوق جواب داد:
-الو سلام مامان
-سلام دخترم خوبی عزیزم؟شبنم اومد پیشت؟
-خوبم مامان،اره اومد الان داریم خودمو شبنم میرم خونه چند تا از دوستای باران ببینم خبری ازش ندارن ‌…
-اها کینطور عزیزم…مواظب خودتون باشید…خبری گرفتید به ما هم خبر بدید عزیزم‌‌
-باشه مامان شما هم مواظب خودتون زن عمو باشید…
و تماس قطع کردم با صدای خنده ی شبنم متعجب بهش نگاه کردم!

با همون چهره متعجم گفتم:
چی چرا میخندی؟؟
دیونه شدی؟؟
شبنم که نگاهش مستقیم بود نگاهی کوتاهی بهم کرد و با خنده گفت:
از کی تا حالا عمت شده زن عموت؟!
و هستیرکی دوباره خندید…
ابرو هام بالا پرید و گفتم:
چی؟
تازه ویندوزم بالا اومد که چی گفتم!
با دست زدم به پیشونیم خودم و گفتم:
مگه برا ادم هوش و هواس میزارین اخه؟
شبنم لبخند ژیگولی تحویلم داد و گفت:
حالا نکه توام هوش و هواس داشتی!
هی سوتی پشت سوتی میدی! دیشبم سوتی دادی ولی من اون موقع حواسم نبود…
و دوباره خندی مسخر ه ای کرد..
ابرو هام توی هم فرو بردم و گفتم:
حالا مگه چیشده؟
چه اشکالی داره به عمت بگی زن عمو؟؟
اصلا دوست دارم سوتی بدم !
میخوام ببینم باید کیو ببینم؟
شبنم خندشو خورد و گفت:
باشه بابا نخورمون حالا….

((مهتاب))

اب قندی درست کردم و برای زهرا بردم و کنارش نشستم و اروم گفتم:
زهرا جان، عزیزم گریه کردن فایده نداره…تو باید دعا کنی که باران پیدا بشه نه اینجا بشینی گریه کنی…

که هم خودت روحیت خراب بشه و هم بقیه بیشتر نگرانت بشن و اونا هم روحیشون خراب بشه…
بیا یکم از این اب قند بخور عزیزم بخدا فشارت میفته …هیچی نمیخوری…
میلاد و شایان هم رفتن اطلاعات بدن به پلیس…
تا اینکه زود بتونن باران پیدا کنن…
محدثه با غمی که توی نگاهش پدیدار بود گفت:
مهتاب حرف درستو میگه زهرا جان!
قوی باش یکم…اشکاتو پاک کن به فکر دخترت باش نکه بشین اینجا گریه کن که از حال بری!…

با زنگ گوشیم بلند شدم و از روی اوپن گوشیمو برداشتم فک کردم میلاد باشه….
ولی شماره ناشناس بود!
رفتم توی حیاط و با دو دلی تماس وصل کردم…
…الو؟…الو
ولی کسی جواب نداد!…
تماس قطع شد و صدای بوق ازاد تو گوشم پیچید…
مردمم وقت گیر اوردن!
خواستم برم داخل خونه که مسیجی روی گوشیم اومد…
نگاه کردم با دیدن مسیج سر جام خشکم زد!
…لحظه ای قبلم انگار از کار افتاد!
نه…نه
نمیتونست خودش باشه…
فرهاد دیگه کاری با من نداره…کاری با زندگی من نداره…
حذف شدس از زندگی من!
دوباره به مسیج نگاه کردم که نوشته بود:
دلم برای صدات تنگ شده بود ملکه ی من!
ناخداگاه اشک توی چشمم حلقه زد و از چشمم روی گونم رونه شد…
…خدایا نمیتونست خودش باشه…
اون گذشته من بود..گذشته ی من اتیشی بود که خاکستر شده و خاکسترشم باد برده بود…
بعد از دادن پسرم ..
من مردم و زنده شدم…دیگه امیدی برای زندگی کردن نداشتم..
ولی میلاد دوباره امیدی شد برای اینکه من دوباره زندگی کنم و دلیل داشته باشم برای نفس کشیدن…
بعد از پسرم هر شب کابوس میدیم….همون اتیش…همون خونه…
صدای گریه پسرم…
صدای کمک خواستنش…
ولی من نتونستم نجاتش بدم…
به هق هق افتاده بودم و نفس کشیدن برام سخت شده بود دستمو روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم…
…فرهاد …همه اون بدبختی و زجر های که کشیدم باعث و بانیش فرهاد بوده‌.‌…
با دستم اشکامو پاک کردم و با خودم گفتم:
خودم این دفعه میکشم…
تا دیگه کسی به اسم فرهاد نباشه…
به سمت شیر اب توی حیاط رفتم و ابی به صورتم زدم نمیخواستم کسی بفهمه که گریه کردم و بپرسه که چی شده…چند بار اب به صورتم زدم و رفتم داخل…

::::هانا::::

تقریبا شب شده بود ..
و به خونه ی هر کدوم از دوستای باران رفتیم …
گفتن یا خبری ازش نداریم ..یا چند روز پیش فقط زنگ زده بهمون …
تمام ادرس های که ارمان از دوستای باران فرستاده بود و ادرس های که خودمون بلد بودیم رفتیم…
ولی هیچی به هیچی….هیچ کدوم چیز بدرد بخوری بهمون نگفتن…
خودمو شبنم کلافه و بی حوصله سوار ماشین شدیم…
شبنم با صدای خسته گفت:
بخدا نگار این دختر اب بوده یا تبخیر شده رفته هوا یا اینکه رفته تو زمین یکی از این دو حالت!
…اخه نیست…هیچ خبری ازش نیست!
مگه میشه یهو غیب بشه و خبری ازش نشه؟؟
بعد ماشین روشن کرد..
منم بی حوصله تکیه دادم به در و لبمو با زبون تر کردم و گفتم:
همه درد سرامون کم بود…باران هم اضافه شد بهش…شبنم دهن باز کرد حرفی بزنه که گوشیم زنگ خورد و چیزی نگفت دیگه…
بی حوصله گوشی از کیفم دراوردم..
مامان بود …
صاف تکیه دادم به صندلی و تماسو وصل کردم و گفتم:

-الو سلام مامان
سلام هانا…کجای عزیزم؟…خبری نشد؟
-داریم میایم خونه عمه….نه مامان هیچ خبری نشد..باران بال دراورده پرواز کرده…
-باش پس عزیزم…مواظب باشید..
-صدای مامان انگار گرفته بود …که گفتم چیزی شده مامان چراصدات گرفته؟
-نه عزیزم چیزی نشده …فقط گلوم درد میکنه همین…
-باش …اومدم خونه عمه حرف میزنیم…فعلا مامان.
-باش عزیزم ..فعلا
.
با ترمزی که شبنم ی دفعه گرفت با سر رفتم توی شیشه جلو…
عصبی رو به شبنم گفتم:
چخبرته شبنم؟
ماشین میرونی یا قاطر؟؟
اومدم کمر بند نزدم نزدیک بود پرس بشم تو شیشه هااا…
شبنم اخم کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت:
تقصیر من چیه؟
نزدیک بود بخوریم به اون ماشین جلوی…
جلوتو نگاه کن بعد حرف بزن!
…اون راننده باید بره قاطر سواری نه من!
نمیدونم عوضی یهو از کجا اومد بیشعور …

7 دیدگاه

      1. راستشو بخوایی نمیدونم ابجی تا فعلا که دارم مینویسمش…

        .
        فک کنم ۵۰ تا ۶۰ پارت بشه …نمیدونم دقیق…

        نمیخوام کش دار بشه که حوصله خواننده سر بره گلم☺

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *